چند روز در تنهایی
مطلق گاهی بدون موسیقی با در و پنجره بسته روی نقاشیام کار کردم، خیلی کند پیش
میرود چون باید یک قسمت خیلی روشن را تمام کنم و کنترل هیجاناتم بیشتر از هر چیزی
اهمیت دارد، نباید ذوق سلامتی و بازگشتم به کار را داشته باشم و هم زمان نباید
مضطرب و آشفته شوم از اتفاقات معمول زندگی روزمره. همین که درد فیزیکیام کاملا
محو شده بخش زیادی از این اضطراب کم میشود اما انفجار وحشتناک روز قبل از آمدن
رامین را هنوز جمع نکردهام، به صورت مغزی از آن رابطه بیرون آمدهم چون عقبه
طولانیتری دارد و وقتی نخ آویزانش را گرفتم و رفتم عقب به یک شب مخوف و بچه از دسترفته رسیدم و همان جا توی یک چاله سیاه
افتادم و فقط فرو رفتم، توی راه استخر بودم، توی یادگار قبل از بیمارستان مدرس داشتم
سعی میکردم ساختمانی که پ از آنجا خودش را به پایین پرت کرده بود را پیدا کنم،
هربار که از آنجا رد میشوم محض احترام باید به آن شب برفی فکر کنم، به مرگ دردناک
پ و هربار مرگ پ به بیراههای عجیب میرساندم. وقتی افتادم توی سیاهی خودکشی پ فهمیدم کینهام ریشهای دردناک دارد که دیگر نمیتوانم بخشکانمش، فقط مانده کارهای اداری این تمام شدن
که واقعا نمیخواهم مسئولیتش را بپذیرم چون به اندازه کافی زیر فشار و در حال له
شدن هستم و میخواهم این یکی را بگذارم یک نفر دیگر انجام دهد، واقعا چرا باید من
همیشه همه چیز را تمام کنم؟ یعنی دلیلش را میدانم چون بقیه
نابالغ و ناتوان هستند اما این بار در رابطه با این آدم اصلا از این خبرها نیست،
او به مراتب از من بالغتر و باشعورتر و توانمندتر و سالمتر است و واقعا اگر کسی
لازم باشد چیزی را این وسط تمام کند کار خود اوست نه من.
دیروز برای دوستانم میگفتم دیگر تمام شدن یا نشدن نقاشیام هم برایم مطرح نیست چون چارهای ندارد به جز تمام شدن و برای من حتی تمام شده است. چند روز پیش خیلی بیفکر کاملا از سر احساساتِ لحظهای، تحت تاثیر موسیقی و هیجان ناشی از نقاشی کردن یک ویدیوی چند لحظهای از کارم منتشر کردم بعد گوشی را رها کردم و چیزی نزدیک دو سه ساعت بعد وقتی اینستاگرام خلوت بدون مخاطبم را باز کردم واقعا تعجب کردم. آدمهای زیاد و کاملا غریبهای در پاسخ برایم احساساتشان را وصف کرده بودند با کلماتی که تا به حال آنقدر برایم معنا نداشت، یک نفر برایم یک قطعه موسیقی فرستاده بود که با دیدن نقاشیام به یادش افتاده بود، دیگری برایم از فیلمی گفته بود که نقاشی را به آن شبیه میدانست اما نمیتوانست توضیح بدهد چرا و چگونه و بلخره یک نفر قطعه شعری از شاعری نسبتا گمنام و مرده برایم فرستاده بود که ضربه آخر بود چون وقتی شعر را خواندم همه بدنم بیاختیار شروع کرد به لرزیدن و اشکم بند نمیآمد، احساس میکردم بدنم تسخیر شده و دیگر در اختیار من نیست. برایش نوشتم انگار این شعر را من گفتهام واقعا هم بیراه نمیگفتم، شاعری سورئال در ایران سال سی و دو، تصویری که در شعرش ساخته بود در ذهنم نقاشی میشد، اولین چیزی که در سرچهایم دربارهش پیدا کردم بددهنی مشهورش بود، فراری بودن باقی شاعران ازگل ازش، دوستیاش با ساعدی و مست و لخت رقصیدنش وسط خیابان. در همان حال خوابم برد با گریه ناشی از هیجان شدید، نیمههای شب خواب دیدم از حال رفتهام و خالههایم مثل فرشتههای نقاشیهای رنسانس در مه دور سرم میچرخند و پچپچ میکنند و میگویند دکمه لباسش را باز کنید اما من با یک صدای دیگر به خودم دستور میدهم بلند شو، بلند شو نگذار اینها به تو دست بزنند اینها شیطانند، از خواب پریدم ساعت پنج صبح دویدم توی هال بدون فکر گوشی آیفون را برداشتم و با صدایی که صدای من نبود گفتم هِلو؟ اوج سایکوز، اگر نقاش نبودم و دستم به نوشتن آشنا نبود قطعا خودم را به خاطر بروز علائم بیماری حاد روانی بستری میکردم.
تا آن شب هرگز آنقدر به وضوح با نقاشیام به شکل موجودی زنده و جاری مواجه نشده بودم که بتواند فارغ از من کاری بکند؛ حرکت کند و دستش را ببرد درون آدمها و به چیزهایی برسد و برساندم که هرگز اگر تنها بودم گذرم به آنها نمیافتاد، انگار باز باید فریاد بزنم نه نسترن نه یک نقاشی نمیتواند تو را دیوانه کند همه اینها خود تویی ولی حالا که دارد تمام میشود و آب از سرم گذشته باید اعتراف کنم میتواند. دیروز دوستانم که از نزدیک سیر تغییراتش را تا به حال چندبار بررسی کردهاند وقتی تماشایش میکردند شروع کردند درباره زنده و یا مرده بودن موجودی که درونش میبینند با هم حرف زدن و جداً دلم میخواست گریه کنم از احساس مستقل و زنده بودنش، اینکه میتوانم رهایش کنم و در را پشت سرم ببندم و بقیه را با او تنها بگذارم. برای اولین بار بعد از هفت سال نقاشی مدام این احساس بهم دست داد که دلم میخواهد کارهایم را به نمایش عموم بگذارم و بعد بفرستمشان بروند پی زندگی خودشان چون واقعا دیگر تنهایی با آنها میتواند دیوانهام کند.
هرچقدر همه چیز آن بیرون به از هم
گسستن و فروپاشی نزدیکتر میشود، همه بیشتر میخواهند کونهای زرنگشان را
بردارند و فرار کنند و حسرت زندگی نکرده و راههای نرفته و لذتهای نچشیده دیوانه
و پریشانخاطرشان میکند، یا سودای قدرت و دستاورد خفهشان میکند من بیشتر
ارتباطم را با هر چیزی بیرون از خودم از دست میدهم و دیگر حتی نمیفهمم کجا هستم، دلم میخواهد همینطور
در سوراخم بمانم و کارهای شخصیای که سالها پیش شروعشان کردهام را پی بگیرم و
هیچ چیز بیشتری به جز همین فضای امنم برای کار کردن نمیخواهم و از هیجان و رضایتِ
زندگی و کار دلخواهم و عشقی که دارم در پوست خودم نمیگنجم. واقعا فاصله زیادی میان
خودم و بقیه احساس میکنم و هم زمان نقاشی به تنهایی میتواند همین فاصله را پر
کند و رابطهای که من دیگر نمیتوانم آگاهانه با بیرون از خودم برقرار کنم را
برقرار کند و من را به آدمها و فضاها و چیزهایی وصل کند که اگر دست خودم بود هرگز
بهشان نمیرسیدم.
هفته
پیش برای دوستی تعریف کردم چطور به نقاشی رسیدم و وقتی تنها شدم با این نخ نامریی باز هم رفتم عقب، یک لحظه یکی از احتمالات را جابهجا کردم و نقاشی را از
زندگیام برای چند لحظه گرفتم خیلی زود مغزم افتاد توی یادگار قبل از بیمارستان
مدرس. در حالی که داشتم
گوی بزرگ وسط نقاشیام را با روشنترین آبی
موجود نقطه نقطه پر میکردم فکر کردم جدی اگر کمرم نگرفته بود اگر جراحی نکرده بودم
اگر کار افتضاحم را به عنوان کارمند در روزنامه رانتی جمهوری خونخوار رها
نکرده بودم و از شرکت شوگرددی فلانی اخراجم نکرده بودند و پولم را بالا نکشیده
بودند و با رامین ازدواج نکرده بودم و سر همین ازدواج با گروه دوستان منحرف بولی
متجاوز پدوفیل سگسپاهی آن زمانم قطع رابطه نکرده بودم، اگر دوست مثلا صمیمیام
نپریده بود وسط زندگیام با تمامیتخواهیاش در به دست آوردن تمامی منابع مسابقه
راه ننداخته بود، اگر برادرم و زنش پول پیش خانه تهرانم را در حالی که در بستر
بیماری بودم بالا نمیکشیدند و بدون خانه در تهران رها نمیشدم و رامین مثل هندوانه من
را نزده بود زیر بغلش و فرار نکرده بود اهواز به خانه خالیاش، تنها جایی که
میتوانستم بدون فشار مالکیت و رقابت با دیوانهها و بیماران جنسی در آرامش فقط
درد بکشم، اگر تمام اینها نبودند شاید الان من هم یک مهاجرتکرده
سلطنتطلب بودم در آروزی فروپاشی با روتین پوستی و عکس در
آسانسور شرکت و آرزوی بمب اتم وسط تهران به اسم آزادی خواهی، صبح تا شب با لغت خون جق میزدم با آرزوی بازگشت شاهزاده، راست افراطی
طرفدار حمل اسلحه بودم شاید که با پیرمردها تو بارها لاس میزدم که پول مشروبم را
بدهند، شاید هم دربهدر یک کیر یا کس سفید بودم یا حتی یک چپ دیوانه میشدم که از شدت
نفرت از غرب یک پا مملامریکایی شده و بعد از هر سانحه و کشتار مجبور بودم توی
گوگل عینا همان اتفاق را واو به واو در امریکا و اروپا سرچ کنم و یک نفس راحت بکشم
از مرگ انسانها.
گاهی فکر میکنم من یک نجاتیافتهام، یک احمق که هیچ وقت نفهمید و نمیفهمد چیزی به اسم دوستی و عشق وجود ندارد، یک کونخنگ واقعی که زیر سایه این حماقت بیچیز و دردمند و آزادم. گاهی هم فکر میکنم از آنها شدن یک تنبلی و ناتوانی خاص عقلی میخواست که من نداشتم، یک سرسپردگی و کسکشی که روح وحشی من نسبتی با آن نداشت. ظاهراً بیهدفی حاصل از بمبباران اطلاعات زیر باد کولر میچسبد، زیر بار لذتها و اعتیادهای در دسترس شل و لخت شدن، مثل زنهای گندهای که چند هفته پیش با سرچ وبلاگم توی فیسبوک دیدمشان بعد از ده سال؛ همان سالها پست اخراج و احساس لوزری من بیست ساله را شر میکردند بالایش مینوشتند من این را ننوشتهام بعد دوستانشان میریختند زیرش یک بچه را بولی میکردند و توی کامنت وبلاگم تحقیرم میکردند یا دیگری که روی پست اعتراف دردناکم به هیچ گهی نشدن نوشته بود حواستان هست بچههایتان را اینطوری بار نیارید؟ واقعا اینها همه نشانه بود، راه خروج، من نمیدانستم کدام طرف بروم اما با دیدن اینها میدانستم نمیخواهم ده سال دیگر این شکلی باشم، سرم توی زندگی بچهها باشد و با شکستهای روتینشان احساس قدرت و سلامتی بکنم، فهمیدم بدنم نمیکشد پی چیزی به جز عشق بروم، نمیخواهم راوی درد باشم، نمیخواهم با تروما چوبی برای زدن دیگران بسازم، هیچ قدرتی نمیخواستم و حتی نمیخواستم با دیگران آنقدرها در ارتباط باشم. فهمیدم یک چیزی در رابطه من و بیرون غلط است، فهمیدم سرعتم زیاد است، ذرهبینم خیلی بزرگ میکند، گوشهایم خیلی میشنوند، مغزم زیادی ذخیره میکند و حتی زیادی پس میدهم. باید خودم را پنهان میکردم و از حواسم مراقبت میکردم در لایههایی نفوذناپذیر، بیرون از رویاهای مشترک و حسرتها و آرزوهای دستهجمعی، من با کسی ما نمیشدم چون شدید بودم، پس زده میشدم، دفع میشدم. نقاشی چاه من بود، همان جایی که میتوانستم در آرامش ساعتها خودم را بدون درد درونش پنهان کنم، انبارِ مخوفِ ته حیاط وسط بازی، بازی من و بقیه یکی نبود، من از تنهایی میترسیدم اما از بازی دسته جمعی هم لذت نمیبردم، همین که توی آن انبار تاریک تمام ساعات بازی پنهان میشدم و صدای بقیه را از دور میشنیدم بس بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر