امروز بعد از دو ماه رفتم روزنامه بچهها را ببینم. استقبال گرم و غیرقابل باوری از من به عمل آوردند. حتی بچههای سرویس سیاسی هم از دیدنم نیششان باز شد و ذوق کردند. همه از فضای تحریریه بعد از رفتن من شکایت داشتند، عدهای معتقد بودند بعد از رفتن من شور و نشاط از تحریریه رخت بربست و عدهای آن زمان را دوران اوج تحریریه خواندند و گفتند: بدون تو هیچی صفا نداره حاجی. در همان یک ساعت همه چیز خوب و خوشحال بود و همه اذعان داشتند روح جدیدی به تحریریه دمیده شده. هرکدام دستم را به سمتی میکشیدند و اصرار داشتند کنارشان بشینم. صدای خنده و خوشحالی آنقدر زیاد بود که صاحابش آمد تا دهنمان را به خاطر سر و صدا سرویس کند، اما با دیدن من دست و پایش شل شد و دامن از کف داد. به جون مادرم اگر یک کلمهاش دروغ باشد، حتی بچهای شیرخواره را دیدم که در بغل مادرش از کنارم رد شد و گفت: مامان مامان نسترن، نسترن. همه گفتند: وااااای چقد لاغر شدی و همه محکم مرا در آغوش گرفتند و مردان تحریریه ادای در آغوش گرفتن را درآوردند. نیم ساعت پایین ماندم و با همه لاس زدم بعد رفتم طبقه بالا و وقتی از در وارد شدم همهی صفحهبندها حتی آقای ت جیغ بلندی کشیدند، یکی از بچهها وقتی میخواست به سمتم بیاید و مرا در آغوش بگیرد صندلی را ندید و نزدیک بود پهن زمین شود اما با دستان من نجات یافت. ازم خواستند به یاد آن روزها برایشان آواز بخوانم اما من گفتم الان آماده نیستم و نفسم یاری نمیکند. نون همانطور در شکست عشقی یکسال پیشش باقی مانده بود و سین همانطور بیشوهر، عین هم همانطور نالان و غصهدار اما همه به من گفتند چقدر قیافهات عوض شده و چقدر لاغر و داف شدهای و فلان. بعد رفتم اتاق دیگر و بچههای سرویس عکس از دور آغوششان را گشودند و من خودم را در آغوششان پرتاب کردم، الف مرا به گرمی فشرد و گفت: دیگه پایه سیگار ندارم و به گام. من زدم پشتش و گفتم: بریم یه سیگار بزنیم. رفتیم توی دستشویی و به یاد ایام گذشته سیگار کشیدیم و به همان سنت قدیمی الف فندک را گرفت جلو تا سیگارم را روشن کنم. هنگام خداحافظی غم را در چهره تکتکشان دیدم و با التماس ازم خواستند باز هم به دیدنشان بروم. میم و الف عزیزم تا دم در همراهیام کردند و از دور به تاکسی گرفتنم خیره شدند و به آرامی اشک گوشه چشمشان را پاک کردند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر