وقتی میگذارم پشه یک جایی از بدنم
را بگزد اما در حقیقت میخواهم خوب جا خوش کند تا حسابی لهش کنم، فرقش با وقتی که
اتفاقی پشهای را که نیشم میزند له میکنم فقط یک لحظه هوشیاری است دقیقا
بعد از له کردن، و پاسخ به این سوال که حالا قبلش برنامه ریخته بودم یا نریخته
بودم؟ این هزارتوی گمشده ذهن من است، همان جایی که میتوانم تا ابد خودم را تویش
زندانی کنم. قبل از نوشتن این جملات دقیقا در
لحظهای که پشه بغل زانوی راستم را گزید و لهش کردم فکر کردم خیلی وقت است روی تنم
احساسش میکنم چرا زودتر نمیکوبم رویش تا اینجور وحشیانه نگزد؟ بعد متوجه شدم همه
فکرم پی این بود که واقعا ساعت نه و نیم شب بعد از یک روز شلوغ مجبورم بنویسم؟ این
چه سطحی از اعتیاد است؟ اما باز هم به خودم اعتماد نداشتم که حواسم به پشه نبوده و
نمیتوانستم زودتر بزنمش، همین سوال که آیا من برای پشه دام پهن کرده بودم یا
اتفاقی لهش کردم نگذاشت ننویسم.
ظاهرا پشه بخش بیشتری از مغزم را اشغال کرده بود خیلی بیشتر
از همین یک لحظه که بخواهد تلنگر نوشتن اینها باشد چون وقتی چند خط بالا را
نوشتم با شهوتی خاص سراغ آخرین ذخیره الکل به جا ماندهام از دوران کووید رفتم که
حالا مثل قرص مسکن توی قوطی کوچک با مکانیزم دقیق و ظریفش نگهداری میشود و صادقانه
بگویم بهش معتادم و در روز با خودم هرجای خانه که بنشینم حملش میکنم تا دقیقا جلوی
چشمم باشد حتی محدود زمانهایی که میخواهم از خانه خارج بشوم از اینکه نمیتوانم با
خودم ببرمش چون میترسم همانقدر هم بنا به اتفاقی بریزد توی کیفم و از دستش بدهم و
دیگر دستم به مصرف قطرهچکانی اما خلسهآورش در لحظات گزیدگی پشه نرسد، دچار
اضطراب پنهانی میشوم. تمام پای راستم را از انگشت تا زانو با فسهای ظریف خیس از
الکل کردم و توی تاریکی ناشی از نور صفحه لپتاپ و ریسه قدیمی به جا مانده از خانه
سهیل که از انتهای کمد کارم بیرون کشیده بودم چند لحظه نقاط گزیدگی دیگر پا را کاملا حسی ردیابی کردم و به احساس آرامشم از آخرین شبیخون وسواسم به کمد
اتاقکارم فکر کردم، به نور غیرمتمرکز و بدون استرس و حرکت ریسه، به این که چارهای
نداشتم به جز حمله به اشیای به جا مانده از زندگی دوستدختر وقتم در تمام نقاط این
خانه. چون دیگر نمیتوانستم درِ کمد لباسهایم را باز کنم برای برداشتن شرت و درد
نکشم و گریه نکنم از فکر کثافتی که بر سرم ریخته بود، دیگر نمیخواستم وقتی به حمام
میروم و دارم بیهوا آواز بیمعنایی را زمزمه میکنم چشمم به حولهاش بیفتد ودر دم
سرشار از نفرت بشوم، نمیخواستم وقتم را صرف نفرت ورزیدن بکنم چون واقعا به جادوی
سیاه مجهزم و میتوانم روزگارتان را با همین فکرها سیاه کنم. خودش هم که طبق معمول
اصلا در سیاره من نبود، در زندگی نرمال خودش وسط سفر بود و حتی نمیدانست من در چه
حالی هستم و چه بلایی بر سرم آورده با دوازده شب رسیدنش به تولدم و آخر از همه به
سمتم آمدنش و آن نصفه نیمه با کفشهای خیس توی دستش دست دادن و بغل کردن انتقامجویانه
و بیمحبتش، این را از چند روز غیب شدنش بعد از تولد خوب میفهمیدم و نمیخواستم
سفرش را خراب کنم چون چیز دیگری که خوب در رابطه با انسانها در آن آبدیده شدهام
همین است که به راحتی میتوانند درد کشیدن من را انکار کنند و ازم طلبکار بشوند و
بهم بگویند تو دیوانهای که درد میکشی، ترجیح میدادم در تنهایی خودم به سیاهی و
زجر مشغول باشم اما مورد این حملات احتمالی قرار نگیرم و دستکم دیگر چیزی بدهکار
نباشم.
در همان شبیخون وسواس و حملات گریه
و نفرت این ریسه را پیدا کرده بودم و یک بخشی از نشیمن تابستانی یکنفرهام را با آن روشن کرده بودم که
در آن فیلم میبینم و غذا میخورم و گریه میکنم و سیگار میکشم و مینویسم و میرقصم و
آواز میخوانم و میخوابم و میخوانم و درد میکشم و حالا دلم
خوش بود پشهها را با این پراکندگی نور سردرگم میکنم اما ظاهرا این سردرگمی به
گزیدگی کاتورهای پاهایم ختم شده بود، این را از سوزش نقطه به نقطه اما بینظم
پاها بعد از پاشیدن الکل میفهمیدم، اما باز هم شروع کردم به توجیه این کار پشهها،
که تو از استخر آمدی عزیزم تنت آفتاب سوخته و داغ است و به تنت لوسیون با بوی کوفت
مالیدهای و آبرسان بهمان با اسانس فلان، بوی زیادی با چسبندگی احتمالی مربای
آلبالو، وای مربای آلبالو او را به کلی فراموش کرده بودم در حالی که همه امروز به
دوش او بود، صبح قبل از استخر با چشم توی یخچال درست کردنش را شروع کرده بودم وقتی
به آلبالوهایی که رامین قبل از رفتنش شسته بود و گذاشته بود و رفته بود نگاه
میکردم و میگفتم من اینهمه را یک جا نمیتوانم ببلعم.
متوجه شدم مربای آلبالو در تمام امروز پخش شده حتی در روزهای قبل که نمیتوانستم یک لحظه هم دست از نفرت به خودم بکشم در سیاهیِ ناامیدی احساسینکن داییعزیزشیطانصفتم و دوستدخترِقطعوقتم، سفت و بدون ذرهای جابجا شدن و حتی خورده شدن توی یخچال نشسته بود و زجر کشیدنم را بادقت در تنهایی کشسانم تماشا میکرد. در روزهای بعد از تولدم و رفتن رامین وقتی در یخچال را باز میکردم به روشنی میدیدم که هرگز توانایی روانی هستهکردن این همه آلبالو و لباس پوشیدن و بیرون رفتن و خریدن شکر و ایستادن بالای سر قابلمه و درست کردن مربای آلبالو را ندارم پس باید خودم را برای خراب شدن و دور ریختن همه اینها آماده کنم یا با هسته توی فریزر فرو کردنشان اما صبح خیلی زود قبل از هفت که بیدار شدم و پیغام دوستدختری که دیگر نمیدانم چه بخوانمش را دیدم که بلخره فهمیده بود باید کجا بایستد، کمی مغزم جمع و جور شد و یادم آمد آخر The Man Who Sleeps دقیقا از همین سرخوش شده بودم، همین هم خوردن سیاهی و درد در زمان و عادت کردن بدن به کثافتهای زندگی، باید میافتادم از زجر اما چند لحظه با مرد توی فیلم وقتی آرام به خواب رفت خوابم برد و کمتر از یک دقیقه طول کشید این آسایش و وقتی فیلم تمام شد با تمام زجری که کشیده بودم احساس میکردم میتوانم پرواز کنم از سرخوشی. یادم آمد در آن سیاهی غلیظ روزهای بعد از تولدم نیستم دیگر، طی چند روز گذشته حرف زده بودیم و من بلخره در جواب پیغامی که چند روز بعد از تولدم انگار از یک سیاره دیگر میفرستاد از بس که نمیدیدم یا خودش را میزد به ندیدن جان کندم تا تایپ کردم و گفتم چه بلایی بر سرم آورده، دیدم نمیخواهم ازش مراقبت کنم چون در سفر است برخلاف قبل، گفتم چقدر حالم را خراب کردی و همه چیز نابود شده و حالا بعد از دو روز هنوز در لجن و کثافتم، بعد گفتم باید خودم را با نوشتن بیرون بکشم و منتظر بودم به خودت بگویم تا بعد بتوانم اینجا بنویسم که غافلگیر نشوی. اما با نوشتن The Man Who Sleeps هیچی بهتر نشد اما نوید این گذشت زمان را همان جا در همان عنوان به خودم داده بودم، میدانستم یک روز بیدار میشوم بلخره کمی از انتهای چاه بالاتر آمدهام و به من هم در کمال ناباوری نور میرسد. توانستم بیشتر توضیح دهم و به جای دعوای هزارخطی و بیپایان لابهلای صفحات ورد و مغزم برایش نوشتم چقدر ساختار و بافت ما از اساس با هم فرق میکند و من دیگر نمیخواهم فراموش کنم این تفاوتها را و در وضعیت روانی نادیده گرفتن این تفاوت بافتها نیستم، دارم درد میکشم پس با من از احساسات پاکت حرف نزن و بیدفاعم نکن تا خودم را فراموش کنم و شروع کنم مراقبت از تو چون نه میخواهم دوستم داشته باشی نه میتوانم از کسی مراقبت کنم. من چند روز در زجر و درد و سیاهی گذراندم و تو هیچی دربارهش نمیدانستی و حالا اگر واقعا برای تو حال من اهمیت دارد فاصله بگیر و بگذار در همین تنهایی که در آن به کسی مراقبت و حال خوب بدهکار نیستم بمانم. او هم بلخره متوجه شد و با کلمات مناسبی که نشان از عقلش داشت جواب نوشته بلندبالایم را مختصر و کوتاه داد و همه چیز را تمام کرد.
برایش نوشته بودم نمیتوانی حالم را عوض کنی اما همین که فضا دادی تا حرف بزنم در امنیت و آسایش و در آن مدام در حال از دست دادن امتیاز نباشم به خاطر توصیف دلایل زجرکشیدنم لطف بزرگی بود و حالا بهترم پس خداحافظ. این سطح از شعور و دوست داشتن را از مقایسه رفتار الف و ب بعد از مرگ پدرم دریافته بودم، هردوی آنها دوستان صمیمی من بودند و من را در بدترین لحظاتم به زشتترین شکل تنها گذاشته بودند و من هردویشان را به بدترین شکل رانده بودم اولی رفت که رفت چون بیاحساس و خودبین بود همیشه و چیزی نداشت از دوستی که بخواهد به من پس بدهد، هرچیزی که میتوانست از من بکشد را بیرون کشیده بود یا در حقیقت من دیگر در لحظات فروپاشی از دست دادن پدرم چیزی برای دادن به او نداشتم بعد همه جا نشست گفت طرد شدم، دروغگوی ناشی، عاملیت خودش را سلب کرد تا ادای قربانیها را دربیاورد و دوزار توجه بخرد، در حالی که واقعیت را نمیتواند عوض کند آن هم برای کسی مثل من که برای دروغ گفتن به خودم هم وقت میگذارم و اگر بخواهم دروغ بگویم حتما جایی ثبت میکنم که دارم دروغ میگویم؛ اما ب فحشهایم را شنید و رفت و برگشت و دوباره حرف زد و باز هم فحش شنید و سه باره برگشت و من دیگر جانی برای فحاشی نداشتم، آنقدر دردمند بودم که اصلا موضوعیت نداشت برایم کینه ورزیدن به دوست قدیمیای که دلش برایم تنگ میشود، من هم رفتهرفته دلم برایش تنگ شد و دیدم به وضوح که اشتباه او فرقش با کسکشی دیگری چیست، دلم برای فرو کردن انگشتانم لای موهایش تنگ میشد نه برای حرفهایمان، دلم برای افتادنمان کنار هم مثل اشیا تنگ میشد، برای مکانی که ما را در برمیگرفت، گذر زمان وقتی دست و پاهامان اتفاقی به هم میخورد و صداهای زنده بودنمان در هم میرفت، نه فکرها و کلماتی که آگاهانه به زبان رانده بودیم و دوستدخترم که بهتر است دوستم بخوانمش خوب میدانست تفاوت این دو نفر را در نظرم، میدانست چقدر روشن است فرق کسی که همیشه خودش را میبیند و کسی که با همه عشقش به خودش یک بار دست از دیدن خودش به خاطر من برداشته.
سبکی ناشی از این حرف زدن با کمخوابی
در هم رفت و بیتاب شدم برای رسیدن به استخر و بعد از مدتها شروع کردن برنامه
شنایی که طبق نوشتههای پارسالم در همین روزها چهارهزارمتر در هفته بود. قهوه درست
کردم و غذای گربهها را دادم و به آلبالوها نگاه کردم و فکر کردم وقتی برگشتم شکر
میخرم و این خودش یک قدم بزرگ است. توی اتوبان در راه استخر به نوشتن در اینجا فکر
کردم، شبیه آئورای میگرن اما خودم را شل کردم توی خنکی ماشین و ترافیک صبح و نگاهم
را در سایه سنگین درختان فرو کردم. فرو رفتن شروع شده بود، تماشاچی شدن صرف و ثبت
کننده دیوانه همه چیزهای بیهوده و بیهدف تا شاید یک جایی به درد بخورند آن هم فقط
با چشم و گوش بدون موبایل و کاغذ و قلم. لحظهای که کیف و موبایلم را توی کمد
استخر فرو کردم و با چشمان و گوشهایم دستول و پیاده از راهروی تاریک به فضای باز
و نور روشن آفتاب صبح و سایه درختان میوه رسیدم و آبی آب شفاف زیر آسمان و پرندههای
آبدزدک با شکمهای آبی و تپههای پوشیده از گلهای سفید و صورتی و بوتههای یاس و
پیچک آویزان لابهلای پارچههای سفید سایبان که در باد شناور بودند و منظرهشان در
ترکیب با علفهای هرز بلند پشت سرشان فقط یک دیوانه از فیلمهای پازولینی را کم
داشت با تیر و کمانش شکل کیر رو به پاهای باز زنی خوابیده. از تصویر اروتیکی که
مغزم میساخت میفهمیدم دارم کمی بالاتر میآیم چون از فکر کردن به بدن لخت انسانها
دچار چندش و تهوع نمیشوم.
استخر خلوت بود و دیگر خبری از
اضطراب سالهای قبلم در این لحظات آرام صبح نبود که بدوم و زودتر گرم کنم و یک ساعت
هزارمتر شنا کنم و زمان را از دست ندهم، زمان چیزی برای از دست دادن بود در دستم،
یاد گرفته بودم باید با ذرهبینم همه چیز را هزاربرابر بزگتر کنم و سرعت را آنقدر
پایین بیاورم و نرم حرکت کنم تا مغز تند دیوانهام خودش را رها کند، حواسم بود
قورباغه نروم و فقط دست و پای کرال، وقتی به پشت میخوابیدم دسته پرستوها در آسمان
صبح جیغ میزدند و دور هم میچرخیدند، صدای مقطع زنهای ندیدبدید اطرافم در سکوت و
خلوتی استخر میپیچید، ویلای فرنگی فلان جا با شیرهای طلایی و سونا و جکوزی یا طعم
متفاوت ماکارونی خارجی بعد بیتا جون رسید با آن خنده دوستداشتنیاش و دوست همیشه
طلبکارش من هم وقت راه رفتن و ورزشم در آب شده بود که دوستش شروع کرد با ژست
مدیرکلها بازخواست کردنمان که چرا نمیرویم به دفتر مرکزی برای اعتراض به تغییر
قوانین به دست طناز جون سلیطه، من هم که فقط تماشاچی بودم و مغزم در وضعیت جواب
دادن نبود رفتم توی نقش زن مظلوم ناتوان که میگذارم حقم را سلیطهها بخورند بعد
خانم مدیرکل حملاتش را شدیدتر کرد و من هم از نقشم خسته شدم و فرار کردم توی
جکوزی، زن محبوبم توی آب سرد میچرخید و باهم درباره زیباییهای گلهای استخر حرف
زدیم و خنده زیبایش را برای ذخیره نهایی اطلاعاتی در اختیارم گذاشت. وقتی رسیدم به
سوپر روبروی خانه همراه شکر برای کشتن پشهها یک دستگاه جدید هم خریدم با مخزنی
لبریز از مایعی غلیط که به کونش وصل میشود و ادعا میکند در نابودی پشهها یک ماه
تمام هشت ساعت در روز جان میکند.
وقتی صبحانه مفصل بعد از استخرم را
خوردم آلبالوها رو توی سینی استیل پهن کردم و چوب و برگهایشان را جدا کردم و
خرابها را دور ریختم و پلیلیست شخصیام را شافل پلی کردم و درآوردن هستهها شروع
شد. وسط درآوردن هستههای آلبالو یادم افتاد در این چندماه چندبار متوجه شدهام
پیج کارهای ی از دسترس خارج شده ونگرانش شده بودم که چه بلایی بر سرش آوردهاند،
بعد رفت توی مخم که جدی چه بلایی بر سرش آوردند؟ بلند شدم دستان سرخ از هستهکردن
آلبالوها را شستم تلفنم را برداشتم اسمش را سرچ کردم بهش پیغام دادم، فوری جواب
داد، گفت هستی بیام گفتم آره بیا، وقتی آمد فهمیدم جدی بلایی سرش آوردند.
فکر نمیکردم بیرون از کار این
قدر حرف با ی داشته باشم که وسطش برای دستشویی رفتن اجازه بگیرم، توی دستشویی به
تشتی که تنها درخواستم از رامین بود تا برایم از انباری بیاورد بالا دو هفته پیش
نگاه میکردم و کونم را میشستم و به توییت بهمن کیارستمی درباره عروسک جدید فکر
میکردم و میخندیدم از معیوب شدن مغز انسانهای برخوردار در مواجهه با خشمعمومی
نسبت به این برخورداری و رانتخواری و مفتخواری و همهچیزخواری، به تشت که هنوز
تویش آب و پودرصابونِ شستن مایوام بود نگاه کردم توی فایل صوتیای که ضبط کردم
گفتم من هم یک روز برایم اهمیتی نداشت مایوی قشنگم با آب استخر خراب شود از بس
اعیون بودم آقای کیارستمی و در فاصله شستن دستم تا به ی برسم به خرید دفعه پیشم از
سوپر که این پودرصابون دستی بود فکر کردم و یاد دستگاه مجهزی که امروز برای کشتن
پشهها خریدم افتادم.
ی گفت در آستانه رفتن از ایران است و من گفتم
میخواهم کارهایم را بفروشم و بعد از کارهای فیگورم پرسید و گفتم اخرین باری که
فیگور کار کردم پارسال تابستان بود با خودش و بعدش دلتا آمد و کار تعطیل شد و
واکسن زدیم قرار بود بروم شمال پدر مادرم را ببینم و همان جا چند وقت بمانم و با
پدرم به کوه و جنگل بروم و اتودهای جدید بزنم با کمپوزیسیون جدید، لنداسکیپ، چون
دیگر خسته شده بودم از حبس خانگی دوساله کووید و تماشای از نزدیک چیزها، تمام
کارهایم کادرهای بستهای شده بود با دیتیل فراوان انگار همه چیز را زیر میکروسکوپ
و ذرهبین میدیدم و خب طبیعی بود برای چشمی که دو سال تمام فقط به دیدن در فضاهای
تنگ عادت کرده بود اما نه من توانستم بروم پدرم را قبل از مرگش ببینم و نه دیگر
هرگز فیگور کار کردم.
حوصله گریه نداشتم برای همین فورا
بحث را عوض کردم و برایش از اولین جرقه ناخودآگاهِ فکر کردنم به کار بعد از مرگ
پدرم گفتم، گفتم نقاشی خودش از مغزم رفت و یک روز ظهر برگشت، چند هفته بعد از دهم
مهر که برای اولین بار آمده بودم تهران به گربهها سر بزنم و روی نیمکت جلوی پنجره
با گریه سیگار میکشیدم. در همان حال خراب چشمم به مبل سبزی افتاد که روی شانه دو
مرد از خانه روبرویی بیرون میآمد، وسواس شدید گذشتهام درباره ربط دادن فیگور به
فضا زوزهکشان بالا آمد با رنگ و بافت پارچه مبل در هم پیچید و به بدن او فکر
کردم. توی سرم بیهوا نشاندمش روی مبل سبزِ، روی شانه مردها تا ته کوچه دنبالش
کردم بعد که آرام روی زمین گذاشتندش و رفتند و یکهو با خودم گفتم کسی این مخمل سبز
را نمیخواهد که ی را رویش بنشاند و طراحی کند؟ این تابوت بیارزش را؟ وسط گریه
دویدم توی پارکینگ و رفتم سراغ آدمهای کارگاه و خواستم مبل سبز را برایم بیاورند
توی کارگاه تا بعد که برای کار بیاید بالا، اما چند وقت بعدکه رفتم سراغش دیدم جا
تر است و بچه نیست، ی با دهان باز بهم نگاه میکرد و من هم از یادآوری این بازی که
من را از این خانه منزجر کرد و توی این چهاردیواری حبس همه تنم مورمور شد، چند وقت
بعد البته وقتی دوستدختروقتم را فرستاده بودم از انباری برایم چیزی بیاورد گفت
مبل بیصدا برگشته سرجایش مثل صندوق امانات بانک ملی، کار سه پسرخاله و یک مرد بود یا
سه مرد و پسرخالهشان هرگز معلوم نشد و آن مبل سبز هم دیگر چیزی نشد که باید
میشد.
در همان فکرها شروع کردم عصبی و
ناراحت بساط دم دستم روی میز وسط هال بزرگ که از روز تولدم همان جا پهن بودند را جمع
و جور کردن، شبیه بساط روزهای کار کردنم با خودش بود، چهارشنبهها یک سال
تمام تنهایی هر هفته پنج ساعت برایم مدل میشد و من با عضلاتش تمرین میکردم. زیر
دستم پاستلهای ثمیلا بود و دوتا مدادی که همان روز بهم داده بود، کنار کاغذ کادو
آبی و روبان صورتی کادو تولدم از محمدحسن و فهیمه و تخته شاسی خواهر محمد که حتی
کاغذهایش مرتب به دست خودش بهش چسبانده شده بود و فهیمه یک جا داده بود دستم گفته
بود دیگر اینها را نمیخواهد و من همان شب اتفاقی برای تست رنگ پاستلها آورده
بودمش وسط و روی آن میز مانده بود. ی گفت میخوای شروع کنی؟ هیچ فکری برای
طراحی نداشتم مداد را برداشتم و ی خودش را روی مبل شل کرد، گردنش رها شد روی پشتی
مبل و وا رفت و من مثلث زیر چانهاش را میدیدم که به خط گردنش میرسید از پایین،
بعد از چند دقیقه کلنجار ذهنی با خودم برای گم نشدن بین خطوط و نترسیدن از
پرسپکتیو و فهم اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده چشمت باید با دستت حرف بزند آرام باش
صداها را خفه کن خودشان زبان هم را بلدند دیدم ی شبیه مردههاست یا دستکم من شبیه
مردهها میکشمش بعد کوروس سرهنگزاده از دور شروع کرد پیک سحری خواندن، یاد ویدویی
که س همان روزهای اول مرگ بابا برایم فرستاده بود افتادم. به زنی داروی بیهوشی
تزریق میکردند در حالی که این آواز را میخواند وسطش گریه میکرد همان طور در حال
خواندن و بیهوش میشد، گریه میکرد؟ من گریه میکردم؟ نمیدانم حقیقت چیست، چون آن
روزها من دیگر این آهنگ را به خودم چسبانده بودم مثل چیزی که از آسمان بهم نازل
شده بود و از هم جدایی نداشتیم، همه نشسته بودند آن سر خانه زر میزدند در جمع خاله
عمه من توی آشپزخانه مثل اسب کار میکردم همه چیز را جمع میکردم میشستم پاک میکردم
و صدتا کار دیگر با این آهنگ و صدای اسپیکر روی هزار، تا صدای هیچ خری را نشنوم،
عربده میکشیدم و گریه میکردم، همه ساکت میشدند و گاهی یکی میآمد تماشایم میکرد یا
گریه میکرد، پیشم مینشست یا در را رویم میبستند و میرفتند اما من از این آهنگ جدا
نمیشدم، در هیچ لحظهای حتی صبحها با همین بیدار میشدم توی حیاط با این سیگار
میکشیدم و س هیچ کدام اینها را نمیدانست، بی آنکه بداند من را با یک آهنگ توی یک
ویدیو که فقط یک بار دیدمش مدتها سرپا نگه داشت و وادارم کرد زندگی کنم و جان
بکنم، دلم برای س تنگ شد برای آن روزها که بیاراده به او چسبیدم چون با آن همه
دوری توانایی عجیبی در فهمیدن دردم داشت و نفوذ به لایههای درونیام و هم زمان نشانی از چیزی که باز هم خودش نمیدانست. اما حالا دیگر همه چیز
با س فرق کرده، رفته سرکار و درسش زیاد شده و من هم دیگر آنقدر نزار نیستم که بخواهم
به کسی آنطور بچسبم از دور. حالا وسط طراحی از ی، کاری که مغزم به آن عادت داشت یکهو
این آهنگ میرسد و من از بدن ی به بدن سرد پدرم وصل میشوم، دستانم تند میشوند روی
خطور گردن ی، این پرسپکتیو مسخره است برایم چون من انگشتان پدرم را تا لحظه آخر
توی خاک دنبال کردهام، ناخنهای از ته کوتاه شدهاش را قبل از اینکه دانههای خاک
بپوشانندش، دستان ی را کمتر از یک دقیقه به بدنش وصل کردم مداد را پرت کردم و زدم
زیر گریه گفتم نگاه کن شبیه مردهها کشیدمت.
برایش از تفاوت فهمم از بدن انسانها
گفتم بعد از دیدن بدن سرد پدرم، بعد از چسباندن لبم به قفسه سینه کبود شدهاش از
سکته که دکترش گفت آنقدر شدید بود که تمام رگهایش در دم پاره شده بودند، گفتم دیگر
بدن انسانها برایم موضوعیت ندارند، دیگر برایم مهم نیست ربط فیگور به فضا، دیگر
برنامه مدون و حسابشده ذهنی برای لاس و بعد کردن در دست ندارم و همه لاسهای نیمهکاره
قبلم را رها کردهام و گفتم دیگر نمیتوانم سکس کنم، گفتم حتی دیگر دوستی هم
نمیخواهم واقعا به هیچ انسانی نیاز ندارم، بغلم کرد و گریه کردیم و صدای گریهام
را در گوشش شنیدم. بعد هم او تعریف کرد از تغییراتش، از اینکه دیگر دنبال آن مثبتاندیشی
افراطی نیست و میفهمد همه چیز بد است چون سرش توی کار خودش بود که کسی چاقو گذاشت
زیر گلویش و تهدیدش کرد، برایم گفت چقدر توی فضاهای کاری اذیت شده و دیگر فقط یک
جا کار میکند چون حوصله آدمهای دیوانه قدرتطلب هوماستودیویی و شاگردان رقابتیشان
که میخواهند خرخره هم را بجوند ندارد، حوصله اینکه یک نفر برای خودش قهوه درست
کند و او به تخمش باشد و به شاگردانش بگوید وقتی میآیید پیش من هیچ جای دیگر کلاس
نروید و خیل عظیم آدمهایی که سالها به کونش وصل هستند بدون ذرهای تغییر چون یارو
عاشق بحث است و مدام با همه چی مخالف است و فکر میکند از همه جهان بیشتر میفهمد،
شنیدن نفرتش از فضای کاری حالبههمزنی که هرگز از نزدیک شاهدش نبودم از زبان
ساده ی برایم خندهدار بود چون اینها فرم نبودند، بافت بودند، بافت آدمهای ندیدهای
که با آنهایی که میدیدم و میشناختمشان از شدت همجواری مشترک شده بودند و من تمام
اینهایی که ی میگفت را با کلمات خودم توی آدمهایی که خودم ازشان فرار کردم دیده
بودم، این تلاش مذبوحانه انسانها به سلفبرندینگ در حالی که میانتهی و خالی
هستند، این قدرتطلبی ترسناکشان، این شیفتگی دیوانهوارشان به مالکیت خصوصی چیزها
با کوری مطلق به خودشان و خوابیدنشان زیر پرچم مالکیت اشتراکی، دلم میخواست به ی
بگویم همهاش را حفظم ول کن این حرفها را چون اینها را باید با لگد سیاه و کبود
کنی فقط.
برای فرار از شنیدن یاد آلبالوهای بدون هسته زیر کوه شکر توی یخچال افتادم، با ی بالای سرشان ایستادیم و حسابی به هم دیگر مالیدیمشان، وقتی رفت ایستادم بالای سر مربا، سرخ و سوزان از آفتابی که بعد از غروب باید به تاریکی شب پس میدادم و میگرنی که دیگر واقعا از راه رسیده بود و سرگشتگی و پریشانی از کلماتی که توی سرم میرفتند و میآمدند و به هم نمیرسیدند و نمیدانستم کدام را باید به کجا گره بزنم. واقعا احساس گمشدگی میکردم بدون نوشتن، نه دستگاه جدید نه الکل پاشیدن نه بستن پنجرهها و نه روشن کردن تمام کولرها پشهها را فراری نمیداد، توی تاریکی با سردرد دراز کشیده بودم و تندتند تایپ میکردم تا دستکم بدانم کجا هستم. چرا این قدر نیازمند به ثبت کردن هستم؟ چرا اینقدر مغزم تولید میکند تا مجبور شوم وقتم را بگذارم برای دستهبندیشان؟ دیدم پوستم دارد واکنشی غیرعادی نشان میدهد، دقیقا مثل همیشه اول بمبباران فکرها و هیجان و تشنج بعد تلاش برای دستهبندی کردنشان، نفس عمیق و آرام کردن و در ادامه التهاب و عارضه پوستی، شاید پشه هم یک توهم است؟ یاد جولینمور سیف افتادم، اولین پنیک اتکش در پارکینگ از دود اگزوز کامیون و پنیک اتک خودم با او هم زمان در آن صحنه، چرا جولینمور میتواند من را واقعا دیوانه کند؟ اینها تقصیر خودش به تنهایی نیست، او ملانکولیای متحرک نیست، بخشی از تصویر او بازتاب حافظه من است. ترکیب ویرجینیا وولف و پرش افکارش و تغییر صحنهها از نقاشی کشیدن لیلی بریسکو و بریدن تصویر روزنامهها و فکرهای خانم رمزی تا ساعتهای جولینمور آرام که بهش اعتماد نداشم و میدانستم پشت این سردی و آرامش قرار است بترکد، ژان دیلمان دیگری که هرچقدر دور خودم دیوار بتنی بکشم باز هم با تیزی از تنها سوراخی که نبستم کارم را میسازد. همینطور که پوستم هر لحظه ملتهبتر میشد به کورتیزول فکر میکردم به نقاط خاصی از بدنم که بعد از مرگ پدرم در همان روزهای اول دچار عارضه عجیب پوستی شدند که هنوز هم رفع نشده و هر از گاهی بالا میآیند و پایین میروند و حالا چند ساعت است سر و کلهشان پیدا شده. من جولین مور سیف نیستم، من خودم را در یک بیابان با ماسک زندانی نمیکنم و با صدای یواش شب تولدم به خودم در آینه نمیگویم دوستت دارم، من دست به فریاد کشیدنم خوب است، سالهاست دارم عربده میکشم و همه سوراخهای جهان جایی است برای دفع زبالههای شخصیام. کورتیزول و آئورا و دردهای روانتنی و نوسان خلق و خانواده شیطانصفت مادرم که فکر میکنند فرشتههای مهربانی هستند، همه و همه را خوب میشناسم، مسخ شدن را میشناسم، میدانم گاهی برای زنده ماندن مجبوری ادای چیزی که نیستی را دربیاوری و نمایش بیرونیات کاملا چیزی متفاوت از واقعیت باشد، تمام این ناتوانی و ژنهای معیوب را، حتی به گفته دکتر محبوبم خوب میدانم سمت چپ مغزم میتواند روایت بسازد برای کاری که سمت راست مغزم فرمانش را داده و این را هم میدانم که مغزم مثل قلب پدرم میتواند یک روز از فشار بترکد ولی دلم خوش است کسی را در بدترین لحظاتش توی سیاهی فشار ندادم و آنقدر عقل داشتم تا به امروز که بچهای نسازم که یک روز با دیدن بدن سردم تا ابد دیوانه شود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر