هر روز دستکم یکبار مجبورم به خودم بگویم "نه نسترن نه، یک نقاشی نمیتواند تو را دیوانه و نابود کند اینها همه خود تویی" اما موضوع اینجاست که این "تو" دیگر برایم معنایی ندارد. به وضوح دچار فروپاشی روانی شدهام، این چیزی نیست که با آن بیگانه باشم و یا حتی از آن بترسم، دیگر خوب میشناسمش. اینجا همیشه برای من کارکردش همین بوده، پیدا کردن "من" از دسترفتهام، بازیابی خودم، از دوازده سال پیش وقتی در رابطهای مریض با آدمی که دوستش نداشتم دست و پا میزدم نوشتن بهم کمک کرد خودم را از آن لجن عمیق بیرون بکشم، بعد هم توانستم با ادامه دادن نوشتن رابطه تمیزی با رامین بسازم بعد با نوشتن دردکشیدن در بستر بیماری را تحمل کردم، طرد شدن از جامعه و تنهایی و دوران نقاهت طولانی و افسردگی را در خانه اهواز. آنجا با نوشتنهای طولانی در دفترهای متفاوت و رنگارنگ توانستم بفهمم به چیزی فراتر از نوشتن نیاز دارم، به قالبی دیگر که با کلمات در ارتباط نباشد، نمیخواستم حرف بزنم. من که به وراجی شهره بودم و نوشتن تنها شغلی بود که داشتم و نویسندگی تنها آروزیی که در سر میپروراندم، خیلی زود فهمیدم نمیخواهمش چون اصلا کار من نیست با عادتهایم زندگی کنم، کار من خرق عادت است.
حالا اما مجبورم
دوباره برگردم اینجا و بنویسم چون نقاشیام دارد نابودم میکند، دیوانه و فلجم کرده، یک مهره دیگر از ستون فقراتم را از دست دادم به خاطر کار زیاد،
تا حالا چیزی نزدیک پانصد ساعت با مدادرنگی پای یک کار پنجاه در شصت سانتیمتری بیل
زدهام. مطمئنم هیچ احمقی در تاریخ نقاشی همچین غلطی نکرده و اصلا مدادرنگی تکنیک
همچین کاری نیست اما اینها موضوع من نیستند، من مسالهام با نقاشی خیلی شخصیتر از
این حرفهاست، میخواهم به سوراخهای تنگش نفوذ کنم همان جایی که هیچ کسی در
آن سرک نمیکشد، میخواستم تکلیف مدادرنگی را یکسره کنم ببینم تا کجا همراهیام
میکند. میخواستم از قلم فلزی فاصله بگیرم و به رنگ نیاز داشتم. اواخر مرداد
سال قبل کار با قلمفلزی را شروع کرده بودم، خیلی تکنیک تراز من بود، همه چیزهایی که
میخواستم را داشت، خیلی زود از آب و گل درآمدم و توانستم چندتا کار با آن انجام
دهم. روزی که خواهرم زنگ زد به رامین و گفت بابا سکته کرده و راه بیفتین بیایین من
بیخبر از دنیا قلمفلزی و مرکب برداشتم و صبح روز مراسم ختم از خواب که بیدار شدم
مثل دیوانهها توی تاریکی از کیفم پای تخت دفترچه طراحی و قلمفلزی و مرکب را درآوردم و
شروع کردم خطهای بلند کشیدن و فرم هایی ساختن، میخواستم مطمئن شوم دستانم کار میکنند، انگار داشتم
از خودم چیزی شبیه تست عصب و عضله میگرفتم. بعد همه آمدند و شلوغ شد و جیغ کشیدند
و گریه کردند، من نشسته بودم یک گوشه خط میکشیدم، خطهایی که فقط خودم میفهمیدم
خطوط بدبختی و بیچارگیاند، چون خطهای بلند و محکم و تند و صریح من کجا و
این خطوط لرزان مقطع کوتاه که کشیدن هرکدامشان پنج دقیقه وقتم را میگرفت کجا.
بعد از آن
روزهای وحشتناکِ اول که فامیلهای نسبتا ازگل گورشان را گم کردند پهن شدم خانه
مادرم ولی دیگر خبری از نقاشی نبود، همه وقتم به جمع کردن بدبختیهای ریز و درشت
خانوادگی میگذشت، از دهم مهر که بابا رفت تا دهم آذر طول کشید به نقاشی برگردم. با قلمفلزی روی مقوای سی در بیست و پنج کار کردم، استاد قدیمیام دربارهش گفت
"اولین کار نسترن که بلخره قابل فهمه" و راست میگفت. توی جنگل اتودش را زده بودم طی یکی از همان گردشهای فوق افسردهام با رامین و میشا اطراف قبرستانی که
بابا را آنجا به خاک سپردهایم. دیگر توی اتاق بچگی وسط خانه مادرم بساط کار پهن کرده بودم و میزکار بزرگ برایم آورده بودند. بعد از کلی کار با قلمفلزی یک کار صد در هشتاد با پاستل گچی هم همان جا انجام
دادم اما دیگر دوستدخترم نمیتوانست بیشتر از چیزی که آن چند ماه با دقت و
حوصله از گربهها مراقبت کرده بود بماند اینجا و این همه بدبختی من را تنهایی به دوش
بکشد باید برمیگشتم و به زندگی تهرانم میرسیدم.
اواسط دی
ماه بود که دیگر مادرم بهتر شده بود، برادرم رسما برنامه مهاجرتش را کنسل
کرده بود و در همان شهر ماندگار شده بود و کاروباری راه انداخته بود حتی، من هم
برگشتم تهران و اتود کار بعدی را از وسط خوابهایم بیرون کشیدم. میخواستم با رنگ کار کنم اما پاستل
گچی فرصت پرداختن به جزییات را از مغز بافتپردازم گرفته بود، تمام وجودم مدادرنگی
را فریاد میزد ولی میدانستم این کار با این اتودِ رنگ که در دست دارم و این ابعاد
و مدادرنگی یعنی خودکشی. میخواستم دریچهای به زمانی دیگر بکشم در پسِ پسِ پسِ ذهنم اما به خودم میگفتم خفه شو نسترن، برای تو زشت است به صراحت همچین کثافتی را بر
زبان بیاوری، تو باید آن قدر فضا را با دقت و جزییات و فکر بسازی که دریچهای به
زمانی دیگر خودبهخود آن وسط ظاهر شود و همین راه را هم پیش گرفتم. گوی بزرگم را
سفید گذاشتم و شروع کردم اطرافش را پرداختن، یک روز دو روز یک هفته دو هفته بعد کمکم
یک لایه رنگ بهش اضافه شد اما باز رهایش کردم و به اطراف پرداختم، یک ماه دو
ماه و حالا چهار ماه میگذرد و آن گوی بزرگ واقعا دریچهای به زمانی دیگر شده، به ماهها پیش به سالها پیش، به روزهای زنده بودن پدرم حتی.
دقیقا از روزی که این کار را شروع کردم رامین از اینجا رفت، رفت پیش مادرم و میشا و همان جا ماندگار شد. میشا سگی است که یک هفته بعد از مرگ پدرم اطراف قبرستان پیدایش کردیم. با قلاده رهایش کرده بودند حالا دیگر شده بچه ما و توی حیاط خانه مادرم زندگی میکند، به من و رامین خیلی وابسته است و تنها گذاشتنش برای هردوی ما آزاردهنده. آخرین باری که یک هفته تنهایش گذاشتیم دو روز غذا نخورد با این که برادرم خیلی لوسش میکند و باهم خیلی خوب هستند فقط چون توی بغل ما به خانه آمده خیلی دوست ندارد بدون ماها بماند. شبیه سگی است که وقتی بچه بودیم پدرم از مرز یواشکی برایمان رد کرده بود با رشوه به مرزبانی، برای همین هیچ کسی برای ماندنش حرفی نداشت، خواهرم حتی معتقد بود بوداییان میگویند روح انسان مرده در قالب حیوانی به بازماندگانش بازمیگردد و من جداً برایشان خوشحال بودم که میتوانند به هر آشغالی چنگ بزنند برای تحمل این درد چون برای من هیچ چیزی کار نمیکرد.
رفتن رامین از خانه خودمان و ماندنش توی اتاق قدیمی من توی خانه مادرم کنار میشا و کمک کردنش به برادرهایم و رابطه خوبش با مادرم از آن کارهاییست که فقط از موجودی فرازمینی مثل رامین برمیآمد و فقط وسط زندگی غیرعادی و راحت ما معنا داشت، خیالم راحت بود آنها تنها نیستند چون از دست خودم هم دیگر کاری برایشان برنمیآمد و البته خیلی به این تنهایی احتیاج داشتم. دیگر نمیتوانستم برای هرلحظه عزاداری و اشک ریختن و فروپاشیام نگران حال رامین هم باشم، جمع کردن خودم برایم آنقدر سخت بود که تنها لطفی که به عزیزانم میتوانستم بکنم دست نزدن به خودکشی بود.
برای من پدرم و رابطهام با او چیزی عادی و قابل تعریف کردن نبوده و نیست و حالا این ازدستدادن
شبیه به یک حفره توی بدنم شده، هیچ نمیفهمم از کجا دارم میخورم چون هرروز از همه طرف دچار حملات بیپایان روحی و روانیام. دوستان زیادی که نداشتم اما همان دو
سه نفر هم همان طور که همیشه مطمئن بودم آنقدر خودخواه و ناتوان در آن روزها ظاهر
شدند که مجبور شدم تمام آن لحظات را تنهای تنها بگذرانم، حتی حوصله نداشتم برایشان
توضیح بدهم چقدر دارند اذیتم میکنند چون به وضوح میدیدم برایشان وجود ندارم و مسالهشان فقط خودشان هستند. بهم توی پیغامهایشان مینوشتند "آخه ما نمیدونیم چی باید بهت
بگیم". بلخره یک بار چند هفته پیش به یکی از آنها که ظاهرا بیشتر
دوستم داشت چون هرازچندگاهی پیغامی میفرستد و میخواهد باهم حرف بزنیم توضیح
دادم و گفتم در آن روزها موضوع تو نبودی و حرف زدنِ تو مساله نبود، واقعا نباید
هیچی میگفتی باید میآمدی با کاردک من را از کف زمین جمع میکردی، باید فقط مینشستی تماشایم
میکردی تا بفهمم وجود دارم. رامین و دوستدخترم سخاوتمندانه این کار را برایم در
چند ماه اول انجام دادند و من را از بقیه بینیاز کردند ولی دیگر عزاداری من
طولانی شد و آنها هم تمام قوایشان ته کشیده. تحمل کسی که هر روز با گریه از خواب
بیدار میشود و حوصله حرف زدن ندارد، بیدلیل اشک میریزد و حوصله هیچ کدام از
کارهای مشترک قبل را ندارد، میخواهد بیشتر وقتش را در سکوت و خلسه خودش بگذراند
یا درباره عزیز از دست رفتهاش حرف بزند، وسط غذا خوردن، خیابان و تماشای هر چیز
بیربطی گریه میکند و نمیتواند به کسی نزدیک شود و سکس کند و بخوابد و بخورد
و ببیند و بشنود واقعا کار راحتی نیست.
با شروع نقاشی و رفتن رامین تنهاتر از
قبل شدم اما هنوز دوستدخترم بود، بیشتر هفته را پیش من میگذراند و توی اتاق کار رامین
کار میکرد، من هم ساعتها توی اتاق دربستهام پای نقاشیام جان میکندم اما دیگر
از یک جایی به بعد نمیتوانستم حضور هیچ انسانی را اطرافم تحمل کنم. نمیخواستم
کسی من را ببیند یا دوست داشته باشد، نمیخواستم کسی بغلم کند یا بهم دست بزند چه
برسد بخواهد به زور از گریه کردن و زجر کشیدن نجاتم دهد. دقیقا از روزی که بدن سرد
پدرم را دیدم یک بخشی از احساساتم به انسانها، بدن گرمشان، نزدیکیشان و هر
چیزی که قبلا برایم به گونهای دیگر معنا داشت تغییر کرد. من دیگر با انسانها و
دوست داشته شدن به دست آنها برانگیخته نمیشدم. چند ماه اول خیلی برایم سخت بود
باور کردن این که دیگر نمیتوانم با انسانها ارتباط قبل را برقرار کنم و خیلی
وحشیانه با هر موجودی که سر راهم قرار میگرفت سکس میکردم دقیقا مثل چند سال پیش
وقتی زنی که دوستش داشتم رهایم کرده بود، ظاهرا این مکانیزم دفاعی بدن من است برای
فهم زنده بودن. سکس کردن بی حساب با هر موجود رندومی بدون واسطه من را به زندگی وصل
میکرد، زیستِ فوق حیوانی اما ضروری برای بدن دردمندم، اما هرچقدر که از فاجعه دورتر
میشدم و مغزم از شوک خارج میشد نیازهایم تغییر میکرد. دیگر حتی سکس هم نمیتوانست
نجاتم دهد و هر لحظه فقط از همه دورتر میشدم و بیشتر توی نقاشیام فرو میرفتم.
یک روزهایی به خودم میآمدم و میدیدم قبل از طلوع بیدار شدهام و منتظرم
نور بیاید بتوانم کارم را شروع کنم و تا لحظات آخر روز قبل از غروب حتی غذا هم به
زور میخوردم تا هیچ ذرهای از نور را هدر ندهم. موقع کار کردن به راحتی میتوانستم
در سکوت گریه کنم و با خودم حرف بزنم و از یکجایی دیگر ابایی از بلند
حرف زدن با بابایی هم نداشتم. من که واقعا دختر بابایی بودم، هزارن عکس و فیلم و
جمله قصار و داستان از او ذخیره کرده بودم، تمام این ماهها و حتی دو سال کووید و دوری ازشان ریزریز همهشان را
بیرون کشیده بودم و یک شکنجهگاه مخفی و شخصی برای خودم ترتیب داده بودم، جایی که دست هیچ
کسی هرگز به آن نمیرسید و لحظات کار کردن توی اتاق دربسته پای نقاشیِ مخوف دریچه گذر در زمانم، بهترین فرصت بود برای پرسه در این شکنجهگاه.
اما همینها کارم را ساخت، وقتی برای
عید رفتم خانه مادرم دیگر نمیتوانستم حرف بزنم یا دستکم مثل آدم حرف بزنم، تمام
وقتم را توی اتاق دربسته مشغول خواندن بودم، چند ماهی بود دیگر رمان خواندنم متوقف
شده بود و افتاده بودم روی چیزهای بیربطی که نمیدانستم چرا میخوانمشان تنها نکتهشان
این بود که متمرکز نگهم میداشتند. از فلسفه اعداد و موسیقی و قطر سیمها و
پیثاگوریان و فهمشان از نقطه و خط و سطح و حجم و هندسه اقلیدسی رسیده بودم به سخنرانیهای
انیشتین در دفاع از فیزیک نظری و دستنوشتههای اکو درباره زیبایی و زشتی و خانم
رمزی و لیلی بریسکو، اگر مامانم حرف میزد باید نفس عمیق میکشیدم تا گریه نکنم و جیغ
نزنم تا به سکوت برسد و بتوانم دوباره سرم را بکنم توی چرت و پرتهای ظاهرا بیربط
پهن شده زیر دست و پاهایم. آن وسط فقط رابطهام با برادر کوچکم درست بود، لحظات
قبل از تحویل سال توی باران وحشیانه در سکوت با هم سوار ماشین شدیم رفتیم سر خاک
بابا با بیلچه و یک سری گل و گیاه، ولی دیگر چیزی جز دستانمان جواب نمیداد، با
گریه وحشیانه خاک را کندیم، علفهای هرز را، گیاهان جدید را توی خاک کاشتیم و با
دست گلی سر و صورتمان را پاک کردیم سیگارکشیدیم و سال برایمان همان جا سر
قبر پدرمان نو شد.
تمام آن دو هفته عید به نقاشیام فکر نکردم و
فقط چیز خواندم و وقتی برگشتم تهران انگار اصلا ازش جدا نشده بودم، هنوز بدنم جان
داشت کار کنم اما شنا را کم کرده بودم چون دیگر نمیخواستم بالا بروم، از
انرژی زیادم در شروع فصل گرما خسته بودم و اصلا حوصله سکس با آدمها
رندوم به خاطر بالا بودن افراطیام را نداشتم. آخرای فروردین یک سر برای تولد
مادرم رفتم شمال و آن دیگر آخرین باری بود که توانستم بیشتر از دو ساعت بیرون از خودم بمانم. بعدش حملات وحشیانه عصبی شروع شد و من بعد از هر حمله انرژیای که برای آسیب نزدن
به خودم خرج میکردم آنقدر زیاد بود که دو روز بعدش توی رختخواب بستری میشدم. بیخبر
به یک روانپزشک گفتم به دارو احتیاج دارم تا دست به کاری خطرناک نزنم و فلج نشوم و
خودم را پای این کار کثافت نابود نکنم. بلخره شروع کردم به مصرف قرص در حالی که مطمئن
بودم برای من زندگی عادی دیگر وجود خارجی ندارد و این راهی که آمدهام چیزی نیست
که بشود از آن برگشت، نه الکل میخوردم نه وید میکشیدم نه غذای درستی میخوردم و نه جایی به جز استخر میرفتم فقط کار میکردم و قرص میخوردم و به زور میخوابیدم.
برای من همه چیز تمام شده بود، واقعا
مرگ پدرم در عین سیاهی لطف بزرگی در حقم کرده بود، ته مانده ولعم به زنده ماندن به
واسطه چنگ زدن به عشق و دوست داشتن را بلعیده بود و من دیگر از سوراخ عشق نه تنها
باد نمیشدم بلکه هرلحظه هزار بار گزیده میشدم و آرزو میکردم کاش پدرم یک
ازگل روانی بود مثل باقی پدرهای موجود در این مملکت که احتمالا دخترهایشان آروزی
مرگشان را دارند برای لحظهای آزادی یا هر کوفت دیگری. کاش خاطره دردناکی از کتک خوردن
به دستش در ذهنم به جا مانده بود، کاش ازم متنفر بود و من هم در ادامه، کاش آزادیهایم
را مختل کرده بود یا هر لجن دیگری که از مردها برمیآید اما پدر من هیچ کثافتی از
خودش برایم به جا نگذاشته بود به جز دوست داشتن بیدلیل و احمقانهاش، افتخار
بیخود و بیجهتش به من و تمام کارهایم و آزادی بی قید و شرطی که نمیتوانست بهم ندهد چون خودش جز این نبود و همه اینها هر لحظه همه وجودم را میسوزاند. دلم
نمیخواست دیگر آدمی به بیآزاری او بشناسم یا دلم نمیخواست حرکات نرم و آهستهاش
که در آنها منتظر نبود کسی نگاهش کند را به یاد بیاورم، دلم نمیخواست عشقش به
مادرم را به خاطر بیاورم، گیاهان دستپروردهاش را ببینم، بیچیزی خودخواستهاش و آزادی و فراغت وحشیانهاش از مال و کثافت دنیا را، همه اینها حین کار کردن روی دریچه کثافت زمان توی سرم بالا میآمد
لبریز میشد سر میرفت و نفسم بند میآمد، اما به جای آنکه چیزی به خطا برود وسواسم شدیدتر
میشد، کنترلم روی رنگ، روی فشار دستم، روی هماهنگی بافتها و گوی بزرگم آرام آرام رنگ میگرفت. بعد به خودم میآمدم با گریه و وحشت به کارم نگاه میکردم و دچار حالت تهوع میشدم از بافتهایش، به حفرهای در گوشه سمت چپش که مدام تیرهترش میکردم نگاه میکردم و فکر میکردم مثل سیاهچاله دارد من را به درون خودش میکشد، با صدای وحشتناک با خودم تکرار میکردم "فریک استورم کامز یو بتر هاید یو بتر ران" یا با التماس میگفتم "نسترن این نقاشی داره تورو دیوانه میکنه توروخدا ولش کن خودتو نجات بده" اما همین که چند لحظه از اتاقکار بیرون میآمدم و توی تخت
میافتادم تمام دردهای جسمی و روحیام شدت میگرفتند و میدیدم افتادن بدون نقاشی
آنقدر خالی و بیچیزم میکند که اگر یک لحظه دیگر ادامه پیدا کند قطعا خودم را در دم نابود میکنم.
هرچقدر کمتر شنا میکردم بیشتر وقتم را به نقاشی میگذراندم، همان یکی دو نفری که گاهی حالم را میپرسیدند هم بلخره از سردیام ناامید شدند و دیگر خبری از حرف زدن با بیرون نبود، مدام گریه میکردم و رابطهام با هر چیزی بیرون از خودم خراب و خرابتر میشد حتی با اشیا. از دوستدخترم خواستم تنهایم بگذارد و دیگر رسما توی خانه خودم را زندانی کردم، با این که همسایههای این پایین مثلا دوستان قدیمیام بودند ولی با آنها هم همان روزهای اول بعد از مرگ پدرم رابطهام را قطع کردم و دیگر رسما شدم روحی سرگردان که با این که هست اما نه میخواهد که باشد و کسی بداند که هست و نه بقیه میخواهند بودنش را ببینند و به یاد بیاورند. همه چیز همان چیزی بود که باید میبود، فرصت داشتم هرچقدر که میخواهم کار کنم و حرف نزنم و گریه کنم و ضجه بزنم و دوست نداشته باشم و دیده نشوم. همان دوستم که ظاهرا تمام این سالها دوستم داشت یک شب پیغام عاشقانهای برایم فرستاد و برایش نوشتم اگر هروقت دیگری اینها را میگفتی احتمالا خیلی ذوق میکردم اما حالا هیچ احساسی در من برانگیخته نمیشود و واقعا هم همان بود که گفتم، اگر کسی محکم در آغوشم میگرفت و بهم ابراز عشق میکرد چندشم میشد و اگر کسی نفرتش را بهم ابراز میکرد حتی به یادم نمیماند فقط توی سوراخ دربسته مغز خودم حضور داشتم با نقاشی نیمهکارهام و اراجیف پارمنیدس و هراکلیتوس و اکو و اقلیدس و انیشتین و خانم رمزی و موسیقی و فیلمها اما هر چیزی که به حضور مستقیم انسانها ربط پیدا میکرد فقط باعث آزار و چندشم میشد.
کم کردن شنا برای نخواستن سکس و بالا نبودن احمقانه بود چون بدنم سالها به مثلِ سگ جان کندن و شنا کردن عادت کرده بود و حالا وسط کاری که داشت هر لحظه بیشتر و بیشتر شیره جانم را میکشید، این شنا نکردن ضربه آخر بود. یک روز دیدم رسما نمیتوانم بنشینم اما با پررویی به کار ادامه دادم به کمک نخواستنم و فرار کردنم از همه. بعد دیگر توی خواب از درد بیدار میشدم و درهیچ حالتی بدنم راحت نبود. یک روز دوستدخترم با اصرار آمد سراغم داشتم پای نقاشی گریه میکردم و نفس نفس میزدم، به زور از اتاق کار بیرونم کرد و توی رختخواب خواباندم گفت باید یک مدت کار نکنی باید استراحت کنی باید فلان کنی و بهمان اما همینها کافی بود تا همه چیز با او هم برایم تمام شود، دعوای سختی با هم کردیم و یکی از همان روزها گفتم واقعا تنهایی را میخواهم و دیگر به هیچ رابطهای توی زندگیام نیازی ندارم، نه مادرم را میخواهم نه رامین نه تو نه هیچ یک از اعضای خانوادهام و نه حتی گربهها و میشا را.
روزهایی که درد
داشتم و نمیتوانستم از تخت تکان بخورم چند بار ایستاده کار کردم چون واقعا
جایگزینش با چاقو تخلیه کردن چشمم بود، بعد کم کم شروع کردم غذا دادن به وسواسم،
دستهبندی و مرتب کردن چیزها همانطور درازکشیده، هارد و لپتاپ و جیمیل و باقی
سوراخها. هر روز که کمی دردم کمتر میشد فواصل ده دقیقهای و بیست دقیقهای ایستاده و سر پا کار میکردم و به آن قسمتهایی از
کارم میرسیدم که احتیاج به ظرافت چندانی نداشت و بیل زدن سرپایی هم کارش را راه میانداخت.
بعد آنقدر توی تنهایی و بیکسی درد کشیدم و از این دردم با کسی حرفی نزدم از ترس
اینکه بخواهند ازم مراقبت کنند و تنهاییم را بهم بزنند که از همه جهان بینیاز
شدم و کمی دروازهها را گشودم و چند نفر را به درگاهم پذیرفتم اما فقط درباره فیلم
و فیزیک نظری و هندسه و رنگ و نور حرف زدیم. بعد رامین یک سر آمد و اجازه دادم یک
جمعی دور خودش جمع کند مثال ایوم قدیم، من اما دیگر همان همیشگی نبودم چون بیشتر
آن شب را تنهایی توی تخت دراز کشیده بودم یا داشتم درباره نقاشی حرف میزدم، دوباره
که تنها شدم به دوستدخترم گفتم لطفا فاصله قانونی را رعایت کن چون بدنم واقعا
انسان را نمیکشد، تا این نقاشی تمام نشود من هیچی درباره خودم نمیدانم.
حالا هنوز درد دارم اما دیگر ایستاده بیشتر از قبل میتوانم کار کنم، فهمیدم اگر یک روز کامل بخوابم توی رختخواب یک روز کامل میتوانم سرپا در فواصل بیست دقیقهای کار کنم و اگر بتوانم همین روند را ادامه بدهم شاید بتوانم تا بیست روز دیگر از شر این کار مرگبار خلاص شوم. هفته پیش یک لحظه وقتی داشتم با درد وحشیانهای کار میکردم و به روی خودم نمیآوردم چون به نظرم مرگ پای این کار به مراتب بهتر از زندگی در رختخواب بود با خودم گفتم "خاک توی سرت نسترن این رویای تو نبود که پای این کار بمیری، پس اون نقاشی دو در سه متری که میخواستی مغزت و ستون فقراتت رو پاش تباه کنی چی میشه؟" واقعا فقط با وعدههایی همین قدر احمقانه و بیمعنی میتوانم یک روز دیگر خودم را زنده نگه دارم، برای من که زندگی از قبل هم چیز اغواکنندهای نداشت مرگ پدرم ضربه وحشیانهای بود که یادم بیاید دارم گذر دردناک زمان را تحمل میکنم و قرار است همه چیزهایی که دوستشان دارم را یکییکی از دست بدهم و از این هم بیشتر زجر و درد بکشم.
اینجا نوشتن هم برای همان روزهایی که قرار است در رختخواب بخوابم تا بدنم بتواند فردایش برای ایستاده کار کردن پای نقاشی آماده شود چیز مناسبی است و البته پول یک جلسه تراپی یک میلیون تومان است و هیچ چیزی از آن نصیبم نمیشود اما همین که اینجا مینویسم هم خوراک خوبی به وسواسم میدهم هم خودم را با دقت تجزیه و تحلیل میکنم و خوشبختانه به روشنی دریافتهام کسی نمیتواند از من استفادهای بکند چون از اساس نمیتواند من را ببیند، یعنی حتی جاسوسهای کوچک توی خانه هم نهایتا از اینها خوراکی برای خالهزنکیهایشان جور کنند که جدی نوش جانشان چون واقعا اگر من میتوانستم انقدر راحت وقتم را پر کنم و مغزم را سرگرم کنم اصلا لازم نبود این همه هزینه جانی و روانی بدهم برای تحمل این زندگی.
اما مای این دفعه از هر چیز خوشگل خوشگلتره
پاسخ دادنحذفحتی مای امروز از شنیدنیها دیدنیتره
چیزی که هست یعنی مای امروز از هرچی مای دیگهس ما تره