تازه از راه رسیدم و صدای موزیک توی مغزم تیر، سوت یا یک چیزی شبیه به آن میکشد. از بیتلز گرفته تا آرون و داریوش و ابی برایم خواندند. بدترین قسمتش اما "چشم من" داریوش بود، چون من را یاد یک آدمی انداخت که خیلی بلد بود با این آهنگ گریه کند. حواسم رفت به این که چقدر این آدم را حفظم و کی میشود تا چیزهایی که از او حفظم را فراموش کنم. حفظ بودن یقینن ارزش نیست و تنها یک وضعیت انسانی است که من در مورد این آدم به آن دچارم. از روزی که تصمیم گرفتم مهمانیبازی و کافهبازی و چتبازی و تلفنبازی را برای مدتی تعطیل کنم _اگر بخواهم راستش را بگویم یک قسمتی از این تعطیلی خواسته من نبود اما اتفاق افتاد_ بعد از این تعطیلی مدام توی یک دایرهای پرتاب میشوم که همه جایش را یاد این آدم پر کرده. سرم را روی بالش میگذارم مدل خوابیدنش میپرد جلوی چشمم و خندهم میگیرد، چنگال را توی بشقاب ماکارونی فرو میکنم صدایش توی گوشم میپیچد و خندهم میگیرد، جلوی آینه میایستم ایستادنش رو به آینه از جلوی چشمانم رد میشود و دوباره به لبخندی بسنده میکنم، همینطور بگیرید و تا ته بروید.
زندگی کردن با آدمها زیر یک سقف حتی برای یک روز درد دارد، یعنی آن لحظه درد ندارد بعدا که آن آدم نیست دردش بالا میزند. بعضی وقتها اگر خودت را ول کنی جیش کردن و کفش پوشیدن و مسواک زدن هم میتواند اشکت را دربیاورد. اما این امید را به شما میدهم که این درد مدام نیست، هی میآید و میرود، بستگی به خودتان دارد تا چقدر شل کنید. بعضی وقتها اصلا درد نیست صرفن به یاد آوردن خوبیست مثل لحظه اولی که آدامس نعنایی توی دهانتان میاندازید تندیاش نوک زبان را میزند اما خنکیاش خوشی دارد. گاهی اوقات هم فراموش میکنید نیست و توی دلتان حتی قربانصدقهی آن لحظهش میروید. برای من بیشتر وقتها حالت اول است و دردش اوقاتی است که خیلی دلم کلن تنگ است. گاهی فکر میکنم اینهمه حافظه و حفظ بودن بد است چون آدم دیر رها میشود و بعضن هیچوقت رها نمیشود فقط درجه اعتبار چیزهایی که آدم حفظ است کم و یا صفر میشوند. از خودم خوشم میآید، آن قدر شل نمیکنم تا دهنم سرویس شود و آنقدر سفت خودم را نگه نمیدارم که اینها را ننویسم. انگار من هم بلدم گاهی متعادل باشم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر