چیزهای از هم گسسته و ظاهرا بیربطی در سرم میچرخند اما
جایی که در آن میچرخند دقیقا سرم نیست. دیگر حساب روزهایی که روی نقاشیام درست کار
نکردهام از دستم خارج شده، از این جایی که خوابیدهام روی کاناپه توی هال میتوانم
در ورودی خانه و آشپزخانه را ببینم و فکرهایم که گاهی در همان فضای خالی بین کف و
سقف آشپزخانه بین کابینتها و لامپ آویزان شکل میگیرند و به هوا میروند و دود
میشوند. تا کی میتوانم به این وضعیت کار نکردن روی نقاشی ادامه دهم و دیوانهتر
نشوم؟ تا کی یک روز فکر میکنم دردهایم تمام شده و دوباره فردا با درد بیدار میشوم؟
روانتنی ترجمه کدام کلمه بود؟ آیا واقعا دردی که در بدنم احساس میکنم از این جنس
است؟ بوی تن زن جدید تا کی توی دماغم میماند؟ کاش میشد بوها را زندانی کرد، چقدر
خوب که آدمها نمیتوانند بوی تنشان را دستکاری کنند و با عمل کردن بوها را تغییر
بدهند، همان طور که نمیتوانند در سکس دروغ بگویند، اگر خشن و متنفر باشند نمیتوانند
پنهانش کنند و یا اگر دوستت داشته باشند، از اولش اشتباه کردم با فلانی همان
قدیمها نکردم و این همه سال الکی دوستی کردم تا تهش بفهمم چقدر عوضی و کثافت است،
اگر همان موقع کرده بودیم قطعا میفهمیدم چقدر خودشیفته و خودخواه است و همه چیز
همان جا تمام میشد.
فکرهای درهمم در
آرامش شروع میشوند از کف اما وقتی به بالا میرسند دیگر اوج گرفتهاند و دیگر خبری
از آرامش قبل نیست. از خودم که نمیتوانم قید ازگلها را در پس ذهنم بزنم بیزار
میشوم اما خوب میدانم تمام اینها وسواس است، همان نیرویی که در اوج درد وادارم
میکند تمام سوراخهای این خانه بیسر و ته را بیرون بکشم و جارو بزنم و گردگیری
کنم و نظم دوبارهای بهشان بدهم فقط چون نقاشی تعطیل شده و چاه پر کردن نقطههای
سفیدِ مقوا با نوکِ تیز مدادرنگی پلیکروم همه وسواسم را نمیبلعد. کیسه جاروبرقی
را موقع دور انداختن با دیوانگی تمام بررسی میکنم به دنبال توپ گم شده گربهها،
نسترن تو دیوانهای لطفا خودت را سریعتر بستری کن. فردا صبح که بیدار شوم اتاق کار
رامین را که حالا شده اتاق خواب تنهایی خودم سروسامان میدهم، فلج میشوی
بدبخت. قوطیهای خالی نرمکنندهها و شویندههای ماشینلباسشویی را جمع میکنم و
دستشویی متروک را هم میشورم، خاک بر سرت. سبد پلاستیکهای یک بار مصرف شده
را بیرون میریزم و پلاستیکها را دوباره تا میکنم و سبد را هم میشورم، چقدر تو بیکار
و بیچاره شدهای. روشویی توالت خودم را باز میکنم و گرفتگی احتمالیاش را برطرف
میکنم، حتما باید تمام این کارها را بکنی چون برای تنها دخترت از شهرستان
قرار است خواستگار بیاید بیچاره بیکار مریض. جواب پیغام فلانی را بلخره میدهم و
بهش میگویم یا میایی با پای خودت میدهی یا دیگر به من پیغام نمیدهی، توروخدا این
یک کار را لااقل انجام نده، باشه قبول است اگر میخواهی به فلانی نگویم که بیاید
بدهد پس دهنت را ببند تا تمام خانه را بلیسم و برق بیندازم.
راه خفه کردن
صداهای توی سرم را یاد گرفتهام، همان طور
که به پیروزی رسیدن در مسابقه شطرنج با خودم در اوج صداقت را از شش سالگی و نامه
نوشتن با گریه از طرف معشوق خیالی به خودم از اول راهنمایی، راه رفتن میان خود
آگاهم و غش کردن به سمت ناآگاهی تمام. باید تمام لحظات حواست جمع باشد که تو یک
نفر نیستی چون واقعا نیستی، اگر حماقت کافی برای احساس وحدت در تو وجودت داشت لازم
نبود وقتت را صرف خلق کثافت بکنی، بیل مدام بزنی بدون مزد پای نقاشی مرگبارت و
برای ناهار شیر و ساقهطلایی بخوری چون چند روز زیاد خرج کردی و در وضع فعلی جهنم
جمهوری خونخوار اسلامی دیگر اجازه نداری بیشتر از یک دانه ساقهطلایی آنلاین سفارش
بدهی حتی، مبارک کسپدر همه شما.
یک مایع جرمگیر
اضافه سفارش دادهام و با دیدنش احساس آرامش میکنم اما دیگر رویایی برای تمیز کردن
نمانده چون تمام خانه را قبلا سابیدهام و دیگر هیچ سوراخی کثیف و خاکگرفته نیست،
اتاقکار رامین با تغییرات شدید به اتاقخواب تکنفره خودم تبدیل شده، سبد پلاستیکها
برق میزند، روی ماشینلباسشویی دیگر هیچ آشغالی نمانده، روشویی هم حتی تعمیر شده،
پیغام یارو را نخوانده دیلیت کردم، جدی کس پدر هر آن کس که فکر میکند من نشستهام
منتظر تا دستی به سرم بکشد، سر من برق دارد هزار ولت همراه با خار دیگر دستت به من
بخورد سوراخ سوراخ میشوی.
خودم را
از همه دریغ کردهام چون آن قدر بودم که دیگر اسپم شده بودم، نمیدیدند چقدر چیز
بهشان دادهام چون حوصله نداشتم سرشان منت بگذارم، تشنه دریافت محبت و احترام هم
نبودم، همیشه از محبت سیراب بودم از احترامِ چرندی که بردگان جمهوری خونخوار زیر
بار خفتِ مدام یاد گرفتهاند هم نمیخواستم، چرا باید پیغامهای سرشار از اراجیف
خودپسندانه شما را در توجیه بیتوجهیتان در سختترین لحظات زندگیام بخوانم؟
کسپدر همه، خیالم راحت است آنقدر هرزه و فراموشکارید که ککتان نگزد. حتی از
اینکه نوشتهام را در این محنتسرا به کثافت دیگران آلوده میکنم احساس شرم میکنم
اما این فحشها برای دردهای روانتنی مناسب هستند، الکی.
کولر را خاموش کردم، از زیر پتو بیرون آمدم و چند لحظه به صدای خروپف باجو گوش کردم بعد هرچقدربه آن فضای روبرو بین کابینتها از کف تا سقف نگاه کردم فکری پرواز نکرد، انگار چند روز است که ساعت پنج بعد از ظهر دهم خرداد ماه است. مادرم عکس ازگیلهایی که از درخت تنهایی چیده بود را برایم فرستاد با گریه که هر سال این کار را با بابا میکردهاند و امروز دهم است، میخواهد دهم هر ماه این مراسم شکنجه را به یک بهانه بر سرمان پیاده کند البته بر سر من چون تنها مخاطب این روضهخوانی وحشیانه منم، تنها گریهکن منم، تنها کسی که واقعا خودش را زخمی میکند منم، من که حسرت خوشی و لذت و شادی ندارم خوب بلدم درد بکشم و ابایی از کثافت ندارم و مادرم این را از همه بهتر میداند، بهش گفتم مادرجان خوشحال باش، قدر عشقی که تجربه کردی را بدان و ازش مراقبت کن اما با یک من دیگرم مثل وحشیها ضجه زدم با دردی که در آن فضای خالی به جای فکرها میچرخید و من سینهام را باز کرده بودم گرفته بودم در مقابلش.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر