تنها زمانی که در حال غذا دادن به وسواسم هستم برای زنده
ماندن زجر نمیکشم. وقتی نقاشی میکشم و همه وسواسم را به پایش میریزم و فراموش
میکنم چقدر زمان از سرم گذشته بهترین روزم است. وقتی مایع جرمگیر را روی سنگهای
کثافتگرفته از شاش گربههای راهپلهها میریزم و شاش در اسید میجوشد و در لحظه
قُل میخورد و سنگِ زرد رنگ عوض میکند دلم میخواهد باقی اسید را از خوشی سر بکشم.
وقتی اینجا مینویسم و بارها میخوانم و ادیت میکنم و گاهی یک روز وقتم را صرف بازی
با کلمات و خلق یک کل معنادار صرفا برای خودم میکنم نفس راحتی میکشم، یا وقتی هر
روز راس ساعت بیدار میشوم و در تنهایی ملانکولیکم با نظم وحشیانهام همه چیز را با
دقت و جزییات دقیقا طبق عادت انجام میدهم احساس میکنم برای فردا بیدار شدن درد
خاصی ندارم اما کافیست کسی پایش را اینجا بگذارد و هیجاناتم را در قالب حرف زدن
تخلیه کنم یا بیرون از برنامه روزانهام مجبور شوم کاری بکنم، سفری پیش بیاید و
دیداری، آن وقت چند ساعت از وقتم را باید صرف آمادگی ذهنی خودم برای مدیریت بحران
بکنم، البته که در آن هم تا یک جای زیادی توانمند و دقیق هستم چون بداهه بودن یک
بخشی از شخصیتم را میساخت و توانستهام حفظش کنم اما انرژی بیشتری میخواهد و خالی
شدن در آن سریعتر اتفاق میافتد و مثل روتین زندگی روزمره از این دست نمیدهم و به
سرعت از آن دست نمیگیرم.
وقتی نقاشی میکشم جانکندنم پاسخی در پی دارد و بلخره یک
جایی سرازیری آغاز میشود و هربار با دیدن چیزی که خلق کردهام هیجانی احاطهام
میکند حالا یا از جنس نفرت یا چیزی خوشایند و یا نوشتن و ثبت این فکرها با دقت،
نظم دادن به زندگی در طی سالها و ذخیره کردن کلمات و تصاویر مطابق با سلیقهام در
حافظه اما دیدن رندوم و حرف زدن اتفاقی و سفر رفتن و کارهایی شبیه به اینها برای
من دیگر هیچ چیزی به جز تخلیه کاملم در پی ندارد، چشمانم نمیتوانند دست از عکس
گرفتن بیهوده و ثبت مدام مناظر بردارند و مغزم نمیتواند لحظهای آرام بگیرد و
آنالیز نکند، میتواند اما در هوشیاری خودخواستهای که من در آن زندگی میکنم نه،
انگار واقعا این سیاره در حالت فعلیاش چیزی ندارد به من بدهد و فقط آدمهای مرده
و ازدسترفته و زمانهای طولانی ای که به دست خالقی وسواس و زجرکشیده کشته شدهاند
میتوانند من را درگیر و راضی کنند. بداههها همه سرشار از بیدقتی و بیحوصلگی و
خامی و سرعت هستند، چیزی که واقعا پولش را قبلا پرداخت کردهام تا چشمم به آنها
نیفتد.
هربار به صحنههای
طولانی و آرام زندگی ژان دیلمان فکر میکنم به تکرار مریض روتین خانهداریاش به
روشن و خاموش کردن هر لحظه لامپها به آن ریتم کندی که از لحظه اول چشمانم را
گشادتر میکرد و مطمئن بودم پشت تمام اینها چیزی وحشیانه قرار است به من حمله کند و
دور خودم مدام برای دفاع دیواربتنی بلندی میکشیدم، غرق در شور و لذتِ زندگی میشوم
و از این شور احساس دیوانگی میکنم چون فکر میکنم چیزی شبیه این نباید من را به
زندگی برساند. خودم را اینطور آرام میکنم که آن فیلم بود و خالقی که آن دقایق
طولانی را آنقدر کشدار به هم وصل کرده بود داشت توی همهشان این را میدمید که
نمیشود این وسواس و دقت وحشیانه را توی کارخانگی فرو کرد اما فکر کردن به خالق
کار را خرابتر میکند. زنی که رابطه وسواسگونهای با مادرش داشت و بعد از مرگ
مادرش شاید به فروپاشی و بعد هم به مرگ خودخواسته رسید آن هم در شصت و چند سالگی، یعنی حتی
مهم نیست چند سال جان بِکنی برای تحمل زندگی و خودت را در کارهای مختلفی که ظاهر
مفیدی دارند خفه کنی و خلق کنی و بسازی و بپروری در نهایت مغزت میتواند از بدویترین
سوراخی که میشناسی کارت را بسازد، از رابطهات با پستان مادرت. این البته همانقدر
که برایم دردناک است رهاییبخش هم هست، خیالم را راحت میکند که تمام زندگی هیچی
نیست، یک به هم پیوستگی بیهدف و بازی گونه و پیشبینیناپذیر و تمام نکتهاش
همین علم هر لحظهای به تمام اینهاست و به یاد داشتن اینکه یک روز حوصلهات سرمیرود و نمیتوانی و نمیخواهی جزیی از این بازی تکراری غذا
دادن به وسواست با نقاشی و نوشتن و کردن و شستن و رفتن و بررسی بیماریهای مشترکت
با باقی موجودات پیش از خودت باشی فقط میخواهی یک نفر در تابوت را ببندد و یک مشت
خاک رویت بریزد.
هر روز بنویس.
پاسخ دادنحذف