۱۵ دی ۱۴۰۳

بیا منو ببر نوازشم کن

 هنوز کاملا علت دقیقی که نمی‌گذارد متمرکز بخوابم و استراحت کنم را درک نکرده‌ام، می‌توانم حدس بزنم علاقه شدیدم به نقاشی کشیدن مدام می‌کشدم سمت میزکارم و از طرف دیگر اضطراب خراب شدن دوباره ستون فقراتم از جا بلندم می‌کند.

دلایل دیگری هم به نظرم می‌رسد، این‌که دلم می‌خواهد خیلی چیزها سر جای خودشان باشند و شلوغی و بی‌نظمی به شدت اذیتم می‌کند، خانه بزرگ است و کارهای خرد و ریز زیاد دارد و باید مدام به گوشه و کنارش رسید، حیوان‌ها کارهای خاصی دارند، وسیله‌های کارم، تازه دوستانم را نگفتم، رسیدگی به دوستانم کار زمان‌بری است که من با علاقه خاصی انجام می‌دهم و تازگی فهمیدم در این راه ممکن است خودم را قربانی کنم، مثلا وقتی با تلفن حرف میزنم و دوستم اضطراب دارد من هم از شدت اضطراب باید بلند شوم، صبا می‌گوید تو بیش‌حسی داری اما من فکر می‌کنم فقط عادی هستم همه باید همین می‌بودند فقط بقیه خراب و مادرقحبه‌اند. قبل از این‌که دیسک پاره کنم یک ماه هر روز برای یک دوستم نهار می‌‌پختم تا در اداره غش نکند و به نظرم عادی‌ترین کار در عالم دوستی بود بعدا فهمیدم اوه نو، همیشه دیر می‌فهمم وقتی که دیگر جا تر است و بچه نیست اما همان بهتر چون برای من که یک گلبرگ زودرنج هستم فهمیدن مورد سواستفاده قرار گرفتن توسط بره‌های داستان عادت شده آن‌قدر که وقتی بیمارم نمی‌توانم دراز بکشم چون بره‌ای هست که بهم احساس گناه بدهد از استراحتم، باید از او مراقبت کنم او حتما بیش از من به این مراقبت نیاز دارد آه بره همیشه قربانی من ابراهیمم اشتباه آمدی این بار سرت را می‌برم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر