۲۳ آذر ۱۳۹۰
حسن را تصور کنید که روزی رفیق گرمابه و گلستانتان بوده. در تمامی گهخوریهای شما دخیل بوده. حسن در لاتاری برنده شده و به امریکا هجرت میکند، شما میمانید و حوضتان. حسن در ابتدا شاد و خوشحال و ردیف، شما در دوری ایشان ملول و غمآلود. در عکسها به حسن خیره میشوید و درمیابید به تخم ایشان نیستید و این امر حقیقت محض است و شما دیگر تخم حسن نیستید. حسن در امریکا با کامرانی آشنا شده و حالا کامران رفیق فابریک وی است و شما در زندگیاش به سان موری ارزش دارید. دیری نمیپاید که شما هم حسن را ذره ذره به دست فراموشی میسپارید اما گاهی در جای جای خاک میهن عزیزمان سایه وی بر زندگیتان سنگینی میکند. اما همین سایه کمکم دور شده و شما دیگر فقط وقتی پریود میشوید این سایه را میبینید. بله دیگر نه شما قاسم سابق هستید نه حسن، حسنِ سابق. اما گاهی حسن یک تلگراف ناقابل میزند و در آن دیالوگی بین شما درمیگیرد، اینجا نقطه حساس ماجراست. شما هرقدر زور بزنید نمیتوانید حسن را موقع فرستادن تلگراف تصور نکنید چرا که وی بارها در همین موقعیت برای شعبانی که روزی قاسمش بود تلگراف زده و شما شاهدش بودی و وی را در این موقعیت خوب میشناسید هر قدر دور شده باشید. شما هم نمیتوانید در جواب تلگراف وی چهره جدیدی از خودتان نشان دهید و هر چه تلاش کنید چرند محض است چرا که دست شما هم برای حسن رو است. حسنِ خوب آن است که بپذیرد ریده و قاسم خوب آن است که بپذیر رودست خورده. حسنی که شما باشید و قاسمی که بنده باشم ریدیم حاجی، بوش همه جارو ورداشه، درمونو بذاریم سنگینتریم...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر