آدم متوسط یک روز از خواب بیدار شد. مثل هر روز صبحانه متوسطش را خورد، سیگار مخصوص طبقه متوسط جامعه را کشید. در خیابان به آدمهای متوسط دیگری که از کنارش میگذشتند لبخند زد. سوار اتوبوسِ مملو از آدمهای متوسط شد و به سرکارش رسید. الان یک سال است کار هر روزش همین است. اوایل روزی یک بار بعدتر هفتهای یک روز بعد ماهی دوبار و حالا دو ماه یک بار و احتمالن بعدتر سالی یک بار یادش میافتد که "این نبود آرمانهای ما حاجی" و هی سر در جیب مراقبت فرو میبرد.
آدم متوسط سعی میکند متوسط بودنش را به دست فراموشی بسپارد. صبحها یک جا میرود سرکار و عصرها هم جای دیگری. شبها وقتی میرسد خانه از خستگی فورن کپه مرگش را میگذارد تا وقت نداشته باشد به متوسط بودنش فکر کند. وی همچنین مجبور است کارهای عنش را کارهایی خفنطور تلقی کند. عشق تخمیاش را الکی گنده میکند. کتاب خواندن و فیلم دیدن و اینها را خفن میپندارد و مدام میگوید اوووو اینهمه کاااار. ته همهی اینها آدم متوسط مدام با خودش تکرار میکند "یه روز خوب میاد حاجی" و کلن فقط همین یک جمله را بلد است و آنقدر تکرارش کرده نخهایش نمایان شده و از سوراخ وسطش میتوان بیلاخ پشتش را دید. وی اما چشمانش را فشار میدهد تا بیلاخ را نبیند و به جای اینها خودش را با چمدان قرمز روی پله برقیهای فرودگاه امام تصور میکند در حالی که اشک گوشه چشمانش را پاک میکند و از دور برای پدر و مادرش دست تکان میدهد و در صحنه بعد خارجی را میبیند که در آنجا فیلش را بلاخره هوا کرده و آب دهانِ مادر و پدر و دوست و فلانش را که از گوشه لبشان آویزان است، تصور میکند و آبش میآید. آدم متوسط حتی به معشوقِ جوانیاش فکر میکند وقتی روبروی تلوزیون نشسته و ناگهان چشمش میخورد به فیلی که در هواست ، دوربین عقب عقب میرود و آدم متوسط که حالا دیگر متوسط نیست نخ فیل را در دست دارد و اصلن حواسش به دوربین نیست مثلن و لبخندی فاتحانه مخصوص آدمهای فیل هوا کن بر لب دارد. خلاصه آدم متوسط مژبور است میفهمید؟ مژبور.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر