صبح توی بغل رامین بعد از مدتها تا ساعت یازده در رختخواب
ماندم، فراموش کرده بودم سبکی ناشی از مضطرب نبودن و درد نکشیدن را، درد وحشتناکی
که مدتها توی بدنم احساس میکردم و طی این یک ماه به صورت رسمی از نقاشی دورم کرده
بود کاملا محو شده بود. همان شب اولی که رسید با وحشت بهش گفتم دیگر نمیتوانم روی
تخت دونفرهمان بخوابم چون دردم را بیشتر میکند ولی خیلی دلم برایت تنگ شده چند
دقیقه همین جا پیشت میمانم بعد به تخت یک نفره در اتاق خواب جدید تنهاییام میروم
اما همان جا خوابم برد و صبح وقتی بیدار شدم هیچ اثری از درد توی بدنم نبود و تخت
دونفره کاملا تبرئه شد. همان شب قبل از خواب برایم توضیح داده بود نباید روی سمت چپم بخوابم چون
قلبم فشار بیشتری را تحمل میکند و من برخلاف عادتم که همیشه میخواستم رو به پنجره
بخوابم و نمیخواستم کسی بهم بچسبد، آن شب رویم را به سمتش کردم گذاشتم قلبم بدون
فشار بخوابد و خودم خواستم به او بچسبم. این چند روز آرامشی شبیه بودن پدر و مادرم
در گذشته را برایم داشت، مادرم در آرامش برای خودش خانهام را ریزریز مرتب میکرد و
به همه چیز میرسید و من پهن میشدم روی مبل و فقط حرف میزدم، پدرم هم به گیاهانم
میرسید و گاهی پردهای که مدتها نصب کردنش عقب افتاده بود را بلخره نصب میکرد و
یا سیفون خرابی را تعمیر میکرد و در نظافت خانهام به مادرم کمک میکرد. امنیت
ناچیز و همیشه در دسترسی که آنقدر داشتمش به چشمم نمیآمد و اگر کسی میگفت یک روز
توی تب و هذیان خواب اینها را میبینی احتمالا حتی جملهاش را نمیشنیدم. مامان
بارها بعد از مرگ بابا بعد ازاینکه عکسها و فیلمهای تمام نشدنیام از لحظات کنار
هم بودنمان را با گریه تماشا میکردیم بهم میگفت "خوشحال باش تو همیشه قدر
چیزها رو میدونستی از این همه عکس و فیلم از لحظات بیاهمیتی که هیچکسی ازشون عکس
نمیگیره معلومه" و من هم دلم به همین حرفش خوش است.
این هوشیاری که
در لحظهها دارم را از وقتی خیلی کوچک بودم با تمرکز و تمرین به دست آورده بودم؛
برایم مهم بود چطور خودم باشم و این خودم بودن برایم سوال بزرگی بود که با توجه و
ثبت هر لحظ به دست میآمد. حالا وقتی به کمد دفترهای روزانهنویسیام نگاه میکنم
که از ده سالگی چیزهایی ثبت کردهام و از چهارده سالگی مرتب و روزانه برای خودم هر
روز چیزی نوشتهام، به آشغالهای بیارزشی از سفری فراموش شده از بیست سال پیش
قاطی مدلهای نقاشیام، برگها و شاخههای خشک و سنگها و اشیایی که به چشم کسی
نمیآید، حتی چیزهایی که خواهرم و پدرم و دوستانم میخواستند دور بریزند، مطمئن
میشوم من قدر چیزها را خوب میدانم. گاهی فکر میکردم ممکن است کسی توی خیابان اسلحهای
روی سرم بگذارد و بخواهد ثابت کنم زنده بودهام پس من باید حتما مدرکی از زندگی
همراهم داشته باشم، از فیلم یک ساعت و نیمه مستیمان شب قبل از عروسیام با بابا
از لحظات چیدن زیتون، گردو شکستن با حوصلهاش، با دستان بلندش ساقههای خاردار
تمشک را کنار زدن و تمشک سیاه شده را از آن نوک برایم چیدن، شوخیهای تکراریای
که از خودش میساخت، مدلهای ثابت نشستن و درازکشیدن و نگاه کردنش، همهشان را
آنقدر قبل از مرگش با عشق تماشا و ثبت کرده بودم که انگار روی پوستم حک شدهاند،
حتی چند روز قبل از مرگش نوشته بودم دیگر در لحظات وحشتناک به هیچ کسی پناه نمیبرم
و فقط به بابا زنگ میزنم چون همین که برایش چیزی تعریف کنم آنقدر سرضرب و به موقع
واکنش نشان میدهد، هیجانزده و عصبانی و خوشحال واقعی میشود که تمام میلم به
نابودی از سرم میافتد و هیچ چیز بیشتری نمیخواهم. اما این قدردانی من از
لحظات، پیش از مرگ پدرم به وسعت همه آنهایی بود که دوستشان داشتم، فیلم بیرون
ریختن کمدها قبل از مهاجرت با هیجان و اضطراب و شوقی پنهان، فیلم ور رفتن با کادوی
عجیب تولد، فیلم شوخیهای بیمزه وسط بازیهای خستهکننده، فیلم گم شدن در جادههای
مخوف بین جنگلها اما همهشان را به نوبت اول از حافظه ابری و بعد از هاردها در
این ماهها پاک کردم. در واقع هر روز که بیدار میشدم و به دنبال تصویر دیگری از
پدرم میگشتم چشمم به بقیه آنهایی که یک روز بهشان گفته بودم دوست هم میافتاد،
آنهایی که اصلا نمیدانستند من حالا در چه جهنمی زندگی میکنم، آنهایی که میدانستند
و ترجیح میدادند فراموشم کنند و من همه صورتها و صداهایشان را نابود میکردم، دیگر
نمیخواستم یادم بیاید یک بخشی از زندگیام را با اینها هدر دادم. صدای مادرم در
سرم میپیچید "تو همیشه قدر چیزها رو میدونستی"، اگر من قدر چیزها را خوب
میدانم اگر من همه اینها را ساختم این عشقها، این لحظات را پس همهشان را از ریشه
میسوزانم، اگر شماها هیچ عاملیتی ندارید و خدای این جهان من هستم تکتک شما را به
همان هیچی تبدیل میکنم که ادعا میکنید هستید.
یکی از شبها
بعد از مدتها برایش بلندبلند درباره فکرهایم حرف زدم، از احساس تنهاییام در حضور
دوستم از دلتنگی وحشیانه برای پدرم و گریه پرسروصدایی سردادم و دیر خوابیدم. صبح با سردرد بیدار شدم شبیه آنهایی که در خواب راه
میروند رفتم توی اتاقکار و شروع کردم چسبهای دور نقاشیام را از تختهشاسی جدا
کردن، وسواسم مدام با سرنگ توی مغزم این جمله را فرو میکرد "چهارماه زیر چسب
موندن مقوا رو فاسد میکنه". در نهایت نقاشی نیمهتمام ملانکولیکم را با وسواس
و دقت از تخته شاسی جدا کردم و به زیر کشیدم. به خودکشی مستتر در این کار واقعا
نیاز داشتم، همین که این کار را کردم خواباندمش روی میز خودم هم چند دقیقه نشستم
بالای سرش دیدم هنوز زنده است برخلاف تصورم، انتظار داشتم تمام ابهتش فرو بریزد،
انتظار داشتم خودبخود برایم تمام شود و دیگر نخواهم رویش کار کنم، ببندمش و
همینطور نیمهتمام تا ابد در زمان رهایش کنم اما هیچ کدام اینها اتفاق نمیافتاد و
او هنوز نقاشی ملانکولیک نیمهتمام من بود که باید تمامش میکردم، با وحشت زنده
بودنش از اتاقکار فرار کردم دراز کشیدم و به چند نفر گفتم که نقاشیم را کشیدم
پایین، از میان همه آنها یکی که خیلی تخصصی ازم کمک خواسته بود تا برایش توضیح
بدهم چطور میتوانم چندین و چند ماه ریزریز روی یک پروژه بزرگ کار کنم و من تمام
تلاشم را کرده بودم تا همه تجربیاتم را با دقت در اختیارش بگذارم اما او هی حرفم
را قطع کرده بود تا رودهدرازی نکنم و عصاره جان کندنم را دو قطره کنم و در حلقش
بچکانم بهم پیغام داد و خواست همدردی کند، واقعا به شعف احتمالی بقیه از ناامیدی و
ناتوانیام احتیاج داشتم، دلم میخواست بقیه فکر کنند شکست خوردهام. به اتاق کار
برگشتم و نشستم سرکار بعد از مدتها ناتوانی و درد، رامین آمد اطرافم را تمیز کرد و
میزم را دستمال کشید و در همان حال یک ساعت کار کردم بعد تازه خوابم گرفت، من که
تمام دیشب نخوابیده بودم و سرم درد میکرد بعد از یک ساعت کار به خواب عمیقی فرو
رفتم.
رامین ظهر رفت گفت برای تولدم برمیگردد، یعنی هفته بعد و حالا فقط یک هفته فرصت دارم برای تمام
کردن این کار چون خیلی اتفاقی بعد از سه سال دقیقا روز تولدم دعوت شدهام خانه
استاد نقاشیام، یک فرصتی پیدا میکنم از این تنهایی فکری نجات پیدا کنم و آدمی به
کارهایم نگاه میکند و دربارهشان حرف میزند که برخلاف باقی آدمهای دوروبرم مدام
چیزی برای از دست دادن در برابرم ندارد، برای اینکه درباره کارم حرف بزند نه دست
و پایش میلرزد که قطعا خوشم بیاید و نه چیزی ازش کم میشود. وقتی کارم خوابید روی
میز یکهو دیدم آنقدرها هم بزرگ نیست که وقتی روی آن تخته سنگین در ارتفاع بود و
فکر میکنم میتوانم یک هفته با همین قوای جسمی و روحی تمامش کنم البته اگر لازم نباشد دوباره بیفتم توی یکی از آن موقعیتهای وحشتناکی که تقریبا بعد از
هرکدامشان یک قسمت از بدنم کاملا منقبض میشود و به تنهایی در آنها ته میکشم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر