سرشانههایم از آفتاب دیروز درد میکنند، نمیسوزند واقعا درد میکنند از بس خودم را بیرون از خانه زیر آفتاب استخر زندانی کردم تا کار نکنم، البته آنجا هم یا شنا میکردم یا لب آب توی سایه رو به تپه و درختهای کاج و علفهای هرز بلند و گلهای زنبق دراز میکشیدم و هاشور میزدم و میخواندم و مینوشتم و از بدنم همان قدر کار میکشیدم که در خانه اما لااقل ژست استراحت داشتم و خیال دوستدخترم راحت بود که دارم با کار خودکشی نمیکنم. دکارت و لاک را هم برده بودم و همانطور که به بدبختیشان برای فهم ماشین بودن انسان با پوزخند نگاه میکردم و یک جاهایی را برای دوستدخترم بلند میخواندم هم زمان سعی میکردم تصور کنم مانند آنها هیچ چیزی از ادامه مسیر علم نمیدانم و الگوی فکریشان را در تقسیمبندی کیفیات اولیه و ثانویه درک کنم. خانم پیر دوستداشتنیای که سالهاست میشناسمش سرش را از آب نزیک پایم بیرون آورد و پرسید چی میخونی بعد که برایش توضیح دادم با حسرت گفت واااای چه تمرکزی من هم با لبخند گفتم بله تمرکزم خوب است و به سرعت از او رد شدم و به مسیر جالب به ذهن رسیدن آن بیچارهها در پانصد سال پیش بازگشتم، توی سرم همه چیزهایی که از آن سالها میدانستم را هم میزدم، نقاشیها را به دیوارها میآویختم به معماریها سرک میکشیدم از موسیقی باروک رد میشدم، گاهی رامبراند شخصا حواسم را پرت میکرد بعد به بویل و کورپوسکولاریسمش رسیدم اما واقعا مغزم با دیدن بویل فقط به پی وی مساوی کا میرسید، قانون بویل، در دمای ثابت حجم گازها با وارد شدن فشار کاهش میابد، از مغزم متنفرم، یک ماشین ضبط و پخش آشغال مطلق، واقعا میتواند در لحظه سوییچ کند روی رقص سوزان روشن با یه آسه یه شاهه یه سرباز و چندش مادرم از چشمان وق زده پدرش روی بدن سوزان روشن توی لباس چرمی و با نفرت عوض کردن کانال و رساندن همه چیز به گردن لق گوگوش که دهانش را کج و معوج میکند و میگوید خوابم یا بیدارم لمس تنت خواب نیست، به دوستدخترم گفتم تمرکز خوبم رفت باید اینجا را بلند بخوانم: «کجاست آن انسانی که برای اثبات صدق هر آنچه بدان قائل است یا اثبات کذب هرآنچه مردود میشمارد دلایل بیچون و چرا و تردیدناپذیر داشته باشد یا به راستی بتواند بگوید در کل عقاید خویشتن و دیگران تعمق کرده است؟ در حالت شتابناکی که به سر میبریم و باید در آن با چشمان نابینا دست به عمل بزنیم، ضرورت اعتقاد پیدا کردن بدون علم داشتن و گاهی حتی معتقد شدن بر پایه ادله ناچیز، باید ما را بیش از آنکه دیگران را در تنگنا بگذاریم، مشغول و مراقب آگاه ساختن خودمان بکند.» بعد به لاک آفرین گفتم که برخلاف دکارت متوجه بود در علمی که سنگش را آنقدر به سینه میکوبند هم خبری نیست، یاد حرف دکتر محبوبم افتادم "قشنگ گفتی دکارت ولی نه نمیشه"، کتابم را بستم و سعی کردم با سیاهی نوک رواننویس، گل سفید کوچکی را در افق دیدم میان شاخهها و برگهای سبز بکشم و هم زمان به عضلات ریز و کوچک و به هم بافته شده خانم ن مربی مسن استخرهم نگاه میکردم که در وقت استراحتِ آب تنهایی در استخر خالی شنا میکرد و من با لاسهای راه دورم و بوسه و چشمک از تماشایش لذت میبردم، قانون بویل هم آنجا بود موقع بیرون دادن نفسش و نفرت از مغزم.
اما برخلاف تنم چشمهایم از
کار زیاد میسوزند، از فرو رفتنم در رنگها و فرمها و کلمات و خواب کم، تمام دیشب
در خواب در جمعی خانوادگی مشغول مسخره کردن و دروغ گفتن به بقیه بودم به دخترداییام
که میگفت در تنهایی چه کار میکنی با جزییات دروغین میگفتم فقط پورن میبینم و به
مسخره برایش توضیح میدادم برو توی یوتیوب سرچ کن سکس و همزمان خالهام را که داشت
چیزی را برای بقیه تعریف میکرد بولی میکردم و به خواهرم نشانههای عوضی بودنش را
در داستانش بلندبلند نشان میدادم و میگفتم ببین اینها چقدر مادرجندهاند فقط همانجاهایی
میپرند که پول مفتی برای خوردن باشد بعد تو دنبال جلب همدردی و همدلی این
کثافتهایی؟ بعد توی خواب شروع کردم به انگلیسی به خالهام فحاشی کردن و دوستدخترم
از خواب بیدارم کرد، واقعا خوشحال شدم از بیدار شدن اگر چه بیداری واقعا زحمت
بیشتری دارد اما لااقل میتوانم حواسم را کنترل کنم که بیخود نروم خانه مادربزرگم و
ننشینم دور میز بزرگی با حضور اعضای خانواده مادرم که هرکدامشان هیولایی ناب
هستند که یک کتاب باید بهشان اختصاص بدهم برای حل و فصل تروماهایی که از دستشان
تجربه کردم، چطور توانستند هم زمان همه استعدادهای زندگی کردن و آرتیست شدن و
هیولا بودن را با هم در من بدمند؟ اگر بخواهم از دستشان خلاص شوم باید خودم را از
بین ببرم چون ظاهرا تمام چیزی که هستم و دارم ادامه ژنهای معیوب همان عوضیهاست و
من این همزمانی کثافت و لذت از بودنم را دیگر خوب میشناسم، این هرزگی زنده بودن
را، این جندگیِ زندگی را.
وقتی یادم آمد دیشب با چه دردی خوابیدم بیداری عذابش بیشتر شد، اضطراب رامین، وحشت اینکه واقعا کجاست و چرا اتاق خوابم را در آن خانه قدیمی رها نمیکند برگردد کنار هم بخوابیم. فکر رامین واقعا دارد دیوانهام میکند، اینکه دارد زندگیاش را به خاطر یک سگ که یک مشت ازگل ناشناس رهایش کردند و رفتند پی زندگیشان تباه میکند، تهران را رها کرده و رفته خودش را با شغلی سرگرم کرده که همیشه آرزویش را داشته اما همین شده راه فرارش از شغل اصلی پولسازش که همه زندگیمان را روی آن ساخته بودیم و حالا که آن را از دست داده دوباره سرکوفتهای مادرش برگشته و به خاطر شغل جدیدش آزارش میدهد با اراجیفی مثل شأنخانوادگی و این چرندیات، البته از خانواده او چیز بیشتری انتظار نمیرفت. آنها که تمام عمر به خاطر تفاوت سلیقه و روحیه و اخلاق رامین آزارش داده بودند و قبلا به خاطر اینکه نمیخواست مثل بقیهشان یک فرو رفته در سیستم و مهندس و پزشک بشود بعد چون نمیخواست کارمند باشد بعد هم چون آپارتمان نمیخرید و وام نمیگرفت و قسط نمیداد و نمیزایید و پول روی پول نمیگذاشت و مهاجرت نمیکرد حالا هم باید به خاطر اینکه رفته بود پی بخشی از رویاهایش، چون از اساس رویا را نمیفهمند، در زندگیشان اجازه داشتنش را نداشتند از بس همیشه سرکوب شده سیستمها بودند و باید در همان سیستمها خدمت میکردند و حتی رویاهایشان را هم اربابان سرمایه و سفیدها بهشان میفروختند در قالب شوهرسفیدپوست و شغلرانتی و اختلاس در ادارههای دولتی و بالا کشیدن پولها و ویزا و باقی بدبختی های مرسوم جمهوریاسلامیزدگان، پس چشم دیدن امثال ما را نداشتند که بیرون این خفت دستهجمعی برای خودمان جفتک میپراندیم، دیدن بدبختی و زجر ما آرزوی تکتک آن گروه فاشیستی تحقیر شده بود؛ بارها به وضوح در چشمانشان نفرت از خودمان را میدیدم اما من به تخمم بود یک مشت عقبمانده از من متنفر باشند که کل فهمشان از زندگی در محتویات شکم و شرت و جیبشان خلاصه میشد ولی متاسفانه وضع برای رامین فرق داشت چون آنها بلخره اعضای خانوادهاش بودند و به محبت، احترام و دوستی آنها نیاز داشت در حالی که آنها سنگتر از چیزی بودند که رامین با روح پاک و لطیفش متصور بود، هرچقدر رامین خلاف ارزشهای سرمایهزده عقب مانده آنها رفتار میکرد آنها هم بیشتر طردش میکردند تا حالا که دیگر به جز من و برادر کوچکش رسما هیچ کسی را در آن گله فاشیستی ندارد و خودش را در اتاق خواب قدیمی من پهن کرده در معرض تراژدیهای خانوادگیای که من باید از سر میگذراندم بعد از مرگ پدرم نه او، اما او جای من را پر کرد تا جاخالی بدهم زیر لرزشهای مکرر در و دیوار آن اتاق عجیب و غریب که سالها با در بسته تویش خودم را حبس میکردم و با تمرینات مخصوص تمرکزم در خلسه فرو میرفتم و تمام صداهای بیرونی را بلاک میکردم و در جهانی خیالی شنا میکردم.
خودم را دوباره فرو کردم توی
موسیقی و اتودهای کارهایم را پهن کردم و دیدم از برنامهریزیام برای انجام دادن کارهای نقاشی چند روز جلو
هستم، کار قبلی را یک هفتهای تمام کردم البته یک روزهایی تا دو شب هاشور زدم اما
بدنم میکشید و فشاری نبود و نیاز داشتم به هیجان تمام کردن کاری به بزرگی کار
قبلی اما به این سرعت و با این تکنیک، ازقضا خیلی هم مورد استقبال واقع شد و چند
نفر فورا خواستند بهشان بفروشمش، برای خودم عجیب بود چون خیال میکردم کمی خشونتش
زیاد است و کسی دوست ندارد این سطح از هیجان را اما دیدم ظاهرا بدن همه همین قدر
خشونت را میکشد. طراحی اولیه کار بعدی را از اتودهای آمادهام پیاده کردم و مدادرنگیهایم
را مرتب کردم و دیدم هنوز رنگهای زیادی از مدادرنگی قدیمیای که ثمیلا چند سال
پیش بهم داده بود مانده که با اتود رنگی که برای این کار در دست دارم میتوانم
ازشان استفاده کنم، با خودم فکر کردم واقعا چه عشقی به نقاشی داشت که بیست سال این
جعبه شصت رنگ مدادرنگی پلی کروم را دست نخوره نگه داشت تا یک روزی اتفاقی به دست من
برساندشان مگر پیامبر نقاشی است؟ برای من که واقعا هست، چیزی که از او یاد گرفتم
را سالها با گریه رو به آسمان از هلال نازک اول ماه طلب کرده بودم، آنقدر سالها
بود هر ماه به عادت کودکیام با دیدن هلال نازک ماه آرزو میکردم و تنها آرزویم فقط
نقاش شدن بود که وقتی چند شب پیش که در اوج خستگی و افسردگی و دلتنگی مچاله شده به
عکسهای زیبای جوانیام در اوج شادابی و سرحالی در سفرهای براق کنار رامین نگاه کردم
و یک لحظه حسرت خوردم و فقط یک لحظه از سرم گذشت کاش آنجا بودم ،فوراً لبم را گاز
گرفتم گفتم بدبخت آنجا نقاش نبودی، هیچی از الانت در دست نداشتی تمام این بدبختی و
تنهایی و خستگی و بیکسی را برای این کشیدی که تنها آرزویت نقاش شدن بود، بعد
قهقهه زدم و سرم را فرو کردم تو کتابم تا آنقدر بخوانم که به قول رامین روح و
مادهام قاطی شود.
سفرنامههای یکی دو روزه برای مسافرهای جامانده
پاسخ دادنحذف