۲۷ خرداد ۱۴۰۱

The Man Who Sleeps

 همه چیز ذره ذره نابود می‌شود و من این پیوستگی نابودی را می‌شناسم، از لحظات اولیه شروع فساد و شل شدن تار و پودها احساسشان میکنم اما نمیدانم آن یک لحظه که همه چیز از هم فرو می‌پاشد و دیگر خبری از فرم منسجمی که قبلا می‌شناختم نیست کی فرا می‌رسد. فکر نمیکردم شب تولدم وقتی تمام روزش در حسرت و درد و دلتنگی برای پدرم بودم ساعت یازده و نیم شب به ساعتم نگاه کنم و متوجه این بشوم که هنوز نرسیده، می‌دانستم دیگر چیزی از رابطه رمانتیک بین‌مان نمانده اما از دوستی و محبت که هنوز چیزی داشتیم و من باید همان شب با فقدان همان ته‌مانده دوستی هم مواجه میشدم و البته چه تاریخ زیبایی برای ثبت فرو ریختن و از هم گسستن، بیست و چهارم خرداد سال صفر یک. 

شب قبل از تولدم وقتی فشار نبودن پدرم را هر لحظه بیشتر احساس میکردم و رامین توی راه بود برخلاف عادت همیشگی دم غروب به خواب عمیقی فرو رفتم، خوابی که واقعا نشان از ناتوانی فیزیکی‌ام در تحمل زنده بودن داشت. لحظات سنگین بودند و تنهایی عادی و همیشگی‌ام زیادی خالی و زننده، نمی‌توانستم به اراجیف دکتر محبوبم هم گوش کنم چون وقتی زیاد درد میکشم مغزم چیزهای راحت را نمی‌پذیرند، افتادم به خواندن رساله‌‌ای فلسفی به فارسی سخت و انگلیسی هم زمان، این دو زبانه خواندن متون سخت مثل شنا کردن زیاد و هم زمان ضرب ذهنی عدد سی و سه در دفعات رفت و برگشت که از یک جایی دو رقمی میشوند و یا حل کردن مسائل ریاضی و فیزیک در دبیرستان، هم زمان که به بازی‌ام میگیرد خسته‌ام هم می‌کند و تنها چیزهایی هستند که در بحران واقعا متمرکز نگهم میدارند و چند ساعت درد کشیدن را از وضعیتی بدون فرم به قالبی می‌ریزند و جلوی فروپاشی و حملات وحشیانه گریه را میگیرند. در همان حین خوابم برد و با زنگ تلفنم راس ساعت دوازده بیدار شدم، مادر رامین که در اضطراب و نگرانی رامین در جاده نفس نفس میزد اشاره‌ای هم به تولدم کرد و وقتی صدایم را دقیق شنید اصرار کرد "داری گریه میکنی؟ داری گریه میکنی؟" دیدم واقعا نمی‌صرفد توضیح بدهم چهار ساعت است خوابم گفتم "چیکار کنم دیگه اینم زندگی منه" و او هم شروع کرد نصیحت کردن که دیگر باید زندگی کنی و درد کشیدن را متوقف کنی و همان چیزهایی که این روزها اگر کسی چشمش بهم بیفتد که نمیگذارم بیفتد شروع میکند برایم درباره‌شان حرف زدن. اما در کمال ناباوری همان قدر که کسی در آن لحظات به شماره‌ام زنگ زده بود و اصلا به من فکر کرده بود گیرم به واسطه نگرانی برای پسرش برایم خوشایند بود، آنقدر احساس تنهایی وحشتناکی میکردم که چند لحظه خودم را شل کردم تا گرمای زنده بودنش به من برسد، اضطراب و امید و هر آنچه که داشت چون نمیدانستم اصلا چرا وجود دارم و او همان طور تندتند حرف میزد و من که هنوز کامل بیدار نشده بودم خوشحال بودم به نقطه‌ای زنده و روشن در بیرون از خودم وصل شده‌ام.

بعد که رامین رسید آسایش و فراغت و عشقی که ازش محروم شده بودم هم بهم رسید، خودم را چند ساعت بی‌هدف در بغلش فرو کردم و اشک ریختم و او هم نوازشم کرد و سعی میکرد خستگی و بدشانسی و باقی کثافت‌هایی که زندگی بر سرش آورده و آزارش میدهد را پنهان کند، بیشتر از ده سال از رابطه‌مان میگذرد اما هنوز بغلش میتواند در اوج کثافت بهم احساس امنیت بدهد، هنوز هرجایی که باشد روز تولدم خودش را به موقع میرساند، مرور نوشته‌های سالهای قبلم و تماشای عکس‌هایمان همه‌شان گواه این دوستی و محبت عمیق هستند و من اینها را زندگی کرده‌ام و به اینها عادت دارم و نمیدانم که چطور خودم را در چیزهایی فرو میکنم به اسم دوستی و عشق که آنقدر احساس بی‌ارزشی وحشتناکی بهم تحمیل میکنند. دیگر فکر میکنم سبکی و خوشی بیحد و حساب رابطه‌ام با رامین آنقدر بی‌نیازم کرده بود که نمیفهمیدم آدمها می‌توانند بهم آسیب بزنند و آزارم بدهند یا آنقدر خودم را رویین‌تن میدیدم در سایه این امنیت و آسایش که ابداً نگران آسیبی که بقیه میتوانند بهم وارد کنند نبودم اما در این سالها از همان بهار نفرت‌انگیز که به اسم عشق در آن احساسات بیمارگونه خودم را فشار دادم و بعدش که تجربه آزار و کثافت و خشونت را از سر گذراندم و حالا در انتهای این رابطه که در روز دردناک تولدم در اوج حسرت از جای خالی پدرم یک نفر آنقدر علنی و ترسناک بهم احساس بی‌ارزشی و زشتی داد فهمیدم دیگر تمام شده، دیگر بدنم نمیکشد، آنقدر دردمند و زجرکشیده‌ام که نفس کشیدن در این غلظت وحشتناک خودخواهی و تمامیت‌خواهی خفه‌ام میکند.

فردای تولدم از رامین خواستم بیشتر بماند، گفتم واقعا نمیتوانم تنهایی این زندگی را تحمل کنم، گفتم همه تنم از نادیده گرفته شدن و به حساب نیامدن درد میکند بعد رامین تعریف کرد دایی مثلا حامی‌ام که رسما همه چیزمان را بالا کشیده وقتی ازش خواسته حق و حقوقش را بدهد چون تولد من است و چند ماه شده که هیچ خبری از حقوق نیست گفته چیزها را احساسی نکن. یک امتیاز دیگر برای دست‌پرورده‌های کسکش سیستم اقتصادی جمهوری خونخوار. هرچقدر در این هرم قدرت و سرمایه بالاتر میروی و وضعیت سخت‌تر میشود بیشتر یاد میگیری کون سراسر گهی خودت را سفت بچسبی و از خون دیگران تغذیه کنی و فقط به نیازهای خودت توجه کنی و این همین‌طور کش آمده و به خانواده‌ها رسیده و به تمام دوستی‌ها وعشق‌ها و خواستن‌های دوزاری و حالا دیگر وقتی شب تولدم فهیمه و محمد برایم کیک و هدیه می‌آورند از تعجب و هیجان بال درمیاورم چون واقعا امکان ندارد در این لجن‌سرا که همه از کونم تغذیه کرده‌اند و حالا در سوراخی مخفی شده‌اند از ترس پس دادن دو نفر به دلخواه خودشان بخواهند یک سر دوستی‌ای که سالها پیش با هم ساختیم را بگیرند. در راه برگشت از خانه ثمیلا بودم با آنیتا که رامین پیغام داد فهیمه گفته میخواهند بیایند و دارم شام میپزم، من هم اصلا منتظرش نبودم که کسی کلا به یادم باشد، خیلی خوشحال شدم در این دنیا هنوز وجود دارم و به چشم کسی می‌آیم و چیزهایی که زمانی با دوستی و محبت ساختم هنوز وجود دارند و کار میکنند و اینجا را سراسر گه فرا نگرفته.

وقتی رسیدند درباره کیک زیبایی که محمد انتخاب کرده بود حرف زدیم، از گل‌های زیبای طبیعی رویش لذت بردم از این که چیزی برای از سر باز کردن نبوده، از اینکه واقعا نشانی از توجه و دوست داشتن در آن بود بعد متاسفانه ساعتها منتظر ماندیم تا دوست‌ دیگرمان برسد و شراب بنوشیم که نرسید و همه چیز از هم پاشید. من از شدت استرس نیامدنش و منتظر نگه داشتن بقیه افتادم به پرحرفی و از دیدارم با ثمیلا گفتم، از نشان دادن نقاشی‌ام، اینکه چقدر خوشحال شد در میان آن جمع شلوغ با شجاعت با خودم کارهایم را برده بودم و وقتی اندازه کارم را دیدم از هیجان صدایش بلند شد و همه را صدا زد تا دور میز جمع شوند و ببینند نسترن چه کار کرده، خیلی هیجان زیادی بود اینکه خوب میدانست چقدر جان کنده‌ام سر آن کار و اینکه هنوز چقدر از کار مانده و توصیه‌هایش که باید مراقب باشی با این همه زحمتی که کشیدی ریسک نکنی و نخواهی زود تمامش کنی، باید به آرامی و با دقت پیش بروی و اصلا نباید تمام کردن این کار را هدف قرار بدهی بلکه باید کارهای جدیدت را شروع کنی بعد درباره نکاتی که باید توی کار بهشان دقت کنم بهم تذکر داد. بعد کارهای قلم‌فلزی‌ام را دید و خیلی کیف کرد و ازم خواست کمی فضای خالی به کارهایم بدهم، به کارهای آبرنگم که رسید جدا هیجان‌زده شد گفت خیلی دستت توی اینها پر شده و اینها واقعا کارهای خوبی شده‌اند، بعد بهم یک بسته پاستل نو اما قدیمی سی رنگ رامبراند داد با یک قیمت خیلی کم چون در بساطش مانده بود و استفاده نمیشد و میخواست با پولش به مدرسه‌ای که از قدیم بهشان کمک مالی میکند پول بدهد، در اقساط بلندمدت و با تاکید بر اینکه باید با این کارهای بزرگ بکشم و با فیکساتیو وینزور، فقط وینزور فیکسشان کنم و به این مجموعه در دست ساختم اضافه کنم.

 بعد از جدایی از ثمیلا از میزان آگاهی و تسلطم در آن جمع به کار دچار شرم شدم و فکر کردم چقدر نقاشی برای من جدی است و من چقدر حرفه‌ای شده‌ام در این چند سال و دیگر مشکلاتم با سردرگمی‌های بقیه فرق دارد و اصلا بی‌هدف و بی‌انگیزه نیستم و نمیفهمم بقیه درباره چه حرف میزنند وقتی از ناتوانی در کار میگویند یا از ایده نداشتن و فکر نداشتن و همین فکرها نهیبی بود تا خیلی جدی به سرم بزند از این وضعیت خودم را بیرون بیاورم و نمایش و فروش کارها را شروع کنم اما حوصله عبور از سد گالری‌‌داران دوزاری را ندارم و به سرم زد یک سری از کارهای آبرنگم که بیرون از مجموعه‌های اصلی‌ام هستند قاب کنم برای نمایش خصوصی و بعد فروش، چون هم به این مواجهه جدی با بیرون از خودم نیاز دارم و هم به پول چون باید وسیله کار بخرم، یک سه پایه بزرگ برای کارهای بزرگتر که با چوب خوب چیزی حدود ده یازده میلیون پول میخواهد. واقعا بس است هرچقدر بی‌مزد و منت پس دادم دیگر باید از این مرحله عبور کنم و از سوراخ انزوا و تنهایی خارج بشوم و من که به هر حال دارم مورد سواستفاده موجودات موسوم به دوست و خانواده قرار میگیرم و آب‌دیده شده‌ام زیر بار کسکشی نزدیکان پس چه بهتر است که این کون را در کارم بگذارم و در انتهای هر کدام از این آسیب‌هایِ ناگزیر لااقل چیزی هم برایم مانده باشد به جز قلب پاره‌پاره از درد و تماشای حقیقت موجودات جمهوری‌اسلامی‌زده.

رامین یک روز بیشتر ماند، برایم همه میوه‌های تابستانی‌ای که نخورده بودم را خرید و شست و در یخچال چید با سبزی خوردن، چون میداند چقدر به میوه معتادم، دیروز که رفت باز هم به یک خواب عمیق که دوباره ناتوانی بدنم از تحمل درد بود فرو رفتم، خودم را انداختم در جای خالی‌اش و هق‌هق وحشیانه‌ای سر دادم چون واقعا بودنش وزنه‌های ترسناک زندگی را از دست و پایم باز میکرد و وقتی رفت انگار چیزی افتاد روی سرم. در آن میان وسط گریه و درد به یکی از دوستان قدیمی دورم که به مغزش هنوز اعتماد دارم پیغام دادم و ازش خواستم به فکرهایم گوش کند و چیزی هم اگر به ذهنش رسید اضافه کند برای نمایش و فروختن کارها، در آن سیاهیِ ترسناک ناشی از بی‌کسی و بی‌پولی و بی‌چیزی که بودم این فکر نوری بود که اطراف سرم را روشن میکرد، دست‌کم ده تا کار آماده بیرون از مجموعه اصلی‌ام دارم که ثمیلا از لحاظ کیفیت تاییدشان کرده بود و وقتی با تجربه و مغز خودم رویشان قیمت میگذارم دیگر مثل کاری که در دست دارم قیمت عجیب غیرقابل گفتنی ندارند و میتوانم با نمایش و فروختن‌شان هم به گفت‌وگویی درباره کارها با آدم‌های بیرون از خودم برسم و این کمی در حرفه‌ای‌تر پیش بردن کارم بهم کمک میکند و هم با پولی که به دست میاورم به وسیله‌های کار دلخواهم میرسم. دوستم به گرمی از راه دور دستم را فشرد و با حرفها و فکرهایش راه را برایم روشن‌تر کرد آنقدر که دیدم واقعا دیگر برایم مهم نیست چقدر برای دایی و دوست‌دختری که دیگر دوستم ندارند غریبه و بی‌ارزش شده‌ام چون هنوز چیزهایی که ساخته‌ام در گذشته کار میکنند، نقاشی هست و زنده‌ام و رامین دوستم دارد و دوستان دیگری هستند که گرمایشان بهم میرسد و پدر مرده‌ام در اولین تولدم در نبودش هدیه دیدن ثمیلا را بهم میدهد و بیس‌وچارم نقطه پایانی میگذارد بر رابطه سه ساله‌ام با زنی که دیگرنمی‌بیندم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر