صبح با وحشت عجیبی از خواب بیدار شدم، داشتم خواب میدیدم که بار سفر بستم و
توی ماشین چیدم اما همین که خواستم سوار شوم یک نفر با چاقو آمد سراغ راننده و
تهدیدش میکرد تا از ماشین پیاده شود، بعد من التماس میکردم بگذارد کیف و کولههایم
را بردارم اما با سردی توی چشمهایم نگاه
میکرد و نوک چاقو را به گلوی راننده فشار میداد. صورتش شبیه مرد کچل عوضیای بود
که وقتی بیست ساله بودم و خبرنگار یک روزنامه کثافت آنجا سردبیر بود و در جریان
افشاگری تجاوزها و آزارگریها داستان آزارش به دختران بیست ساله افشا شده بود. با
ناله از خواب بیدار شدم و گربه چاقم که در بغلم توی تخت یکنفره به زور خودش را جا
کرده بود با غرغر خودش را تکان داد تا بتوانم بلند شوم، یک نفر توی تخت اتاقخوابم
تنهایی خوابیده بود و دیدنش احساس وحشتناکی بهم داد، نمیتوانستم بفهمم چرا
اینجاست و چرا انقدر احساس خفگی و تنهایی میکنم اگر کسی هم اینجاست.
توی دستشویی از
درد عجیبی که توی رودههایم احساس میکردم فهمیدم چیزهایی که دیشب خوردم احتمالا
فاسد بودند و با خودم فکر کردم واقعا اهمیتی ندارد چون من از ترس فاسد شدن چیزهای
توی یخچال حاضرم خودم خراب شوم ولی آنها که اینهمه پول بابتشان رفته دور
ریخته نشوند. بعد با همان درد شروع کردم بررسی ذهنی محتویات یخچال که چه چیزهای رو
به فسادی را باید امروز مصرف کنم قبل از اینکه به این دردها برسم. یک قاچ هندوانه،
دو قطعه کوچک پنیر، مقداری ترخون و جعفری و شوید و ریحون و پیازچه و گیشنیز. نه
عزیزم نمیتوانی، بهتر است سبزیها را خورد کنی و جداجدا در ظرفهای کوچکی بستهبندی
کنی و در فریزر فرو کنی.
قبل از
قهوه دست به کار خورد کردن دستههای کوچک سبزیها شدم، با خودم فکر میکردم این
موقعیت ترسناک دردکشیدنم طی این مدت و ناتوانیام در انجام بعضی کارها و بیپولی
غیرعادیای که هر لحظه هولناکتر میشود رسما به جایی رسیده که دیگر نمیتوانم هیچ وقتی
را صرف غر زدن و ناله کردن و درخواست کمک بکنم. علنا معتقدم آدمها موجودات حقیر و
بیچارهای هستند که از زجر کشیدن دیگری لذت میبرند و مثل شکارچی ها کمین میکنند تا
تو حسابی درد بکشی و بیچاره و کلافه و درمانده بشوی بعد در آرامش مینشینند منتظر
تا بروی سراغشان و با گردن خم شده التماس و درخواست کمک بکنی دقیقا عین آموزه های
کتاب مقدس "با تضرع و لابه از درگاه خداوند فلان چیز را بخواهید". این
حقارتشان کاملا متناسب با زندگی در سیستمهای سرمایهمحور است و برای من که خوب
میدانم خبری از بزرگواری و حمایت بدون تحقیر و تماشای خفت کشیدنم وجود ندارد
درخواست کمک کردن گزینه روی میز نیست، به جای آن مرگ بر اثر اضطراب، خورد شدن
ستون فقراتم بر اثر کار زیاد، گرسنگی و یا به آتش کشیدن چند ازگل قبل از به آتش
کشیدن خودم در برنامهام وجود دارد اما درخواست کمک از موجودات همواره تحقیرشده ابداً.
در چند هفتهای
که گذشت چندبار به روشهای مختلف، مستقیم و غیر مستقیم سعی کردم از تنها آدم
نزدیکم در این شهر که به شعور و درکش اعتماد داشتم درخواست کمک کنم اما آنقدر قطع شدیم
که همانها را هم نگرفت و نفهمید یا ایگنور کرد و کار به جایی رسید که چند تجربه
دردناک را تنهایی از سر گذراندم و آنقدر در اضطرابهایم تنها ماندم که صبح وقتی
دیدمش با وحشت گفتم واقعا چرا؟ چرا کسی باید در این فاصله به من باشد و من انقدر
احساس تنهایی و ترس و درد بکنم؟ در حالی که در حضور دوستان دیگرم که چند ماه پیش بهشان
پناه برده بودم و گاه و بیگاه بهم سر میزنند به مراتب احساس امنیت بیشتری میکنم.
واقعا این خواسته زیادی نیست که آدمی در این فاصله بفهمد من نمیتوانم روی پاهایم
بایستم از درد و احتیاج به کمک دارم و یا باقی نیازهای احتمالیام را تشخیص دهد
اما من مثل هیولایی شدهام که دیگر رنج کشیدنش به چشم هیچ کسی نمیآید.
یک تکگویی
دردناک با گریه داشتم و خواستم تنهایم بگذارد او هم فقط تماشایم کرد گذاشت تا قطره
آخر زجر بکشم تنهایی، بدون هیچ توضیح و تفسیری، بعد که رفت واقعا قفل شدم از درد و
افتادم و فکر کردم اصلا آخرین بار چرا برگشت؟ یادم افتاد شبی که حالم وحشتناک بود از
درد بدنم و تقریبا نمیتوانستم هیچ کاری بکنم ساعت دوازده رسید و من همان موقعها
دچار پنیکاتک شدم بعد پایم خورد به لبه تخت و حتی نفهمیدم، فقط خون را میدیدم روی
زمین و روی پاهایم اما نمیتوانستم حتی تشخیص دهم کدام نقطه زخمی شده، آن شب پایم
را پانسمان کرد و من چند ساعت بعد از مدتها در آرامش خوابیدم. از تصویر خودم در
این چند ماه مدام در حال درد کشیدن و نیازمند چندشم شد، از رابطهام با او، واقعا
دلم میخواست از حافظهام پاک کنم این همه ضعف و درد و بدبختیام را و از او بخوام رهایم
کند. کسی مقصر نیست که من نمیتوانم این جهان و مناسبات کثافتش را تحمل کنم و به
زور در آن میگنجم.
همانطور توی
تخت غلت میزدم و چند دقیقه چند دقیقه به خوابهایی شبیه بیهوشی فرو میرفتم و در همه
آنها پدرم و مادرم را میدیدم که با فوت پارچههای حریر مرطوب را از صورتم کنار
میزدند و میخندیدیم. توی خواب به خودم میگفتم بابا مرده نسترن تو بزرگ شدی اینجا
بچگیاته و الان تب داری بعد با یک صدای دوم به خودم میگفتم خفه شو خفه شو
بذار دو دقیقه احساس آرامش کنم کثافت نمیخوام بدونم واقعیت چیه و کجام، خیس از گریه بیدار
شدم و پیغام رامین را دیدم که نوشته بود خودش را میرساند بهم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر