۱۶ آبان ۱۴۰۳

اتاقت پر گل بود بدون من کردم

دوباره دیسک پاره کرده‌ام و افتاده‌ام توی رختخواب، بعد از ده سال باز هم باید جراحی کنم و تمام مراحل را از اول طی کنم، این بار اما کار مهمی برای انجام دادن داشتم وسط نقاشی بودم و جای خیلی مهمی هم بودم وسط کارهای نمایشگاه و حالا باید همه چیز را به حالت معلق دربیاورم و بنشینم دردم را در حالت ذهن‌آگاهم تماشا کنم که می‌آید مثل موجی در ساق پایم می‌پیچد بعد مثل بند سفتی دور مچم می‌چرخد و بند را سفت می‌کند تا نفسم بند بیاید اما من دیگر دختربچه بیست و چندساله نیستم که نمی‌داند با درد چه کند، آه بلند می‌کشم می‌گذارم دردم هر کاری می‌خواهد با پاهایم بکند، می‌دانم نهایت توانش چیست و از جانم چه می‌خواهد، درد بالا و پایین می‌شود من هم مثل موج با آن بالا و پایین می‌روم، چند دقیقه به ضجه و ناله می‌گذرد اما بعد همه چیز کمی آرام‌تر می‌شود و افکار مریض نوک می‌زنند.

فکرهایی که فکرهای من نیستند، به جا مانده از آخرین تلاش‌های سمی‌ام برای نجات دادن‌های سمی‌ام هستم. وقتی خودم را رها می‌کردم تا در دردهای ذهنی‌ام فرو بروم حتما گروگانی برای نجات دادن داشتم، کسی که به زور تیمارش کنم به جای خودم و همچون خودم نبینمش، فکرهای مریضی شبیه این که چقدر درد کشیدن باعث شادی آدمی که رفته می‌شود، کاش لااقل خبرش می‌کردم که در چه زجری دست و پا می‌زنم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر