یک لیوان آب را تصور کنید که یک سومش پر از آب است، یک سوم بعدی خالی است و یک سوم آخر دوباره آب شروع میشود. این که وسط یک لیوان خالی باشد اما خالی نباشد و بدانی یک چیزهایی آن وسطها هست اما ندانی چه چیزی دیوانه کننده است.
یک بخشی وسط زندگیام دارد گم میشود. نمیدانم دقیقن از چه زمانی این وسط نیست و گاهی حتی شک میکنم زمانی که این وسط گم شده اصلن وجود داشته یا نه، فقط میدانم هر روز که میگذرد این فضای خالی بیشتر میشود.
هر روز که میگذرد فاصله این زمان خالی تا امروزم کمتر میشود، دیشب هرچقدر به چند روز گذشتهام فکر کردم چیزی یادم نیامد اما آن قدر روزهایم شبیه به هم هستند که خیلی فرقی نمیکند به یاد آوردن یا فراموش کردنشان چون دوباره فردایی هست که شبیه دیروز و پریروز و یک ماه پیشم باشد لابد. زندگیِ بیماجرا یک چیزی هست که نمیدانم چی! چسنالهطور نخوانید چون مطمئن نیستم بد باشد.
این فراموش کردن یک روزهایی بعضی روزهایی که یادم میآید را پررنگتر میکند. امروز صبح همینطوری بیخود دلتنگ از خواب بیدار شدم، توی اتوبوس حتی رد انگشتانش را روی صورتم حس میکردم. یک لحظه به خودم آمدم دیدم دارم به خط ممتد وسط خیابان نگاه میکنم و از تنهایی به خودم میپیچم و آب دماغم را بالا میکشم. به خودم فحش ندادم که گه میخوری دلت برای همچین آدمی تنگ میشود چون فکر کردم دلم برای چیزی که امروز هست تنگ نیست، دلم برای چیزی که آن روزها با من بود تنگ است. در واقع دلم برای یک آدم تنگ نیست، دلم برای یک تصویرِ خوبِ پررنگ تنگ است.
بعدتر توی نشست خبری همه چیز را فراموش کردم چون یک آدمی با یک نگاه خوبی زل زده بود به من یا من خیال میکردم زل زده به من، حتی زل زد به صورتم و خندید. دلم نمیخواهد فردا شود و یادم برود که یک نفر امروز توی صورتم نگاه کرد و خندید. دلم نمیخواهد فردا دوباره فقط تصویر یک آدمی باشد که دیگر نیست.
خانه که ساکت است و صدای موزیک نیست یک صداهایی وقت پیدا میکنند و انگار هی بلندتر میشوند، صدای تیکتاک ساعت، فنِ لپتاپ، کتریِ روی گاز. یک لحظههایی این صداها آن قدر زیاد میشوند که مثل دیوانهها به لپتاپ حمله میکنم و فورن یک موزیک پلی میکنم تا همه جا ساکت شود.
هرچقدر بیشتر چیزها را فراموش کنم فضا باز میشود تا یک چیزهایی که باید فراموش شوند، پررنگ و بزرگ شوند و برای خودشان قل بخورند این طرف و آن طرف. امروز به دکترم گفتم نمیخواهم آلزایمر بگیرم، موقع خداحافظی محکم بغلم کرد و گفت بنویس، هرشب بنویس. اما این روزها آنقدر همه چیز درهم است که حتی وقت نمیکنم به مامان زنگ بزنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر