امروز آنقدر غمگین بودم حتی شوخیهای همکار بامزهام که هر روز سر به سرم میگذارد و قارقار باهم میخندیم هم خوبم نکرد. توی خیابان عینک گذاشتم و داریوش گوش کردم و گریه کردم، هیچ جای غمگینیِ امروزم خودم تنها نبودم. یک درد بدی بود، با دیدن هر آدمی که از کنارم میگذشت بیشتر میشد، درد تکتک آدمهای توی خیابان و اتوبوس انگار روی سرم خراب میشد. آن قدر با سلولهایم حسش میکردم که نمیشد جلوی اشکهایم را بگیرم. دلم میخواست یک دست بزرگ داشتم و دراز میکردم و همهی آدمهای این جا برمیداشتم و یکجایی توی یک جزیرهی دورافتاده رها میکردم. سرم را پایین انداخته بودم و به کف پیاده رو نگاه میکردم، آن قدر خلط و کثافت همه جای پیاده رو بود که داشتم بالا میآوردم، زندگیمان شده همین، خلط و کثافت و تهوع. هرجایش را انگشت میکنی از یک جای دیگرش این کثافتها بیرون میریزند. چرا ما؟ چرا ما باید همچین جایی به دنیا بیاییم تا فرار کردن بشود آرزویمان و بعد از فرار آنقدر چیز پشت سرمان جا گذاشته باشیم که تا آخر عمر پدرمان را دربیاورد. چرا باید وقتی توی شکم مادرم بودم، قحطی و جنگ و بمباران باشد تا تکتک سلولهایم بشود ترس؟ چرا آرزویم باید شلوغی دوباره خیابانها و کتک خوردن و از ترس دویدن باشد تا خیالم راحت شود زندهام؟ چرا همه سوراخهایم پر از بیماری روانی و درد و مرض است؟ چرا دلخوشیام باید آغوش آدمی باشد که حتی من را نمیبیند و توی خوابهایم دیگر خودش نیست و من نمیشناسمش؟ چرا ما باید وسط همهی این دنیا اینقدر بیپناه و تنها رها شده باشیم تا توی هر سوراخی سرک بکشیم برای چهار خط نوشتن و دو دقیقه فراموش کردن اینهمه تنهایی؟ چرا مثل نهنگها خودکشی دستهجمعی نمیکنیم تا خلاص شویم؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر