هربار که اینجا را باز میکنم و بقیه میآیند و به نوشتههای قبلی سرک میکشند خودم هم فرصتی پیدا میکنم تا چیزهایی را بخوانم که انگار فراموش شدهاند، اما نوشتن برای من در عین حال که ظاهرا با جزییات است و واقعیتی از لحظات را گزارش میدهد همیشه چیزی را در درون خود پنهان کرده که فقط خودم با خواندنشان میتوانم احضارشان کنم. این بار پستی از شکستن پایم خواندم که چیزهای پنهان زیادی داشت.
وقتی بچه بودم خطهایی اختراع میکردم تا خاطراتم را بنویسم
و این خطها همیشه راهنمایی پیچیده داشتند تا یادم بمانند هر حرف دلالت بر چیست
اما بعد از مدتی راهنما گم میشد و من میماندم و نوشتهای که نمیتوانستم بخوانمش
و مجبور میشدم خط جدیدی اختراع کنم، بعد تصمیم گرفتم به نوشتن به همین زبان فارسی
اما با اشاره و استعاره تا بتوانم حقیقت را پنهان کنم و فقط خودم از چیزها سر
دربیاورم، رفتهرفته این عادت به رفتار روزمره تبدیل شد، دیگر حقیقت چیزها را
روایت نمیکردم چون همیشه چیزی برای پنهان کردن بود اما از آنجایی که عادت داشتم
زیاد حرف بزنم و کم حرف زدنم بقیه را به شک میانداخت با جزییات لحظاتی را روایت
میکردم که تقریبا همهشان را از خودم درآورده بودم.
سالها به همین شکل
گذشت و من وارد روابط پیچیدهای با همکلاسیها و دوستانی شدم که بعضیهایشان میفهمیدند
که رامینی که ازش حرف میزنم وجود خارجی ندارد اما آنقدر جزییات دقیقی داشت و من
آنقدر حافظه خوبی داشتم که کسی نمیتوانست رسوایم کند، فقط یکبار وقتی به دوست
سال آخر دبیرستانم گفتم دوستپسرت را با یک دختر دیگر دیدهام، تازه مستقیم به خودش
هم نگفتم به دوست مشترکمان گفتم، عصر بهم زنگ زد و با عصبانیت گفت فکر میکنی من
نمیدانم رامینی که ازش حرف میزنی اصلا وجود ندارد و تو یک دروغگوی روانی هستی و از
این دست فحاشیها. در ادامه رابطهام با دوستپسری بود که پنج سال طول کشیده بود و
لحظات ترسناکی را ظاهرا به خاطر همین دروغها برایم درست کرده بود، یکبار مجبور
شده بودم شب تا صبح بیدار بمانم و او بالای سرم مثل بازجوها نشسته بود و ازم هفده
صفحه اعتراف گرفته بود که چه دروغهایی بهش گفتهام در حالی که خودش یک خیانتکار
عوضی بود، چند روز پیش هم یک پستی توی همین وبلاگ دیدم از روزی که پایم شکسته بود
به خاطر تست بارداری زمانی که با او دوست بودم و از صبح تا عصر با پایی که شکسته
بود در محل کار نشسته بودم و آنقدر پایم ورم کرده بود که دیگر توی کفش جا نمیشد
اما او نمیآمد دنبالم تا برویم بیمارستان چون معتقد بود دوباره یکی دیگر از دروغهایم
است که میخواهم او را بکشانم دنبال خودم و من تمام آن ساعتها تنهایی درد کشیده
بودم و کسی را نداشتم که ازش کمک بخواهم.
این روزها که احساس میکنم گذشتن از مرگ پدرم برایم سخت و
طاقتفرساست و توضیح دادن این موضوع به اطرافیانم برایم پیچیده است به احساساتم
باور ندارم چون یاد سرزنشهای دوستپسر آن سالها میافتم، که مدام دروغگو و روانی
خطابم میکرد، نمیگذاشت چیزی را احساس کنم، نمیگذاشت چیزی را به زبان بیاورم،
احساس میکنم شاید مغزم دارد بهم دروغ میگوید که هنوز سوگوار است چون نمیخواهد
زندگی کند، در حالی که هر روز به هر جان کندنی که شده بلند میشوم به نقاشی میرسم
به خانه و کارهایم اما باز هم خودم را باورم ندارم، انگار آنقدر خودم را پشت خطوط
مخفی پنهان کردهام که دیگر قابل خواندن برای خودم هم نیستم، یا دیگران آنقدر برای
اینکه آزارم بدهند سرکوبم کردهاند که دیگر دسترسی به واقعیت برایم دشوار است.
وقتی به واقعیت فکر میکنم انگار نمیتوانم مفهومش را
بفهمم، وقتی از یک اتفاق چند روایت دارم، وقتی میتوانم چند پرسپکتیو داشته باشم،
وقتی میتوانم در حافظهام حرکت کنم و نقاطی را به هم وصل کنم که در آن از شر
فضولیها مادرم خاطراتم را کدگذاری کردهام، از ترس همکلاسیهایم که بفهمند عاشق
دخترها هستم به دروغ گفتهام دوستپسر دارم و همه اینها رسیده به جایی که دیگر لازم
نبوده دروغ بگویم و با خواست خودم ظاهرا همه چیز را اعتراف کردهام و ظاهر ماجرا
عاشقانه بوده در آن زمان اما حالا که به آن شب ترسناک نگاه میکنم و هیبت ترسناک
دوستپسربازجو را میبینم که بعد از ده پانزده سال هنوز در کابوسهایم در نور کم برق
میزند و میخواهد ازم اعتراف بگیرد که به خاطر مرگ پدرم هم داغدار نیستم، فکر میکنم
واقعیت چیزی نیست جز همین رگههای درخشان ترسناک که در کنجی جا میگیرند و کافیست
اراده کنی تا بتوانی چشمت را با هرکدامشان کور کنی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر