برای کسی که ایمیلش اشکم را بلاخره درآورد.
نه نترس، خوب است که اشکم درآمد. خیلی وقت بود انقدر خوب گریه نکرده بودم. نمیدانم چرا اینجا جوابت را میدهم شاید چون دوست دارم ثبت شود. از ایمیل میترسم. میترسم یک روز پاک شود و من فراموش کنم این لحظههایم را.
نمیدانم از کجا شروع کنم، شاید باید بیشتر فکر کنم. اما حالا که داغم بهتر میتوانم حرف بزنم. دنیای تنهایی جای عجیببی است، لااقل برای من عجیب است. برای من که پنج سال تنهایی واقعی را حس نکردم. همیشه یک نفر بوده که مطمئن باشم دوستم دارد و غمم را تحمل میکند. اما حالا، توی این روزها به هیچ کس اعتماد ندارم، هیچ جایی را ندارم که خودم را پهن کنم و دردم را بریزم وسط. تنهایی یک وقتهایی خوب است اما یک وقتهایی هم میشود چاه عمیقی که در یک چشم به هم زدن آدم را میبلعد. تنهایی درد دارد اما یک جاهایی سرخوشی دارد، آنقدر سرخوش که به خودم شک میکنم که این واقعن منم؟ میدانی دردش کجاست؟ همان جاهایی که به آن آدم فکر میکنی، همان جاهایی که یکهو بوی تنش را قاطی لباسهای قدیمی حس میکنی. همان جاهایی که توی خیابان دستهایت یخ میشود و جیبهایت به دادت نمیرسند. جاهایی که میخندی اما کسی نیست که زل بزند به لبخندت و از چشمانش بفهمی که چقدر لبخندت را دوست دارد. صبحها که میخواهی از خواب بلند شوی اما صدایش و حرفهایش نیست تا دلخوشت کند برای شروع یک روز.
دل کندن سخت است. از آدمی که روزهای زیادی زیر یک سقف کنارش بودی. از آدمی که خیابانهای یک شهر را کنارش راه رفتی، دستت را توی دستش فشار دادی و یکجاهایی یواشکی بغلش کردی. از آدمی که توی اتوبان کنارش نشستی و دستش را روی دنده فشار دادی و دستت را توی موهایش فرو بردی. دل کندن سخت است از آدمی که ساعتها منتظرش ماندی تا از در بیاید تو و خودت را توی بغلش جمع کنی و دستت را یکجوری دور گردنش حلقه کنی و آرزو کنی دنیا همانجا تمام شود. دل کندن خیلی سخت است از آدمی که پنج سال توی هوایش نفس کشیدی.یک جاهایی همین لحظهها پدر آدم را درمیآورند، نگاهش، صدایش، بوی تنش از سر و کول آدم بالا میرود و تو فقط خودت را توی رختخواب شل میکنی و چشمانت را میبندی تا فرو بروی.
تنهایی یک جاهایی سرخوشی هم دارد. روزهایی که تنهایی از پلهها بالا میروی و یاد میگیری کسی دستت را نگیرد و حس کنی بزرگ شدی. جاهایی که تنهایی برای خوب بودن میجنگی و لوسبازی و غرغر را کنار میگذاری. جاهایی که یاد میگیری تنهایی تغییر کنی، پیشرفت کنی و منتظر نباشی کسی نگاهت کند و برایت کف بزند. جاهایی که تنهایی تصمیم میگیری عمل میکنی و از خودت خوشت میآید. جاهایی که و یک چیزهایی را ببینی که در بودن آن آدم هیچ وقت نمیدیدی بس که همه حواست به او بود.
گفتی پاهایت را جای پای من میگذاری، ترسیدم. خودم هم نمیدانم راه را درست میآیم یا نه. خودم هم نمیدانم روزی که جلویش ایستادم و گفتم دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست و بیا یک کاری بکنیم درست بود یا نه. گاهی چشمانم را باز میکنم و تمام مسیر را خوب بررسی میکنم اما بعضی وقتها چشمانم را کاملا میبندم و هرجا حسم بگوید قدم میگذارم. یک جاهایی خیال میکنم دارم سر میخورم اما فورا خودم را جمع میکنم و به مسیر اصلی( خیال میکنم اصلی) برمیگردم. حتی راه را علامتگذاری نمیکنم که اگر اشتباه بود برگردم و یک راه دیگر انتخاب کنم. فعلا فقط دارم جلو میروم. دوست دارم بغلت کنم،از همان بغلهایی که قدیمترها خودم را تویش ول میکردم و حس میکردم امنیت دارد. دوست دارم بغلت کنم و بهت بگویم میگذرد. و بگویم "یه روز خوب میاد" اما خودم هم مطمئن نیستم یک روز خوب بیاید. مطمئن نیستم بتوانم از این روزها سالم بگذرم و نسترنی بشوم که دوستش دارم.دلم را به لحظههای کوچک خوش میکنم. با کار، جلسه داستان، گلدان، پیادهرویهای صبح . دوستانی که گاهی هستند و گاهی نیستند. با امید این که بلاخره برف میبارد. با کفشم که گوشهاش چهارتا گل دارد. با کتابی که وقتی بازش میکنم تویش فرو میروم. با فیلمی که رنگ دارد، زندگی دارد، خوشی و غم دارد. حتی با عکسهایی که توی همهشان کنارش میخندم. با جون گفتنهای موسن، با دوستت دارمهای الاهه، با بغل بهناز، با حرف زدنهای مدامم با یاسمن. شاید خیلی کوچک و احمق باشم چون از رفتن آدمی درد میکشم که حتی من را نمیبیند. اما خودم را دوست دارم. برای همهی این جان کندنهایم برای زندگی خوشحال.
کاش میتوانستم واقعن کمکت کنم. کاش بزرگ بودم. کاش...دوست دارم باز هم برایت بنویسم. خودت میدانی که دوستت دارم با همهی بداخلاقیهایم.
نسترن
من هم خیلی دوست دارم
پاسخ دادنحذفشاید لحظه هایی یا روزایی بودی که خسته شدی،دست کشیدی،فرو رفتی،حتی ناامید شدی
اما تسلیم نشدنت و این همه تلاش برای یه زندگی خوشحال رو تحسین می کنم
همیشه