نقاشیام را روز
قبل از تولد بابا تمام کردم و برای ثمیلا فرستادم، او هم با لحن بازدارنده خاصی
گفت دیگر بهش دست نزن و خیلی خوب تمامش کردی و چیزهایی دیگر در وصفش، من هم
فیکساتیو وینزوری که با آخرین مدادرنگی شماره دویست و چهل و هفت برای این کار مهیب
خریده بودم را با فاصله به سمتش نشانه گرفتم و بلخره بعد از پنج ماه و نه روز دست
از کار کردن کشیدم ولی میدانستم تمام شدن واقعی یعنی رسیدن به تولد بابا. از
کارم عکس گرفتم، اتاقکارم را مرتب کردم، تراشههای مدادرنگی کف اتاق را با
جاروبرقی هورت کشیدم و با آرامش دقایق قبل از رفتن نشستم پشت میزکارم و مدادرنگیها
را طبق نظمِ رنگی خودم در لیوانهای جدا چیدم و یک سری را برداشتم برای اینکه با
خودم ببرم، رامین وارد شد و گفت عزیزم اصلا عجله نکن و من در خلسه و اندوه با
پوزخند گفتم قیافه من شبیه آنهاییست که عجله دارند؟ و او که میدید چقدر آرام به
مدادرنگیها نگاه میکنم و سعی میکنم بینشان رنگهای خاصی را برای همراهی انتخاب
کنم با شرمندگی گفت نه و همان جا کف اتاقم دراز کشید و جوینتش را دود کرد.
در
طول راه یک بخشی از جاده پایین به خاطر سیل بند آمده بود و مردم چهارساعت در
ترافیک به سمت تهران مانده بودند و خودشان راهی به جاده بالا پیدا کرده بودند و
داشتند به زور خودشان را وارد جاده یکطرفهای میکردند که ما از آن خارج میشدیم.
من آنقدر مدتها بود بیرون از خانه نبودم و آدمها را ندیده بودم و به باز بودن افق
دیدم عادت نداشتم که هیچ کدام اینها اعصابم را به هم نمیریخت، همه حواسم به آبیبنفش
آسمانِ گرفته بود که بارانش تازه بند آمده بود در مجاورت اوکر تپههای پوشیده از
گندم دیم که سرشان تراشیده شده بود یا دامها خورده بودند، درختان سبز تیره هم تک و
توک توی باد شدید نم کشیده میلرزیدند و سبزیشان در آن بارانخوردگی و غروب هر
لحظه به سیاهی میرفت، مردم به شانههای خاکی جاده هجوم میبردند و ماشینهایشان
هنگام فرار از ترافیک کج میشد و من با لبخند همه را تماشا میکردم که چقدر جالب
آدمها کارهای مهمی دارند که به خاطرش عجله دارند اما من هیچ کاری ندارم جز رسیدن
به تولد پدری که دیگر مرده.
بعد
از یک ساعت که در جاده روستای بینراهیای که پدرم خودش را اهل آنجا میدانست در
ترافیک ماندیم و جاده پایینیها خودشان را در جاده بالادست جا کردند راه باز شد و
از نورهای متراکم گذشتیم و به تاریکی کوهها رسیدیم، توقف کردیم تا کنار جاده در
تاریکی بشاشم و به سیاهی محبوبم خیره شوم، غروب که از تهران راه افتاده بودیم باد
و باران بود و ابرهای زیبای به هم فشرده از تراکم قطرات آب کبود میشدند و سنگین پایین میآمدند
و همه جا را خیس میکردند اما به آنجا که رسیدیم دیگر خبری از ابرها نبود، ظاهرا
آسمان تازه باز شده بود و ستارهها یکپارچه تمام سیاهی را در بر گرفته بودند.
تازه داشتم میفهمیدم از سوراخ امنم بعد از ماهها بیرون زدهام و در راه خانهام،
دقیقا پشت این کوهها وقتی این خنکی خشک تمام شود و رطوبت و بوی جنگل از راه برسد
در ادامه کلافگی از رطوبت بعد از جایی که بابا را به خاک سپردهایم خانه از راه
میرسد با تمام داستانها تلخ و دیوانهکنندهاش، جای سفت و تغییرناپذیری که در
تمام این سالها از جایش تکان نخورده، همه رفتند و اطرافش زیر و رو شده اما خودش
همانی که بوده مانده و حتی خانه قدیمی هفتاد هشتاد ساله متروکه را در دل حیاطش
همانطور حفظ کرده با همان سقفی که ظاهرا پدربزرگم با دست خودش ساخته بود و همان
دیوارها و تاقچهها و پنجرههایی که دیگر معلوم نیست چقدر مرگ و تولد و سیل و باد
و باران دیدهاند.
یک لحظه در آن تاریکی احساس کردم نفرین شدهام، نفرین خانهای که پدربزرگ باابهت ندیده آرامم آن را لابد با خوندل ساخته برای بازماندگانی چون من، منی که تمام تنهایی و توانایی و استعداد حاصل از این تنهایی کشیدن را مدیون بزرگی آن خانه و سوراخ سمبههایش هستم، جایی که میتوانستم در آن گم شوم و گیاهنش را با سنگ روی هم بکوبم و رنگهایشان را استخراج کنم و رویای کیمیاگری و نقاشی در سر بپروارنم، سالها طول کشید تا به یاد بیاورم اولین رویای نقاش شدنم را در پس تصویر اولین درخت کاجی که خانهمان داشت و مادرم در نه سالگی از من و برادر بزرگم توی برف زیر آن با دوربین آنالوگ عکس انداخته بود. فضایی باز در سمت دیگر درخت کاج بود که حالا زیر سایه درخت انار فرو رفته و من چندبار در کودکی وقتی خالهکوچیکه نقاشی با رنگ و روغن را شروع کرده بود عاشق ژست نقاشی پشت سهپایه و بوم شده بودم و خودم را در آن فضای خالی در حال کشیدن آن درخت مطبق زیبا تصور کرده بودم اما هرگز جرات نداشتم این رویا را به زبان بیاورم یا حتی به آن بال و پری بدهم چون طبق سرکوبهای معمول باید با آن هوشم دانشمند میشدم، منجم، فیزیکدان یا در بدترین حالت مهندس که البته من از تمام اینها در رفته بودم و هیچی نشده بودم جز نقاش چون بلخره فهمیده بودم همین کثافتی که به زور میخواهند در آن فشارم بدهند اسمش میشود زندگی و من نمیخواهم یک تباه شده در مسیرهای پیشفرض باشم. آن خانه بیشتر از هر چیزی گم شدن در دل شلوغی را بهم یاد داده بود و تکنیک چطور از یاد بقیه برویم تا بگذارند هر غلطی دلمان میخواهد بکنیم و سرگرم شدن با بافتها و رنگها و قابها را و از هر چیزی بیرون از خودش بینیازم کرده بود، روزهای تابستان با کتابهایم زیر سایه درختانش ولو میشدم و شبهای تاریک سرد زمستان با نقشه آسمان توی دستم ستاره رصد میکردم، سالهای رسیدن اینترنت هم آنقدر فاصله بین اتاقهایش بود که بتوانم تا صبح به ولگردی آنلاین بگذرانم و سال کنکور یواشکی سرم را از پنجرهاش بیرون ببرم و سیگار بکشم بیآنکه نظم و تاریکی و سکوتش به هم بخورد و حتی صبحهای زود قبل از رفتن به مدرسه میتوانستم دور حیاط بدوم و گرم کنم و یا از مادربزرگ عزیزم که همسایه دیواربهدیوارمان بود غذاهای محبوبم را همان جا پای دیوار دریافت کنم.
به
نفرین خانه فکر میکردم و میدانستم اینها همه ساخته ذهن من است چون ویرانه بزرگتری
که در آن زندگی میکنیم اگر توانایی نفرین کسی را داشت خودش را از شر این غارتگران
نجات میداد، غارتگرانی که هیچکدام به فکر ساختن نبودند و حتی به فرزندان خودشان
و گیاهان و حیواناتش و دوستانشان رحم نداشتند، فقط کندند و بردند و خوردند و در
آبادیهای موعودشان تبدیلش کردند به چیزی برای زندگی موهوم، انگار اینجا مرده
بودند که اینقدر همیشه دنبال زندگی میگشتند و کور بودند که همین دویدن و نرسیدن
مدامشان را جزو زندگی نمیدیدند، همین غارتگری و سیر نشدن و آزار و سواستفاده کردن
و حسرت همیشگیشان هم به پای زندگی نوشته میشود. تماشای این عقده "زندگی
کردن" خیالم را راحت میکرد نفرینی در کار نیست که اگر بود آن یاروی خانواده
رانتی که سالها از اداره دولتیحکومتی کنده بود و بعد که دولت عوض شده بود زده بود
به چاک باید مجازات میشد نه من بیچیز، آن دیگری که پدر و عمه و خاندانش رانتخور
بودند و بعد هم همه را زده بودند زیر بغل و در اروپا پهن شده بودند با چادر کاسبی
میکردند باید از چشمانشان خون بیرون میریخت نه من در این تاریکی یا دستکم آن
پدوفیلی که در راه لذتجنسی از آسیب رساندن به هیچ موجود کم سن و سالی دریغ نکرده
بود و آخرش هم خودش را آویزان بچهای کرده بود در پی همان مفهوم موهوم نه من که
سعی میکردم پناه باشم برای موجوداتی که اینها زجرشان میدادند. من این هیولاهای
حسرت را میشناختم و پا روی گردن بقیه گذاشتنشان را از نزدیک دیده بودم و حالا در
تاریکی میان کوههای خانه خوب میدانستم نفرین توهم است، زجری که آدمهای آسیبدیده
و باقیمانده از شر اینها کشیده بودند کجا و دردی که من به در و دیوار سنگی یک
خانه با رها کردنش داده بود کجا.
وقتی به خانه رسیدم میشا
تنها روشنی حقیقی آنجا در آن وقت شب فرصت دیدن و شنیدن باقی چیزها را در آن باران
سیلآسا ازم گرفت، اما وقتی صبح شد تازه فهمیدم مادرم در پی جنون عادی و همیشگیاش
در راه نفرت از آن خانه و از معنا خالی کردنش و راحت شدن از شرش دوتا از درختهای
کاج قدیمی و بلند خانه را داده قطع کنند به این بهانه که آفتشان عاصی و کلافهاش
کرده، وقتی از بالکن به حیاط نگاه کردم وحشت کردم، تمام کف حیاط پوشیده بود از
شاخههای بزرگ و کوچک کاج که ظاهرا بیشتر از یک هفته بود همان جا روی هم تلنبار
شده مانده بودند و کسی دست بهشان نزده بود و فقط میشا بود که بینشان میچرخید و
لابلایشان را بو میکشید، تن خسته از کار پنج شش ماهه نقاشیام را در روز تولد
پدرم کشاندم به حیاط خانه پدریاش زیر باران تا شاخههای قطع شده درختان کاجی که
مادرم با قساوت خاص خانوادگیاش از شرشان خلاص شده بود را جمع و جور کنم، شاخهها
را به سه دسته بزرگ و خیلی بزرگ و کوچک تقسیم کردم و با نفرت و گریه یواش و بیصدا
همه شان را طی چند ساعت روی هم تلنبار کردم و قرار شد کسی بیاید برای بردن و جمع
کردنشان بعد خواهرم رسید و با ادای خاص خودش در حال جارو کشیدن و شستن حیاط
تماشایم کرد و زیرلب به مادرم چیزهایی گفت بعد برادر بزرگم رسید و درباره فروختن
خانه و "زندگی کردن" گههای تازهای تفت داد، بعد زن عمویم آمد و متلکی
درباره دیر به دیر آمدنم به آنجا بارم کرد و در آخر تنها و گریان میشا را حمام
کردم و وسط حیاطی که دیگر با شاخههای درختان بلندش از اطراف محافظت نمیشد و
آپارتمانهای زشت اطراف میخواستند بخورندش سیگاری کشیدم و جنازهام را به حمام
رساندم.
برنامهام
برای تولد بابا شام دور هم در خانه و بعد رفتن به سر خاکش بود که بقیه هم همراهیام
کردند، باران سر ظهر بند آمده بود و در همان چند ساعت همه جا خشک شده بود اما ساعت
دوازده وقتی به قبرستان رسیدیم دوباره قطرههای باران آرام بر سرمان ریختند، قبرستان
خالی و تاریک بود و من خودم را پهن کردم بالای قبر پدرم کنار گلهای داودی و نسترنی
که خودم آنجا کاشته بودم، مسافر کوروش یغمایی را پلی کردم و برادر کوچکم روی نیمکت
چوبی کنارم نشست و بساط کتلت و مشروبش را پهن کرد و با گریه وحشیانه و پرسروصدای
من شروع کرد به یاد پدرم نوشیدن، مادرم بیصدا اشک میریخت و رامین و برادر
بزرگم همان اطراف میچرخیدند، سگی ماده با شکمی ورم کرده از بچههای فراوان توی دلش
خودش را روی سنگ قبری جلوی پای برادر کوچکم پهن کرد در امنیت حضور ما و به امید
کتلت، چند ساعت همان جا ماندیم و اشک ریختیم و حرف زدیم و خندیدیم و من در زمین
خالی پشت قبرستان رو به شالیزاری که یک لایه مه غلیط خاکستری بالای سر ساقههای
بلند برنج سنگین و بیحرکت مانده بود یک نخ جوینت کشیدم و با برادربزرگم درباره
اسپینوزا حرف زدم، برایش گفتم ایده اسپینوزا برای درد نکشیدن دست شستن از لذت بود
و او باز هم فرو رفته در حسرت همان مفهوم موهوم زندگی کردن اراجیف
بیمعنی خودش را پس داد، نمیتوانستم از او متنفر باشم چون دیگر عادت کردهام به
ژست انسانهای این دنیا که در ابتدا تصویری از منِ قربانیشان به دست خانواده و
سیستم رسم میکنند و بعد حسرت زندگیِ نکردهشان را به آن میآویزند و در پس آن پناه
میگیرند و زیرپوستی به آزار و بلعیدن منابع در دسترس تا خفه شدن و سواستفاده از
بقیه مشغول میشوند، این الگوی ثابت تمام آدمهاست برای توجیه کثافتکاریهایشان و
من دیگر کاری از دستم برای هیچ کدامشان برنمیآید.
نصفههای شب به خانه رسیدیم و به همه گفتم فردا برمیگردم تهران، دیگر آنجا کاری نداشتم، آن خانه که مادرم هر لحظه برای دل کندن ما به خرابه تبدیلش میکند برای من کارش را کرده. صبح نقاشیای که همان چندروز با هاشور مدادرنگی آنجا شروع کرده بودم را تمام کردم، پرندهای در حال جیغ کشیدن در دل آتش و آن را روبروی جای خواب رامین در اتاقخواب قدیمیام زدم به دیوار و در حین جمع و جور کردن وسیلههایم بیصدا اشک ریختم و به کشتن خودم فکر کردم اما هیچ راهی برای کشتن خودم به ذهنم نمیرسید که بتوانم بدون دردسر تمامش کنم. وقتی به تهران رسیدیم فوراً مدادرنگیهایم را توی لیوانها فرو کردم و لباسهایم را ریختم توی ماشینلباسشویی و یک سر رفتم گالریای که یکی از آشنایان اینکاره یک روز بیهوا بهم پیشنهاد داد کارهایم را برای صاحبش بفرستم چون با شناختی که از صاحبش دارد معتقد است کارهای من نظرش را جلب میکند و به نظرش دیگر وقت نمایشگاه انفرادی من است با این جدیتم در کار و حجم کارهایم و بهتر است بیشتر از این وقتم را تلف نکنم. یک نگاهی به در و دیوار گالری انداختم و حتی از کارهایی که آنجا به نمایش درآمده بودند لذت بردم اما به نظرم رسید به کارهای بزرگتر بیشتری برای ارائه نیاز دارم بعد کارت ویزیت گالری را برداشتم و مسیر ارتباط را از منشی پرسیدم و زدم بیرون، توی راه فکر کردم میتوانم تا آخر تابستان با تکنیکی به جز ساختوساز که وقت کمتری میخواهد باز هم با مدادرنگی چندتا کار بزرگ آماده کنم و وقتی رسیدم خانه از همان روز شروع کردم به زدن اتودهای کارهای بزرگ بعدی.
اتودهایم خوب پیش رفتند و ناگهان دیدم بعد از پنج ماه ریزریز جان کندن روی آن کار مهیب دیگر خبری از ناتوانی و سردرگمیهای قبل نیست، دیگر نگران نبودم چیزی از ذهنم بپرد یا نمیبایست همه چیز را با جزییات یادداشت کنم، همه چیز در اختیار من بود، آنقدر ریزریز بیل زده بودم و همه چیز را ساخته بودم در ماههای قبل که دیگر خدای جهان یک نفره خودم بودم، هرکاری دلم میخواست میکردم و رنگها و فرمها و فضاها مطلقا چیزی در کنترل من بودند با خیال راحت شروع کردم به کار ذهنی بیرون از اتودهایم و هم زمان سلفپرتره بزرگ پنجاه در هفتادی با مدادرنگی شروع کردم و بعد از سه ساعت کار و به خودم خیره شدن حالم از جزییات تکراری صورت انسانیام بهم خورد، نه دفرمگی خاصی در کار بود نه شاخی نه رنگی بیرون از طبیعت، قرارم با خودم که میخواستم انسانی عادی و خودشیفته باشم در جستجوی خویشتن را رها کردم و از آینه فاصله گرفتم و به سلفپرترهام تا جایی که کمپوزیسیونم اجازه میداد شاخ اضافه کردم همینطور که زیرلب به هیئت تکراری انسانیام فحاشی میکردم و خودم را مسخره میکردم برای تلاش در راه کشف خویشتن جنده شده و دستمالی شدهام در طول تاریخ یاد لحظهای افتادم در راه بازگشت از خانه؛ لب رودی پرآب که همیشه از بچگی با پدرم آنجا توقف میکردیم ایستاده بودیم و به تولهسگهایی که زیر درخت بزرگ با مادرِ خوابیدهشان بازی میکردند نگاه میکردم، فکر میکردم مدتهاست دیگر بدنم را به عنوان ماشین دریافت داده خام به رسمیت میشناسم و اصلا برایم مهم نیست کجا هستم و در چه زمانی به سر میبرم فقط مهم این است که میبینم و میشنوم و لمس میکنم و بو میکشم، میتوانم در دل کورهپزخانهها در انتظار ماشین به تلی از زبالهها نگاه کنم و بوی تعفن را احساس کنم و رنگها و فرمها و دما را به هم برسانم برای ساختن استعاره تا بتوانم بعداً دربارهاش بنویسم و چنان سرشار از شور و لذت بشوم انگار پرواز کردهام و این دقیقا همان حسی باشد که در سواحل مدیترانه توی آن ماشین قدیمی لابلای درختان بلند و تنومند با بوی دریا ثبت کردهام و بهش رسیده بودم، همان جا پوزخندی بر لبانم نقش بست و هرچقدر رامین اصرار کرد خودم را توی آب خیستر کنم گفتم عزیزم من بارم را از این زیبایی بستم فقط مانده یک شاش ظریف پای این درخت قدیمی برای یادگاری.
خیلی به این توانایی ثبت کردنت غبطه میخورم و به توانایی خلق کردنت. شبهای سردرگمی که ذهنم آروم نمیشه میگم باید بنویسی ولی کلمهها ازم فرار میکنند و هیولاهام اجازه نوشتن بهم نمیدن اونا منو این جوری میخوان گیج و منگ و با ذهن آشفته و از نفس افتاده. ولی دیدن آدمی که کنارت داره شکوفا میشه از غم و رنج به خلق کردن رسیده جذابه. مثل همون که گفتی مغزمون یاد گرفته از کودکی دنبال الگوهاش بره مغز من خیلی اشتباه رفته ولی شاید هنوز دیر نیست حداقل میشه تماشا کرد. اینم زندگیه تماشای شکوفایی بقیه سرعت من کمه همیشه چندسال ازت عقبم ولی میگم عیبی نداره لااقل یکی هست که میبینی داره میره جلو و میگه که چقدر سخته ولی ارزشش رو داره چون تهش ماه و قمری هست که تبدیلت کنه و جادوت کنه
پاسخ دادنحذفاز قضا پای دکتر خوابم برد دیشب و خیلی زود بود طبعا پس نصفههای شب از خواب پریدم و چیزایی که نوشته بودی درباره سالگرد رو خوندم و یک گریه داغ و سوزانی کردم که گفتم وای این دیگه چی بود نصفهشبی ولی وقتی بعدش در آرامش خوابم برد فهمیدم قرص بود:)) برای من که خیلی کلماتت در ترکیب با احساسات و نگاه دقیقت به جا و درست کار میکنن نمیدونم چی از جون خودت میخوای عزیز:)
حذف