۳۰ خرداد ۱۴۰۱

Hysteria

 وقتی میگذارم پشه‌ یک جایی از بدنم را بگزد اما در حقیقت میخواهم خوب جا خوش کند تا حسابی لهش کنم، فرقش با وقتی که اتفاقی پشه‌ای را که نیشم میزند له میکنم فقط یک لحظه هوشیاری است دقیقا بعد از له کردن، و پاسخ به این سوال که حالا قبلش برنامه ریخته بودم یا نریخته بودم؟ این هزارتوی گمشده ذهن من است، همان جایی که میتوانم تا ابد خودم را تویش زندانی کنم. قبل از نوشتن این جملات دقیقا در لحظه‌ای که پشه بغل زانوی راستم را گزید و لهش کردم فکر کردم خیلی وقت است روی تنم احساسش میکنم چرا زودتر نمیکوبم رویش تا اینجور وحشیانه نگزد؟ بعد متوجه شدم همه فکرم پی این بود که واقعا ساعت نه و نیم شب بعد از یک روز شلوغ مجبورم بنویسم؟ این چه سطحی از اعتیاد است؟ اما باز هم به خودم اعتماد نداشتم که حواسم به پشه نبوده و نمیتوانستم زودتر بزنمش، همین سوال که آیا من برای پشه دام پهن کرده بودم یا اتفاقی لهش کردم نگذاشت ننویسم.

 ظاهرا پشه بخش بیشتری از مغزم را اشغال کرده بود خیلی بیشتر از همین یک لحظه که بخواهد تلنگر نوشتن اینها باشد چون وقتی چند خط  بالا را نوشتم با شهوتی خاص سراغ آخرین ذخیره الکل به جا مانده‌ام از دوران کووید رفتم که حالا مثل قرص مسکن توی قوطی کوچک با مکانیزم دقیق و ظریفش نگهداری میشود و صادقانه بگویم بهش معتادم و در روز با خودم هرجای خانه که بنشینم حملش میکنم تا دقیقا جلوی چشمم باشد حتی محدود زمان‌هایی که میخواهم از خانه خارج بشوم از اینکه نمیتوانم با خودم ببرمش چون میترسم همان‌قدر هم بنا به اتفاقی بریزد توی کیفم و از دستش بدهم و دیگر دستم به مصرف قطره‌چکانی اما خلسه‌آورش در لحظات گزیدگی پشه نرسد، دچار اضطراب پنهانی میشوم. تمام پای راستم را از انگشت تا زانو با فس‌های ظریف خیس از الکل کردم و توی تاریکی‌ ناشی از نور صفحه لپتاپ و ریسه قدیمی به جا مانده از خانه سهیل که از انتهای کمد کارم بیرون کشیده بودم چند لحظه نقاط گزیدگی دیگر پا را کاملا حسی ردیابی کردم و به احساس آرامشم از آخرین شبیخون وسواسم به کمد اتاق‌کارم فکر کردم، به نور غیرمتمرکز و بدون استرس و حرکت ریسه، به این که چاره‌ای نداشتم به جز حمله به اشیای به جا مانده از زندگی دوست‌دختر وقتم در تمام نقاط این خانه. چون دیگر نمیتوانستم درِ کمد لباسهایم را باز کنم برای برداشتن شرت و درد نکشم و گریه نکنم از فکر کثافتی که بر سرم ریخته بود، دیگر نمیخواستم وقتی به حمام میروم و دارم بی‌هوا آواز بی‌معنایی را زمزمه میکنم چشمم به حوله‌اش بیفتد ودر دم سرشار از نفرت بشوم، نمیخواستم وقتم را صرف نفرت ورزیدن بکنم چون واقعا به جادوی سیاه مجهزم و میتوانم روزگارتان را با همین فکرها سیاه کنم. خودش هم که طبق معمول اصلا در سیاره من نبود، در زندگی نرمال خودش وسط سفر بود و حتی نمیدانست من در چه حالی هستم و چه بلایی بر سرم آورده با دوازده شب رسیدنش به تولدم و آخر از همه به سمتم آمدنش و آن نصفه نیمه با کفش‌های خیس توی دستش دست دادن و بغل کردن انتقام‌جویانه و بی‌محبتش، این را از چند روز غیب شدنش بعد از تولد خوب میفهمیدم و نمیخواستم سفرش را خراب کنم چون چیز دیگری که خوب در رابطه با انسانها در آن آب‌دیده شده‌ام همین است که به راحتی میتوانند درد کشیدن من را انکار کنند و ازم طلبکار بشوند و بهم بگویند تو دیوانه‌‌ای که درد میکشی، ترجیح میدادم در تنهایی خودم به سیاهی و زجر مشغول باشم اما مورد این حملات احتمالی قرار نگیرم و دست‌کم دیگر چیزی بدهکار نباشم.

در همان شبیخون وسواس و حملات گریه و نفرت این ریسه را پیدا کرده بودم و یک بخشی از نشیمن تابستانی یک‌نفره‌ام را با آن روشن کرده بودم که در آن فیلم میبینم و غذا میخورم و گریه میکنم و سیگار میکشم و مینویسم و میرقصم و آواز میخوانم و میخوابم و میخوانم و درد میکشم و حالا دلم خوش بود پشه‌ها را با این پراکندگی نور سردرگم میکنم اما ظاهرا این سردرگمی به گزیدگی کاتوره‌ای پاهایم ختم شده بود، این را از سوزش نقطه به نقطه اما بی‌نظم پاها بعد از پاشیدن الکل میفهمیدم، اما باز هم شروع کردم به توجیه این کار پشه‌ها، که تو از استخر آمدی عزیزم تنت آفتاب سوخته و داغ است و به تنت لوسیون با بوی کوفت مالیده‌ای و آبرسان بهمان با اسانس فلان، بوی زیادی با چسبندگی احتمالی مربای آلبالو، وای مربای آلبالو او را به کلی فراموش کرده بودم در حالی که همه امروز به دوش او بود، صبح قبل از استخر با چشم توی یخچال درست کردنش را شروع کرده بودم وقتی به آلبالوهایی که رامین قبل از رفتنش شسته بود و گذاشته بود و رفته بود نگاه میکردم و میگفتم من اینهمه را یک جا نمیتوانم ببلعم.

متوجه شدم مربای آلبالو در تمام امروز پخش شده حتی در روزهای قبل که نمیتوانستم یک لحظه هم دست از نفرت به خودم بکشم در سیاهیِ ناامیدی‌ احساسی‌نکن دایی‌عزیزشیطان‌صفتم و دوست‌دخترِقطع‌وقتم، سفت و بدون ذره‌ای جابجا شدن و حتی خورده شدن توی یخچال نشسته بود و زجر کشیدنم را بادقت در تنهایی کشسانم تماشا میکرد. در روزهای بعد از تولدم و رفتن رامین وقتی در یخچال را باز میکردم به روشنی میدیدم که هرگز توانایی روانی هسته‌کردن این همه آلبالو و لباس پوشیدن و بیرون رفتن و خریدن شکر و ایستادن بالای سر قابلمه و درست کردن مربای آلبالو را ندارم پس باید خودم را برای خراب شدن و دور ریختن همه اینها آماده کنم یا با هسته توی فریزر فرو کردنشان اما صبح خیلی زود قبل از هفت که بیدار شدم و پیغام دوست‌دختری که دیگر نمیدانم چه بخوانمش را دیدم که بلخره فهمیده بود باید کجا بایستد، کمی مغزم جمع و جور شد و یادم آمد آخر The Man Who Sleeps دقیقا از همین سرخوش شده بودم، همین هم خوردن سیاهی و درد در زمان و عادت کردن بدن به کثافتهای زندگی، باید می‌افتادم از زجر اما چند لحظه با مرد توی فیلم وقتی آرام به خواب رفت خوابم برد و کمتر از یک دقیقه طول کشید این آسایش و وقتی فیلم تمام شد با تمام زجری که کشیده بودم احساس میکردم میتوانم پرواز کنم از سرخوشی. یادم آمد در آن سیاهی غلیظ روزهای بعد از تولدم نیستم دیگر، طی چند روز گذشته حرف زده بودیم و من بلخره در جواب پیغامی که چند روز بعد از تولدم انگار از یک سیاره دیگر میفرستاد از بس که نمیدیدم یا خودش را میزد به ندیدن جان کندم تا تایپ کردم و گفتم چه بلایی بر سرم آورده، دیدم نمیخواهم ازش مراقبت کنم چون در سفر است برخلاف قبل، گفتم چقدر حالم را خراب کردی و همه چیز نابود شده و حالا بعد از دو روز هنوز در لجن و کثافتم، بعد گفتم باید خودم را با نوشتن بیرون بکشم و منتظر بودم به خودت بگویم تا بعد بتوانم اینجا بنویسم که غافلگیر نشوی. اما با نوشتن The Man Who Sleeps هیچی بهتر نشد اما نوید این گذشت زمان را همان جا در همان عنوان به خودم داده بودم، میدانستم یک روز بیدار میشوم بلخره کمی از انتهای چاه بالاتر آمده‌ام و به من هم در کمال ناباوری نور میرسد. توانستم بیشتر توضیح دهم و به جای دعوای هزارخطی و بی‌پایان لابه‌لای صفحات ورد و مغزم برایش نوشتم چقدر ساختار و بافت ما از اساس با هم فرق میکند و من دیگر نمیخواهم فراموش کنم این تفاوتها را و در وضعیت روانی نادیده گرفتن این تفاوت بافتها نیستم، دارم درد میکشم پس با من از احساسات پاکت حرف نزن و بی‌دفاعم نکن تا خودم را فراموش کنم و شروع کنم مراقبت از تو چون نه میخواهم دوستم داشته باشی نه میتوانم از کسی مراقبت کنم. من چند روز در زجر و درد و سیاهی گذراندم و تو هیچی درباره‌ش نمیدانستی و حالا اگر واقعا برای تو حال من اهمیت دارد فاصله بگیر و بگذار در همین تنهایی که در آن به کسی مراقبت و حال خوب بدهکار نیستم بمانم. او هم بلخره متوجه شد و با کلمات مناسبی که نشان از عقلش داشت جواب نوشته بلندبالایم را مختصر و کوتاه داد و همه چیز را تمام کرد.

برایش نوشته بودم نمیتوانی حالم را عوض کنی اما همین که فضا دادی تا حرف بزنم در امنیت و آسایش و در آن مدام در حال از دست دادن امتیاز نباشم به خاطر توصیف دلایل زجرکشیدنم لطف بزرگی بود و حالا بهترم پس خداحافظ. این سطح از شعور و دوست داشتن را از مقایسه رفتار الف و ب بعد از مرگ پدرم دریافته بودم، هردوی آنها دوستان صمیمی من بودند و من را در بدترین لحظاتم به زشت‌‍ترین شکل تنها گذاشته بودند و من هردویشان را به بدترین شکل رانده بودم اولی رفت که رفت چون بی‌احساس و خودبین بود همیشه و چیزی نداشت از دوستی که بخواهد به من پس بدهد، هرچیزی که میتوانست از من بکشد را بیرون کشیده بود یا در حقیقت من دیگر در لحظات فروپاشی از دست دادن پدرم چیزی برای دادن به او نداشتم بعد همه جا نشست گفت طرد شدم، دروغگوی ناشی، عاملیت خودش را سلب کرد تا ادای قربانی‌ها را دربیاورد و دوزار توجه بخرد، در حالی که واقعیت را نمیتواند عوض کند آن هم برای کسی مثل من که برای دروغ گفتن به خودم هم وقت میگذارم و اگر بخواهم دروغ بگویم حتما جایی ثبت میکنم که دارم دروغ میگویم؛ اما ب فحش‌هایم را شنید و رفت و برگشت و دوباره حرف زد و باز هم فحش شنید و سه باره برگشت و من دیگر جانی برای فحاشی نداشتم، آنقدر دردمند بودم که اصلا موضوعیت نداشت برایم کینه ورزیدن به دوست قدیمی‌ای که دلش برایم تنگ میشود، من هم رفته‌رفته دلم برایش تنگ شد و دیدم به وضوح که اشتباه او فرقش با کسکشی دیگری چیست، دلم برای فرو کردن انگشتانم لای موهایش تنگ میشد نه برای حرف‌هایمان، دلم برای افتادنمان کنار هم مثل اشیا تنگ میشد، برای مکانی که ما را در برمیگرفت، گذر زمان وقتی دست و پاهامان اتفاقی به هم میخورد و صداهای زنده بودنمان در هم میرفت، نه فکرها و کلماتی که آگاهانه به زبان رانده بودیم و دوست‌دخترم که بهتر است دوستم بخوانمش خوب میدانست تفاوت این دو نفر را در نظرم، میدانست چقدر روشن است فرق کسی که همیشه خودش را میبیند و کسی که با همه عشقش به خودش یک بار دست از دیدن خودش به خاطر من برداشته.

سبکی ناشی از این حرف زدن با کم‌خوابی در هم رفت و بی‌تاب شدم برای رسیدن به استخر و بعد از مدتها شروع کردن برنامه شنایی که طبق نوشته‌های پارسالم در همین روزها چهارهزارمتر در هفته بود. قهوه درست کردم و غذای گربه‌ها را دادم و به آلبالوها نگاه کردم و فکر کردم وقتی برگشتم شکر میخرم و این خودش یک قدم بزرگ است. توی اتوبان در راه استخر به نوشتن در اینجا فکر کردم، شبیه آئورای میگرن اما خودم را شل کردم توی خنکی ماشین و ترافیک صبح و نگاهم را در سایه سنگین درختان فرو کردم. فرو رفتن شروع شده بود، تماشاچی شدن صرف و ثبت کننده دیوانه‌ همه چیزهای بیهوده و بی‌هدف تا شاید یک جایی به درد بخورند آن هم فقط با چشم و گوش بدون موبایل و کاغذ و قلم. لحظه‌ای که کیف و موبایلم را توی کمد استخر فرو کردم و با چشمان و گوش‌هایم دست‌ول و پیاده از راهروی تاریک به فضای باز و نور روشن آفتاب صبح و سایه درختان میوه رسیدم و آبی آب شفاف زیر آسمان و پرنده‌های آب‌دزدک با شکم‌های آبی و تپه‌های پوشیده از گل‌های سفید و صورتی و بوته‌های یاس و پیچک آویزان لابه‌لای پارچه‌های سفید سایبان که در باد شناور بودند و منظره‌شان در ترکیب با علف‌های هرز بلند پشت سرشان فقط یک دیوانه از فیلم‌های پازولینی را کم داشت با تیر و کمانش شکل کیر رو به پاهای باز زنی خوابیده. از تصویر اروتیکی که مغزم میساخت میفهمیدم دارم کمی بالاتر می‌آیم چون از فکر کردن به بدن لخت انسانها دچار چندش و تهوع نمیشوم.

استخر خلوت بود و دیگر خبری از اضطراب سالهای قبلم در این لحظات آرام صبح نبود که بدوم و زودتر گرم کنم و یک ساعت هزارمتر شنا کنم و زمان را از دست ندهم، زمان چیزی برای از دست دادن بود در دستم، یاد گرفته بودم باید با ذره‌بینم همه چیز را هزاربرابر بزگتر کنم و سرعت را آنقدر پایین بیاورم و نرم حرکت کنم تا مغز تند دیوانه‌ام خودش را رها کند، حواسم بود قورباغه نروم و فقط دست و پای کرال، وقتی به پشت میخوابیدم دسته پرستوها در آسمان صبح جیغ میزدند و دور هم میچرخیدند، صدای مقطع زنهای ندیدبدید اطرافم در سکوت و خلوتی استخر میپیچید، ویلای فرنگی فلان جا با شیرهای طلایی و سونا و جکوزی یا طعم متفاوت ماکارونی خارجی بعد بیتا جون رسید با آن خنده دوست‌‌داشتنی‌اش و دوست همیشه طلبکارش من هم وقت راه رفتن و ورزشم در آب شده بود که دوستش شروع کرد با ژست مدیرکل‌ها بازخواست کردنمان که چرا نمیرویم به دفتر مرکزی برای اعتراض به تغییر قوانین به دست طناز جون سلیطه، من هم که فقط تماشاچی بودم و مغزم در وضعیت جواب دادن نبود رفتم توی نقش زن مظلوم ناتوان که میگذارم حقم را سلیطه‌ها بخورند بعد خانم مدیرکل حملاتش را شدیدتر کرد و من هم از نقشم خسته شدم و فرار کردم توی جکوزی، زن محبوبم توی آب سرد میچرخید و باهم درباره زیبایی‌های گل‌های استخر حرف زدیم و خنده زیبایش را برای ذخیره نهایی اطلاعاتی در اختیارم گذاشت. وقتی رسیدم به سوپر روبروی خانه همراه شکر برای کشتن پشه‌ها یک دستگاه جدید هم خریدم با مخزنی لبریز از مایعی غلیط که به کونش وصل میشود و ادعا میکند در نابودی پشه‌ها یک ماه تمام هشت ساعت در روز جان میکند.

وقتی صبحانه مفصل بعد از استخرم را خوردم آلبالوها رو توی سینی استیل پهن کردم و چوب و برگهایشان را جدا کردم و خرابها را دور ریختم و پلی‌لیست شخصی‌ام را شافل پلی کردم و درآوردن هسته‌ها شروع شد. وسط درآوردن هسته‌های آلبالو یادم افتاد در این چندماه چندبار متوجه شده‌ام پیج کارهای ی از دسترس خارج شده ونگرانش شده بودم که چه بلایی بر سرش آورده‌اند، بعد رفت توی مخم که جدی چه بلایی بر سرش آوردند؟ بلند شدم دستان سرخ از هسته‌کردن آلبالوها را شستم تلفنم را برداشتم اسمش را سرچ کردم بهش پیغام دادم، فوری جواب داد، گفت هستی بیام گفتم آره بیا، وقتی آمد فهمیدم جدی بلایی سرش آوردند.

فکر نمیکردم بیرون از کار این قدر حرف با ی داشته باشم که وسطش برای دستشویی رفتن اجازه بگیرم، توی دستشویی به تشتی که تنها درخواستم از رامین بود تا برایم از انباری بیاورد بالا دو هفته پیش نگاه میکردم و کونم را میشستم و به توییت بهمن کیارستمی درباره عروسک جدید فکر میکردم و میخندیدم از معیوب شدن مغز انسان‌های برخوردار در مواجهه با خشم‌عمومی نسبت به این برخورداری و رانت‌خواری و مفت‌خواری و همه‌چیزخواری، به تشت که هنوز تویش آب و پودرصابونِ شستن مایوام بود نگاه کردم توی فایل صوتی‌ای که ضبط کردم گفتم من هم یک روز برایم اهمیتی نداشت مایوی قشنگم با آب استخر خراب شود از بس اعیون بودم آقای کیارستمی و در فاصله شستن دستم تا به ی برسم به خرید دفعه پیشم از سوپر که این پودرصابون دستی بود فکر کردم و یاد دستگاه مجهزی که امروز برای کشتن پشه‌ها خریدم افتادم.

ی گفت در آستانه رفتن از ایران است و من گفتم میخواهم کارهایم را بفروشم و بعد از کارهای فیگورم پرسید و گفتم اخرین باری که فیگور کار کردم پارسال تابستان بود با خودش و بعدش دلتا آمد و کار تعطیل شد و واکسن زدیم قرار بود بروم شمال پدر مادرم را ببینم و همان جا چند وقت بمانم و با پدرم به کوه و جنگل بروم و اتودهای جدید بزنم با کمپوزیسیون جدید، لنداسکیپ، چون دیگر خسته شده بودم از حبس خانگی دوساله کووید و تماشای از نزدیک چیزها، تمام کارهایم کادرهای بسته‌ای شده بود با دیتیل فراوان انگار همه چیز را زیر میکروسکوپ و ذره‌بین میدیدم و خب طبیعی بود برای چشمی که دو سال تمام فقط به دیدن در فضاهای تنگ عادت کرده بود اما نه من توانستم بروم پدرم را قبل از مرگش ببینم و نه دیگر هرگز فیگور کار کردم.

حوصله گریه نداشتم برای همین فورا بحث را عوض کردم و برایش از اولین جرقه ناخودآگاهِ فکر کردنم به کار بعد از مرگ پدرم گفتم، گفتم نقاشی خودش از مغزم رفت و یک روز ظهر برگشت، چند هفته بعد از دهم مهر که برای اولین بار آمده بودم تهران به گربه‌ها سر بزنم و روی نیمکت جلوی پنجره با گریه سیگار میکشیدم. در همان حال خراب چشمم به مبل سبزی افتاد که روی شانه دو مرد از خانه روبرویی بیرون می‌آمد، وسواس شدید گذشته‌ام درباره ربط دادن فیگور به فضا زوزه‌کشان بالا آمد با رنگ و بافت پارچه مبل در هم پیچید و به بدن او فکر کردم. توی سرم بی‌هوا نشاندمش روی مبل سبزِ، روی شانه مردها تا ته کوچه دنبالش کردم بعد که آرام روی زمین گذاشتندش و رفتند و یکهو با خودم گفتم کسی این مخمل سبز را نمیخواهد که ی را رویش بنشاند و طراحی کند؟ این تابوت بی‌ارزش را؟ وسط گریه دویدم توی پارکینگ و رفتم سراغ آدم‌های کارگاه و خواستم مبل سبز را برایم بیاورند توی کارگاه تا بعد که برای کار بیاید بالا، اما چند وقت بعدکه رفتم سراغش دیدم جا تر است و بچه نیست، ی با دهان باز بهم نگاه میکرد و من هم از یادآوری این بازی که من را از این خانه منزجر کرد و توی این چهاردیواری حبس همه تنم مورمور شد، چند وقت بعد البته وقتی دوست‌دختروقتم را فرستاده بودم از انباری برایم چیزی بیاورد گفت مبل بیصدا برگشته سرجایش مثل صندوق امانات بانک ملی، کار سه پسرخاله و یک مرد بود یا سه مرد و پسرخاله‌‌شان هرگز معلوم نشد و آن مبل سبز هم دیگر چیزی نشد که باید میشد.

در همان فکرها شروع کردم عصبی و ناراحت بساط دم دستم روی میز وسط هال بزرگ که از روز تولدم همان جا پهن بودند را جمع و جور کردن، شبیه بساط روزهای  کار کردنم با خودش بود، چهارشنبه‌ها یک سال تمام تنهایی هر هفته پنج ساعت برایم مدل میشد و من با عضلاتش تمرین میکردم. زیر دستم پاستل‌های ثمیلا بود و دوتا مدادی که همان روز بهم داده بود، کنار کاغذ کادو آبی و روبان صورتی کادو تولدم از محمدحسن و فهیمه و تخته شاسی خواهر محمد که حتی کاغذهایش مرتب به دست خودش بهش چسبانده شده بود و فهیمه یک جا داده بود دستم گفته بود دیگر اینها را نمیخواهد و من همان شب اتفاقی برای تست رنگ پاستل‌ها آورده بودمش وسط و روی آن میز مانده بود. ی گفت میخوای شروع کنی؟ هیچ فکری برای طراحی نداشتم مداد را برداشتم و ی خودش را روی مبل شل کرد، گردنش رها شد روی پشتی مبل و وا رفت و من مثلث زیر چانه‌اش را میدیدم که به خط گردنش میرسید از پایین، بعد از چند دقیقه کلنجار ذهنی با خودم برای گم نشدن بین خطوط و نترسیدن از پرسپکتیو و فهم اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده چشمت باید با دستت حرف بزند آرام باش صداها را خفه کن خودشان زبان هم را بلدند دیدم ی شبیه مرده‌هاست یا دست‌کم من شبیه مرده‌ها میکشمش بعد کوروس سرهنگ‌زاده از دور شروع کرد پیک سحری خواندن، یاد ویدویی که س همان روزهای اول مرگ بابا برایم فرستاده بود افتادم. به زنی داروی بیهوشی تزریق میکردند در حالی که این آواز را میخواند وسطش گریه میکرد همان طور در حال خواندن و بیهوش میشد، گریه میکرد؟ من گریه میکردم؟ نمیدانم حقیقت چیست، چون آن روزها من دیگر این آهنگ را به خودم چسبانده بودم مثل چیزی که از آسمان بهم نازل شده بود و از هم جدایی نداشتیم، همه نشسته بودند آن سر خانه زر میزدند در جمع خاله عمه من توی آشپزخانه مثل اسب کار میکردم همه چیز را جمع میکردم میشستم پاک میکردم و صدتا کار دیگر با این آهنگ و صدای اسپیکر روی هزار، تا صدای هیچ خری را نشنوم، عربده میکشیدم و گریه میکردم، همه ساکت میشدند و گاهی یکی می‌آمد تماشایم میکرد یا گریه میکرد، پیشم می‌نشست یا در را رویم میبستند و میرفتند اما من از این آهنگ جدا نمیشدم، در هیچ لحظه‌ای حتی صبح‌ها با همین بیدار میشدم توی حیاط با این سیگار میکشیدم و س هیچ کدام اینها را نمیدانست، بی آنکه بداند من را با یک آهنگ توی یک ویدیو که فقط یک بار دیدمش مدتها سرپا نگه داشت و وادارم کرد زندگی کنم و جان بکنم، دلم برای س تنگ شد برای آن روزها که بی‌اراده به او چسبیدم چون با آن همه دوری توانایی عجیبی در فهمیدن دردم داشت و نفوذ به لایه‌های درونی‌ام و هم زمان نشانی از چیزی که باز هم خودش نمیدانست. اما حالا دیگر همه چیز با س فرق کرده، رفته سرکار و درسش زیاد شده و من هم دیگر آنقدر نزار نیستم که بخواهم به کسی آنطور بچسبم از دور. حالا وسط طراحی از ی، کاری که مغزم به آن عادت داشت یکهو این آهنگ میرسد و من از بدن ی به بدن سرد پدرم وصل میشوم، دستانم تند میشوند روی خطور گردن ی، این پرسپکتیو مسخره است برایم چون من انگشتان پدرم را تا لحظه آخر توی خاک دنبال کرده‌ام، ناخن‌های از ته کوتاه شده‌اش را قبل از اینکه دانه‌های خاک بپوشانندش، دستان ی را کمتر از یک دقیقه به بدنش وصل کردم مداد را پرت کردم و زدم زیر گریه گفتم نگاه کن شبیه مرده‌ها کشیدمت.

برایش از تفاوت فهمم از بدن انسانها گفتم بعد از دیدن بدن سرد پدرم، بعد از چسباندن لبم به قفسه سینه کبود شده‌اش از سکته که دکترش گفت آنقدر شدید بود که تمام رگهایش در دم پاره شده بودند، گفتم دیگر بدن انسانها برایم موضوعیت ندارند، دیگر برایم مهم نیست ربط فیگور به فضا، دیگر برنامه مدون و حساب‌شده ذهنی برای لاس و بعد کردن در دست ندارم و همه لاس‌های نیمه‌کاره قبلم را رها کرده‌ام و گفتم دیگر نمیتوانم سکس کنم، گفتم حتی دیگر دوستی هم نمیخواهم واقعا به هیچ انسانی نیاز ندارم، بغلم کرد و گریه کردیم و صدای گریه‌ام را در گوشش شنیدم. بعد هم او تعریف کرد از تغییراتش، از اینکه دیگر دنبال آن مثبت‌اندیشی افراطی نیست و میفهمد همه چیز بد است چون سرش توی کار خودش بود که کسی چاقو گذاشت زیر گلویش و تهدیدش کرد، برایم گفت چقدر توی فضاهای کاری اذیت شده و دیگر فقط یک جا کار میکند چون حوصله آدم‌های دیوانه قدرت‌طلب هوم‌استودیویی و شاگردان رقابتی‌شان که میخواهند خرخره‌ هم را بجوند ندارد، حوصله اینکه یک نفر برای خودش قهوه درست کند و او به تخمش باشد و به شاگردانش بگوید وقتی می‌آیید پیش من هیچ جای دیگر کلاس نروید و خیل عظیم آدم‌هایی که سالها به کونش وصل هستند بدون ذره‌ای تغییر چون یارو عاشق بحث است و مدام با همه چی مخالف است و فکر میکند از همه جهان بیشتر میفهمد، شنیدن نفرتش از فضای کاری حال‌به‌هم‌زنی که هرگز از نزدیک شاهدش نبودم از زبان ساده ی برایم خنده‌دار بود چون اینها فرم نبودند، بافت بودند، بافت آدمهای ندیده‌ای که با آنهایی که میدیدم و میشناختم‌شان از شدت هم‌جواری مشترک شده بودند و من تمام اینهایی که ی میگفت را با کلمات خودم توی آدمهایی که خودم ازشان فرار کردم دیده بودم، این تلاش مذبوحانه انسانها به سلف‌برندینگ در حالی که میان‌تهی و خالی هستند، این قدرت‌طلبی ترسناک‌شان، این شیفتگی دیوانه‌وارشان به مالکیت خصوصی چیزها با کوری مطلق به خودشان و خوابیدنشان زیر پرچم مالکیت اشتراکی، دلم میخواست به ی بگویم همه‌اش را حفظم ول کن این حرف‌ها را چون اینها را باید با لگد سیاه و کبود کنی فقط.

برای فرار از شنیدن یاد آلبالوهای بدون هسته زیر کوه شکر توی یخچال افتادم، با ی بالای سرشان ایستادیم و حسابی به هم دیگر مالیدیم‌شان، وقتی رفت ایستادم بالای سر مربا، سرخ و سوزان از آفتابی که بعد از غروب باید به تاریکی شب پس میدادم و میگرنی که دیگر واقعا از راه رسیده بود و سرگشتگی و پریشانی از کلماتی که توی سرم میرفتند و می‌آمدند و به هم نمیرسیدند و نمیدانستم کدام را باید به کجا گره بزنم. واقعا احساس گم‌شدگی میکردم بدون نوشتن، نه دستگاه جدید نه الکل پاشیدن نه بستن پنجره‌ها و نه روشن کردن تمام کولرها پشه‌ها را فراری نمیداد، توی تاریکی با سردرد دراز کشیده بودم و تندتند تایپ میکردم تا دست‌کم بدانم کجا هستم. چرا این قدر نیازمند به ثبت کردن هستم؟ چرا اینقدر مغزم تولید میکند تا مجبور شوم وقتم را بگذارم برای دسته‌بندی‌شان؟ دیدم پوستم دارد واکنشی غیرعادی نشان میدهد، دقیقا مثل همیشه اول بمب‌باران فکرها و هیجان و تشنج بعد تلاش برای دسته‌بندی کردنشان، نفس عمیق و آرام کردن و در ادامه التهاب و عارضه پوستی، شاید پشه هم یک توهم است؟ یاد جولین‌مور سیف افتادم، اولین پنیک اتکش در پارکینگ از دود اگزوز کامیون و پنیک اتک خودم با او هم زمان در آن صحنه، چرا جولین‌مور میتواند من را واقعا دیوانه کند؟ اینها تقصیر خودش به تنهایی نیست، او ملانکولیای متحرک نیست، بخشی از تصویر او بازتاب حافظه من است. ترکیب ویرجینیا وولف و پرش افکارش و تغییر صحنه‌ها از نقاشی کشیدن لیلی بریسکو و بریدن تصویر روزنامه‌ها و فکرهای خانم رمزی تا ساعت‌های جولین‌مور آرام که بهش اعتماد نداشم و میدانستم پشت این سردی و آرامش قرار است بترکد، ژان دیلمان دیگری که هرچقدر دور خودم دیوار بتنی بکشم باز هم با تیزی از تنها سوراخی که نبستم کارم را میسازد. همین‌طور که پوستم هر لحظه ملتهب‌تر میشد به کورتیزول فکر میکردم به نقاط خاصی از بدنم که بعد از مرگ پدرم در همان روزهای اول دچار عارضه عجیب پوستی شدند که هنوز هم رفع نشده و هر از گاهی بالا می‌آیند و پایین میروند و حالا چند ساعت است سر و کله‌شان پیدا شده. من جولین مور سیف نیستم، من خودم را در یک بیابان با ماسک زندانی نمیکنم و با صدای یواش شب تولدم به خودم در آینه نمیگویم دوستت دارم، من دست به فریاد کشیدنم خوب است، سالهاست دارم عربده میکشم و همه سوراخهای جهان جایی است برای دفع زباله‌های شخصی‌ام. کورتیزول و آئورا و دردهای روان‌تنی و نوسان خلق و خانواده شیطان‌صفت مادرم که فکر میکنند فرشته‌های مهربانی هستند، همه و همه را خوب میشناسم، مسخ شدن را میشناسم، میدانم گاهی برای زنده ماندن مجبوری ادای چیزی که نیستی را دربیاوری و نمایش بیرونی‌ات کاملا چیزی متفاوت از واقعیت باشد، تمام این ناتوانی و ژن‌های معیوب را، حتی به گفته دکتر محبوبم خوب میدانم سمت چپ مغزم میتواند روایت بسازد برای کاری که سمت راست مغزم فرمانش را داده و این را هم میدانم که مغزم مثل قلب پدرم میتواند یک روز از فشار بترکد ولی دلم خوش است کسی را در بدترین لحظاتش توی سیاهی فشار ندادم و آنقدر عقل داشتم تا به امروز که بچه‌ای نسازم که یک روز با دیدن بدن سردم تا ابد دیوانه شود.

۲۷ خرداد ۱۴۰۱

The Man Who Sleeps

 همه چیز ذره ذره نابود می‌شود و من این پیوستگی نابودی را می‌شناسم، از لحظات اولیه شروع فساد و شل شدن تار و پودها احساسشان میکنم اما نمیدانم آن یک لحظه که همه چیز از هم فرو می‌پاشد و دیگر خبری از فرم منسجمی که قبلا می‌شناختم نیست کی فرا می‌رسد. فکر نمیکردم شب تولدم وقتی تمام روزش در حسرت و درد و دلتنگی برای پدرم بودم ساعت یازده و نیم شب به ساعتم نگاه کنم و متوجه این بشوم که هنوز نرسیده، می‌دانستم دیگر چیزی از رابطه رمانتیک بین‌مان نمانده اما از دوستی و محبت که هنوز چیزی داشتیم و من باید همان شب با فقدان همان ته‌مانده دوستی هم مواجه میشدم و البته چه تاریخ زیبایی برای ثبت فرو ریختن و از هم گسستن، بیست و چهارم خرداد سال صفر یک. 

شب قبل از تولدم وقتی فشار نبودن پدرم را هر لحظه بیشتر احساس میکردم و رامین توی راه بود برخلاف عادت همیشگی دم غروب به خواب عمیقی فرو رفتم، خوابی که واقعا نشان از ناتوانی فیزیکی‌ام در تحمل زنده بودن داشت. لحظات سنگین بودند و تنهایی عادی و همیشگی‌ام زیادی خالی و زننده، نمی‌توانستم به اراجیف دکتر محبوبم هم گوش کنم چون وقتی زیاد درد میکشم مغزم چیزهای راحت را نمی‌پذیرند، افتادم به خواندن رساله‌‌ای فلسفی به فارسی سخت و انگلیسی هم زمان، این دو زبانه خواندن متون سخت مثل شنا کردن زیاد و هم زمان ضرب ذهنی عدد سی و سه در دفعات رفت و برگشت که از یک جایی دو رقمی میشوند و یا حل کردن مسائل ریاضی و فیزیک در دبیرستان، هم زمان که به بازی‌ام میگیرد خسته‌ام هم می‌کند و تنها چیزهایی هستند که در بحران واقعا متمرکز نگهم میدارند و چند ساعت درد کشیدن را از وضعیتی بدون فرم به قالبی می‌ریزند و جلوی فروپاشی و حملات وحشیانه گریه را میگیرند. در همان حین خوابم برد و با زنگ تلفنم راس ساعت دوازده بیدار شدم، مادر رامین که در اضطراب و نگرانی رامین در جاده نفس نفس میزد اشاره‌ای هم به تولدم کرد و وقتی صدایم را دقیق شنید اصرار کرد "داری گریه میکنی؟ داری گریه میکنی؟" دیدم واقعا نمی‌صرفد توضیح بدهم چهار ساعت است خوابم گفتم "چیکار کنم دیگه اینم زندگی منه" و او هم شروع کرد نصیحت کردن که دیگر باید زندگی کنی و درد کشیدن را متوقف کنی و همان چیزهایی که این روزها اگر کسی چشمش بهم بیفتد که نمیگذارم بیفتد شروع میکند برایم درباره‌شان حرف زدن. اما در کمال ناباوری همان قدر که کسی در آن لحظات به شماره‌ام زنگ زده بود و اصلا به من فکر کرده بود گیرم به واسطه نگرانی برای پسرش برایم خوشایند بود، آنقدر احساس تنهایی وحشتناکی میکردم که چند لحظه خودم را شل کردم تا گرمای زنده بودنش به من برسد، اضطراب و امید و هر آنچه که داشت چون نمیدانستم اصلا چرا وجود دارم و او همان طور تندتند حرف میزد و من که هنوز کامل بیدار نشده بودم خوشحال بودم به نقطه‌ای زنده و روشن در بیرون از خودم وصل شده‌ام.

بعد که رامین رسید آسایش و فراغت و عشقی که ازش محروم شده بودم هم بهم رسید، خودم را چند ساعت بی‌هدف در بغلش فرو کردم و اشک ریختم و او هم نوازشم کرد و سعی میکرد خستگی و بدشانسی و باقی کثافت‌هایی که زندگی بر سرش آورده و آزارش میدهد را پنهان کند، بیشتر از ده سال از رابطه‌مان میگذرد اما هنوز بغلش میتواند در اوج کثافت بهم احساس امنیت بدهد، هنوز هرجایی که باشد روز تولدم خودش را به موقع میرساند، مرور نوشته‌های سالهای قبلم و تماشای عکس‌هایمان همه‌شان گواه این دوستی و محبت عمیق هستند و من اینها را زندگی کرده‌ام و به اینها عادت دارم و نمیدانم که چطور خودم را در چیزهایی فرو میکنم به اسم دوستی و عشق که آنقدر احساس بی‌ارزشی وحشتناکی بهم تحمیل میکنند. دیگر فکر میکنم سبکی و خوشی بیحد و حساب رابطه‌ام با رامین آنقدر بی‌نیازم کرده بود که نمیفهمیدم آدمها می‌توانند بهم آسیب بزنند و آزارم بدهند یا آنقدر خودم را رویین‌تن میدیدم در سایه این امنیت و آسایش که ابداً نگران آسیبی که بقیه میتوانند بهم وارد کنند نبودم اما در این سالها از همان بهار نفرت‌انگیز که به اسم عشق در آن احساسات بیمارگونه خودم را فشار دادم و بعدش که تجربه آزار و کثافت و خشونت را از سر گذراندم و حالا در انتهای این رابطه که در روز دردناک تولدم در اوج حسرت از جای خالی پدرم یک نفر آنقدر علنی و ترسناک بهم احساس بی‌ارزشی و زشتی داد فهمیدم دیگر تمام شده، دیگر بدنم نمیکشد، آنقدر دردمند و زجرکشیده‌ام که نفس کشیدن در این غلظت وحشتناک خودخواهی و تمامیت‌خواهی خفه‌ام میکند.

فردای تولدم از رامین خواستم بیشتر بماند، گفتم واقعا نمیتوانم تنهایی این زندگی را تحمل کنم، گفتم همه تنم از نادیده گرفته شدن و به حساب نیامدن درد میکند بعد رامین تعریف کرد دایی مثلا حامی‌ام که رسما همه چیزمان را بالا کشیده وقتی ازش خواسته حق و حقوقش را بدهد چون تولد من است و چند ماه شده که هیچ خبری از حقوق نیست گفته چیزها را احساسی نکن. یک امتیاز دیگر برای دست‌پرورده‌های کسکش سیستم اقتصادی جمهوری خونخوار. هرچقدر در این هرم قدرت و سرمایه بالاتر میروی و وضعیت سخت‌تر میشود بیشتر یاد میگیری کون سراسر گهی خودت را سفت بچسبی و از خون دیگران تغذیه کنی و فقط به نیازهای خودت توجه کنی و این همین‌طور کش آمده و به خانواده‌ها رسیده و به تمام دوستی‌ها وعشق‌ها و خواستن‌های دوزاری و حالا دیگر وقتی شب تولدم فهیمه و محمد برایم کیک و هدیه می‌آورند از تعجب و هیجان بال درمیاورم چون واقعا امکان ندارد در این لجن‌سرا که همه از کونم تغذیه کرده‌اند و حالا در سوراخی مخفی شده‌اند از ترس پس دادن دو نفر به دلخواه خودشان بخواهند یک سر دوستی‌ای که سالها پیش با هم ساختیم را بگیرند. در راه برگشت از خانه ثمیلا بودم با آنیتا که رامین پیغام داد فهیمه گفته میخواهند بیایند و دارم شام میپزم، من هم اصلا منتظرش نبودم که کسی کلا به یادم باشد، خیلی خوشحال شدم در این دنیا هنوز وجود دارم و به چشم کسی می‌آیم و چیزهایی که زمانی با دوستی و محبت ساختم هنوز وجود دارند و کار میکنند و اینجا را سراسر گه فرا نگرفته.

وقتی رسیدند درباره کیک زیبایی که محمد انتخاب کرده بود حرف زدیم، از گل‌های زیبای طبیعی رویش لذت بردم از این که چیزی برای از سر باز کردن نبوده، از اینکه واقعا نشانی از توجه و دوست داشتن در آن بود بعد متاسفانه ساعتها منتظر ماندیم تا دوست‌ دیگرمان برسد و شراب بنوشیم که نرسید و همه چیز از هم پاشید. من از شدت استرس نیامدنش و منتظر نگه داشتن بقیه افتادم به پرحرفی و از دیدارم با ثمیلا گفتم، از نشان دادن نقاشی‌ام، اینکه چقدر خوشحال شد در میان آن جمع شلوغ با شجاعت با خودم کارهایم را برده بودم و وقتی اندازه کارم را دیدم از هیجان صدایش بلند شد و همه را صدا زد تا دور میز جمع شوند و ببینند نسترن چه کار کرده، خیلی هیجان زیادی بود اینکه خوب میدانست چقدر جان کنده‌ام سر آن کار و اینکه هنوز چقدر از کار مانده و توصیه‌هایش که باید مراقب باشی با این همه زحمتی که کشیدی ریسک نکنی و نخواهی زود تمامش کنی، باید به آرامی و با دقت پیش بروی و اصلا نباید تمام کردن این کار را هدف قرار بدهی بلکه باید کارهای جدیدت را شروع کنی بعد درباره نکاتی که باید توی کار بهشان دقت کنم بهم تذکر داد. بعد کارهای قلم‌فلزی‌ام را دید و خیلی کیف کرد و ازم خواست کمی فضای خالی به کارهایم بدهم، به کارهای آبرنگم که رسید جدا هیجان‌زده شد گفت خیلی دستت توی اینها پر شده و اینها واقعا کارهای خوبی شده‌اند، بعد بهم یک بسته پاستل نو اما قدیمی سی رنگ رامبراند داد با یک قیمت خیلی کم چون در بساطش مانده بود و استفاده نمیشد و میخواست با پولش به مدرسه‌ای که از قدیم بهشان کمک مالی میکند پول بدهد، در اقساط بلندمدت و با تاکید بر اینکه باید با این کارهای بزرگ بکشم و با فیکساتیو وینزور، فقط وینزور فیکسشان کنم و به این مجموعه در دست ساختم اضافه کنم.

 بعد از جدایی از ثمیلا از میزان آگاهی و تسلطم در آن جمع به کار دچار شرم شدم و فکر کردم چقدر نقاشی برای من جدی است و من چقدر حرفه‌ای شده‌ام در این چند سال و دیگر مشکلاتم با سردرگمی‌های بقیه فرق دارد و اصلا بی‌هدف و بی‌انگیزه نیستم و نمیفهمم بقیه درباره چه حرف میزنند وقتی از ناتوانی در کار میگویند یا از ایده نداشتن و فکر نداشتن و همین فکرها نهیبی بود تا خیلی جدی به سرم بزند از این وضعیت خودم را بیرون بیاورم و نمایش و فروش کارها را شروع کنم اما حوصله عبور از سد گالری‌‌داران دوزاری را ندارم و به سرم زد یک سری از کارهای آبرنگم که بیرون از مجموعه‌های اصلی‌ام هستند قاب کنم برای نمایش خصوصی و بعد فروش، چون هم به این مواجهه جدی با بیرون از خودم نیاز دارم و هم به پول چون باید وسیله کار بخرم، یک سه پایه بزرگ برای کارهای بزرگتر که با چوب خوب چیزی حدود ده یازده میلیون پول میخواهد. واقعا بس است هرچقدر بی‌مزد و منت پس دادم دیگر باید از این مرحله عبور کنم و از سوراخ انزوا و تنهایی خارج بشوم و من که به هر حال دارم مورد سواستفاده موجودات موسوم به دوست و خانواده قرار میگیرم و آب‌دیده شده‌ام زیر بار کسکشی نزدیکان پس چه بهتر است که این کون را در کارم بگذارم و در انتهای هر کدام از این آسیب‌هایِ ناگزیر لااقل چیزی هم برایم مانده باشد به جز قلب پاره‌پاره از درد و تماشای حقیقت موجودات جمهوری‌اسلامی‌زده.

رامین یک روز بیشتر ماند، برایم همه میوه‌های تابستانی‌ای که نخورده بودم را خرید و شست و در یخچال چید با سبزی خوردن، چون میداند چقدر به میوه معتادم، دیروز که رفت باز هم به یک خواب عمیق که دوباره ناتوانی بدنم از تحمل درد بود فرو رفتم، خودم را انداختم در جای خالی‌اش و هق‌هق وحشیانه‌ای سر دادم چون واقعا بودنش وزنه‌های ترسناک زندگی را از دست و پایم باز میکرد و وقتی رفت انگار چیزی افتاد روی سرم. در آن میان وسط گریه و درد به یکی از دوستان قدیمی دورم که به مغزش هنوز اعتماد دارم پیغام دادم و ازش خواستم به فکرهایم گوش کند و چیزی هم اگر به ذهنش رسید اضافه کند برای نمایش و فروختن کارها، در آن سیاهیِ ترسناک ناشی از بی‌کسی و بی‌پولی و بی‌چیزی که بودم این فکر نوری بود که اطراف سرم را روشن میکرد، دست‌کم ده تا کار آماده بیرون از مجموعه اصلی‌ام دارم که ثمیلا از لحاظ کیفیت تاییدشان کرده بود و وقتی با تجربه و مغز خودم رویشان قیمت میگذارم دیگر مثل کاری که در دست دارم قیمت عجیب غیرقابل گفتنی ندارند و میتوانم با نمایش و فروختن‌شان هم به گفت‌وگویی درباره کارها با آدم‌های بیرون از خودم برسم و این کمی در حرفه‌ای‌تر پیش بردن کارم بهم کمک میکند و هم با پولی که به دست میاورم به وسیله‌های کار دلخواهم میرسم. دوستم به گرمی از راه دور دستم را فشرد و با حرفها و فکرهایش راه را برایم روشن‌تر کرد آنقدر که دیدم واقعا دیگر برایم مهم نیست چقدر برای دایی و دوست‌دختری که دیگر دوستم ندارند غریبه و بی‌ارزش شده‌ام چون هنوز چیزهایی که ساخته‌ام در گذشته کار میکنند، نقاشی هست و زنده‌ام و رامین دوستم دارد و دوستان دیگری هستند که گرمایشان بهم میرسد و پدر مرده‌ام در اولین تولدم در نبودش هدیه دیدن ثمیلا را بهم میدهد و بیس‌وچارم نقطه پایانی میگذارد بر رابطه سه ساله‌ام با زنی که دیگرنمی‌بیندم.

۲۰ خرداد ۱۴۰۱

صخرۀ متروک گردبادها و طوفان‌ها را می‌بوید

 چند روز در تنهایی مطلق گاهی بدون موسیقی با در و پنجره بسته روی نقاشی‌ام کار کردم، خیلی کند پیش میرود چون باید یک قسمت خیلی روشن را تمام کنم و کنترل هیجاناتم بیشتر از هر چیزی اهمیت دارد، نباید ذوق سلامتی و بازگشتم به کار را داشته باشم و هم زمان نباید مضطرب و آشفته شوم از اتفاقات معمول زندگی روزمره. همین که درد فیزیکی‌ام کاملا محو شده بخش زیادی از این اضطراب کم میشود اما انفجار وحشتناک روز قبل از آمدن رامین را هنوز جمع نکرده‌ام، به صورت مغزی از آن رابطه بیرون آمده‌م چون عقبه طولانی‌تری دارد و وقتی نخ آویزانش را گرفتم و رفتم عقب به یک شب مخوف و  بچه از دست‌رفته رسیدم و همان جا توی یک چاله سیاه افتادم و فقط فرو رفتم، توی راه استخر بودم، توی یادگار قبل از بیمارستان مدرس داشتم سعی میکردم ساختمانی که پ از آنجا خودش را به پایین پرت کرده بود را پیدا کنم، هربار که از آنجا رد میشوم محض احترام باید به آن شب برفی فکر کنم، به مرگ دردناک پ و هربار مرگ پ به بیراهه‌ای عجیب میرساندم. وقتی افتادم توی سیاهی خودکشی پ فهمیدم کینه‌ام ریشه‌ای دردناک دارد که دیگر نمیتوانم بخشکانمش، فقط مانده کارهای اداری این تمام شدن که واقعا نمیخواهم مسئولیتش را بپذیرم چون به اندازه کافی زیر فشار و در حال له شدن هستم و میخواهم این یکی را بگذارم یک نفر دیگر انجام دهد، واقعا چرا باید من همیشه همه چیز را تمام کنم؟ یعنی دلیلش را میدانم چون بقیه نابالغ و ناتوان هستند اما این بار در رابطه با این آدم اصلا از این خبرها نیست، او به مراتب از من بالغ‌تر و باشعورتر و توانمندتر و سالم‌تر است و واقعا اگر کسی لازم باشد چیزی را این وسط تمام کند کار خود اوست نه من.

 دیروز برای دوستانم میگفتم دیگر تمام شدن یا نشدن نقاشی‌ام هم برایم مطرح نیست چون چاره‌ای ندارد به جز تمام شدن و برای من حتی تمام‌ شده است. چند روز پیش خیلی بی‌فکر کاملا از سر احساساتِ لحظه‌ای، تحت تاثیر موسیقی و هیجان ناشی از نقاشی کردن یک ویدیوی چند لحظه‌ای از کارم منتشر کردم بعد گوشی را رها کردم و چیزی نزدیک دو سه ساعت بعد وقتی اینستاگرام خلوت بدون مخاطبم را باز کردم واقعا تعجب کردم. آدم‌های زیاد و کاملا غریبه‌ای در پاسخ برایم احساسات‌شان را وصف کرده بودند با کلماتی که تا به حال آنقدر برایم معنا نداشت، یک نفر برایم یک قطعه موسیقی فرستاده بود که با دیدن نقاشی‌ام به یادش افتاده بود، دیگری برایم از فیلمی گفته بود که نقاشی‌ را به آن شبیه میدانست اما نمیتوانست توضیح بدهد چرا و چگونه و بلخره یک نفر قطعه شعری از شاعری نسبتا گمنام و مرده برایم فرستاده بود که ضربه آخر بود چون وقتی شعر را خواندم همه بدنم بی‌اختیار شروع کرد به لرزیدن و اشکم بند نمی‌آمد، احساس میکردم بدنم تسخیر شده و دیگر در اختیار من نیست. برایش نوشتم انگار این شعر را من گفته‌ام واقعا هم بیراه نمیگفتم، شاعری سورئال در ایران سال سی و دو، تصویری که در شعرش ساخته بود در ذهنم نقاشی میشد، اولین چیزی که در سرچ‌هایم درباره‌ش پیدا کردم بددهنی مشهورش بود، فراری بودن باقی شاعران ازگل ازش، دوستی‌اش با ساعدی و مست و لخت رقصیدنش وسط خیابان. در همان حال خوابم برد با گریه ناشی از هیجان شدید، نیمه‌های شب خواب دیدم از حال رفته‌ام و خاله‌هایم مثل فرشته‌های نقاشی‌های رنسانس در مه دور سرم میچرخند و پچ‌پچ میکنند و میگویند دکمه لباسش را باز کنید اما من با یک صدای دیگر به خودم دستور میدهم بلند شو، بلند شو نگذار اینها به تو دست بزنند اینها شیطانند، از خواب پریدم ساعت پنج صبح دویدم توی هال بدون فکر گوشی آیفون را برداشتم و با صدایی که صدای من نبود گفتم هِلو؟ اوج سایکوز، اگر نقاش نبودم و دستم به نوشتن آشنا نبود قطعا خودم را به خاطر بروز علائم بیماری حاد روانی بستری میکردم.

تا آن شب هرگز آنقدر به وضوح با نقاشی‌ام به شکل موجودی زنده و جاری مواجه نشده بودم که بتواند فارغ از من کاری بکند؛ حرکت کند و دستش را ببرد درون آدم‌ها و به چیزهایی برسد و برساندم که هرگز اگر تنها بودم گذرم به آنها نمی‌افتاد، انگار باز باید فریاد بزنم نه نسترن نه یک نقاشی نمیتواند تو را دیوانه کند همه اینها خود تویی ولی حالا که دارد تمام میشود و آب از سرم گذشته باید اعتراف کنم میتواند. دیروز دوستانم که از نزدیک سیر تغییراتش را تا به حال چندبار بررسی کرده‌اند وقتی تماشایش میکردند شروع کردند درباره زنده و یا مرده بودن موجودی که درونش می‌بینند با هم حرف زدن و جداً دلم میخواست گریه کنم از احساس مستقل و زنده بودنش، اینکه میتوانم رهایش کنم و در را پشت سرم ببندم و بقیه را با او تنها بگذارم. برای اولین بار بعد از هفت سال نقاشی مدام این احساس بهم دست داد که دلم میخواهد کارهایم را به نمایش عموم بگذارم و بعد بفرستمشان بروند پی زندگی خودشان چون واقعا دیگر تنهایی با آنها میتواند دیوانه‌ام کند.

 هرچقدر همه چیز آن بیرون به از هم گسستن و فروپاشی نزدیک‌تر می‌شود، همه بیشتر می‌خواهند کون‌های زرنگ‌شان را بردارند و فرار کنند و حسرت زندگی نکرده و راه‌های نرفته و لذت‌های نچشیده دیوانه و پریشان‌خاطرشان می‌کند، یا سودای قدرت و دستاورد خفه‌شان می‌کند من بیشتر ارتباطم را با هر چیزی بیرون از خودم از دست میدهم و دیگر حتی نمیفهمم کجا هستم، دلم می‌خواهد همین‌طور در سوراخم بمانم و کارهای شخصی‌ای که سالها پیش شروعشان کرده‌ام را پی بگیرم و هیچ چیز بیشتری به جز همین فضای امنم برای کار کردن نمیخواهم و از هیجان و رضایتِ زندگی و کار دلخواهم و عشقی که دارم در پوست خودم نمیگنجم. واقعا فاصله زیادی میان خودم و بقیه احساس میکنم و هم زمان نقاشی‌ به تنهایی میتواند همین فاصله را پر کند و رابطه‌ای که من دیگر نمیتوانم آگاهانه با بیرون از خودم برقرار کنم را برقرار کند و من را به آدم‌ها و فضاها و چیزهایی وصل کند که اگر دست خودم بود هرگز بهشان نمیرسیدم.

 هفته پیش برای دوستی تعریف کردم چطور به نقاشی رسیدم و وقتی تنها شدم با این نخ نامریی باز هم رفتم عقب، یک لحظه یکی از احتمالات را جابه‌جا کردم و نقاشی را از زندگی‌ام برای چند لحظه گرفتم خیلی زود مغزم افتاد توی یادگار قبل از بیمارستان مدرس. در حالی که داشتم گوی بزرگ وسط نقاشی‌ام را با روشن‌ترین آبی موجود نقطه نقطه پر میکردم فکر کردم جدی اگر کمرم نگرفته بود اگر جراحی نکرده بودم اگر کار افتضاحم را به عنوان کارمند در روزنامه رانتی جمهوری خونخوار رها نکرده بودم و از شرکت شوگرددی فلانی اخراجم نکرده بودند و پولم را بالا نکشیده بودند و با رامین ازدواج نکرده بودم و سر همین ازدواج با گروه دوستان منحرف بولی متجاوز پدوفیل سگ‌سپاهی آن زمانم قطع رابطه نکرده بودم، اگر دوست مثلا صمیمی‌ام نپریده بود وسط زندگی‌ام با تمامیت‌خواهی‌اش در به دست آوردن تمامی منابع مسابقه راه ننداخته بود، اگر برادرم و زنش پول پیش خانه تهرانم را در حالی که در بستر بیماری بودم بالا نمیکشیدند و بدون خانه در تهران رها نمیشدم و رامین مثل هندوانه من را نزده بود زیر بغلش و فرار نکرده بود اهواز به خانه خالی‌‌اش، تنها جایی که میتوانستم بدون فشار مالکیت و رقابت با دیوانه‌‌ها و بیماران جنسی در آرامش فقط درد بکشم، اگر تمام اینها نبودند شاید الان من هم یک مهاجرت‌کرده سلطنت‌طلب بودم در آروزی فروپاشی با روتین پوستی و عکس در آسانسور شرکت و آرزوی بمب اتم وسط تهران به اسم آزادی خواهی، صبح تا شب با لغت خون جق میزدم با آرزوی بازگشت شاهزاده، راست افراطی طرفدار حمل اسلحه بودم شاید که با پیرمردها تو بارها لاس میزدم که پول مشروبم را بدهند، شاید هم دربه‌در یک کیر یا کس سفید بودم یا حتی یک چپ دیوانه میشدم که از شدت نفرت از غرب یک پا ممل‌امریکایی شده‌ و بعد از هر سانحه و کشتار مجبور بودم توی گوگل عینا همان اتفاق را واو به واو در امریکا و اروپا سرچ کنم و یک نفس راحت بکشم از مرگ انسانها.

گاهی فکر میکنم من یک نجات‌یافته‌ام، یک احمق که هیچ وقت نفهمید و نمیفهمد چیزی به اسم دوستی و عشق وجود ندارد، یک کون‌خنگ واقعی که زیر سایه این حماقت بی‌چیز و دردمند و آزادم. گاهی هم فکر میکنم از آنها شدن یک تنبلی و ناتوانی خاص عقلی میخواست که من نداشتم، یک سرسپردگی و کسکشی که روح وحشی من نسبتی با آن نداشت. ظاهراً بی‌هدفی حاصل از بمب‌باران اطلاعات زیر باد کولر میچسبد، زیر بار لذت‌ها و اعتیادهای در دسترس شل و لخت شدن، مثل زن‌های گنده‌ای که چند هفته پیش با سرچ وبلاگم توی فیسبوک دیدمشان بعد از ده سال؛ همان سالها پست اخراج و احساس لوزری من بیست ساله را شر میکردند بالایش مینوشتند من این را ننوشته‌ام بعد دوستانشان میریختند زیرش یک بچه را بولی میکردند و توی کامنت وبلاگم  تحقیرم میکردند یا دیگری که روی پست اعتراف دردناکم به هیچ گهی نشدن نوشته بود حواستان هست بچه‌هایتان را اینطوری بار نیارید؟ واقعا اینها همه نشانه بود، راه خروج، من نمیدانستم کدام طرف بروم اما با دیدن اینها میدانستم نمیخواهم ده سال دیگر این شکلی باشم، سرم توی زندگی بچه‌ها باشد و با شکست‌های روتین‌شان احساس قدرت و سلامتی بکنم، فهمیدم بدنم نمیکشد پی چیزی به جز عشق بروم، نمی‌خواهم راوی درد باشم، نمیخواهم با تروما چوبی برای زدن دیگران بسازم، هیچ قدرتی نمیخواستم و حتی نمیخواستم با دیگران آنقدرها در ارتباط باشم. فهمیدم یک چیزی در رابطه من و بیرون غلط است، فهمیدم سرعتم زیاد است، ذره‌بینم خیلی بزرگ میکند، گوشهایم خیلی می‌شنوند، مغزم زیادی ذخیره میکند و حتی زیادی پس میدهم. باید خودم را پنهان میکردم و از حواسم مراقبت میکردم در لایه‌هایی نفوذناپذیر، بیرون از رویاهای مشترک و حسرت‌ها و آرزوهای دسته‌جمعی، من با کسی ما نمیشدم چون شدید بودم، پس زده میشدم، دفع میشدم. نقاشی چاه من بود، همان جایی که میتوانستم در آرامش ساعتها خودم را بدون درد درونش پنهان کنم، انبارِ مخوفِ ته حیاط  وسط بازی، بازی من و بقیه یکی نبود، من از تنهایی میترسیدم اما از بازی دسته جمعی هم لذت نمیبردم، همین که توی آن انبار تاریک تمام ساعات بازی پنهان میشدم و صدای بقیه را از دور میشنیدم بس بود.


۱۶ خرداد ۱۴۰۱

دیگه تمومه ماجرا

 صبح توی بغل رامین بعد از مدت‌ها تا ساعت یازده در رختخواب ماندم، فراموش کرده بودم سبکی ناشی از مضطرب نبودن و درد نکشیدن را، درد وحشتناکی که مدتها توی بدنم احساس میکردم و طی این یک ماه به صورت رسمی از نقاشی دورم کرده بود کاملا محو شده بود. همان شب اولی که رسید با وحشت بهش گفتم دیگر نمیتوانم روی تخت دونفره‌مان بخوابم چون دردم را بیشتر میکند ولی خیلی دلم برایت تنگ شده چند دقیقه همین جا پیشت میمانم بعد به تخت یک نفره در اتاق خواب جدید تنهایی‌ام میروم اما همان جا خوابم برد و صبح وقتی بیدار شدم هیچ اثری از درد توی بدنم نبود و تخت دونفره کاملا تبرئه شد. همان شب قبل از خواب برایم توضیح داده بود نباید روی سمت چپم بخوابم چون قلبم فشار بیشتری را تحمل میکند و من برخلاف عادتم که همیشه میخواستم رو به پنجره بخوابم و نمیخواستم کسی بهم بچسبد، آن شب رویم را به سمتش کردم گذاشتم قلبم بدون فشار بخوابد و خودم خواستم به او بچسبم. این چند روز آرامشی شبیه بودن پدر و مادرم در گذشته را برایم داشت، مادرم در آرامش برای خودش خانه‌ام را ریزریز مرتب میکرد و به همه چیز میرسید و من پهن میشدم روی مبل و فقط حرف میزدم، پدرم هم به گیاهانم میرسید و گاهی پرده‌ای که مدت‌ها نصب کردنش عقب افتاده بود را بلخره نصب میکرد و یا سیفون خرابی را تعمیر میکرد و در نظافت خانه‌ام به مادرم کمک میکرد. امنیت ناچیز و همیشه در دسترسی که آنقدر داشتمش به چشمم نمی‌آمد و اگر کسی میگفت یک روز توی تب و هذیان خواب اینها را میبینی احتمالا حتی جمله‌اش را نمیشنیدم. مامان بارها بعد از مرگ بابا بعد ازاینکه عکس‌ها و فیلم‌های تمام نشدنی‌ام از لحظات کنار هم بودنمان را با گریه تماشا میکردیم بهم میگفت "خوشحال باش تو همیشه قدر چیزها رو میدونستی از این همه عکس و فیلم از لحظات بی‌اهمیتی که هیچ‌کسی ازشون عکس نمیگیره معلومه" و من هم دلم به همین حرفش خوش است.

این هوشیاری که در لحظه‌ها دارم را از وقتی خیلی کوچک بودم با تمرکز و تمرین به دست آورده بودم؛ برایم مهم بود چطور خودم باشم و این خودم بودن برایم سوال بزرگی بود که با توجه و ثبت هر لحظ به دست می‌آمد. حالا وقتی به کمد دفترهای روزانه‌نویسی‌ام نگاه میکنم که از ده سالگی چیزهایی ثبت کرده‌ام و از چهارده سالگی مرتب و روزانه برای خودم هر روز چیزی نوشته‌ام، به آشغال‌های بی‌ارزشی از سفری فراموش شده از بیست سال پیش قاطی مدل‌های نقاشی‌ام، برگ‌ها و شاخه‌های خشک و سنگ‌ها و اشیایی که به چشم کسی نمی‌آید، حتی چیزهایی که خواهرم و پدرم و دوستانم میخواستند دور بریزند، مطمئن میشوم من قدر چیزها را خوب میدانم. گاهی فکر میکردم ممکن است کسی توی خیابان اسلحه‌ای روی سرم بگذارد و بخواهد ثابت کنم زنده بوده‌ام پس من باید حتما مدرکی از زندگی همراهم داشته باشم، از فیلم یک ساعت و نیمه مستی‌مان شب قبل از عروسی‌ام با بابا از لحظات چیدن زیتون، گردو شکستن با حوصله‌اش، با دستان بلندش ساقه‌های خاردار تمشک را کنار زدن و تمشک سیاه شده را از آن نوک برایم چیدن، شوخی‌های تکراری‌ای که از خودش میساخت، مدل‌های ثابت نشستن و درازکشیدن و نگاه کردنش، همه‌شان را آنقدر قبل از مرگش با عشق تماشا و ثبت کرده بودم که انگار روی پوستم حک شده‌اند، حتی چند روز قبل از مرگش نوشته بودم دیگر در لحظات وحشتناک به هیچ کسی پناه نمیبرم و فقط به بابا زنگ میزنم چون همین که برایش چیزی تعریف کنم آنقدر سرضرب و به موقع واکنش نشان میدهد، هیجان‌زده و عصبانی و خوشحال واقعی میشود که تمام میلم به نابودی از سرم می‌افتد و هیچ چیز بیشتری نمیخواهم.  اما این قدردانی من از لحظات، پیش از مرگ پدرم به وسعت همه آنهایی بود که دوستشان داشتم، فیلم بیرون ریختن کمدها قبل از مهاجرت با هیجان و اضطراب و شوقی پنهان، فیلم ور رفتن با کادوی عجیب تولد، فیلم شوخی‌های بیمزه وسط بازی‌های خسته‌کننده، فیلم گم شدن در جاده‌های مخوف بین جنگل‌ها اما همه‌شان را به نوبت اول از حافظه ابری و بعد از هاردها در این ماه‌ها پاک کردم. در واقع هر روز که بیدار میشدم و به دنبال تصویر دیگری از پدرم میگشتم چشمم به بقیه آنهایی که یک روز بهشان گفته بودم دوست هم می‌افتاد، آنهایی که اصلا نمیدانستند من حالا در چه جهنمی زندگی میکنم، آنهایی که می‌دانستند و ترجیح میدادند فراموشم کنند و من همه صورت‌ها و صداهایشان را نابود میکردم، دیگر نمیخواستم یادم بیاید یک بخشی از زندگی‌ام را با اینها هدر دادم. صدای مادرم در سرم میپیچید "تو همیشه قدر چیزها رو میدونستی"، اگر من قدر چیزها را خوب میدانم اگر من همه اینها را ساختم این عشق‌ها، این لحظات را پس همه‌شان را از ریشه میسوزانم، اگر شماها هیچ عاملیتی ندارید و خدای این جهان من هستم تک‌تک شما را به همان هیچی تبدیل میکنم که ادعا میکنید هستید.

یکی از شب‌ها بعد از مدت‌ها برایش بلندبلند درباره فکرهایم حرف زدم، از احساس تنهایی‌ام در حضور دوستم از دلتنگی وحشیانه برای پدرم و گریه پرسروصدایی سردادم و دیر خوابیدم. صبح  با سردرد بیدار شدم شبیه آنهایی که در خواب راه می‌روند رفتم توی اتاق‌کار و شروع کردم چسب‌های دور نقاشی‌ام را از تخته‌شاسی جدا کردن، وسواسم مدام با سرنگ توی مغزم این جمله را فرو میکرد "چهارماه زیر چسب موندن مقوا رو فاسد میکنه". در نهایت نقاشی نیمه‌تمام ملانکولیکم را با وسواس و دقت از تخته شاسی جدا کردم و به زیر کشیدم. به خودکشی مستتر در این کار واقعا نیاز داشتم، همین که این کار را کردم خواباندمش روی میز خودم هم چند دقیقه نشستم بالای سرش دیدم هنوز زنده است برخلاف تصورم، انتظار داشتم تمام ابهتش فرو بریزد، انتظار داشتم خودبخود برایم تمام شود و دیگر نخواهم رویش کار کنم، ببندمش و همینطور نیمه‌تمام تا ابد در زمان رهایش کنم اما هیچ کدام اینها اتفاق نمی‌افتاد و او هنوز نقاشی ملانکولیک نیمه‌تمام من بود که باید تمامش میکردم، با وحشت زنده بودنش از اتاق‌کار فرار کردم دراز کشیدم و به چند نفر گفتم که نقاشیم را کشیدم پایین، از میان همه آنها یکی که خیلی تخصصی ازم کمک خواسته بود تا برایش توضیح بدهم چطور میتوانم چندین و چند ماه ریزریز روی یک پروژه بزرگ کار کنم و من تمام تلاشم را کرده بودم تا همه تجربیاتم را با دقت در اختیارش بگذارم اما او هی حرفم را قطع کرده بود تا روده‌درازی نکنم و عصاره جان کندنم را دو قطره کنم و در حلقش بچکانم بهم پیغام داد و خواست همدردی کند، واقعا به شعف احتمالی بقیه از ناامیدی و ناتوانی‌ام احتیاج داشتم، دلم میخواست بقیه فکر کنند شکست خورده‌ام. به اتاق کار برگشتم و نشستم سرکار بعد از مدتها ناتوانی و درد، رامین آمد اطرافم را تمیز کرد و میزم را دستمال کشید و در همان حال یک ساعت کار کردم بعد تازه خوابم گرفت، من که تمام دیشب نخوابیده بودم و سرم درد میکرد بعد از یک ساعت کار به خواب عمیقی فرو رفتم.

رامین ظهر رفت گفت برای تولدم برمیگردد، یعنی هفته بعد و حالا فقط یک هفته فرصت دارم برای تمام کردن این کار چون خیلی اتفاقی بعد از سه سال دقیقا روز تولدم دعوت شده‌ام خانه استاد نقاشی‌ام، یک فرصتی پیدا میکنم از این تنهایی فکری نجات پیدا کنم و آدمی به کارهایم نگاه میکند و درباره‌شان حرف میزند که برخلاف باقی آدم‌های دوروبرم مدام چیزی برای از دست دادن در برابرم ندارد، برای اینکه درباره‌ کارم حرف بزند نه دست و پایش میلرزد که قطعا خوشم بیاید و نه چیزی ازش کم می‌شود. وقتی کارم خوابید روی میز یکهو دیدم آنقدرها هم بزرگ نیست که وقتی روی آن تخته سنگین در ارتفاع بود و فکر میکنم میتوانم یک هفته با همین قوای جسمی و روحی تمامش کنم البته اگر لازم نباشد دوباره بیفتم توی یکی از آن موقعیت‌های وحشتناکی که تقریبا بعد از هرکدام‌شان یک قسمت از بدنم کاملا منقبض می‌شود و به تنهایی در آنها ته میکشم.

۱۲ خرداد ۱۴۰۱

غم تو داده فریبم

 صبح با وحشت عجیبی از خواب بیدار شدم، داشتم خواب می‌دیدم که بار سفر بستم و توی ماشین چیدم اما همین که خواستم سوار شوم یک نفر با چاقو آمد سراغ راننده و تهدیدش میکرد تا از ماشین پیاده شود، بعد من التماس میکردم بگذارد کیف و کوله‌هایم را بردارم اما با سردی توی چشم‌هایم نگاه میکرد و نوک چاقو را به گلوی راننده فشار میداد. صورتش شبیه مرد کچل عوضی‌ای بود که وقتی بیست ساله بودم و خبرنگار یک روزنامه کثافت آنجا سردبیر بود و در جریان‌ افشاگری‌ تجاوزها و آزارگری‌ها داستان آزارش به دختران بیست ساله افشا شده بود. با ناله از خواب بیدار شدم و گربه چاقم که در بغلم توی تخت یک‌نفره به زور خودش را جا کرده بود با غرغر خودش را تکان داد تا بتوانم بلند شوم، یک نفر توی تخت اتاق‌خوابم تنهایی خوابیده بود و دیدنش احساس وحشتناکی بهم داد، نمی‌توانستم بفهمم چرا اینجاست و چرا انقدر احساس خفگی و تنهایی میکنم اگر کسی هم اینجاست.

توی دستشویی از درد عجیبی که توی روده‌هایم احساس میکردم فهمیدم چیزهایی که دیشب خوردم احتمالا فاسد بودند و با خودم فکر کردم واقعا اهمیتی ندارد چون من از ترس فاسد شدن چیزهای توی یخچال حاضرم خودم خراب شوم ولی آنها که اینهمه پول بابت‌شان رفته دور ریخته نشوند. بعد با همان درد شروع کردم بررسی ذهنی محتویات یخچال که چه چیزهای رو به فسادی را باید امروز مصرف کنم قبل از اینکه به این دردها برسم. یک قاچ هندوانه، دو قطعه کوچک پنیر، مقداری ترخون و جعفری و شوید و ریحون و پیازچه و گیشنیز. نه عزیزم نمیتوانی، بهتر است سبزی‌ها را خورد کنی و جداجدا در ظرفهای کوچکی بسته‌بندی کنی و در فریزر فرو کنی.

 قبل از قهوه دست به کار خورد کردن دسته‌های کوچک سبزی‌ها شدم، با خودم فکر میکردم این موقعیت ترسناک دردکشیدنم طی این مدت و ناتوانی‌ام در انجام بعضی کارها و بی‌پولی غیرعادی‌ای که هر لحظه هولناک‌تر میشود رسما به جایی رسیده که دیگر نمیتوانم هیچ وقتی را صرف غر زدن و ناله کردن و درخواست کمک بکنم. علنا معتقدم آدم‌ها موجودات حقیر و بیچاره‌ای هستند که از زجر کشیدن دیگری لذت میبرند و مثل شکارچی ها کمین میکنند تا تو حسابی درد بکشی و بیچاره و کلافه و درمانده بشوی بعد در آرامش می‌نشینند منتظر تا بروی سراغشان و با گردن خم شده التماس و درخواست کمک بکنی دقیقا عین آموزه های کتاب مقدس "با تضرع و لابه از درگاه خداوند فلان چیز را بخواهید". این حقارت‌شان کاملا متناسب با زندگی در سیستم‌های سرمایه‌محور است و برای من که خوب میدانم خبری از بزرگواری و حمایت بدون تحقیر و تماشای خفت کشیدنم وجود ندارد درخواست کمک کردن گزینه‌ روی میز نیست، به جای آن مرگ بر اثر اضطراب، خورد شدن ستون فقراتم بر اثر کار زیاد، گرسنگی و یا به آتش کشیدن چند ازگل قبل از به آتش کشیدن خودم در برنامه‌ام‌ وجود دارد اما درخواست کمک از موجودات همواره تحقیرشده‌ ابداً.

در چند هفته‌ای که گذشت چندبار به روش‌های مختلف، مستقیم و غیر مستقیم سعی کردم از تنها آدم نزدیکم در این شهر که به شعور و درکش اعتماد داشتم درخواست کمک کنم اما آنقدر قطع شدیم که همان‌ها را هم نگرفت و نفهمید یا ایگنور کرد و کار به جایی رسید که چند تجربه دردناک را تنهایی از سر گذراندم و آنقدر در اضطراب‌هایم تنها ماندم که صبح وقتی دیدمش با وحشت گفتم واقعا چرا؟ چرا کسی باید در این فاصله به من باشد و من انقدر احساس تنهایی و ترس و درد بکنم؟ در حالی که در حضور دوستان دیگرم که چند ماه پیش بهشان پناه برده بودم و گاه و بیگاه بهم سر میزنند به مراتب احساس امنیت بیشتری میکنم. واقعا این خواسته زیادی نیست که آدمی در این فاصله بفهمد من نمیتوانم روی پاهایم بایستم از درد و احتیاج به کمک دارم و یا باقی نیازهای احتمالی‌ام را تشخیص دهد اما من مثل هیولایی شده‌ام که دیگر رنج کشیدنش به چشم هیچ کسی نمی‌آید.

یک تک‌گویی دردناک با گریه داشتم و خواستم تنهایم بگذارد او هم فقط تماشایم کرد گذاشت تا قطره آخر زجر بکشم تنهایی، بدون هیچ توضیح و تفسیری، بعد که رفت واقعا قفل شدم از درد و افتادم و فکر کردم اصلا آخرین بار چرا برگشت؟ یادم افتاد شبی که حالم وحشتناک بود از درد بدنم و تقریبا نمیتوانستم هیچ کاری بکنم ساعت دوازده رسید و من همان موقع‌ها دچار پنیک‌اتک شدم بعد پایم خورد به لبه تخت و حتی نفهمیدم، فقط خون را میدیدم روی زمین و روی پاهایم اما نمیتوانستم حتی تشخیص دهم کدام نقطه زخمی شده، آن شب پایم را پانسمان کرد و من چند ساعت بعد از مدت‌ها در آرامش خوابیدم. از تصویر خودم در این چند ماه مدام در حال درد کشیدن و نیازمند چندشم شد، از رابطه‌ام با او، واقعا دلم میخواست از حافظه‌ام پاک کنم این همه ضعف و درد و بدبختی‌ام را و از او بخوام رهایم کند. کسی مقصر نیست که من نمی‌توانم این جهان و مناسبات کثافتش را تحمل کنم و به زور در آن میگنجم.

همان‌طور توی تخت غلت میزدم و چند دقیقه چند دقیقه به خوابهایی شبیه بیهوشی فرو میرفتم و در همه آنها پدرم و مادرم را میدیدم که با فوت پارچه‌های حریر مرطوب را از صورتم کنار میزدند و میخندیدیم. توی خواب به خودم میگفتم بابا مرده نسترن تو بزرگ شدی اینجا بچگیاته و الان تب داری بعد با یک صدای دوم به خودم میگفتم خفه شو خفه شو بذار دو دقیقه احساس آرامش کنم کثافت نمیخوام بدونم واقعیت چیه و کجام، خیس از گریه بیدار شدم و پیغام رامین را دیدم که نوشته بود خودش را میرساند بهم.

۱۰ خرداد ۱۴۰۱

فضای خالی بین چیزها

 چیزهای از هم گسسته و ظاهرا بی‌ربطی در سرم می‌چرخند اما جایی که در آن می‌چرخند دقیقا سرم نیست. دیگر حساب روزهایی که روی نقاشی‌ام درست کار نکرده‌ام از دستم خارج شده، از این جایی که خوابیده‌ام روی کاناپه توی هال میتوانم در ورودی خانه و آشپزخانه را ببینم و فکرهایم که گاهی در همان فضای خالی بین کف و سقف آشپزخانه بین کابینت‌ها و لامپ آویزان شکل میگیرند و به هوا میروند و دود میشوند. تا کی میتوانم به این وضعیت کار نکردن روی نقاشی ادامه دهم و دیوانه‌تر نشوم؟ تا کی یک روز فکر میکنم دردهایم تمام شده و دوباره فردا با درد بیدار میشوم؟ روان‌تنی ترجمه کدام کلمه بود؟ آیا واقعا دردی که در بدنم احساس میکنم از این جنس است؟ بوی تن زن جدید تا کی توی دماغم میماند؟ کاش میشد بوها را زندانی کرد، چقدر خوب که آدم‌ها نمی‌توانند بوی تن‌شان را دستکاری کنند و با عمل کردن بوها را تغییر بدهند، همان طور که نمی‌توانند در سکس دروغ بگویند، اگر خشن و متنفر باشند نمی‌توانند پنهانش کنند و یا اگر دوستت داشته باشند، از اولش اشتباه کردم با فلانی همان قدیمها نکردم و این همه سال الکی دوستی کردم تا تهش بفهمم چقدر عوضی و کثافت است، اگر همان موقع کرده بودیم قطعا میفهمیدم چقدر خودشیفته و خودخواه است و همه چیز همان جا تمام میشد.

فکرهای درهمم در آرامش شروع می‌شوند از کف اما وقتی به بالا میرسند دیگر اوج گرفته‌اند و دیگر خبری از آرامش قبل نیست. از خودم که نمیتوانم قید ازگل‌ها را در پس ذهنم بزنم بیزار میشوم اما خوب میدانم تمام اینها وسواس است، همان نیرویی که در اوج درد وادارم میکند تمام سوراخ‌های این خانه بی‌سر و ته را بیرون بکشم و جارو بزنم و گردگیری کنم و نظم دوباره‌ای بهشان بدهم فقط چون نقاشی تعطیل شده و چاه پر کردن نقطه‌های سفیدِ مقوا با نوکِ تیز مدادرنگی پلی‌کروم همه وسواسم را نمی‌بلعد. کیسه جاروبرقی را موقع دور انداختن با دیوانگی تمام بررسی میکنم به دنبال توپ گم شده گربه‌ها، نسترن تو دیوانه‌ای لطفا خودت را سریعتر بستری کن. فردا صبح که بیدار شوم اتاق کار رامین را که حالا شده اتاق خواب تنهایی خودم سروسامان میدهم، فلج میشوی بدبخت. قوطی‌های خالی نرم‌کننده‌ها و شوینده‌های ماشین‌لباسشویی را جمع میکنم و دستشویی متروک را هم میشورم، خاک بر سرت. سبد پلاستیک‌های یک بار مصرف شده را بیرون میریزم و پلاستیک‌ها را دوباره تا میکنم و سبد را هم میشورم، چقدر تو بیکار و بیچاره شده‌ای. روشویی توالت خودم را باز میکنم و گرفتگی احتمالی‌اش را برطرف میکنم، حتما باید تمام این کارها را بکنی چون برای تنها دخترت از شهرستان قرار است خواستگار بیاید بیچاره بیکار مریض. جواب پیغام فلانی را بلخره میدهم و بهش میگویم یا میایی با پای خودت میدهی یا دیگر به من پیغام نمیدهی، توروخدا این یک کار را لااقل انجام نده، باشه قبول است اگر میخواهی به فلانی نگویم که بیاید بدهد پس دهنت را ببند تا تمام خانه را بلیسم و برق بیندازم.

راه خفه کردن صداهای توی سرم  را یاد گرفته‌ام، همان طور که به پیروزی رسیدن در مسابقه شطرنج با خودم در اوج صداقت را از شش سالگی و نامه نوشتن با گریه از طرف معشوق خیالی به خودم از اول راهنمایی، راه رفتن میان خود آگاهم و غش کردن به سمت ناآگاهی تمام. باید تمام لحظات حواست جمع باشد که تو یک نفر نیستی چون واقعا نیستی، اگر حماقت کافی برای احساس وحدت در تو وجودت داشت لازم نبود وقتت را صرف خلق کثافت بکنی، بیل مدام بزنی بدون مزد پای نقاشی مرگبارت و برای ناهار شیر و ساقه‌طلایی بخوری چون چند روز زیاد خرج کردی و در وضع فعلی جهنم جمهوری خونخوار اسلامی دیگر اجازه نداری بیشتر از یک دانه ساقه‌طلایی آنلاین سفارش بدهی حتی، مبارک کس‌پدر همه شما.

یک مایع‌ جرمگیر اضافه سفارش داده‌ام و با دیدنش احساس آرامش میکنم اما دیگر رویایی برای تمیز کردن نمانده چون تمام خانه را قبلا سابیده‌ام و دیگر هیچ سوراخی کثیف و خاک‌گرفته نیست، اتاق‌کار رامین با تغییرات شدید به اتاق‌خواب تک‌نفره خودم تبدیل شده، سبد پلاستیک‌ها برق میزند، روی ماشین‌لباسشویی دیگر هیچ آشغالی نمانده، روشویی هم حتی تعمیر شده، پیغام یارو را نخوانده دیلیت کردم، جدی کس پدر هر آن کس که فکر میکند من نشسته‌ام منتظر تا دستی به سرم بکشد، سر من برق دارد هزار ولت همراه با خار دیگر دستت به من بخورد سوراخ سوراخ میشوی.

خودم را از همه دریغ کرده‌ام چون آن قدر بودم که دیگر اسپم شده بودم، نمی‌دیدند چقدر چیز بهشان داده‌ام چون حوصله نداشتم سرشان منت بگذارم، تشنه دریافت محبت و احترام‌ هم نبودم، همیشه از محبت سیراب بودم از احترامِ چرندی که بردگان جمهوری خونخوار زیر بار خفتِ مدام یاد گرفته‌اند هم نمی‌خواستم، چرا باید پیغام‌های سرشار از اراجیف خودپسندانه شما را در توجیه بی‌توجهی‌تان در سخت‌ترین لحظات زندگی‌ام بخوانم؟ کس‌پدر همه، خیالم راحت است آنقدر هرزه و فراموشکارید که کک‌تان نگزد. حتی از اینکه نوشته‌ام را در این محنت‌سرا به کثافت دیگران آلوده میکنم احساس شرم میکنم اما این فحش‌ها برای دردهای روان‌تنی مناسب هستند، الکی.

کولر را خاموش کردم، از زیر پتو بیرون آمدم و چند لحظه به صدای خروپف باجو گوش کردم بعد هرچقدربه آن فضای روبرو بین کابینت‌ها از کف تا سقف نگاه کردم فکری پرواز نکرد، انگار چند روز است که ساعت پنج بعد از ظهر دهم خرداد ماه است. مادرم عکس ازگیل‌هایی که از درخت تنهایی چیده بود را برایم فرستاد با گریه که هر سال این کار را با بابا می‌کرده‌اند و امروز دهم است، می‌خواهد دهم هر ماه این مراسم شکنجه را به یک بهانه بر سرمان پیاده کند البته بر سر من چون تنها مخاطب این روضه‌خوانی وحشیانه منم، تنها گریه‌کن منم، تنها کسی که واقعا خودش را زخمی می‌کند منم، من که حسرت خوشی و لذت و شادی ندارم خوب بلدم درد بکشم و ابایی از کثافت ندارم و مادرم این را از همه بهتر می‌داند، بهش گفتم مادرجان خوشحال باش، قدر عشقی که تجربه کردی را بدان و ازش مراقبت کن اما با یک من دیگرم مثل وحشی‌ها ضجه زدم با دردی که در آن فضای خالی به جای فکرها می‌چرخید و من سینه‌ام را باز کرده بودم گرفته بودم در مقابلش.

۰۶ خرداد ۱۴۰۱

ماه سرگردان به دور زمین با نوری نه از خود

 تنها زمانی که در حال غذا دادن به وسواسم هستم برای زنده ماندن زجر نمیکشم. وقتی نقاشی میکشم و همه وسواسم را به پایش میریزم و فراموش میکنم چقدر زمان از سرم گذشته بهترین روزم است. وقتی مایع جرم‌گیر را روی سنگ‌های کثافت‌گرفته از شاش گربه‌های راه‌پله‌ها میریزم و شاش در اسید می‌جوشد و در لحظه قُل میخورد و سنگِ زرد رنگ عوض میکند دلم میخواهد باقی اسید را از خوشی سر بکشم. وقتی اینجا مینویسم و بارها میخوانم و ادیت می‌کنم و گاهی یک روز وقتم را صرف بازی با کلمات و خلق یک کل معنادار صرفا برای خودم میکنم نفس راحتی میکشم، یا وقتی هر روز راس ساعت بیدار میشوم و در تنهایی ملانکولیکم با نظم وحشیانه‌ام همه چیز را با دقت و جزییات دقیقا طبق عادت انجام میدهم احساس میکنم برای فردا بیدار شدن درد خاصی ندارم اما کافیست کسی پایش را اینجا بگذارد و هیجاناتم را در قالب حرف زدن تخلیه کنم یا بیرون از برنامه روزانه‌ام مجبور شوم کاری بکنم، سفری پیش بیاید و دیداری، آن وقت چند ساعت از وقتم را باید صرف آمادگی ذهنی خودم برای مدیریت بحران بکنم، البته که در آن هم تا یک جای زیادی توانمند و دقیق هستم چون بداهه بودن یک بخشی از شخصیتم را میساخت و توانسته‌ام حفظش کنم اما انرژی بیشتری میخواهد و خالی شدن در آن سریعتر اتفاق می‌افتد و مثل روتین زندگی روزمره‌ از این دست نمیدهم و به سرعت از آن دست نمیگیرم.

 وقتی نقاشی میکشم جان‌کندنم پاسخی در پی دارد و بلخره یک جایی سرازیری آغاز میشود و هربار با دیدن چیزی که خلق کرده‌ام هیجانی احاطه‌ام میکند حالا یا از جنس نفرت یا چیزی خوشایند و یا نوشتن و ثبت این فکرها با دقت، نظم دادن به زندگی در طی سالها و ذخیره کردن کلمات و تصاویر مطابق با سلیقه‌ام در حافظه اما دیدن رندوم و حرف زدن اتفاقی و سفر رفتن و کارهایی شبیه به اینها برای من دیگر هیچ چیزی به جز تخلیه کاملم در پی ندارد، چشمانم نمی‌توانند دست از عکس گرفتن بیهوده و ثبت مدام مناظر بردارند و مغزم نمی‌تواند لحظه‌ای آرام بگیرد و آنالیز نکند، می‌تواند اما در هوشیاری خودخواسته‌ای که من در آن زندگی میکنم نه، انگار واقعا این سیاره در حالت فعلی‌اش چیزی ندارد به من بدهد و فقط آدم‌های مرده و ازدست‌رفته و زمان‌های طولانی ای که به دست خالقی وسواس و زجرکشیده کشته شده‌اند می‌توانند من را درگیر و راضی کنند. بداهه‌ها همه سرشار از بی‌دقتی و بی‌حوصلگی و خامی و سرعت هستند، چیزی که واقعا پولش را قبلا پرداخت کرده‌ام تا چشمم به آنها نیفتد.

هربار به صحنه‌های طولانی و آرام زندگی ژان دیلمان فکر میکنم به تکرار مریض روتین خانه‌داری‌اش به روشن و خاموش کردن هر لحظه لامپ‌ها به آن ریتم کندی که از لحظه اول چشمانم را گشادتر میکرد و مطمئن بودم پشت تمام اینها چیزی وحشیانه قرار است به من حمله کند و دور خودم مدام برای دفاع دیواربتنی بلندی میکشیدم، غرق در شور و لذتِ زندگی میشوم و از این شور احساس دیوانگی میکنم چون فکر میکنم چیزی شبیه این نباید من را به زندگی برساند. خودم را اینطور آرام میکنم که آن فیلم بود و خالقی که آن دقایق طولانی را آنقدر کش‌دار به هم وصل کرده بود داشت توی همه‌شان این را می‌دمید که نمی‌شود این وسواس و دقت وحشیانه را توی کارخانگی فرو کرد اما فکر کردن به خالق کار را خرابتر می‌کند. زنی که رابطه وسواس‌گونه‌ای با مادرش داشت و بعد از مرگ مادرش شاید به فروپاشی و بعد هم به مرگ خودخواسته رسید آن هم در شصت و چند سالگی، یعنی حتی مهم نیست چند سال جان بِکنی برای تحمل زندگی و خودت را در کارهای مختلفی که ظاهر مفیدی دارند خفه کنی و خلق کنی و بسازی و بپروری در نهایت مغزت میتواند از بدوی‌ترین سوراخی که میشناسی کارت را بسازد، از رابطه‌ات با پستان مادرت. این البته همان‌قدر که برایم دردناک است رهایی‌بخش هم هست، خیالم را راحت می‌کند که تمام زندگی هیچی نیست، یک به هم پیوستگی بی‌هدف و بازی گونه و پیش‌بینی‌ناپذیر و تمام نکته‌اش همین علم هر لحظه‌ای به تمام اینهاست و به یاد داشتن اینکه یک روز  حوصله‌ات سرمیرود و نمیتوانی و نمیخواهی جزیی از این بازی تکراری غذا دادن به وسواست با نقاشی و نوشتن و کردن و شستن و رفتن و بررسی بیماریهای مشترکت با باقی موجودات پیش از خودت باشی فقط میخواهی یک نفر در تابوت را ببندد و یک مشت خاک رویت بریزد.

 

۰۳ خرداد ۱۴۰۱

When Will I See You Again

هر روز دست‌کم  یک‌بار مجبورم به خودم بگویم "نه نسترن نه، یک نقاشی نمی‌تواند تو را دیوانه و نابود کند اینها همه خود تویی" اما موضوع اینجاست که این "تو" دیگر برایم معنایی ندارد. به وضوح دچار فروپاشی روانی شده‌ام، این چیزی نیست که با آن بیگانه باشم و یا حتی از آن بترسم، دیگر خوب می‌شناسمش. اینجا همیشه برای من کارکردش همین بوده، پیدا کردن "من" از دست‌رفته‌ام، بازیابی خودم، از دوازده سال پیش وقتی در رابطه‌ای مریض با آدمی که دوستش نداشتم دست و پا میزدم نوشتن بهم کمک کرد خودم را از آن لجن عمیق بیرون بکشم، بعد هم توانستم با ادامه دادن نوشتن رابطه تمیزی با رامین بسازم بعد با نوشتن دردکشیدن در بستر بیماری را تحمل کردم، طرد شدن از جامعه و تنهایی و دوران نقاهت طولانی و افسردگی را در خانه اهواز. آنجا با نوشتن‌های طولانی در دفترهای متفاوت و رنگارنگ توانستم بفهمم به چیزی فراتر از نوشتن نیاز دارم، به قالبی دیگر که با کلمات در ارتباط نباشد، نمی‌خواستم حرف بزنم. من که به وراجی شهره بودم و نوشتن تنها شغلی بود که داشتم و نویسندگی تنها آروزیی که در سر می‌پروراندم، خیلی زود فهمیدم نمیخواهمش چون اصلا کار من نیست با عادتهایم زندگی کنم، کار من خرق عادت است.

حالا اما مجبورم دوباره برگردم اینجا و بنویسم چون نقاشی‌ام دارد نابودم می‌کند، دیوانه و فلجم کرده، یک مهره دیگر از ستون فقراتم را از دست دادم به خاطر کار زیاد، تا حالا چیزی نزدیک پانصد ساعت با مدادرنگی پای یک کار پنجاه در شصت سانتیمتری بیل زده‌ام. مطمئنم هیچ احمقی در تاریخ نقاشی همچین غلطی نکرده و اصلا مدادرنگی تکنیک همچین کاری نیست اما اینها موضوع من نیستند، من مساله‌ام با نقاشی خیلی شخصی‌تر از این حرف‌هاست، میخواهم به سوراخ‌های تنگش نفوذ کنم همان جایی که هیچ کسی در آن سرک نمی‌کشد، میخواستم تکلیف مدادرنگی را یک‌سره کنم ببینم تا کجا همراهی‌ام میکند. میخواستم از قلم فلزی فاصله بگیرم و به رنگ نیاز داشتم. اواخر مرداد سال قبل کار با قلم‌فلزی را شروع کرده بودم، خیلی تکنیک تراز من بود، همه چیزهایی که میخواستم را داشت، خیلی زود از آب و گل درآمدم و توانستم چندتا کار با آن انجام دهم. روزی که خواهرم زنگ زد به رامین و گفت بابا سکته کرده و راه بیفتین بیایین من بی‌خبر از دنیا قلم‌فلزی و مرکب برداشتم و صبح روز مراسم ختم از خواب که بیدار شدم مثل دیوانه‌ها توی تاریکی از کیفم پای تخت دفترچه طراحی و قلم‌فلزی و مرکب را درآوردم و شروع کردم خط‌های بلند کشیدن و فرم هایی ساختن، میخواستم مطمئن شوم دستانم کار میکنند، انگار داشتم از خودم چیزی شبیه تست عصب و عضله میگرفتم. بعد همه آمدند و شلوغ شد و جیغ کشیدند و گریه کردند، من نشسته بودم یک گوشه خط میکشیدم، خط‌هایی که فقط خودم میفهمیدم خطوط بدبختی و بیچارگی‌اند، چون خط‌های بلند و محکم  و تند و صریح من کجا و این خطوط لرزان مقطع کوتاه که کشیدن هرکدام‌شان پنج دقیقه وقتم را می‌گرفت کجا.

 بعد از آن روزهای وحشتناکِ اول که فامیل‌های نسبتا ازگل گورشان را گم کردند پهن شدم خانه مادرم ولی دیگر خبری از نقاشی نبود، همه وقتم به جمع کردن بدبختی‌های ریز و درشت خانوادگی می‌گذشت، از دهم مهر که بابا رفت تا دهم آذر طول کشید به نقاشی برگردم. با قلم‌فلزی روی مقوای سی در بیست و پنج کار کردم، استاد قدیمی‌ام درباره‌ش گفت "اولین کار نسترن که بلخره قابل فهمه" و راست میگفت. توی جنگل اتودش را زده بودم طی یکی از همان گردش‌های فوق افسرده‌ام با رامین و میشا اطراف قبرستانی که بابا را آنجا به خاک سپردهایم. دیگر توی اتاق بچگی وسط خانه مادرم بساط کار پهن کرده بودم و میزکار بزرگ برایم آورده بودند. بعد از کلی کار با قلم‌فلزی یک کار صد در هشتاد با پاستل گچی هم همان جا انجام دادم اما دیگر دوست‌دخترم نمی‌توانست بیشتر از چیزی که آن چند ماه با دقت و حوصله از گربه‌ها مراقبت کرده بود بماند اینجا و این همه بدبختی من را تنهایی به دوش بکشد باید برمیگشتم و به زندگی تهرانم میرسیدم.

 اواسط دی ماه بود که دیگر مادرم بهتر شده بود، برادرم رسما برنامه مهاجرتش را کنسل کرده بود و در همان شهر ماندگار شده بود و کاروباری راه انداخته بود حتی، من هم برگشتم تهران و اتود کار بعدی را از وسط خوابهایم بیرون کشیدم. میخواستم با رنگ کار کنم اما پاستل گچی فرصت پرداختن به جزییات را از مغز بافت‌پردازم گرفته بود، تمام وجودم مدادرنگی را فریاد میزد ولی میدانستم این کار با این اتودِ رنگ که در دست دارم و این ابعاد و مدادرنگی یعنی خودکشی. می‌خواستم دریچه‌ای به زمانی دیگر بکشم در پسِ پسِ پسِ ذهنم اما به خودم میگفتم خفه شو نسترن، برای تو زشت است به صراحت همچین کثافتی را بر زبان بیاوری، تو باید آن قدر فضا را با دقت و جزییات و فکر بسازی که دریچه‌‌ای به زمانی دیگر خودبه‌خود آن وسط ظاهر شود و همین راه را هم پیش گرفتم. گوی بزرگم را سفید گذاشتم و شروع کردم اطرافش را پرداختن، یک روز دو روز یک هفته دو هفته بعد کم‌کم یک لایه رنگ بهش اضافه شد اما باز رهایش کردم و به اطراف پرداختم، یک ماه دو ماه و حالا چهار ماه می‌گذرد و آن گوی بزرگ واقعا دریچه‌ای به زمانی دیگر شده، به ماهها پیش به سالها پیش، به روزهای زنده بودن پدرم حتی.

دقیقا از روزی که این کار را شروع کردم رامین از اینجا رفت، رفت پیش مادرم و میشا و همان جا ماندگار شد. میشا سگی است که یک هفته بعد از مرگ پدرم اطراف قبرستان پیدایش کردیم. با قلاده رهایش کرده بودند حالا دیگر شده بچه ما و توی حیاط خانه مادرم زندگی میکند، به من و رامین خیلی وابسته است و تنها گذاشتنش برای هردوی ما آزاردهنده. آخرین باری که یک هفته تنهایش گذاشتیم دو روز غذا نخورد با این که برادرم خیلی لوسش میکند و باهم خیلی خوب هستند فقط چون توی بغل ما به خانه آمده خیلی دوست ندارد بدون ماها بماند. شبیه سگی است که وقتی بچه بودیم پدرم از مرز یواشکی برایمان رد کرده بود با رشوه به مرزبانی، برای همین هیچ کسی برای ماندنش حرفی نداشت، خواهرم حتی معتقد بود بوداییان میگویند روح انسان مرده در قالب حیوانی به بازماندگانش بازمیگردد و من جداً برایشان خوشحال بودم که میتوانند به هر آشغالی چنگ بزنند برای تحمل این درد چون برای من هیچ چیزی کار نمیکرد.

 رفتن رامین از خانه خودمان و ماندنش توی اتاق قدیمی من توی خانه مادرم کنار میشا و کمک کردنش به برادرهایم و رابطه خوبش با مادرم از آن کارهاییست که فقط از موجودی فرازمینی مثل رامین برمی‌آمد و فقط وسط زندگی غیرعادی و راحت ما معنا داشت، خیالم راحت بود آنها تنها نیستند چون از دست خودم هم دیگر کاری برایشان برنمی‌آمد و البته خیلی به این تنهایی احتیاج داشتم. دیگر نمیتوانستم برای هرلحظه عزاداری و اشک ریختن و فروپاشی‌ام نگران حال رامین هم باشم، جمع کردن خودم برایم آنقدر سخت بود که تنها لطفی که به عزیزانم میتوانستم بکنم دست نزدن به خودکشی بود. 

برای من پدرم و رابطه‌ام با او چیزی عادی و قابل تعریف کردن نبوده و نیست و حالا این ازدست‌دادن شبیه به یک حفره توی بدنم شده، هیچ نمیفهمم از کجا دارم میخورم چون هرروز از همه طرف دچار حملات بی‌پایان روحی و روانی‌امدوستان زیادی که نداشتم اما همان دو سه نفر هم همان طور که همیشه مطمئن بودم آنقدر خودخواه و ناتوان در آن روزها ظاهر شدند که مجبور شدم تمام آن لحظات را تنهای تنها بگذرانم، حتی حوصله نداشتم برایشان توضیح بدهم چقدر دارند اذیتم میکنند چون به وضوح میدیدم برایشان وجود ندارم و مساله‌شان فقط خودشان هستند. بهم توی پیغام‌های‌شان می‌نوشتند "آخه ما نمیدونیم چی باید بهت بگیم". بلخره یک بار چند هفته پیش به یکی از آنها که ظاهرا بیشتر دوستم داشت چون هرازچندگاهی پیغامی میفرستد و میخواهد باهم حرف بزنیم توضیح دادم و گفتم در آن روزها موضوع تو نبودی و حرف زدنِ تو مساله نبود، واقعا نباید هیچی میگفتی باید می‌آمدی با کاردک من را از کف زمین جمع میکردی، باید فقط مینشستی تماشایم میکردی تا بفهمم وجود دارم. رامین و دوست‌دخترم سخاوتمندانه این کار را برایم در چند ماه اول انجام دادند و من را از بقیه بی‌نیاز کردند ولی دیگر عزاداری من طولانی شد و آنها هم تمام قوایشان ته کشیده. تحمل کسی که هر روز با گریه از خواب بیدار میشود و حوصله حرف زدن ندارد، بی‌دلیل اشک میریزد و حوصله هیچ کدام از کارهای مشترک قبل را ندارد، میخواهد بیشتر وقتش را در سکوت و خلسه خودش بگذراند یا درباره عزیز از دست رفته‌اش حرف بزند، وسط غذا خوردن، خیابان و تماشای هر چیز بی‌ربطی گریه‌ می‌کند و نمیتواند به کسی نزدیک شود و سکس کند و بخوابد و بخورد و ببیند و بشنود واقعا کار راحتی نیست.

با شروع نقاشی و رفتن رامین تنهاتر از قبل شدم اما هنوز دوست‌دخترم بود، بیشتر هفته را پیش من میگذراند و توی اتاق کار رامین کار میکرد، من هم ساعت‌ها توی اتاق دربسته‌ام پای نقاشی‌ام جان می‌کندم اما دیگر از یک جایی به بعد نمی‌توانستم حضور هیچ انسانی را اطرافم تحمل کنم. نمی‌خواستم کسی من را ببیند یا دوست داشته باشد، نمی‌خواستم کسی بغلم کند یا بهم دست بزند چه برسد بخواهد به زور از گریه کردن و زجر کشیدن نجاتم دهد. دقیقا از روزی که بدن سرد پدرم را دیدم یک بخشی از احساساتم به انسان‌ها، بدن گرم‌شان، نزدیکی‌شان و هر چیزی که قبلا برایم به گونه‌ای دیگر معنا داشت تغییر کرد. من دیگر با انسان‌ها و دوست داشته شدن به دست آنها برانگیخته نمی‌شدم. چند ماه اول خیلی برایم سخت بود باور کردن این که دیگر نمیتوانم با انسانها ارتباط قبل را برقرار کنم و خیلی وحشیانه با هر موجودی که سر راهم قرار میگرفت سکس میکردم دقیقا مثل چند سال پیش وقتی زنی که دوستش داشتم رهایم کرده بود، ظاهرا این مکانیزم دفاعی بدن من است برای فهم زنده بودن. سکس کردن بی حساب با هر موجود رندومی بدون واسطه من را به زندگی وصل میکرد، زیستِ فوق حیوانی اما ضروری برای بدن دردمندم،  اما هرچقدر که از فاجعه دورتر میشدم و مغزم از شوک خارج میشد نیازهایم تغییر میکرد. دیگر حتی سکس هم نمی‌توانست نجاتم دهد و هر لحظه فقط از همه دورتر می‌شدم و بیشتر توی نقاشی‌ام فرو می‌رفتم. یک روزهایی به خودم می‌آمدم و می‌دیدم قبل از طلوع بیدار شده‌ام و منتظرم نور بیاید بتوانم کارم را شروع کنم و تا لحظات آخر روز قبل از غروب حتی غذا هم به زور می‌خوردم تا هیچ ذره‌ای از نور را هدر ندهم. موقع کار کردن به راحتی می‌توانستم در سکوت گریه کنم و با خودم حرف بزنم و از یک‌جایی دیگر ابایی از بلند حرف زدن با بابایی هم نداشتم. من که واقعا دختر بابایی بودم، هزارن عکس و فیلم و جمله قصار و داستان از او ذخیره کرده بودم، تمام این ماه‌ها و حتی دو سال کووید و دوری ازشان ریزریز همه‌شان را بیرون کشیده بودم و یک شکنجه‌گاه مخفی و شخصی برای خودم ترتیب داده بودم، جایی که دست هیچ کسی هرگز به آن نمی‌رسید و لحظات کار کردن توی اتاق دربسته پای نقاشیِ مخوف دریچه گذر در زمانم، بهترین فرصت بود برای پرسه در این شکنجه‌گاه.

اما همین‌ها کارم را ساخت، وقتی برای عید رفتم خانه مادرم دیگر نمی‌توانستم حرف بزنم یا دست‌کم مثل آدم حرف بزنم، تمام وقتم را توی اتاق دربسته مشغول خواندن بودم، چند ماهی بود دیگر رمان خواندنم متوقف شده بود و افتاده بودم روی چیزهای بی‌ربطی که نمی‌دانستم چرا میخوانمشان تنها نکته‌شان این بود که متمرکز نگهم می‌داشتند. از فلسفه اعداد و موسیقی و قطر سیم‌ها و پیثاگوریان و  فهمشان از نقطه و خط و سطح و حجم و هندسه اقلیدسی رسیده بودم به سخنرانی‌های انیشتین در دفاع از فیزیک نظری و دستنوشته‌های اکو درباره زیبایی و زشتی و خانم رمزی و لیلی بریسکو، اگر مامانم حرف میزد باید نفس عمیق می‌کشیدم تا گریه نکنم و جیغ نزنم تا به سکوت برسد و بتوانم دوباره سرم را بکنم توی چرت و پرت‌های ظاهرا بی‌ربط پهن شده زیر دست و پاهایم. آن وسط فقط رابطه‌ام با برادر کوچکم درست بود، لحظات قبل از تحویل سال توی باران وحشیانه در سکوت با هم سوار ماشین شدیم رفتیم سر خاک بابا با بیلچه و یک سری گل و گیاه، ولی دیگر چیزی جز دستان‌مان جواب نمیداد، با گریه وحشیانه خاک را کندیم، علف‌های هرز را، گیاهان جدید را توی خاک کاشتیم و با دست گلی سر و صورتمان را پاک کردیم سیگار‌کشیدیم و سال برایمان همان جا سر قبر پدرمان نو شد.

 تمام آن دو هفته عید به نقاشی‌ام فکر نکردم و فقط چیز خواندم و وقتی برگشتم تهران انگار اصلا ازش جدا نشده بودم، هنوز بدنم جان داشت کار کنم اما شنا را کم کرده بودم چون دیگر نمی‌خواستم بالا بروم، از انرژی زیادم در شروع فصل گرما خسته بودم و اصلا حوصله سکس با آدم‌ها رندوم به خاطر بالا بودن افراطی‌ام را نداشتم. آخرای فروردین یک سر برای تولد مادرم رفتم شمال و آن دیگر آخرین باری بود که توانستم بیشتر از دو ساعت بیرون از خودم بمانم. بعدش حملات وحشیانه عصبی شروع شد و من بعد از هر حمله انرژی‌ای که برای آسیب نزدن به خودم خرج میکردم آنقدر زیاد بود که دو روز بعدش توی رختخواب بستری میشدم. بی‌خبر به یک روانپزشک گفتم به دارو احتیاج دارم تا دست به کاری خطرناک نزنم و فلج نشوم و خودم را پای این کار کثافت نابود نکنم. بلخره شروع کردم به مصرف قرص در حالی که مطمئن بودم برای من زندگی عادی دیگر وجود خارجی ندارد و این راهی که آمده‌ام چیزی نیست که بشود از آن برگشت، نه الکل میخوردم نه وید میکشیدم نه غذای درستی میخوردم و نه جایی به جز استخر میرفتم فقط کار میکردم و قرص میخوردم و به زور میخوابیدم.

برای من همه چیز تمام شده بود، واقعا مرگ پدرم در عین سیاهی لطف بزرگی در حقم کرده بود، ته مانده ولعم به زنده ماندن به واسطه چنگ زدن به عشق و دوست داشتن را بلعیده بود و من دیگر از سوراخ عشق نه تنها باد نمی‌شدم بلکه هرلحظه هزار بار گزیده میشدم و آرزو می‌کردم کاش پدرم یک ازگل روانی بود مثل باقی پدرهای موجود در این مملکت که احتمالا دخترهایشان آروزی مرگشان را دارند برای لحظه‌ای آزادی یا هر کوفت دیگری. کاش خاطره دردناکی از کتک خوردن به دستش در ذهنم به جا مانده بود، کاش ازم متنفر بود و من هم در ادامه، کاش آزادی‌هایم را مختل کرده بود یا هر لجن دیگری که از مردها برمی‌آید اما پدر من هیچ کثافتی از خودش برایم به جا نگذاشته بود به جز دوست داشتن بی‌دلیل و احمقانه‌اش، افتخار بیخود و بی‌جهتش به من و تمام کارهایم و آزادی بی قید و شرطی که نمیتوانست بهم ندهد چون خودش جز این نبود و همه اینها هر لحظه همه وجودم را می‌سوزاند. دلم نمی‌خواست دیگر آدمی به بی‌آزاری او بشناسم یا دلم نمی‌خواست حرکات نرم و آهسته‌اش که در آنها منتظر نبود کسی نگاهش کند را به یاد بیاورم، دلم نمی‌خواست عشقش به مادرم را به خاطر بیاورم، گیاهان دست‌پرورده‌اش را ببینم، بی‌چیزی خودخواسته‌اش و آزادی و فراغت وحشیانه‌اش از مال و کثافت دنیا را، همه اینها حین کار کردن روی دریچه کثافت زمان توی سرم بالا می‌آمد لبریز میشد سر میرفت و نفسم بند می‌آمد، اما به جای آنکه چیزی به خطا برود وسواسم شدیدتر میشد، کنترلم روی رنگ، روی فشار دستم، روی هماهنگی بافت‌ها و گوی بزرگم آرام آرام رنگ میگرفت. بعد به خودم می‌آمدم با گریه و وحشت به کارم نگاه میکردم و دچار حالت تهوع میشدم از بافت‌هایش، به حفره‌ای در گوشه سمت چپش که مدام تیره‌ترش میکردم نگاه میکردم و فکر میکردم مثل سیاهچاله دارد من را به درون خودش میکشد، با صدای وحشتناک با خودم تکرار میکردم "فریک استورم کامز یو بتر هاید یو بتر ران" یا با التماس میگفتم "نسترن این نقاشی داره تورو دیوانه میکنه توروخدا ولش کن خودتو نجات بده" اما همین که چند لحظه از اتاق‌کار بیرون می‌آمدم و توی تخت می‌افتادم تمام دردهای جسمی و روحی‌ام شدت می‌گرفتند و می‌دیدم افتادن بدون نقاشی آنقدر خالی و بی‌چیزم می‌کند که اگر یک لحظه دیگر ادامه پیدا کند قطعا خودم را در دم نابود میکنم.

هرچقدر کمتر شنا میکردم بیشتر وقتم را به نقاشی‌ میگذراندم، همان یکی دو نفری که گاهی حالم را میپرسیدند هم بلخره از سردی‌ام ناامید شدند و دیگر خبری از حرف زدن با بیرون نبود، مدام گریه میکردم و رابطه‌ام با هر چیزی بیرون از خودم خراب و خراب‌تر میشد حتی با اشیا. از دوست‌دخترم خواستم تنهایم بگذارد و دیگر رسما توی خانه خودم را زندانی کردم، با این که همسایه‌های این پایین مثلا دوستان قدیمی‌ام بودند ولی با آنها هم همان روزهای اول بعد از مرگ پدرم رابطه‌ام را قطع کردم و دیگر رسما شدم روحی سرگردان که با این که هست اما نه می‌خواهد که باشد و کسی بداند که هست و نه بقیه می‌خواهند بودنش را ببینند و به یاد بیاورند. همه چیز همان چیزی بود که باید می‌بود، فرصت داشتم هرچقدر که می‌خواهم کار کنم و حرف نزنم و گریه کنم و ضجه بزنم و دوست نداشته باشم و دیده نشوم. همان دوستم که ظاهرا تمام این سالها دوستم داشت یک شب پیغام عاشقانه‌ای برایم فرستاد و برایش نوشتم اگر هروقت دیگری اینها را می‌گفتی احتمالا خیلی ذوق می‌کردم اما حالا هیچ احساسی در من برانگیخته نمی‌شود و واقعا هم همان بود که گفتم، اگر کسی محکم در آغوشم می‌گرفت و بهم ابراز عشق می‌کرد چندشم می‌شد و اگر کسی نفرتش را بهم ابراز می‌کرد حتی به یادم نمی‌ماند فقط توی سوراخ دربسته مغز خودم حضور داشتم با نقاشی نیمه‌کاره‌ام و اراجیف پارمنیدس و هراکلیتوس و اکو و اقلیدس و انیشتین و خانم رمزی و موسیقی و فیلم‌ها اما هر چیزی که به حضور مستقیم انسان‌ها ربط پیدا میکرد فقط باعث آزار و چندشم می‌شد.

کم کردن شنا برای نخواستن سکس و بالا نبودن احمقانه بود چون بدنم سالها به مثلِ سگ جان کندن و شنا کردن عادت کرده بود و حالا وسط کاری که داشت هر لحظه بیشتر و بیشتر شیره جانم را می‌کشید، این شنا نکردن ضربه آخر بود. یک روز دیدم رسما نمی‌توانم بنشینم اما با پررویی به کار ادامه ‌دادم به کمک نخواستنم و فرار کردنم از همه. بعد دیگر توی خواب از درد بیدار می‌شدم و درهیچ حالتی بدنم راحت نبود. یک روز دوست‌دخترم با اصرار آمد سراغم داشتم پای نقاشی گریه میکردم و نفس نفس می‌زدم، به زور از اتاق کار بیرونم کرد و توی رختخواب خواباندم گفت باید یک مدت کار نکنی باید استراحت کنی باید فلان کنی و بهمان اما همین‌ها کافی بود تا همه چیز با او هم برایم تمام شود، دعوای سختی با هم کردیم و یکی از همان روزها گفتم واقعا تنهایی را میخواهم و دیگر به هیچ رابطه‌ای توی زندگی‌ام نیازی ندارم، نه مادرم را میخواهم نه رامین نه تو نه هیچ یک از اعضای خانواده‌ام و نه حتی گربه‌ها و میشا را.

روزهایی که درد داشتم و نمی‌توانستم از تخت تکان بخورم چند بار ایستاده کار کردم چون واقعا جایگزینش با چاقو تخلیه کردن چشمم بود، بعد کم کم شروع کردم غذا دادن به وسواسم، دسته‌بندی و مرتب کردن چیزها همان‌طور درازکشیده، هارد و لپتاپ و جیمیل و باقی سوراخ‌ها. هر روز که کمی دردم کمتر میشد فواصل ده دقیقه‌ای و بیست دقیقه‌ای ایستاده و سر پا کار میکردم و به آن قسمت‌هایی از کارم میرسیدم که احتیاج به ظرافت چندانی نداشت و بیل زدن سرپایی هم کارش را راه می‌انداخت. بعد آنقدر توی تنهایی و بی‌کسی درد کشیدم و از این دردم با کسی حرفی نزدم از ترس اینکه بخواهند ازم مراقبت کنند و تنهاییم را بهم بزنند که از همه جهان بی‌نیاز شدم و کمی دروازه‌ها را گشودم و چند نفر را به درگاهم پذیرفتم اما فقط درباره فیلم و فیزیک نظری و هندسه و رنگ و نور حرف زدیم. بعد رامین یک سر آمد و اجازه دادم یک جمعی دور خودش جمع کند مثال ایوم قدیم، من اما دیگر همان همیشگی نبودم چون بیشتر آن شب را تنهایی توی تخت دراز کشیده بودم یا داشتم درباره نقاشی حرف میزدم، دوباره که تنها شدم به دوست‌دخترم گفتم لطفا فاصله قانونی را رعایت کن چون بدنم واقعا انسان را نمی‌کشد، تا این نقاشی تمام نشود من هیچی درباره خودم نمیدانم.

حالا هنوز درد دارم اما دیگر ایستاده بیشتر از قبل می‌توانم کار کنم، فهمیدم اگر یک روز کامل بخوابم توی رختخواب یک روز کامل میتوانم سرپا در فواصل بیست دقیقه‌ای کار کنم و اگر بتوانم همین روند را ادامه بدهم شاید بتوانم تا بیست روز دیگر از شر این کار مرگبار خلاص شوم. هفته پیش یک لحظه وقتی داشتم با درد وحشیانه‌ای کار میکردم و به روی خودم نمی‌آوردم چون به نظرم مرگ پای این کار به مراتب بهتر از زندگی در رختخواب بود با خودم گفتم "خاک توی سرت نسترن این رویای تو نبود که پای این کار بمیری، پس اون نقاشی دو در سه متری که میخواستی مغزت و ستون فقراتت رو پاش تباه کنی چی میشه؟" واقعا فقط با وعده‌هایی همین قدر احمقانه و بی‌معنی می‌توانم یک روز دیگر خودم را زنده نگه دارم، برای من که زندگی از قبل هم چیز اغواکننده‌ای نداشت مرگ پدرم ضربه وحشیانه‌ای بود که یادم بیاید دارم گذر دردناک زمان را تحمل میکنم و قرار است همه چیزهایی که دوستشان دارم را یکی‌یکی از دست بدهم و از این هم بیشتر زجر و درد بکشم. 

اینجا نوشتن هم برای همان روزهایی که قرار است در رختخواب بخوابم تا بدنم بتواند فردایش برای ایستاده کار کردن پای نقاشی‌ آماده شود چیز مناسبی است و البته پول یک جلسه تراپی یک میلیون تومان است و هیچ چیزی از آن نصیبم نمی‌شود اما همین که اینجا می‌نویسم هم خوراک خوبی به وسواسم میدهم هم خودم را با دقت تجزیه و تحلیل میکنم و خوشبختانه به روشنی دریافته‌ام کسی نمی‌تواند از من استفاده‌ای بکند چون از اساس نمی‌تواند من را ببیند، یعنی حتی جاسوس‌های کوچک توی خانه‌ هم نهایتا از اینها خوراکی برای خاله‌زنکی‌هایشان جور کنند که جدی نوش جانشان چون واقعا اگر من میتوانستم انقدر راحت وقتم را پر کنم و مغزم را سرگرم کنم اصلا لازم نبود این همه هزینه جانی و روانی بدهم برای تحمل این زندگی.