تو کافه داغ بودم، نمیفهمیدم چی شده. حتی خندیدم کلی. الان که رسیدم، تو تاریکی نشستم فکر میکنم شوخیست. باورم نمیشود یک نفر بتواند این قدر راحت همه چیز را فراموش کند. انگار حتی نمیشناسمش. حس میکنم مسخ شده. آدمی که من میشناختم این نبود. به خودم حق نمیدهم ناراحت باشم، به خودم حق نمیدهم عزاداری کنم. ولی انگار آب سردی ریخته باشند روی سرم. خودم را گوشه شومینه جمع کردهام از سرما و میلرزم. دلم میخواهد آب شوم و توی زمین فرو بروم. دلم نمیخواهد لامپ را روشن کنم، دلم میخواهد توی تاریکی فرو برم. از خودم خجالت میکشم. از آدمهایی که مرا میشناسند خجالت میکشم. حس میکنم همهی این سالها اسباببازی خوبی بودم تا یک آدم بزرگ شود. حالا که بزرگ شده زندگی واقعیاش شروع شده و من حتی توی خاطراتش جا ندارم. کاش میتوانستم گوشی تلفن را بردارم بهش زنگ بزنم و بلند پای تلفن بخندد و بگوید همش بازی بود و تمام شد. اَه حالم از خودم به هم میخورد که هنوز به این چیزها فکر میکنم. اصلن الان پایین پایین هستم. فردا صبح که بروم سرکار، نون سر به سرم بگذارد، برویم توی کافه صبحانه بخوریم. بعد از ظهر که بروم روزنامه، الف برایم نسترن ای عشق من بخواند، میم هر پنج دقیقه زنگ بزند و سر صفحه بستن کلکل کنیم و آخرش بگوید یه دونهای دختر. شب که برویم خانه مهدی و کسشر بگوییم و بخندیم همه این حسها گم و گور میشود. من دوباره میشوم همان نسترنی که دوستش دارم. باید به گلدانی که آیدا خرید مدام آب بدهم، به کارم فکر کنم، به داستانم فکر کنم. اَه هرچقدر به اینها فکر میکنم اصلن حالم خوب نمیشود، انگار دارم خودم را گول میزنم. هیچکدام اینها حالم را خوب نمیکند. همین که توی تمام جمعها حرف را به او میکشانم، همینکه دوست دارم مدام خاطره تعریف کنم، همین که زل میزنم به دهان یک آدمی که اسمش را میبرد یعنی دارم خودم را گول میزنم.
چرا دارم اینها را مینویسم؟ از اینکه اینها را بخواند بهم پوزخند بزند حالم به هم میخورد اما کون لق همه پوزخندها میخواهم اینجا هرچه که دوست دارم و دلم میخواهد را بنویسم. اگر این روزها ننویسم خفه میشوم اگر ننویسم چقدر بعضی وقتها درد دارم و چقدر دلم میخواهد یک لحظه فقط یک نفر باشد که زنگ بزند بگوید خوبی؟ خفه میشوم. دارم عادت میکنم به این تنهایی. دارم عادت میکنم کسی حواسش به من نباشد و این همیشه هم بد نیست فقط حالا که پایینم این چیزها را میگویم. کاش زودتر تمام شود، کاش دیگر هیچ چیز از حواشی این آدم برایم مهم نباشد. کاش خاطراتم یکی یکی محو شوند و دیگر هیچ جا یاد این آدم خفهم نکند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر