۱۶ مهر ۱۳۹۷

محبوب کسی‌‌ست که می‌نشیند

بیشتر از یک هفته است تنهایی روز و شبم را می‌گذرانم، دیگر نمیتوانم با این همه بدبختی‌ای که با استرس ازشان عبور کردم برای تنهایی‌ام غصه بخورم، چیزی هم برای غصه خوردن نیست.همه چیز همان جایی است که باید باشد اما لحظه‌های تنهایی مانند آستین لباس بافتنی توی ماشین لباس‌شویی می‌توانند کش بیایند و از ظرفِ زمان و مکان خارج شوند و چنان به جایی بی ربط پرتابم کنند که حتی نفهمم کجا هستم و موقعیتم چیست، آنقدر در خیالاتم فرو میروم که همه چیز فراموشم میشود و احساساتم مانند دختر چهارده ساله‌ای که سال هشتاد و یک در اتاق در بسته‌اش دراز می‌کشید و با چشمانی که از اشک شبیه به تکه‌ای سنگ وسط رودخانه‌ای خروشان می‌شد از خدایان می‌خواست محبوب ناشناسش را از آسمان به آغوشش بیندازند به ناکجا پرتابم می‌کند و هر لحظه از جایی سر درمیاورم.
این هفته باید قسمت‌های کوچکی از خانه‌‌ام را برای معلم نقاشی‌ام می‌کشیدم، با چشمانی که هر لحظه ضعیف‌تر می‌شوند از تماشای بی‌حساب خطوط، لابه‌لای اشک‌هایی که مانند سیل فوران می‌کنند و تمام صورتم را در لحظه‌ای خیس می‌کنند، روبروی تکه‌های کوچک خانه‌ام می‌نشستم و هیچ چیزی جز خودم در ذهنم نمی‌چرخید، چشمانم را تنگ می‌کردم تا فقط خطوط اصلی مدل را ببینم اما تصویر فرورفته خودم روبروی قسمتی بی‌معنی از خانه‌ای که دیگر برای من نبود، هر لحظه کوچک و کوچک‌تر می‌شد و انعکاسش میان موج‌های درهم  اشک پرواز میکرد، بالا میرفتم و  از دور خودم را می‌دیدم که چون یعقوبی خمیده هر لحظه کمتر و کمتر نور را می‌فهمم.
با وحشت از دیوانگی و نفرت از «من» که تمام حواسم را می‌بلعید از جایم مانند تیر رها میشدم و خودم را به چیزی برای برگشتن به واقعیت آویزان میکردم و چند دقیقه بی‌حواس و گیج در فضا تاب میخوردم تا بلخره صدایی از خیابان یا گربه‌ها یا موسیقی عوضی و بی‌جایی پاهایم را به زمین می‌رساند، اما همین که پاهایم به زمین میرسید وحشیانه به صندلی‌‌ای که چند دقیقه قبل رویش نشسته بودم حمله میکردم و تخته شاسی را در دست میگرفتم و بی‌وقفه می‌کشیدم و می‌کشیدم و می‌کشیدم، آنقدر روان و سرراست خطوطم حرکت می‌کردند و راحت و بدون درد به هم وصل می‌شدند و تکه‌های کوچک خانه‌ای که می‌شناختمش را می‌ساختند که انگار تمام رنج‌ها و اشک‌هایم می‌شدند نقاشی و می‌چکیدند.
یکی از همین روزهای پر پیچ و خم تنهایی که شب‌هایش به زور شش ساعت میخوابم و با این همه ورزش و فعالیت توانم ته نمی‌کشد و آنقدر بالا هستم که به زور یادم می‌ماند باید استراحت کنم، به زور خودم را به تخت خواب رساندم و با تکرار بی‌امان شعر «محبوب کسی‌ست که می‌نشیند»، روی تخت دراز کشیدم و خواب عجیبی رویم پهن شد و حتی نفهمیدم چطور، توی خواب بارها و بارها صحنه‌‍‌ای تکراری را دیدم. خودِ خوابیده‌ام را از بالا می‌دیدم و پرواز کنان به تصویرم نزدیک میشدم و همین که تماس اتفاق می‌افتاد بخشی از زاویه دیدم از بالا رختخواب بود و بعد به توده‌ای مچاله و بی‌ربط که انگار من بودم می‌رسیدم و باقی تصویر مثل نگاتیو باز می‌شد و امتدادش تصویری بود که اگر چشمانم را در همان حالت خوابیده باز میکردم روبرویم می‌دیدم _بالشت خالی رامین کنار سرم که به کمد و دیوار وصل میشد_ اما قوسی هم در این تصویر یک‌پارچه بود، فرو رفتگی‌ای که از انداختن سنگ کوچکی وسط پارچه‌ای بزرگ به وجود می‌آید، فرو رفتگی منِ خوابیده‌ی مچاله و بی‌ربط به وجود انسانی‌ام بودم، بیشتر شبیه به توده‌ای تیره و لرزان بودم که چشمانم با وحشت ازش می‌گذشت. انگار چشمانم از قید و بند سرم و پلک رها شده بودند و فقط کره‌ای آویخته از آسمان بودند که در هوا می‌چرخند، بس که همه چیز به هم وصل می‌شد و می‌چرخید و انتهایی وجود نداشت. به هم رسیدن خواب و بیداری یا به هم خوردن نظم واقعیت، نمی‌دانم دقیقا چه اتفاقی می‌افتاد، آنقدر ترسیده بودم که توی خواب مدام خودم را با جمله "نترس خوابی" آرام میکردم اما هم زمان چشم از زاویه‌دید جدیدم برنمی‌داشتم و با ولع چنان به اتاق تکراری‌ام از منظر دیگری نگاه میکردم انگار هدیه خدایان بود. به وضوح میدیدم زمان و مکان همه‌ش آن چیزی نیست که مغزم در بیداری می‌فهمد و این تصویری که میبینم زاویه‌ای «موجود» اما بیرون از دسترس من است و همین عدم دسترسی به چیزی که مغزم در خواب می‌فهمدش اما در بیداری دستش به آن نمیرسد وسوسه‌ام میکرد در خواب بمانم و همین کشمکش تقریبا سه بار به این لحظه رساندم، تا آخرش از صدای عجیبی که توی خواب از خودم درآوردم و گوشِ بیدارم آن را شبیه نویزی دریافت کرد و زنگ زد از خواب پریدم.
ترس واقعی بعد از بیداری بود، مطمئن نبودم زنده‌ام، به سرعت از خانه زدم بیرون و در خیابان آنقدر بدون اراده شخصی، خودم را به «موجودات واقعی» مالیدم و بهشان دست کشیدم تا توهم زمان و مکانِ پنهان از سرم پرید اما هنوز نمیدانم چرا این قدر بی اراده از جهانی که گهگاه در توهم و خواب و خیال گذرم به آن می‌افتد وحشت دارم، انگار فکرهایم بدون کنترل من تصمیم می‌گیرند این فهم از جهانی «ناموجود» من را به ناموجود بودن در اینجا می‌‍‌رساند و کسی با فریاد دستم را میکشد و  تکرار میکند "با تو کار دارم نباید بمری".

۱۲ مهر ۱۳۹۷

فرار کردن، فرو رفتن، محو شدن

تقریبا یک سال و نیم پیش وقتی زندگی در اهواز را رها کردیم میان شهرهایی که برای زندگی کردن می‌توانستیم انتخاب کنیم، تهران را انتخاب کردیم تا من نقاشی یاد بگیرم. سه سال زندگی کردن در اهواز و صبح تا شب فقط نقاشی کشیدن نیازم را به معلم داشتن آنقدر پر و سرریز کرده بود که دیگر جایی برای فرار کردن نداشتم، گاهی ساعت‌ها دنبال چیزی که بلد نبودم لابه‌لای تمامی سوراخ‌های اینترنت و کتاب‌ها می‌گشتم ولی چیز خاصی نصیبم نمی‌شد، اطرافیانم که تقریبا همه‌شان دستی بر آتش نقاشی داشتند چیزهای به درد نخورشان را به سمتم پرتاب می‌‌کردند و من از خست و ناخن‌خشکی‌شان در چیز یاد دادن حالم به هم می‌خورد و کمتر سراغشان می‌‌رفتم، به تهران که رسیدم وقت را تلف نکردم و با معلمی که از چند ماه پیش نشانش کرده بودم تماس گرفتم و او با صدای خشک و سردی بهم گفت سالی یک گروه بیشتر نمی‌پذیرد و من باید تقریبا یک سال منتظر بمانم.
دقیقا یک سال منتظر ماندم، واقعا برایم دردناک بود یک سال وقت تلف کردن اما خوب می‌دانستم به جز «ثمیلا» هیچ معلمی را نمی‌خواهم، طی یک سالی که منتظر شروع شدن کلاس‌هایش بودم دو ماه دو ماه وقتم را در کارگاه‌های نقاشی معلم‌های ریز و درشتی گذراندم و بعد از تماشای هر کدامشان بیشتر و بیشتر فهمیدم از هیچ کدام اینها چیزی یاد نمی‌گیرم، برایم واضح بود به چه چیزی نیاز دارم دیگر آدم سرگردان و بلاتکلیف قبل نبودم، خوب می‌دانستم کجا هستم و برای چه کاری آمده‌ام و هرگز فریب نمی‌خوردم، کسی که جلسه اول مدل نیمه‌برهنه‌ای که بیست نفر دورش نشسته‌اند را نشانم می‌دهد و می‌گوید «ریتمیک برو توش» درکی از آموزش نقاشی ندارد، همین طور آن زن عصبی که کار هر جلسه‌اش تحقیر کردن و داد و بیداد بود یا آن مرد جوان دودی چرب که به درد دختران حشری و لاس زدن میخورد، هیچ کدامشان به وضوح معلم من نبودند اما من باید برای رسیدن به معلم دلخواهم که ندید مطمئن بودم همان موجود گرانبهایی است که من زیباترین زندگی دنیا را به خاطرش رها کرده‌ام و به منفورترین شهری که می‌شناختم پناهنده شده‌ام، یک سال را لابه‌لای این ان و گه‌ها سر کنم.
ثمیلا را را از لابه‌لای حرف‌های یکی از شاگردانش شناختم، با همان چند کلمه‌ای که از او حرف زد درباره متد آموزش سه‌‌ساله‌اش و درگیر شدنش با جزییات رفتاری آدم‌ها، فهمیدم من به او نیاز دارم، بعدها فهمیدم نقاش بزرگی است و قبل از این که یک سال انتظارم تمام شود به نمایشگاهش رفتم و او و کارهایش را برای اولین بار از نزدیک دیدم. همه چیز برایم شگفت‌انگیز بود، کارهایش در قاب‌های کوچک از شهر و درختان و طبیعت بی‌جان مسحورم کرده بودند، خودش هم آنقدر متواضع و بزرگوار بود که باورم نمی‌شد در این دنیای حقیرانه ما زندگی می‌کند، واقعا به نظرم از آسمان رسیده بود وقتی دستانم را توی دستش نگه داشته بود و بی‌توجه به آدم گنده‌هایی که روز افتتاحیه نمایشگاهش دور و برش می‌پلکیدند با تمام حواس با من حرف میزد فهمیدم درست آمده‌ام. من فقط یک بار قبلا پای تلفن با او حرف زده بودم و بعد که مقدمات برگزاری کلاس شده بود گروه تلگرامی، او چند سوال درباره نقاشی پرسیده بود و من داستان‌های نسبتا طولانی رسیدنم به نقاشی را برایش نوشته بودم و او به خاطر همان چند خط، حالا دستان من را توی دستان استخوانی گرمش فشار می‌داد و از دیدنم ابراز خوشحالی می‌کرد و اینها هیچ کدام شبیه تعارف‌های روزمره آدم‌های چرند این دنیا نبود، واقعا برانگیخته‌ام میکرد و نفسم از شادی بند آمده بود.
جلسه اولی که به خانه‌اش رفتیم آخرین دفترم را با خودم برده بودم تا چندتا از کارهایم را نشانش بدهم، نمی‌خواستم خودم را به او ثابت کنم و این اولین باری بود که نمی‌خواستم خودم را به کسی ثابت کنم، حتی نمی‌خواستم ازم تعریف کند فقط می‌خواستم بگویم چقدر به یاد گرفتن نقاشی نیازمندم، اما او از چندتا از کارهایم تعریف کرد و گفت باید نظمت را بیشتر کنی، بعد که من تندتند دفترچه ناچیزم را برایش ورق میزدم دستم را گرفت و متوقفم کرد و با وحشت بهم «گفت چرا پشت این نقاشی، نقاشی دیگری کشیدی؟ تو هر دوی اینها را از دست دادی و باید از یکی‌شان کپی با کیفیتی بگیری» باورم نمی‌شد دارد حرص کارهای بی‌ارزش من را می‌خورد با آن همه بزرگی‌ای که نسبت به من از خودش نشان می‌داد هر لحظه بیشتر دلم می‌خواست لال شوم و همه‌اش بشوم گوش و چشم برای یاد گرفتن از او.
 همین کار را هم کردم، طی این چند ماه من هر روز بیشتر از قبل سعی کردم سکوت کنم و فقط به کلمات و نگاه‌ها و رفتارهایش توجه کنم و خودم را در حضورش از یاد ببرم و فقط نقاشی بکشم و بگذارم او مدام تصحیحم کند، از گرفتن مداد لای انگشتانم شروع کرد تصحیح کردنم تا نگه داشتن تخته شاسی و نشستن و نگاه کردن و نفس کشیدن و نگهداری کاغذها، آنقدر دقیق و با ظرافت چیزهای ریزی بهم یاد می‌دهد که خیال می‌کنم هر چیزی که هستم به قبل از دیدن او و بعدش تقسیم می‌شود.
از همان روز اول وقتی از خانه‌اش برگشتم از میز کارم شروع کردم خلوت کردن و دور ریختن و هر لحظه سعی کردم به نظم بیشتری برسم، در این یک ماهی که استرس سرطان بهم حمله کرده بود از بالا زدنِ وسواسم برای دور ریختن و نظم بیشتر استفاده کردم و تقریبا تمام سوراخ سمبه‌های خانه را از کاغذها و لباس‌های اضافی خالی کردم، تمام کشوها و کمدها را ریختم بیرون و دوباره چیدم و روزی که صاحبخانه عوضی طماع زنگ زد و گفت مستاجر جدید پیدا نمیکنم و شما بیایید با همان کرایه‌ای که می‌خواستید قراردادتان را تمدید کنید، شروع کردم تمام اثاثیه را جابه‌جا کردن و دور ریختن و شستن، آنقدر دور ریختم و سابیدم و دوباره از نو چیدم که همه چیزم خود به خود به نظم غیرقابل باوری رسید.از اول اردیبهشت که مداوم و سر ساعت ورزش میکردم، برنامه روزانه‌ام تقریبا منظم شده بود اما از اول تابستان که کلاس نقاشی‌ام بعد از یک سال انتظار شروع شد برنامه‌ام آنقدر قطعی و بدون تغییر شد که دیگر هیچ چیزی تکانم نمی‌داد، حتی استرس سرطان نتوانست متوقفم کند، هر روز صبح ساعت هفت شاید هم زودتر از خواب بیدار میشوم و بعد از ورزش کردن و دوش گرفتن تمرین کردن را شروع میکنم، تمریناتم را با شماره و تاریخ توی پوشه‌ مشق‌های هفتگی‌ام می‌چینم و بعد از هر دوشنبه که از کلاس نقاشی برمی‌گردم تمریناتم را بایگانی میکنم و کاغذهای نو را با دقت به تخته شاسی‌ام آویزان میکنم، لباس‌هایم که همیشه مچاله در کمدها بودندن حالا آنقدر کم و انگشت‌شمار شده‌اند که همه‌شان جایی برای خودشان دارند. چند روز پیش بعد از تمام شدن کارهای خانه به حساب موبایلم هم رسیدم، بیشتر شبکه‌هایی که وقتم را می‌گرفتند را قبلا دور ریخته بودم و حالا نوبت آدم‌ها رسیده بود، آنقدر کاربرهایی که دنبال می‌کردم را دور ریختم تا از اسکرین تایمم خجالت نکشم، این کارها را سالها پیش از آدم‌های دور و برم شروع کرده بودم و حالا فقط آدم‌هایی را برای حرف زدن و دیدن دور خودم دارم که مطلقا برایم لذت بخشند، دیگر حاضر نیستم وقتی را صرف آنهایی بکنم که بودنشان همیشه با حواشی همراه است، هیچ وقتی ندارم برای پرداختن به آدم‌هایی که دوستم ندارند و دوستشان ندارم، تراپیستم را هم دیگر نمی‌خواهم، دفعه آخر وقتی درباره ترس از سرطان و درگیری حقوقی رامین و وضعیت زندگی‌ام برایش گفتم بهم گفت «امروز خیلی حالم بد بود ولی وقتی میبینم تو با این همه بدبختی هنوز انرژی نقاشی کشیدن داری به زندگی امیدوار میشم»، همین یک جمله کافی بود برای تصمیم قطعی‌ام برای ندیدنش، دیگر حاضر نیستم پولم را صرف حرف زدن با او بکنم اما اگر او بخواهد حاضرم ازش پول بگیرم و باز هم ببینمش.
هربار که بحرانی را از سر میگذرانم و چیزهایی که با بدبختی و درد کشیدن در تنهایی بهشان رسیده‌ام جلوی فروپاشی را می‌گیرند بیشتر از قبل فقط و فقط به خودم وابسته میشوم، احساس قدرت میکنم و دیگر حاضر نیستم هیچ وقت و پولی را صرف چیزی جز سلامتی و کشیدن و خواندن و نوشتن و شنیدن بکنم، چون هیچ چیزی در این کثافت‌خانه دنیا جز همین‌ها نجاتم نداده‌اند پس باقی چیزها زباله‌هایی هستند برای دور ریختن. حتی دیگر حوصله سفر رفتن و کارهای تکراری‌ای که در پاچه بشر فرو رفته برای تحمل بی‌معنایی زندگی را ندارم، دلم می‌خواهد این سه سال که سه ماهش رفته را ساکن و بی‌سر و صدا بگذرانم، در همین حبابی که دور خودم ساخته‌ام نقاشی یاد بگیرم، هفته پیش به ثمیلا گفتم اگر این کلاس به هم بخورد خودم را میکشم او هم دستش را روی دستم گذاشت و گفت نگران نباش تو را توی آن گروه نگه میدارم و همین یک لحظه تمام امیدم برای گذراندن زندگی در این سه سال است، به وضوح میبینم حتی اگر از آسمان سنگ هم ببارد من در این شهر میمانم و از ثمیلا نقاشی یاد میگیرم.

۲۷ شهریور ۱۳۹۷

پس از من گو جهان را آب گیرد

سرم از فکر کردن به سرطان درد می‌کند، اینها را برای این نمی‌نویسم که با کلمات جمله بسازم، واقعا درد می‌کند برای همین روی قهوه‌ سوخته صبح بیشتر از یک لیوان آب ریختم و قهوه‌جوش را روشن کردم تا کمی مایعات سیاه به بدنم برسانم بعد که نشستم پشت لپ‌تاپ فکر کردم از صبح کم آب خوردم، بطری آبی که برای آب دادن به گیاهان پر کرده بودم را سر کشیدم و خیالم راحت شد آبی که میخورم با گیاهان یکی است، بعد برای خودم چای ریختم تا سردردم را حسابی آب ببندم و فکرهای چسبنده‌ام را با حوصله و نخ به نخ از هم جدا کنم.
دیشب قبل از خواب تصویر مادربزرگم در سال‌های آخر عمرش وقتی از سرطان و شیمی‌درمانی جان زیادی برایش نمانده بود و صبح عاشورا با صدای طبل از خواب پرید و آخرین ذره‌های جان سالمش را از میان نزاع بی‌پایان سرطان و داروها در دست گرفت و پابرهنه شروع کرد به دویدن، روشن و واضح و رنگی می‌دیدم. مادربزرگم با قد کوتاه و بدنی که دیگر چیزی بهش نمانده بود پوشیده در لباس قرمزی که درخشندگی خاصی نداشت و به رنگ گلبرگ‌های گل سرخی خشک شده می‌ماند، هنوز بیدار نشده و تلوتلوخوران از خواب و دارو و سرطان از پله‌های خانه‌اش دوید توی حیاط، صدای طبل نزدیک‌تر شد و مادربزرگم سریع‌تر دوید و در یک چشم بهم زدن از عرض حیاط گذشت و بعد راه باریک نه چندان طولانی حیاط تا کوچه را روی موزاییک‌های سرد با پاهای برهنه پشت سر گذاشت، صدای طبل دیگر به دهانم رسیده بود و فریادهای مادرم و خاله گیج و مبهوت هنوز پله‌ها را پشت سر نگذاشته بود که در صدای حجیم طبل بزرگی گم شد، وقتی سرعتم را بیشتر کردم و به کوچه رسیدم مادربزرگم را از پشت سرش می‌دیدم که دیوانه و وحشی روی آسفالت میان جمعیت می‌دود، بدون روسری با سری که دیگر مویی بهش نمانده بود و بی‌رنگ و پلاسیده میان رنگ‌های سیاه محو می‌شد، بلخره به علم بزرگی رسید که میان صف عزاداران به سمت ما می‌آمد، علم با پرهای سبزی بالای سر مادربزرگم خیلی بالاتر آنقدر دور که مادربزرگم می‌توانست چندین بار روی سر خودش بایستد تا دستش به آن سبزی برسد شروع کرد دور خودش چرخیدن و مادربزرگم سرش گیج رفت و افتاد روی زمین، مادرم از آسمان با پتو رسیده بود و مادربزرگم را بلند می‌کرد و پتو را دورش می‌پیچید و با یک دستش سعی می‌کرد علم سنگین و بزرگ را از حرکت نگه دارد، علم را نگه داشت با یک دست و در همان یک لحظه مادربزرگم روی پاهایش بیدار شد و دستش را مثل بچه‌ای که می‌خواهد قدش را بسنجد بلند کرد و نوک انگشتانش جایی از علم را لمس کرد، تصویر توی سرم منفجر شد و تکه‌هایش به تمام خانه پرتاب شدند، گریه بلندی از دهان و چشمم بیرون پرید و شوهرم را از خواب بیدار کرد.
بعد از این که خوابم برد خواب دیدم برای مرگ کسی به خانه پدر و مادرم میروم، اما به جای خانه‌ای که همیشه می‌شناختم به عمارتی چوبی وسط جنگلی تو در تو رسیدم، همین که در صندوق عقب ماشین را باز کردم تا چمدانم را بردارم دوازده راکون خیلی کوچک از صندوق پریدند توی جنگل و بچه‎های کوچکی که آنجا بازی می‌کردند جیغ‌زنان به دنبالشان دویدند بعد از پله‌هایی چوبی بالا رفتم و دخترعمویم را دیدم که توی اتاقکی تاریک با پنجره‌ای باز به سبزی انبوه جنگل دراز کشیده، هفته پیش وقتی برای مرگ مادر پدرم که نود و چند سالش بود و سالها بود بدون بیماری خاصی فقط از شدت پیری توی تخت خوابیده بود به خانه پدر و مادرم رسیدم، خاکسپاری تمام شده بود و همه خسته و تلخ از مرگ جاهای مختلف خانه دراز کشیده بودند، همان طور که دیشب توی خوابم بالای سر دختر عمویم رفتم و در آغوش گرفتمش هفته پیش هم در بیداری بالای سرش رفته بودم و در آغوش گرفته بودمش، توی خواب صدایی از پنجره باز اتاقک چوبی شنیدم که با شادی فریاد میزد آهو، دویدم جلوی پنجره و گله‌ای آهوی غول‌پیکر دیدم که لابه‌لای درختان دراز کشیده‌اند، یکی از آهوها بلند شد و وقتی روی چهار پا ایستاد آنقدر بزرگ بود که صورتش دقیقا مقابل صورتم قرار گرفت و نوک دماغم یک لحظه خیسی نوک دماغش را احساس کرد و از خواب پریدم.
دیروز توی کلاس نقاشی معلمم از پرسپکتیو و کمپوزسیونم تعریف می‌کرد و من آنقدر استرس سرطان توی مغزم شناور بود که حتی فرصت نمی‌کردم این لحظات کمیابِ تعریف‌ها و تشویق‌های معلم عزیزم را با لذت فرو بدهم، بعد از کلاس به سرعت خودم را به خانه رساندم و با مادر رامین رفتم مطب دکتری که قرار بود از رحمم نمونه‌ای بردارد تا منبع سلولهای عجیبی که همان جاها توی آزمایش‌هایم دیده شده‌ بودند را مشخص کند، توی مطب دختران و زنانی از تمام سنین نشسته بودند و درباره بیماری‌هایشان حرف می‌زدند، برای من که تمام ده سال گذشته‌ی بعد از مرگ مادربزرگم بر اثر ابتلا به سرطان را با وسواس به تماشای بدنم و تغییراتش پرداخته بودم و هر سال تست‌ها و آزمایش‌هایم را به موقع و منظم انجام داده بودم شنیدن بی‌توجهی آدم‌ها به بدنشان آنقدر آزار دهنده بود که هیچ کاری جز کشیدن تمام میزها و مبل‌ها و صندلی‎ها نمی‌توانستم بکنم، چند دختر جوان با هم درباره اچ پی وی می‌گفتند و زن مسنی که مدام از طول کشیدن ویزیت مراجعین شکایت می‌کرد از سرطانی می‌گفت که سه سال پیش مهارش کرده بود، زن‌های دیگری هم بودند که از تجربیات عجیب‌شان درباره خونریزی‌های رحم می‌گفتند و من با استرس و فشار بی‌امان دستم به روانویس تمام حواسم به پرسپکتیو مبل‌ها و صندلی‌ها بود، واقعا از سرطان نمی‌ترسیدم اما از توی تخت دراز کشیدنی که نمی‌گذاشت نقاشی بکشم وحشت داشتم و نمی‌خواستم حتی یک لحظه از عمرم را بدون نقاشی کشیدن تصور کنم.
دو هفته قبل که تازه جواب آزمایش اولیه را گرفته بودم و از وجود سلولهای مشکوک با خبر شده بودم  با بیزاری تمام آزمایش‌های سالهای قبلم را وسط خیابان باز می‌کردم و خودم را به گزینه "گلنگولار سل" می‌رساندم تا ببینم قبلا چنین چیزی توی تست‌هایم بوده یا نه، از ترس گریه میکردم و راه میرفتم و با خودم فکر میکردم کاش با رامین ازدواج نکرده بودم تا اگر خبر قطعی ابتلایم به سرطان را می‌دادند دستم فورا خودم را بکشم و از رنج دوباره‌ی ابتلا به بیماری راحت شوم. اما ترس و گریه‌هایم را همان روز تمام کردم و از فردای آن روز آنقدر داستان‌ها با سرعت حمله کردند که شک ابتلا به سرطان میان‌شان گاهی رنگ باخت و گاهی بزرگ و پر سر و صدا حمله کرد و مدام بین این دو وضعیت رفت و آمد. فردای روزی که تازه جواب آزمایش اولیه را گرفته بودم توی پارک نشسته بودم و به آفتاب لابه‎‌لای برگهای پاییزی نگاه می‌کردم که بچه گربه‌ای از پشت پرید روی شانه‌‌ام، برای من که هر روز توی پارک ورزش می‌کنم و به تمام گربه‌‌ها غذا می‌دهم این بچه گربه از آسمان افتاده بود، قبل از آن ندیده بودمش، می‌لنگید و بی‌تعادل و تلوتلو خوران از تمام بدنم بالا می‌رفت، رامین بغلش کرد و دویدیم سمت خانه. تمام آن روز فکر سرطان پشت تکه‌های قیری که به دست و پای بچه گربه دو ماهه چسبیده بود گم شد، بعد هم استخوان‌های بیرون زده‌اش و کثیفی‌هایش و دوا درمان کردنش فکر سرطان را قورت داد، به شب نرسیده بود که خبر مرگ مادربزرگ نود و چند ساله‌ام رسید و اشک‌های پدرم و برادرم پای تلفن فکر سرطان را به هوا فرستاند، به شمال که رسیدم برای مراسم عزاداری، دیدار آدم‌هایی که بیشتر از ده سال بود ندیده بودمشان سرطان را به جایی بیرون از من پرتاب کردند، وقتی برگشتم تهران دنبالِ خانه گشتن و فکر اسباب‌کشی سرطان را به عقب فشار داد تا دیروز.
روی تخت معاینه دراز کشیده بودم و نفس عمیق می‌کشیدم و نور دستگاهی که به دهانه رحمم می‌تابید را تماشا می‌کردم تا دکتر ابزاری بلند و تیز را توی دست گرفت و من با وحشت رویم را برگرداندم به راست،  آینه بزرگی را دیدم که نیم رخم را روی تخت معاینه نشانم می‌داد، پاهایم بالاتر از شکمم روی هوا باز بود و سیخ درازی که تا لحظاتی پیش در دست دکتر بود توی واژنم فرو می‌رفت، نفس صدادار عمیقی کشیدم و یک لحظه از درد اشک از چشمانم جاری شد، فورا رویم را برگرداندم و چشمانم را بستم اما قسمتی از بدنم که خراشیده می‌شد را بی‌واسطه احساس می‌کردم، هیچ نیازی به توضیحات دکتر نبود، آینه هم زیادی بود خودم با چشمان بسته همه چیز را می‌دیدم، قسمتی از رحمم که کنده می‌شد و خونی که جاری می‌شد و گازی که توی واژنم فرو می‌رفت، همه‌شان را با چشم بسته می‌دیدم و بیشتر از همه ترس از سرطان را با دندان‌های ترسناکش که توی هوا می‌چرخید و به پیشانی‌ام نزدیک می‌شد و با صدای خنده‌ی چندش‌آوری وارد مغزم می‌شد و بالاتر از تمام فکرها می‌نشست.
از صبح مدام طراحی کردم و طراحی کردم و طراحی کردم، هر لحظه هوا تیره‌تر می‌شود و ابر سیاهی مثل دود از بالای خانه می‌گذرد، همه منتظر اولین باران پاییزی نشسته‌اند، باجو و پیچیِ تازه وارد لب پنجره ولو شده‌اند و فلر گربه حیاط هم لابه‌لای برگ‌ها خشک چنار دم در خانه بالا و پایین می‌پرد، برگهای قهوه‌ای توی باد می‌چرخند و همه جا فرود می‌آیند، ترس از سرطان یواش یواش پایین می‌آید و کنار دیگر فکرهایم آرام می‌گیرد، فردا همه چیز از نو شروع می‌شود. انتظار دو هفته‌ای برای جواب پاتولوژی، نقاشی، دوست داشتن رامین، دعواهای باجو و پیچی، دنبال خانه گشتن، ورزش و غذا بردن برای گربه‌ها و جکی، خستگی و برانگیختگی و شادی و بیزاری، مثل تمام سالهایی که گذشت بدون لحظه‌ای کم و زیاد شدن.

۰۶ شهریور ۱۳۹۷

این سیاره خیلی وقته جای من نیست

توی باغ بزرگی شبیه به خانه دخترعموی مادرم که در کودکی چندباری لابه‌لایش بازی کرده بودم، منتظر آقای ه بودم که حالا چند سالی می‌شود که مرتب می‌بینمش و به اصطلاح امروزی‌ها تراپیستم است، آقای ه دیر کرده بود و من پریده بودم وسط باغچه خشک و به گیاهان آب می‌دادم، بعد در بزرگ باغ باز شد و آقای ه رسید و من ترسیدم از فضولی‌ای که مشغولش بودم، شلنگ آب با فشار از دستم رها شد و آقای ه خیس شد، خندید و ابراز خوشحالی کرد از این اتفاق و پرید توی باغچه و در یک چشم به هم زدن رامین و دکتر، دوستِ آقای ه هم وارد باغچه شدند و آب بازی رونق گرفت. خیس از در بزرگ باغ دست در دست رامین خارج شدم، راهی که در آن بودیم به وضوح به دریا ختم می‌شد اما دریا را نمی‌دیدم، فقط روشنی‌ای در انتهای مسیر بود که مطمئنم می‌کرد در ارتفاعات عباس‌آبادیم و اگر از این شیب نه چندان تند، لابه‌لای درختان انار سفید پایین برویم به دریا می‌رسیم. رامین پایش را روی گاز فشار می‌داد و لباس‌های خیس تنم توی باد، سرمای کولر آبیِ روشن خانه را چند برابر می‌کرد، از خواب پریدم و کولر را فورا خاموش کردم، خنده‌ی خواب خوشی که دیده بودم هنوز روی لبم بود اما به دریا نرسیده بودم.
به ساعت خوابم نگاه کردم، هشت ساعت را پر کرده بودم و دو ساعتش خواب عمیق بود. خیالم راحت شد سهمیه منطقی‌ام را یک شب دیگر از این دنیای بی همه چیز گرفته‌ام، حتی خواب خوشی هم دیده بودم، با موبایلم ور می‌رفتم و هیچ تصویر و کلمه‌ای حواسم را از خوابم پرت نمی‌کرد تا چشمم خورد به ویدئویی از سکانس آخر چهارصد ضربه، موسیقی خیال‌انگیزش ادامه‌ی خوابم بود، قدم‌های آخر فراری طولانی که به دریا می‌رسید، دلم می‌خواست از خوشی فریاد بزنم و جهان کثافت را هم بغل کنم، باجو فهمید بیدارم و از لانه‌اش وسط هال خودش را به تخت خوابم رساند و میومیو کنان خودش را در آغوشم جا داد، خرخر لذت بخشش بالشتم را می‌لرزاند و صبحم را روشن‌تر از قبل می‌کرد.
از رختخواب جدا شدم و به نور صبح زود روی درختانی که دیگر سبز نیستند و هر لحظه به پاییز نزدیک‌تر می‌شوند خیره شدم و فکر کردم یک پاییز دیگر را در این خیابان زیبا می‌بینم یا نه، سرم درد خفیفی داشت که دیروز را به یادم می‌آورد، سوله دراز و دم‌کرده‌ی پلیس راهور که با نفس حبس شده از لابه‌لای مردان و زنان پریشان و عرق کرده می‌دویدم دنبال پاکت و مهر و کوفت تا استعلام ماشین راننده‌ی دیوانه را بگیرم و فرو کنم در حلق افسری که با پوزخند توی صورتم بهم گفته بود «هیچ وقت به پلیس اعتماد نکن»، تنها راستی که از دهان فاسدش بیرون آمده بود همین بود، باقی کارهایی که وادارم کرده بود به انجامش فقط مسیر انتخابی‌اش بود برای به بازی گرفتن من، کسی که وحشت‌زده و تنها برای شکایت از دیوانه‌ای که تهدیدش کرده بود به تکه تکه کردن روبرویش نشسته بود و باید مزه‌پرانی‌های مغز فاسدش را تحمل می‌کرد.
 فکر کردم دیگر خوب بلدم سردرد خفیف شب گذشته را درمان کنم و این ابدا موضوع من نیست، حالا استعلام مهر و موم شده توی دستم است و امروز که نامه را از فلان شعبه کلانتری بگیرم و تحویل افسر فاسد بدهم همه چیز تمام می‌شود. قهوه غلیظی دم کردم و با شیرینی کره‌ای خوردم، رامین با اکراه و غرغر بیدار شد و گفت باید حتما برود ورزش. گفتم تنها میروم کلانتری اما اصرار کرد همراهی‌ام کند. واقعا به همراهی‌اش نیاز نداشتم، در این دو هفته که پیگیر شکایت بودم آنقدر تنهایی حرص خورده بودم و ترسیده بودم و درد کشیده بودم که واقعا دوست نداشتم مغز تمیز رامین را درگیر کثافت خودم بکنم، اصرار کرد قبلش برویم غذای شوشاها را بدهیم و بعد برویم کلانتری، من هم قول دادم آنقدر امروز پیاده راه برویم که جای خالی ورزش امروز پر شود.
توی تاکسی یک بار دیگر سکانس آخر چهارصد ضربه را پلی کردم و خودم را کنترل کردم تا گریه نکنم، دوست داشتم تنها باشم، بدون رامین، قوی و بی‌کس و وحشی بروم و کار کثافتم را تمام کنم، اما دختر دیگری سوار تاکسی شد و رامین بیشتر از قبل به من چسبید و فهمیدم امروز هم مثل دیروز باید ضمن دیوانه شدن از دست سیستم فاسد، رامین را هم که هر لحظه بیشتر زیر فشار بیپولی و پیدا کردن خانه و بدهی فرو میرود، تحمل کنم. افکارم به شدت وحشیانه و خبیثانه بود اما مشکلی نداشتم، بی‌چارگی‌هایم آنقدر زیاد و تمام نشدنی بودند که رامین را فقط برای بغل کردن و بوسیدن می‌خواستم، هیچ کمک و همراهی از او نمی‌خواستم فقط می‌خواستم روی ملافه‌های تمیز و خنک دراز بکشد تا وقتی از کثافت این جهان کوفتی فرار میکنم و به خانه میرسم خودم را در آغوشش جا بدهم، اما او معشوقه‌ای پنهان پشت ملافه‌ها و تورها نبود، شوهری بود مسئولیت‌پذیر و آسیب‌دیده از کثافت جاری سیاره‌ی موجودات وحشی و خشونت‌طلب.
فاسد دیگری توی کلانتریِ شعبه فلان فرستادمان دنبال افسری موتورسوار که بلخره بعد از یک هفته تاخیر با نامه‌ای در دست رفته بود شرکت اسنپ مشخصات راننده دیوانه را پیدا کند، افسر موتورسوار آنجا نبود، از آنجا رفتیم شعبه دیگر اسنپ، آنجا هم نبود، تمام طول راه رامین غر زد که چرا این کار را قبول کردیم و چرا آدرس را اشتباه آمدیم و باقی غرهای عالم، التماس کردم برگردد خانه تا تنهایی کارهایم را پیگیری کنم، قهر کرد و هنوز رویش را برنگردانده بود که درپوشِ چاله‌ای غیب شد و پایش تا زانو فرو رفت توی چاله، قلبم ایستاد دویدم سمتش اما او با نفرت من را پس زد، کفشش را از توی چاله عمیق لابه‌لای پارچه سیاه و کله عروسکی بی مو بالا کشیدم و با وحشت پایش را لمس کردم اما او  هنوز توی قهر بود، آنقدر این مدت سختی و بدبختی روی سرش خراب شده بود که تمام گذشت و لطافتش را از دست داده بود، بلند شد و راهش را کج کرد تا تنهایم بگذارد، مثل دیوانه‌ها دنبالش می‌دویدم و از ترس آسیب دیدنش می‌لرزیدم، راه نمی‌داد، مثل بچه‌ها با لب‌های ورچیده و روی غضب‌آلود راهش را مدام کج می‌کرد و از کوچه و پس‌کوچه با پای لنگ از من فرار می‌کرد، به رویای چهارصد ضربه آویزان میشدم و پلک میزدم تا شاید انتهای یکی از این کوچه‌ها به دریا برسد اما فقط خانه بود و خیابان و انسان دوپای نفرین شده.
بلند بلند توی خیابان بحث می‌کردیم، ادامه بحث‌ها و دعواهای دیروز و تمام سال‌ها و قرن‌های گذشته، من با خنده‌ای که بوی دیوانگی کامل می‌داد کلماتم را رگباری توی فضا ول میکردم و او لنگ‌لنگان درد می‌کشید و زیر لب با یک کلمه آتشم میزد. خودم را از بالا می‎دیدم، از روی شاخه درختان از نگاه کلاغ‌ها، از پایین، از لابه‌لای درهای خانه‌ها، از نگاه گربه‌های مچاله شده، از پشت عینک زنی که با پوزخند از ماشین پیاده میشد و پرفورمنس دیوانه‌وار ما را تماشا می‌کرد، هیچ توپی نبود تا پرتابش کنم و بعد خم شوم و از زیر توری فرار کنم و بعد هم لابه‌لای پیچکی پنهان شوم و از آنجا به سمت دریا بدوم.
توی راه دو مامور کلانتری شعبه‌ای که سرکارمان گذاشته بودند را دیدم و اصرار کردم زنگ بزند افسر موتورسوار را پیدا کند و بگوید ما همه‌ی شهر را پیاده دنبالش گشتیم، افسرموتورسوار گفت همان اطراف است، وقتی رسید از ژست و تیپش چند لحظه خشکم زد، شبیه کماندوهای توی فیلم‌ها بود با هیکلی ورزیده و عینک آفتابی و لباس‌هایی براق که انگار قرار است همین حالا مثل عنکبوت از ساختمان آویزان شود و از پشت‌بام‌های بلند قاتلی فراری‎‌ را دنبال کند، اما متاسفانه با این تیپ و ژست فقط باید چهارتا نامه را بالا و پایین میکرد. نامه را تحویل داد و گفت افسر اشتباه کرده و برگرد کلانتری و بگو نامه را تصحیح کند. خوب می‌دانستم هزارتوی تمام نشدنی کارهای اداری هنوز به نیمه هم نرسیده.
رامین را به زور و کشان کشان بردم کافه‌ تا مطمئن شوم حالش خوب است، نشستیم و قهوه خوردیم و آرام شدیم و برگشتیم کلانتری، موبایل‌ها را تحویل دادیم، کسی که راهی‌مان کرده بود دنبال افسر موتورسوار نبود و مقام بالاتری که آنجا بود گفت من کارت را راه نمی‌اندازم و مقام بالابالاتر نامه را دید و گفت عه این که تاریخش گذشته و من منفجر شدم. شروع کردم به داد و هوار که چرا انقدر نامه را نگه داشتید و پیگیری نکردید که تاریخش بگذرد و از این جور کارهای به درد نخور که فقط برایم کارکرد خالی کردن خشم لحظه‌ای و عقده‌ای نشدن را دارند و بعدش برایم مسجل میشود که کارم تا ابد تمام نمی‌شود. رامین را با پای لنگ رها کردم لابه‌لای مقاماتی که دورم جمع شده بودند تا سرم شیره بمالند و  فرار کردم توی خیابان بی دریا، گربه مریضی پیدا کردم و کنارش نشستم و لیموناد و آب غذا برایش گذاشتم و سیگار کشیدم و رامین تنها ماند و تهدید شد به بازداشت و برگشت پیشم و مصرتر از من گفت حالا من شکایت دارم، ناامید و گریان خواستم بیخیال شود و نشد. پیاده رفتیم و رفتیم و رفتیم و من مدام قدم‌شمارم را نگاه میکردم و به رامین میگفتم هشت هزار قدم، ده هزار قدم، دوازده هزار قدم تا به شعبه بعدی رسیدیم و من نشستم لب جوب و او رفت و پیگیری کرد و دعوا کرد و بحث کرد و لنگید و برگشت و گفت تمام شد تا فردا.
تمام این دو هفته همین طور گذشت، سیستم قطع است تا فردا، سرگرد نیست امضا کند تا فردا، برو خانه منتظر بمان جواب ابلاغ بیاید تا فرداها، صاحبخانه باید فکر کند ببیند می‌تواند اجاره را به جای شش برابر چهار برابر کند تا فردا، امروز هیچ کارخانه‌ای جنس نمی‌خرد چون می‌گویند مملکت قرار است از هم بپاشد تا فردا، دوستانم امروز کیری هستند تا فردا، دیوانه‌ها دست از سرم برنمی‌دارند تا فردا. هیچ چیزی تمام نمی‌شود، برای من تا نابودی این سیاره‌ چیزی تمام نمی‌شود، همیشه وسط جنگم تا فردا. وسط خوشی هم کودکان گرسنه‌ی چند قاره دورتر و بمب‌هایی که در مدرسه‌ها و سینماها منفجر می‌شوند و مردان سفید و بلوند و نارنجی که آلت‌های ورم کرده‌شان را با اسلحه و زن‌ تزیین می‌کنند دور تند می‌آیند و می‌روند و کثافت دنیا را هم می‌زنند تا فردا، صدای خنده‌ام لابه‌لای صدای مهیب ساخته شدن برج‌های متعفن و پلاستیک‌هایی که سیاره را پر کرده‌اند خفه می‌شود تا فردا.
خوشبختانه کوری‌ای که خوشبختی ساختگی دست بشر برای سر بر آوردن به آن نیاز دارد در من هرگز اتفاق نمی‌افتد، حماقتی که بدبختیِ مدام در آن تخم می‌کند هم به کونم نمی‌چسبد، لابه‌لای لجن انباشته در دنیا موسیقی و داستان را شکار میکنم و وقتی خوشی‌های خریدنی به زور میخواهند توی چشمم فرو بروند چشمان غمگین موجودی سفید به یادم می‌آید که توی آب‌های داغ شده از تولید انرژی اتمی، اطراف غار لاسکو زندگی می‌کند. اما هنوز چیزی هست که زنده نگهم می‌دارد، چیزی که اول به نیروی مطیع کار تبدیلم نمی‌کند و به زور توی سیستم فاسد اقتصادی دنیا فشارم نمی‌دهد، چیزی که به شما نمیگویم چون مثل باقی چیزهای زیبای سیاره به کثافت آلوده‌اش می‌کنید.

۲۵ مرداد ۱۳۹۷

آنکه از آتش خود سوخت نخست، آخر از آتشِ خود سوخت مرا

دقیقا روزی که رامین پایش را از این شهر گذاشت بیرون، اتفاقات بد مثل باران بر سرم باریدند، چند ساعت بعد از رفتنش اسنپ خبر کردم تا برسم چیذر به خانه معلم طراحی، از لحظه‌ای که نشستم توی ماشین راننده شروع کرد غر زدن از ترافیک و مسیر بد و همان ژست همیشه پشیمان و منت‌گذاری را به خودش گرفت که دیگر بهش عادت کرده‌‌ام، سکوت کردم چون از لحن حرف زدن و توضیحات تکراری‌اش حدس زدم با این سطح از اختلالاتی که تویش میبینم حرفی برای گفتن ندارم. خواست راه را نشانش بدهم، سر کوچه‌ای که باید می‌پیچید دختری ماشین بزرگش را پارک کرده بود و راه را بند آورده بود، بعد که صدای بوق تمام ماشین‌ها بلند شد با افاده و ادایی که انگار روی سن راه می‌رود با لیوان آب‌طالبی و نی قرمزی توی دهان از مغازه‌ای بیرون آمد و از پشت عینکش عشوه‌هایی برای تمام تماشاچیان احتمالی آمد و سوار ماشین شد، با حرص زیرلب اما خطاب به دختر گفتم «باورم نمیشه انقدر بیشعوری». راه باز شد و پیچیدیم توی کوچه راننده توی آینه نگاه خریدارانه‌ای بهم انداخت و گفت «شما به این خوشگلی چرا فحش میدی»، جدی و سرد و آرام گفتم «شما حق نداری درباره قیافه من نظر بدی» یکهو انگار به برق وصلش کردند زد روی ترمز برگشت سمتم و فریاد زد کیرم دهنت پیاده شو گفتم غلط کردی پیاده نمیشم زنگ میزنم اسنپ میگم فحاشی کردی، گفت کیرم دهن تو و اسنپ پیاده شو، گفتم حالا زنگ میزنم پلیس، گفت کیرم دهن پلیس پیاده شو، گفتم کیرت دهن خودت و دوستات، گفت پیاده نمیشی؟ گفتم نه، گفت پس حالا میبرم تیکه پاره و خط خطیت میکنم و مثل سگ میندازمت پایین گفتم هیچ غلطی نمیتونی بکنی، پایش را روی گاز فشار داد و ماشین با شتاب و سرعت وحشیانه‌ای شروع به حرکت کرد، فورا در ماشین را باز کردم و با صدای رسا و ترسیده‌ای فریاد زدم کمک و با لگد در ماشین را به ماشین‌های پارک شده توی کوچه کوبیدم، ون سبزی که دوبله ایستاده بود و راه را بند آورده بود را دیدم و در را چنان با فشار باز نگه داشتم که کاملا به ون سبز برخورد کند، یک لحظه ماشین متوقف شد و حواسم بود تخته شاسی و پوشه تمرینات طراحی‌ام را از روی صندلی بردارم و بپرم پایین، راننده دیوانه اما با همان در باز با سرعت وحشیانه‌ای از کوچه خارج شد و پیچید توی اتوبان.
آنقدر برایم مهم بود از کلاس ث جا نمانم دیگر نمی‌توانستم به هیچ چیزی فکر کنم، فقط همین جمله مدام توی سرم تکرار میشد «یک بار رامین نبودم تو رو برسونه خونه ث»، گوینده جمله مشخص نبود ولی جنسش چرا، داشتم بعد از چنین تجربه وحشتناکی خودم را سرزنش میکردم یاد حرف پ افتادم  و خودم را متوقف کردم، بعد به ذهنم رسید با همکلاسی‌ام تماس بگیرم دقیقا وقتی لرزان افتاده بودم لب جوب جلوی برج مسکونی و دختر مهربانی از پشت من را بغل کرده بود و شانه‌هایم را ماساژ می‌داد و نگهبان برج بالای سرم ایستاده بود و میگفت حالا گریه نکن و آروم باش و مردم میانسال چاقی از آن کارمندان عالیرتبه که راننده‌اش منتظرش بود با اضطراب در فاصله کمی از من راه میرفت و مدام سرش را به نشانه تاسف تکان میداد و آه میکشید و سعی میکرد در سکوت با من همدردی کند. دایی‌ام بود انگار که همیشه از دور مراقبم است، نگهبان هم مادربزرگم بود انگار که وقتی گریان و لرزان خودم را دوان دوان از خانه‌مان به خانه‌اش می‌رساندم و خودم را پرتاب میکردم توی بغلش و داستان تلخ ناحقی‌ها و تبعیض‌هایی که تازه با کلماتشان آشنا شده بودم را برایش تعریف میکردم و او صورتم را با گوشه روسری دور گردنش پاک میکرد و میگفت گریه نکن گریه نکن مادر، دختری که از پشت بغلم کرده بود و نوازشم میکرد هم من را یاد سین می‌انداخت که اولین و آخرین بار ده سال پیش پای همین برج‌های دوقلو دیده بودمش. یکی از آن تعطیلاتی که در خانه خواهرم در تهران می‌گذراندم او را دیدم، قبلش پای تلفن فقط اسم برج را گفت و من به زحمت خودم را به آنجا رسانده بودم اما همین که از ماشین پیاده شده بودم با مواجه شدن با اتوبان که برایم خیلی راحت نبود عبور کردن ازش فهمیده بودم اشتباه کرده‌ام لابد که با سین قرار گذاشتم. با یاد میم که زمانی عاشقم بود و دو هفته بعد از آشنایی‌مان بهم پیشنهاد ازدواج داده بود وقتی هفده ساله بودم و خودش هجده ساله از اتوبان عبور کرده بودم و به همین دری رسیده بودم که حالا داشتم جلویش روی زمین گریه میکردم و می‌لرزیدم.
تنها تصویری که از رابطه با میم به یاد دارم همان فریادیست که وقتی داشتم از سر کوچه‌شان نزدیک مدرسه‌ام می‌پیچیدم به چپ تا به کلاس فیزیک بروم و یک ماشینی نزدیک بود زیرم بگیرد از پنجره رو به خیابان اتاقش خطاب به من زد و بعد از آن پرید پایین دنبالم و توی یک کوچه خلوت دستم را گرفت و با وحشت و التماس ازم خواست موقع رد شدن از خیابان به خاطر او هم که شده بیشتر مراقب خودم باشم، من هم تا حالا برای همیشه به حرفش گوش کردم و هربار از خیابان رد میشوم به او فکر میکنم تا قدردان عشقی باشم که همان یک لحظه نثارم کرد. با یاد میم از اتوبان وحشی به سمت سین که آن سمت خیابان برایم دست تکان می‌داد رفتم و باهم توی کافه دراز تاریکی توی محوطه برج نشستیم و او شبیه به خواهر بزرگا چیزهایی درباره سیگار کشیدنم گفت که من اصرار داشتم بکشم و او می‌گفت باید بروی بیرون، از دیدن من سر ذوق نیامده بود، به وضوح دستپاچگی و عجله و شدتم توی ذوقش می‌خورد و من آن قدر به این موضوع آشنا بودم که نمی‌توانستم اضطرابم را کنترل کنم و سیگار نکشم. به خودم آمدم و به زحمت خود گریانم لب جوب را از آغوش یادِ سین رها کردم و به د همکلاسی‌ام زنگ زدم، میان چهار نفر از همکلاسی‌هایم فقط صدای او را می‌خواستم، ساعت پنج بود و کلاس شروع شده بود و من با ترس از این تاخیرم از او خواستم برای ث وضعم را توضیح بدهد، او سعی کرد آرامم کند و من هم گریه کردم، بعد که قطع کردم تا بفهمم حالا باید چه کار کنم دوباره زنگ زد و گفت بگو کجا هستی تا بیایم دنبالت، این دیگر خود معلمم بود. شعور و محبتش از این فاصله ده کیلومتری بعد از اتوبان‌ها و ماشین‌ها و ساختمان‌ها و تونل از طبقه پنجم آپارتمانی پرنور و سبز از گیاهان با صدای د به من می‌رسید، مطمئن‌شان کردم حالم خوب است و خودم را میرسانم. نگهبان پارک و راننده‌های آن اطراف اصرار داشتند به پلیس زنگ بزنند، خودم هم شک داشتم اما نیازم در آن لحظه فقط رساندن خودم به کلاس طراحی بود، ماشین دیگری گرفتم و از آنجا فرار کردم.
همان شب بعد از تمام شدن کلاسم معلم نقاشی‌ام چندبار تاکید کرد «شب تنها نمون»، من هم توی راه به خودم فشار آوردم تا توی شوک اتفاقِ ترسناکی که برایم افتاده فرو نروم و با ترس و وحشت و تنهایی تمام شب را نگذرانم تا تعادل و توانم را از دست ندهم، به بهناز پیغام دادم، تنها کسی که محبتش را می‌خواستم در آن لحظات، اما امیدی هم به در دسترس بودنش نداشتم، اما بود و سریع‌تر از چیزی که انتظار داشتم خودش را بهم رساند. بغلم کرد، آرامم کرد نشست روبرویم و هرازگاهی برایم چند خط کتاب خواند و با شوق زیبای نایابش به دستنوشته‌های خیلی تلخ من توی دفترهایی که در انزوا و تنهایی اهواز سیاه‌شان کرده بودم گوش داد، مرور آن خاطرات من را به چیزی وصل می‌کرد، اهواز و خاطرات شروع زندگی‌ام با رامین در آن خانه در گذشته و حضور بهناز حالا روبرویم روی ملافه‌هایی که از اهواز خریده بودم در مجاورت باجو، نقاط سنگینی بودند که من را به هم متصل و منسجم نگه می‌داشتند و جلوی فروپاشی را می‌گرفتند. هربار که ترس و وحشت اتفاق حمله میکرد کافی بود به یکی‌شان چنگ بزنم. قبلا هم از فروپاشی نجاتم داده بود، وقتی روزهای متوالی بعد از تمام شدن رابطه چرندم توی رختخواب وسط خانه‌اش ولو می‌شدم و با هم حرف میزدیم و شب‌ها کنارم بیدار ماند و با هم اشک ریختیم. من هم با به یاد داشتنش موقع تماشای تمام زیبایی‌ها و تجربه  کردن تمام خوشی‌ها از وجودش قدردانی میکنم.
تمام  روزهای بعد از رفتن رامین را درگیر شکایت کردن از راننده دیوانه توی کلانتری و دادسرا بودم، رامین هم نمی‌توانست کارش را ول کند، اتفاق بدی که بیشتر از سه سال است منتظرش بودیم  بلخره افتاده بود و رامین باید می‌ماند و این جریان را تمام می‌کرد. چند سال پیش وقتی تازه کارش را به عنوان نمایندگی شرکت فلان در اهواز شروع کرد،کارفرمایان پروژه بزرگ دولتی‌ای آمدند و مبلغ زیادی از نمایندگی او خرید کردند و چک‌ دادند و چک هایشان پاس نشد و چک ضمانتی که رامین موقع شروع همکاری‌اش با کارخانه به عنوان وثیقه پیش‌ کارخانه امانت گذاشته بود رفت بانک.
هفته پیش رامین ساعت‌ها وقت گذاشته بود تا خودش را به دختر بیست و چهارساله‌ی احمقی برساند که تازه توی شرکت استخدام شده بود و ایده به اجرا گذاشتن چک رامین از گورش بلند میشد، تا فقط بهش بگوید من دزد نیستم و اگر شرکت دولتی‌ای که جنس‌ها را برده پولشان را نمی‌دهد او حق ندارد رامین را به خیانت در امانت متهم کند و چک ضمانتش را فلان، دختر هم طبعا نفهمیده بود مثل اغلب اطرافیانش که نمی‌فهمند و اصلا برایشان موجودی شبیه به رامین و فهمش موضوعیت ندارد، چون وسط دنیای شهوت انگیز پر از پول و شهرت و موفقیت‌‌های چرندی که این حشرات موذی تویش غلت می‌زنند موجودی مثل رامین اصلا جایی ندارد.
به او اطمینان دادم ماندنش در اهواز و تمام کردن این مسئله با رساندن خودش به من کارکرد یکسانی دارد چون اضطراب این معامله‌ی معیوب سالهاست به جانم افتاده، اولین بارش همان شبی بود که از اهواز سفری به تهران داشتیم و قبل از بازگشت یک سر رفتم پیش پ و رامین دم در توی ماشین منتظرم بود، وقتی پ در را باز کرد بی‌محابا خودم را پرت کردم توی بغلش و اشک ریزان گفتم "اگه این شرکته پول کارخونه رو نده ممکنه رامین بره زندان" او محکم بغلم کرد و سعی کرد آرامم کند، بعد که به خودم مسلط شدم با وحشت شروع کردم به معذرت‌خواهی به خاطر این که نتوانستم خودم را کنترل کنم و سعی کردم برایش توضیح بدهم که نمی‌توانم پیش رامین گریه کنم چون خیلی بهم می‌ریزد و این تنها فرصتم بود برای گریه چون بعدش قرار است دوازده ساعت از تهران تا اهواز توی ماشین کنار هم توی جاده باشیم، پ از حرفم دیوانه شد و با صدایی بلندتر از لحن معمولی کشدارش گفت «تو به خاطر حال بدت از من معذرت میخوای؟»، محبت‌آمیزترین جمله‌ای که تا به حال از او شنیده بودم، دقیق و درست نشست جایی که باید و یک بخشی از مغزم که داشت می‌سوخت را با کاسه آب سردی خاموش کرد، همان جا فهمیدم از این به بعد هربار خودم را به خاطر بلایی که سرم می‌آید سرزنش کنم به یاد پ می‌افتم و با این یادآوری همیشه قدردان کاسه آب سردی که روی آتش مغزم ریخت هستم.
در گذشته مدام از خودم می‌پرسیدم نقطه‌های روشنی که من را به زندگی در این سیاره وصل می‌کنند، مادربزرگم، دایی، رامین، حیاط خانه‌مان در کودکی، جنگل‌های سوادکوه، دریای خزر، پنجره‌ای در دوردست که عشق خیالی‌ام را از روی آن ساخته بودم، داستان، موسیقی،نقاشی و تمام خاطرات و یادهایی که با خودم دارم واقعا چی هستند؟ گنگی طولانی‌ام در پاسخ به این سوال حالا تمام شده و دیگر وقتی خودم را توی آینه می‌بینم احساس وحدت می‌کنم در عین کثرت، شاید این جمله‌ای از امام خمینی باشد اما توصیف کاملی است برای وضعیتم. قبلا که انواع فروپاشی را تجربه می‌کردم و مدام در معرض تهدیدات اساسی برای نابودی بودم هرگز همچین احساسی نداشتم.
دیشب دخترعمویم آمد پیشم تا تنها نباشم و بعد از مدت‌ها فرصت کردیم از تمام سالهایی حرف بزنیم که باهم توی یک حیاط زندگی می‌کردیم، و خیلی از روزها را با هم می‌گذراندیم، برایم از شبی توی بیست سالگی گفت وقتی یک ورق کامل قرص آرام بخش خورده بودم و نصفه های شب که دوستپسرم از خیانت به من برگشته بود و او را از خواب در طبقه پایین بیدار کرده بود و فرستاده بودش تا نجاتم بدهد، از بار دیگری بعد از خیانت همان ازگل وقتی امتحان پایان ترم داشتم و از شدت گریه و لرزش نمی‌توانستم راه بروم و او و برادرم من را رساندند به جلسه امتحان،از پریشانی‌ها و شادی‌های مشترک‌مان، با هم اشک ریختیم و خندیدم و حرص خوردیم و آخر شب قبل از این که لیزربازی‌ام توی تاریکی با باجو تمام شود با بغض بهم گفت «من شانس آوردم تو رو داشتم»، نقطه قرمز لیزر از هول منحرف شد، با هیجان گفتم چرا؟ قبلش ساعت‌ها بحث کرده بودیم و من به صراحت گفته بودم به شانس هیچ اعتقادی ندارم و تمام چیزهایی که او اسم شانس روی آنها می‌گذارد را حاصل اتفاقات طبیعی و انتخاب‌های شخصی می‌دانم، حالا از شانسِ داشتن من می‌گفت چیزی که هرگز منتظرش نبودم، معلم نقاشی‌ام ظاهر شد و با تعجب بهم گفت « داری جلوی بچه‌ها رو میگیری از کارت تعریف نکنن» سکوت کردم و او ادامه داد و بیشتر از قبل در خوشی غرقم کرد، لذتی که کمتر کسی بخشندگی دادنش به بقیه را دارد.
توی تختم بدون رامین دراز کشیدم و به ر که روی کاناپه توی هال خوابیده بود فکر کردم و دیدم هیچ گذشته‌ای در آن خانه‌ی کودکی بدون او متصور نیستم و چقدر خوشبختم که او هم‌بازی من بود. تکه هایی از جزییاتی که می‌شدند من را به وضوح می‌دیدم و دیگر مطمئن بودم وقتی خودم را تماشا میکنم فقط فکرهای دور از هم و پراکنده، تصاویری بی‌ربط، تعلیق بی انتها و تلاش بی وقفه برای فهمیدن مفهومی گنگ نیستم، برعکس حالا خوب می‌دانم چه چیزی هستم و راحت می‌توانم توی یکی از آن ویدئوهایی که از ریزترین موجود کشف شده تا بزرگترین منظومه کش می‌آید، خودم را پیدا کنم و وسط آن مجموعه‌ی دیوانه‌وار احساس جداافتادگی‌ای بیشتر از چیزی که واقعا هست نداشته باشم. برخلاف گذشته که وقتی به خودم نگاه می‌کردم زبانم از تعجب بند می‌آمد، هیچ آشنایی‌ای با تصویرم نداشتم و در عین حال من بودم، متناقض‌ترین چیزی که تجربه می‌کردم. وقتی از بستر بیماری بلند شدم و رسیدم اهواز دیگر فرار از فهم این پراکندگی و فروپاشیدن را گذاشتم کنار، ساعت‌ها به خودم توی آینه زل زدم و با خودم توی تنهایی تمام نشدنی روزهای دراز تابستان حرف زدم، از احساس بیگانگی و چیزی که آن روزها اسمش را گذاشته بودم «عدم وحدت وجودی» توی دفترهای زیادی درباره‌اش نوشتم، با آوازهای خوانندگان قطعات آهنگساز دیوانه فریادش زدم و به داستان‌ها چسبیدم، به آناکارنینا، جنایت و مکافات و هرچیزی از ادبیات کلاسیک آن کشور پهناور، تنها چیزی که متمرکزم می‌کرد و پراکندگی خودم را از یادم میبرد. تماشا کردن به ساختار داستان‌هایی آنقدر طولانی، فهمِ ربط تمام جزییاتشان به هم به مغزم یاد می‌داد چطور می‌شود به وحدت وجودی رسید و از معلق بودن در فضا به سیاره برگشت.
صبح بعد از ورزش خودم را دیدم با صورت سرخ از آشفتگی چند روز گذشته، زشت بودم  اما خودم را می‌شناختم، بندهای نامرئی‌ای که از تمام بدنم بیرون آمده بود و به کتابخانه پشت سرم و باجو و یادداشتی از رامین به یخچال و عکس مادربزرگم و دایی و باقی آنهایی  که دوستشان دارم وصل شده بود، با لبخند موذیانه‌ای گفتم «لحظات شهود»، خشونت را هم به وضوح می‌دیدم صورت راننده دیوانه را، صاحبخانه طماع که چهل درصد به اجاره اضافه کرده و مجبورمان کرده از این خانه عزیز برویم، دختر  نادانی که چک ضمانت را گذاشته اجرا، آشنایانی که سرشان را توی زندگی‌ام می‌کنند تا از بدبختی‌ام احساس خوشبختی کنند و دردهایم را لایک کنند، اعضا و جوارح‌شان را می‌دیدم که با همان بندهای نامرئی ورای مرزهای جغرافیایی به هم وصل شده‌اند و تمام حسرت‌ها و بی‌خوابی‌ها و اضطراب‌ها و ترس‌هایشان را می‌توانستم با یک نفس پایین بدهم ، با صدای بلند همه را به صف کردم و خطاب به همه‌شان گفتم به هم بیاویزید و  هم دیگر را بفشارید و بنوازید و خم کنید و آسیب بزنید و آنقدر احمق بمانید که فکر کنید پوربشری جداافتاده از باقی موجودات هستید. ظاهرا صدایم به گوششان نرسیده اما بعید می‌دانم همه چیز فقط در «ظاهر» اتفاق بیفتد.

۲۲ مرداد ۱۳۹۷

حیف که فقط تو خوبی

از استخر رسیدم و دیدم رامین رفته، برایم چند خط یادداشت نوشته بود و گذاشته بود روی لپ‌تاپم،چند نخ سیگار هم برایم پیچیده بود چون خودم هیچ وقت حوصله پیچیدن سیگار ندارم، گذاشته بود توی جعبه سیگار کنار یادداشت عاشقانه گریه‌دارش، نمی‌توانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم، نمی‌خواستم هم که بگیرم. ملافه‌ها را با دقت تا کرده بود و روی مبل کنار کوسن‌ها چیده بود، سطل‌های زباله را خالی کرده بود و توی همه‌شان کیسه‌هایی تمیز با دقت و وسواس خودش گذاشته بود و دور سطل طوری که باجو نتواند پاره‌شان کند، گره زده بود، لیوان چایش نیمه پر روی میز بود با قاشقی که ساعت‌ها با دیلینگ دیلینگ مورد علاقه‌اش آنقدر هم میزندش که بلخره صدایم از یک جای خانه بلند می‌شود که بهش می‌گویم "بس کن لیوان هم حل شد". برایم پول نقد هم گذاشته بود چون خوب می‌داند حوصله ندارم از بانک پول نقد بردارم و همیشه وقتی پیکی چیزی می‌آید دربه‌در دنبال پول نقد می‌گردم. دیروز هم رفته بود برایم میوه خریده بود، موزها را سبز خریده بود تا زیاد بمانند و سیاه نشوند، باقی میوه‌ها را هم سفارش کرده بود نشسته توی یخچال نگه دارم تا دیرتر خراب شوند، خریدهای دیگری هم برای خانه کرده بود تا مجبور نباشم با این کمر ناقصم چیزی را از پله‌ها بالا بیاورم، بعد هم رفته بود برای باجو خاک خریده بود و دستشویی‌اش را تمیز کرده بود تا لااقل یک هفته راحت باشم. برای شوشاها، بچه‌گربه‌های تحت سرپرستی‌اش که توی پارک انتهای کوچه زندگی می‌کنند هم غذا خریده بود و برای جکی سگ پیری که ته کوچه ول می‌گردد هم شکلات، عاجزانه ازم خواسته بود هر روز صبح غذای شوشاها و مادرشان را ببرم و نگذارم گرسنگی بکشند. تنها چیزی که فراموش کرده بود حوله‌اش بود که خیس ولش کرده بود روی مبل، حوله‌اش را سفت به خودم چسباندم و فکر کردم به روزی که برمی‌گردد و من مثل دیوانه‌های توی غار مانده بعد از چند هفته دوباره بوی آدمیزاد را استشمام میکنم و خودم را آنقدر توی بغلش نگه میدارم تا خیالم راحت شود واقعیت دارد.
آه رامین، زیباترین پسر رم، کاش لااقل دنیا چند نفر دیگر به خوبی تو داشت تا این قدر سیاه و کثیف نمی‌شد. 

۲۱ تیر ۱۳۹۷

"چشمان من در ظلمت چشمان تو را می‌یافت"

دیروز صبح که توی پارک ورزش می‌کردم پسر تپلی هم سن و سال خودم را دیدم با کوله‌پشتی لپ‌تاپ و بساط شخصی‌اش توی یکی از آلاچیق‌ها، پشت به فضای پارک در خودش فرو رفته بود  و چربی‌های باسنش روی نیمکت پهن شده بودند؛ با دقت چیزهایی را به هم می‌چسباند و لوله درازی درست می‌کرد. بعد از چند دقیقه که آبفشان‌های پارک باز شدند و آلاچیق‌ها را خیس کردند، بساطش را به نیمکت وسط پارک منتقل کرد و با لوله‌ای دراز شروع کرد چیز عجیبی را کشیدن. حواسش ابدا به اطرافش نبود، چند نفری که با من توی پارک ورزش می‌کردند به بی‌حواسی‌اش با تعجب نگاه می‌کردند و دود غلیظی از تعجب‌شان به هوا می‌رفت. بعد از کشیدن آنقدر از دنیا جدا شد که تقریبا روی نیمکت ولو شد و تمام چربی‌های تنش هم وا رفتند، لَختی تنش و جدایی‌اش از دنیا همه را از اطرافش فراری می‌داد. تصویر پسری که با تیپی شبیه به همه دوستانم لابه‌لای شاخه‌های درخت بید و میان سر و صدای پرنده‌ها و بالا و پایین پریدن بچه گربه‌ها چیزی مصرف می‌کند که از همه‌شان کنده شود و چیزی نبیند و به جایی نامعلوم برود برایم تلخ و آزاردهنده بود. وقتی داشتم از پارک بیرون می‌رفتم باغبان‌های جوان را دیدم که نهال‌های درخت سنجد را توی چاله‌هایی که برای کاشتن‌شان حفر کرده‌ بودند می‌گذاشتند، نمی‌توانستم به دردی که از تصویر پسر توی ذهنم بود چنگ بزنم و لذت کاشتن درخت سنجد را فدایش کنم، چند دقیقه ایستادم و به پرزهای نرم برگ‌های درخت سنجد دست کشیدم و آخرین نقطه از برف‌های زمستان را روی کوه‌های روبرو تماشا کردم و دستانم را برای رسیدن به دست‌های رامین دراز کردم و چند لحظه خوشی را به سرعت بلعیدم.
درد و خوشی انگار چیزی است برای شمردن، اندازه‌گیری و بعد اعلام نتیجه‌ی خوشبختی یا بدبختی، نه تاثری در کار است و نه کیفی، حتی چند لحظه در سکوت نمی‌توان به خوشی و ناخوشی خیره شد، به جای این کارها باید خیلی زود احساسات‌مان را به ابزاری برای شکنجه و یا قاب عکسی برای یادگاری تبدیل کنیم. آنقدر این کار را خنثی و بی‌احساس انجام می‌دهیم که انگار کارگران کارخانه بزرگی هستیم با دستکش لاتکس و ماسکی روی صورت که کارمان کندن پوست پیاز است. واقعا نمی‌توانستم به کسی بگویم چه چیزی دیدم چون وسط جماعتی که می‌شناسم‌شان این تصویر هیچ معنایی ندارد، همان قدر بی‌معناست که تصویر کاشتن درخت سنجد.
یاد صحنه‌ای از رمان ابله می‌افتادم، جایی که ایپولیت با سرفه و تب و هذیان خواندن نامه خودکشی‌اش را تمام می‌کند و اسلحه را برمی‌دارد تا خودش را بکشد اما آنقدر بیماری همه وجودش را گرفته که به کل فراموش کرده اسلحه را پر کند و همین می‌شود اسباب خنده و تمسخرش، آدم‌هایی که تا چند دقیقه قبل از شنیدن خبر خودکشی‌اش به ظاهر متاثر شده بودند شروع می‌کنند به او خندیدن و سرزنش کردنش برای نمردن، راوی هم اضافه می‌کند که همه فقط مرگ ایپولیت را می‌خواستند نه زنده ماندنش را، همین تصویر ترسناک از انسان‌ها، چیزی که انگار طی قرن‌ها ثابت مانده و حالا به ما رسیده آنقدر برایم مسجل و قطعی است که دیگر حرف زدن از درد و رنج را در نظرم عبث و بیهوده می‌کند، گفتن از خوشی هم آنقدر تکراری و خسته کننده‌ است که دیگر شاخک‌های هیچ جنبنده‌ای را تکان نمی‌دهد.
صبح‌ها  توی پارک کنار آدم‌هایی که گاهی با شور و هیجان و گاهی بی‌حوصله‌اند ورزش می‌کنم، شور و خمودگی آدم‌ها توام با لذت بچه‌ها موقع تاب خوردن و خستگی کلاغ‌ها از دنبال غذا گشتن، پشت به شهری که لایه‌ی زردرنگ دود مثل چتری همیشه بالا سرش است، بدنم را برای تمرین نقاشی آماده می‌کند. تمرین روزانه‌ نقاشی‌ام را با الگویی که معلمم اصرار دارد ترتیبش را رعایت کنم شروع می‌کنم و خطوط افقی و عمودی و اریب را با دقتی کنار هم می‌کشم که هیچ کدامشان بیشتر از دیگری به چشم تیز معلمم نیاید. "هیچ خطی از دیگری با ارزش‌تر نیست" صدای معلمم توی سرم مدام این جمله را تکرار می‌کند و مدام حواسم را جمع می‌کنم تا هیچ خطی پررنگ‌تر از دیگری نباشد، بعد از چند دقیقه آن‌قدر خطوطم توی کاغذ از روی هم رد می‌شوند به هم می‌سابند و در هم فرو می‌روند که دیگر هیچ کدام‌شان وضوح خاصی ندارند، بافتی درهم می‌شوند که هیچ خط مستقلی میانشان پیدا نیست، دقیقا همان چیزی که معلمم می‌خواهد. بیرون از این کاغذ اما ترازوهایی غول‌پیکر هر لحظه دارند چیزی را سبک‌ سنگین می‌کنند، اگر چند دقیقه تمرینم را متوقف کنم و لپتاپم را باز کنم دنیایی را می‌بینم که همه توی آن عاشق نابودی و تخریب هستند و هیچ چیزی لذت‌بخش‌تر از رنجی که به نابودی می‌انجامد نیست، فقط مرگ و زجر کشیدن می‌تواند سرگرمشان کند و این حقیقت من را بیشتر از قبل توی نقاشی فشار می‌دهد. موقع نقاشی کافیست موقعیتت چند درجه نسبت به سوژه‌ای که در حال کشیدنش هستی تغییر کند تا تمام خطوط به هم بریزند و دیگری چیزی که کشیدی با چیزی که می‌بینی همخوانی نداشته باشد، فهم نقاشی بیشتر از قبل ارتباطم را با بیرون قطع می‌کند، چون چیزی برای رنج کشیدن مدام پیدا نمیکنم همان طور که چیزی برای خوشی پایدار نمی‌یابم. اما باید حواسم را جمع کنم و تمرکز داشته باشم تا صدای بلند زاری‌ها و ناله‌های بیرون گوشم را کر نکند و خوشی‌های براقی که قابلیت‌شان فرو رفتن توی چشم بقیه است چشمم را کور نکند، بعد هم باید مراقب باشم زنجیر گله‌هایی که هر دقیقه ساخته می‌شوند تا به بودن بی‌معنیِ انسان در این دنیا معنایی جعلی بدهند اتفاقی دور گردنم نیفتد، چون ظاهرش این است که ما باهمیم از یک جنس برای یک هدف، اما بعد از چند وقت تمام حواس‌ها می‌رود پی پیدا کردن سوراخی هرچند ریز برای القای تفاوت‌ها، ابراز برتری‌ها و بعد هم بارش شهابی وزنه‌های ارزش‌گذاری آغاز می‌شوند. مرزبندی‌ها خطوط تیزی می‌شوند که در هوا شناورند و گردنت را می‌زنند،در نهایت هم با همان زنجیرِ با هم بودن سیاه و کبودت می‌کنند تا سرت را یک لحظه بی‌اجازه توی سوراخی مخالف جریان گله نکنی، آنقدر که زنده ماندن را برایت به آرزو تبدیل می‌کنند. همه اینها را آنقدر خوب می‌شناسم که بیرون از خودم دنبال هیچ چیزی نمی‌گردم، روزم را با تمرین مداوم نقاشی پر میکنم و گاهی به سیاره رنج‌کش‌های بیست و چهار ساعته و خوشبخت‌های برق‌برقی نگاهی می‌اندازم و دست نوازشی به سرشان میکشم تا به عنوان دشمن شناسایی‌ام نکنند.
همین که پایم را از خانه‌مان بیرون می‌گذارم از تمامی خیابان‌های اطراف چشمم دنبال خیابان‌‌مان می‌دود، وقتی توی ماشین از اینجا دور می‌شویم و از خیابانی موازی سرازیر می‌شویم، موقعیت تمام ساختمان‌هایی را که می‌بینم با ساختمان‌های پشتی‌شان توی خیابان خودمان، مطابقت می‍‌دهم و روی بلندترین نقطه‌ی پل انتهای خیابان موازی، سرم را می‌چرخانم و نقطه‌هایی از نرده‌های انتهای پارکِ بالای خیابان‌ را برای آخرین بار تماشا می‌کنم. دور و گم شده لابه‌لای گیاهان و خطوط  بی‌پایان بزرگراه‌ها که مثل حشرات بزرگی دور تپه‌ کوچکی که خانه‌مان آنجاست، می‌پیچند و بالا می‌روند، حشرات بزرگی که پیدا کردن‌شان در افق دیدم من را به جایی وصل می‌کند، جایی برای زندگی کردن، انگار چشم‌‌هایم با نخی نامریی به این تپه کوچک وصل شده، به تنها جایی که می‌توانم بدون روده‌درازی درباره مفهوم زندگی با تمام حواسم فقط زندگی کنم.

۰۹ خرداد ۱۳۹۷

ترس روح را می‌خورد

چند روز خیلی بی‌دلیل بالا و پایین شدم، برای من که تمام عوامل بیرونی و درونی این بالا و پایین شدن‌هایم را مداوم و با دقت اندازه‌گیری می‌کنم این "بی‌دلیل" خیلی آزاردهنده و غیرقابل تحمل است. ضمن این که برنامه روزانه مشخصی دارم در مسیر برنامه اصلی‌ام، و این بالا و پایین رفتن‌ها گاهی منجر میشود به ورزش نکردن صبحگاهی و در نتیجه درس نخواندن و بهم ریختن برنامه روزانه‌ام، که خود این بهم ریختگی کارهای روزانه باعث بهم خوردن برنامه اصلی می‌شود و بهم خوردن آن، عامل اصلی ناامیدی و در نتیجه حمله‌های شدیدتر بی‌حوصلگی و افسردگی‌‌ام است. 
اما وضعم بدتر شد وقتی دایی‌ام پای تلفن پیله کرد چرا لیتیوم نمی‌خوری، حالا من بیشتر از یک سال است که لیتیوم نمی‌خورم، این تصمیم را خودم شخصا گرفتم و به تراپیستم سپردم اگر به نظرت رسید اوضاعم به هم ریخته و پریشان است بگو تا پیش روانپزشک بروم و دوباره لیتیوم را شروع کنم اما او بهم گفت اوضاعت نسبت به دو سال پیش که دارو مصرف می‌کردی خیلی بهتر شده و شاید بتوانی با همین روش‌های شخصی خودت بدون دارو زندگی کنی. به نظر خودم هم همین‌طور است چون واقعا چیز خاصی در وضعیتم وجود ندارد که نتوانم با راه‌کارهای شخصی و هزینه‌ کم از پسش بر بیایم.
شنبه با هیجانات چسبیده به سقف از خواب بیدار شدم اما نمی‌توانستم ورزش کنم چون روز قبلش وقتی رفته بودیم پارکِ ته کوچه همه جا خیس بود و رنگین‌کمان‌های کوتاه‌قد و موقتی دور و بر تمام آبفشان‌های چرخان پارک می‌چرخیدند، عصبانی شدم و گفتم من توی این خیسی راه نمیروم، رفتیم پارک ملت و آنجا جو ورزش قهرمانی حسابی داغ بود، من هم که روزانه بین سه تا هفت کیلومتر راه میروم هیجان‌زده شدم و گفتم امروز کمتر از ده کیلومتر نمی‌روم و حتی پا را فراتر گذاشتم و گفتم اصلا می‌خواهم بدوم. بعد از ورزش سنگین آن روز دو عضله دو ور کونم گرفت و فردایش، یعنی همان روز که خیلی بالا بودم تقریبا نتوانستم از تخت تکان بخورم و تمام هیجاناتم فقط می‌توانستند در قالب فکر به مغزم حمله کنند. وای بر این حال، یاد روزهای مریضی و عمل کمرم می‌افتادم، روزهایی که به خاطر مسکن عجیبی به اسم گاباپنتین که هم زمان که درد را تسکین می‌دهد باعث شیدایی در صورت اختلال دوقطبی هم می‌شود، از شدت هیجان رو به پارگی بودم اما نباید تکان میخوردم، توی بستر بیماری قل قل میخوردم و سرعت فکر کردنم آنقدر زیاد میشد که نمی‌توانستم نفس بکشم. تنها راهی که آن روزها پیدا کرده بودم خواندن رمان‌های قطورِ آدم‌های دیوانه و پرحرف بود که به جزییات با وسواس و وقت‌کشی می‌پرداختند، جوری که فرصت نمی‌کردم هیچ فکر دیگری بکنم. آن شنبه هم فورا به این تنها نجات دهنده از دست فکرهای هرز پناه بردم، کتابم را برداشتم که زمستان شروعش کرده بودم و هنوز سیصد صفحه‌اش باقی مانده بود، چنان افتادم رویش که همان روز تمام شد. صفحات آخر را روی بالکن میان سر و صدای پرنده‌ها خواندم، آن روز هوا راکد و بی‌حرکت بود و صداها چندبرابر بلندتر از قبل به گوشم می‌رسید، از دورترین صداهای کوچه‌های پشتی تا خرخر کلاغی که لابه‌لای چنار جلوی خانه لانه کرده، همه و همه هم زمان با جملات آخر کتابم پر از درد و اندوه، جاهای خالی مغزم را پر کردند و وقتی که کتاب را بستم و رفتم توی تخت چنان به خودم می‌پیچیدم انگار می‌خواستم چیز هضم نشده‌ای را با یک جور مراسم خاصی دفع کنم. آن قدر همان جا ماندم که هوا تاریک و تاریک‌تر شد و من توی دردی نامریی و نامفهوم فرو رفتم، فقط نور کمی به پاهایم می‌تابید که در واقع نور مستقیمی نبود بلکه انعکاسی بود از نوری که آینه‎‎‌های نمای بیرونی ساختمانی در دوردست به پنجره اتاق خواب می‌تاباندند.
یکشنبه همه چیز بدتر شد، کتاب تمام شده‌ام ته نشین شده بود و خشمی گزنده تمام نیروی روز قبلم را بلعیده بود، با ته‌مانده‌ای از انرژی دقیقا برخلاف روز قبل بیدار شدم. تمام زیبایی‌های شخصیت‌های داستان نابود شده و از دست رفته، توی سرم می‌چرخیدند. مدام فکر می‌کردم آن همه زیبای صورت و فکر و رفتار به هیچ کاری جز مردن و نابودی نیامده بود و این همه‌ی حقیقت است. هرلحظه ناامیدتر و تلخ‌تر می‌شدم و چیزی که بیشتر از همه آزارم می‌داد ترسم از ناامیدی بود که خوب می‌دانستم چه بلایی سرم می‌آورد. به خودم تشر زدم که امروز یکشنبه است و روز دوم بهم خوردن برنامه است پس باید تمام جلوگیری‌هایی که برای این جور وقت‌ها آماده کرده‌ام را به کار ببندم و خودم را نجات بدهم. به زور و کشان کشان خودم را به پارک رساندم چون این هم یکی از برنامه‌های نجات بود. چند دقیقه گیج و بی‌قرار لابه‌لای درخت‌ها راه رفتم اما توان زیادی برای حرکت کردن نداشتم، مردی بچه‌هایش را روی تاب تکان تکان می‌داد و من از تماشای تکان خورد تاب فکر کردم باید بدوم تا زهر این اندوه از تنم خارج شود. مدت‌هاست تمام زندگی‌ام شده کون دادن به اختلالم، جان کندن برای حفظ تعادل بین حال خوب و بدم بدون دارو، تقریبا تمام کارهای روزمره‌ام جدالی است با این اختلال، ورزش کردن و کار کردن و درس خواندن و رعایت رژیم غذایی و نقاشی کشیدن و هر کوفتی که ازم سر میزند، همه‌شان کونی است که به این مرض میدهم تا دارو نخورم، خوب هم راه افتاده‌ام و حالا برای خودم یک پا کارشناسم، هیچ چیزی در این اختلال کیری نیست که ندانم و برایش دوا درمانی شخصی جور نکرده باشم. همین طور که داشتم در قسمت خلوتی از پارک می‌دویدم پایم رفت توی یک چاله و پیچ خورد، از عصبانیت و خشم سرخ شده بودم و داشتم خودم را به خاطر این دویدن احمقانه سرزنش می‌کردم که چشمم افتاد به چند نفر که خیره تماشایم می‌کردند، همین شد چوب دیگری تا با آن به سرم بکوبم با چسباندن انگ «دنبال نمایش بودن» به عصبانیتم اضافه می‌کردم، و این فکر حتی یک فعل درست هم نداشت، صفت نمایشی آن‌قدر توی سرم با سرعت تکرار می‌شد که اگر می‌شد صدای مغزم را ضبط کنم ممکن بود این کلمه از ته بچسبد به تکرار خودش و برعکس و بی‌معنی به نظر برسد. وقتی سرم را آوردم بالا و چند نفر را دیدم که خیره شده‌اند بهم چنان وحشتی سر تا پایم را فرا گرفت انگار در حال تجاوز مچم را گرفته‌اند، از پارک فرار کردم بیرون و صدای موسیقی توی گوشم را آنقدر زیاد کردم تا شاید بتوانم جلوی حملات فکری‌ام را بگیرم. خوب می‌دانم این حملات خودم به خودم از اصلی‌ترین راه‌های به هم زدن تعادلم است. وقتی رسیدم خانه به خودم گفتم برای عزاداری برای کتاب تمام شده و باقی کثافت‌کاری‌های فکری‌ات همین یک روز را وقت داری، فردا که شد باید همه این‌ها تمام شده باشند و دوباره زندگی عادی‌ات را از سر بگیری و هم زمان صدای پلیدی توی سرم می‌گفت: «حالا مگه زندگی عادیت چه گهیه».
تمام آن یکشنبه غمگین را به رخوت و غصه و حملات شخصی در تخت گذراندم و دوشنبه وقتی از رختخواب بلند شدم و خودم را توی آینه دیدم از ترس وحشت کردم. صورتم ورم کرده بود، ورم نبود، پف عجیبی بود که تمام اجزای صورتم را بلعیده بود و چشم‌هایم را مثل نقطه بی‌نور و کم حجمی وسط بادکنکی بی‌رنگ جا گذاشته بود، خودم را دلداری دادم لااقل مرض رُزاسه توی این لحظات لجن‌مال دست از سرم برداشته اما کمتر از دو سه ساعت رزاسه با تمام توان حمله کرد و تمام صورت بی‌رنگم سرخ شد، با عذاب به خودم توی آینه نگاه کردم و به نظرم رسید با تمام آن پف‌ها و سرخی‌ها زیباتر شده‌ام، با پوزخند روانی ترسناکی با صدای بلند خطاب به خودم گفتم پس رزاسه مرض خوشگلی است. این فهمِ زیبایی صورتم در آن روزها که زیبایی برایم به نابودی گره خورده بود و «نمایشی» فحشی بود که برای خودم انتخاب کرده بودم، زهری بود که در دهان خودم می‌چکاندم، انگار موجودی مخوف به جایم حرف میزد، صدایم حتی فرق کرده بود، از ترس لرزیدم و از آینه هم فرار کردم. هیجاناتم زیاد بود و به اصطلاح خودم دوباره چسبیده بودم به سقف، به وضوح می‌دیدم در بد وضعیتی افتاده‌ام، وضعیت ترسناکی که بالا و پایین شدن قطب‌ها سرعت می‌گیرند و یک روز پایین پایینی و فردا بالای بالا. این وضعیت را قبلا با سرعت‌های متفاوت تجربه کرده بودم، روزهایی که طی یک روز این تغییرات از سرم می‌گذشتند، صبح پرانرژی و سرحال بودم و به ظهر که می‌رسیدم خالی می‌شدم و تمام دنیا روی سرم خراب می‌شد. از این که پیش‌بینی دایی درست از آب دربیاید و از پس بی‌لیتیومی برنیایم بعد از یک سال دوباره ترسیده بودم،تمام هیجاناتم شدند استرس، داشتم در و دیوار خانه را گاز میگرفتم که خودم را به زور از خانه بیرون کردم. توی حیاط بچه یکی از زن‌هایی که در کارگاه هنری زیرزمین چیزمیز درست می‌کنند و توی اینستاگرام می‌فروشند را دیدم، این بچه هر روز توی این یک وجب حیاط ساعت‌ها تنهایی بازی می‌کند و هربار دیدنش دلم را خون می‌کند. داشت سعی می‌کرد دوچرخه صورتی کوچکی را راه ببرد اما می‌گفت دوچرخه‌سواری را فراموش کرده‌ام، مادرش مسخره‌اش می‌کرد و اصرار داشت دوچرخه‌سواری چیزی نیست که فراموش شود. یک‌هو بی‌مقدمه بهش گفتم بیا با هم بریم پارک، مادرش چشمانش زد بیرون و بچه فورا قبول کرد، دست بچه را گرفتم و زدیم بیرون، خیلی وقت است دوستیم اما تا حالا با هم تنها نبودیم، دستانش نرم و خیس بود، نمی‌فهمیدم خیسی کف دستان خودم است یا او، اما نمی‌توانستم دستش را رها کنم، یعنی از این که این من باشم که اول دستانش را رها میکنم می‌ترسیدم. از عرض کوچه رد شدیم و زیر سایه درختانی که یک قسمت از پیاده‌رو را تاریک کرده بودند دست هم را ول کردیم. تقریبا تمام طول راه برایم داستان تعریف کرد، توی پارک یک لحظه داستان‌هایش را متوقف کرد و گفت عجب پارک قشنگی و فورا ادامه داستانش را از سر گرفت. واقعا راضی بودم، از حرف زدن کسی به جز مغز خودم، آن هم یک بچه که هرچه باشد مغزش از من سرراست‌تر و تمیزتر کار میکند. داستان پیچ‌خوردگی روز قبل وقتی بچه  توی پارک هرکاری دلش می‌خواست می‌کرد، باعث حسرت و اضطرابم شد. وقتی رسیدم خانه شروع کردم حسرت تمام چیزهایی را خوردن که در واقع ثروتم بود و با بزرگ شدن از دست‌شان داده بودم. اینکه دویدن و پیچ خوردم پایم را مدام ربطش می‌دادم به نیازم به نمایش و میزدم توی سر خودم در حالی که نمایش یک بخشی از زندگی روزمره‌ کودکی‌ام بود، داغم را تازه میکرد. یادم می‌آمد سر صف توی مدرسه آواز می‌خواندم، توی کلاس وقتی معلم نبود می‌شدم مجری و با همکاری بچه‌ها برنامه‌های خنده‌دار اجرا میکردیم، توی جمع‌های خانوادگی بلندبلند خطابه‌هایی ایراد میکردم و جلوی تمام دوربین‌ها ژست می‌گرفتم و با صدای بلند چیز می‌خواندم، حتی یادم آمد سوم دبیرستان تازه مدرسه‌ام را عوض کرده بودم و هیچ کسی را آنجا نمی‌شناختم، مدیر مدرسه روز اول سر صف گفت نامه به رییس جمهور را یکی بیاید بخواند و من از بس عاشق چیز خواندن بودم بدون یک لحظه فکر قبول کردم و پریدم پشت دوست خوبم میکروفن و آنقدر نامه را با احساس خواندم که چند نفر گریه‌شان گرفت اما حالا آنقدر خاک بر سر شده‌ام که حتی نمی‌توانم در حضور آدم‌ها راحت بدوم. تمام شب را با سرزنش گذراندم و همان شب اقتباسی نه خیلی جدی از جنایت و مکافات دیدم و به خودم خندیدم که بی هیچ ارتکاب جرمی همیشه در وضعیت مکافاتم فقط.
روز بعد دوباره پایین بودم،دیدم دیگر مقاومت فایده‌ای ندارد و واقعا نمی‌توانم جلوی این حملات شیدایی و افسردگی روزانه را بگیرم و هم زمان نمی‌توانم اندوهی را که هر لحظه مثل لایه نازکی از گرد و خاک همه‌ی افق دیدم را می‌گیرد متوقف کنم. نه توان ورزش کردن مانده بود و نه حوصله درس خواندن، فقط نقاشی بود که می‌توانستم به آن بپردازم اما آنقدر پریشان و لرزان بودم که خطوطم غلط و بی‌سرانجام روی صفحه می‌ماندند و من هم بیزار و بدون اعصابی برای ادامه دادن همه چیز را نیمه‌کاره رها میکردم. افتادم دنبال موچین برای بیرون کشیدن خال‌خال موهای زیر چانه‌ام، این چند روز به همه کار دست زده بودم تا از این وضع نجات پیدا کنم و به خیالم موچین حتما می‌توانست معجزه کند. هرچقدر گشتم موچین پیدا نشد و در کمتر از نیم ساعت لیست سیاهی از چیزهای گم شده روبروی چشمم ردیف شد، ناامیدی از پیدا کردن چیزهای گم شده خودش یک غول است برای شکست دادن، در واقع از دست دادن و فقدان مسیر مستقیمی است به ناامیدی و ناامیدی همان چیزی است که ازش وحشت دارم. می‌ترسیدم اگر امیدی نداشته باشم دوباره برگردم به روزهای سرد و تلخ ولو شدن توی تخت خواب یا روزهای پرتنش دعوا و بگو و مگو و غذا دادن به میل‌های وحشیانه و شهوتم.
اما واقعا چیزهایی را گم کرده بودم، از همه بدتر گوشواره عقیقی بود که از بیروت خریده بودم. از روش‌های همیشگی پیدا کردن اشیا گم شده به خانه شیوا رسیدم، به غروب دلگیر و کم نوری که چت‎بیکر تایم افتر تایم می‌خواند و من روی تخت خواب شیوا نشسته بودم و به ته مانده نور روز که آسمان را سورمه‌ای می‌کرد نگاه می‌کردم، شیوا با دقت تمام کمدها و کشوها و کیف‌ها و قوطی‌های چندین و چندساله‌ را باز میکرد، چیزهایی که می‌خواست با خودش از ایران ببرد را برمی‌داشت و باقی را برای آدم‌های دیگر جا می‌گذاشت، همان جا بود که احساس خفگی کردم گوشواره‌ها را از گوشم درآوردم و توی مشتم نگه داشتم. بعد شیوا کیف چرمی سیاهی را بیرون کشید و گفت آها این همونیه که تو میخوای، واقعا همان اندازه‌ای بود که قبلا برایش وصف کرده بودم، کیفی نه آنقدر بزرگ که هوای تویش را هم مجبور شوم حمل کنم نه آنقدر کوچک که دفتر طراحی و مدادهایم تویش جا نشوند. گفتم آره خودشه، کیف را داد دستم، من هم گوشواره‌های توی مشتم را فورا توی یکی از جیب‌هایش فرو کردم اما باز هم مضطرب شدم، رفتم توی هال کیف خودم را برداشتم و این بار گوشواره‌های عزیزم را توی جیب آن فرو کردم، فکر میکردم کیف جدید که مال خودم نیست و تازه دارم با آن آشنا میشوم قابل اعتماد نیست، باید این گوشواره‌ها را یک جایی بگذارم که حسابی با سوراخ‌هایش آشنا هستم. موقع خداحافظی شیوا به کیف خودم اشاره کرد و  گفت درش بازه گفتم این کیفه همیشه همینه، وقتی سوار اسنپ شدم تمام محتویات کیفم ریخت بیرون، به راننده گفتم تو رو خدا نگه دار یک چیزی توی کیفم بود که حالا افتاده لای صندلی و باید برای برداشتنش حتما در را باز کنم، البته این صحنه همین الان یادم آمد، چون همین چند دقیقه پیش گوشواره‌هایم را پیدا کردم اما قبل از آن یعنی تمام دیروز فقط لحظه بیرون ریخته شدن چیزهای توی کیفم یادم می‌آمد و مطمئن بودم گوشواره‌ها همان جا کف آن ماشین مانده‌اند، چون بلخره باید غذایی به ناامیدی‌ام می‌دادم و چه چیزی بهتر از این فراموشی ناخواسته. این هم یادم بود که راننده خیلی مودب و حسابی بود و باهم به همه چیز خندیدیم و دوباره موقع پیاده شدن چیزی از کیفم افتاد و من از هول فراموش کردم با او خداحافظی کنم و از دیروز هربار یاد گوشواره‌ها افتادم به خودم گفتم حقت همینه چون با راننده به اون خوبی خداحافظی نکردی. به رامین گفتم اگر گوشواره‌هایم واقعا گم شده باشند از غصه دق میکنم، و همین شد سردر تمام فکرهایم. دیگر نمی‌توانستم بیشتر از این برای از دست دادن یک جفت گوشواره غصه بخورم باز هم زدیم بیرون برای ورزش، هوا گرم بود و خیلی منتظر مانده بودیم تا آفتاب کمی پایین برود.
غروب پارک حسابی شلوغ بود، بچه‌ها توی زمین بازی در حال جست و خیز بودند، سه تا مرد پلاستیک بزرگی را زیر درخت‌های توت پهن می‌کردند و با چوب به شاخه‌ها می‌زدند، چندتا کارگر با پاهایی که از گچ هنوز سفید بود و دمپایی‌های پلاستیی پای فوتبال‌دستی حشیش می‌کشیدند و دسته‌ها را با سرعت می‌چرخاندند، از نرده‌های پشت پارک رفتیم روی تپه مشرف به اتوبان، مردی را دیدم که روی زنی لای بوته‌ها خوابیده بود و بالا و پایین می‌شد، واقعا باورم نمی‌شدم دوباره دقیق‌تر نگاه کردم و دیدم واقعا دو نفر مشغول کردن‌اند. دوباره پایم رفت توی یک چاله، دقیقا همان پایی که چند روز پیش پیچ خورده بود، این بار نه از متوجه شدن نگاه‌های بقیه، دقیقا به دلیلی برعکس آن. به پارک برگشتیم و رامین گربه‌ای که روی سقف یکی از آلاچیق‌ها گیر کرده بود را به زور کشید پایین، مردی که هر روز توی پارک ورزش می‌کند و میتینگ سیاسی برگزار می‌کند داشت چیزهایی درباره مشارکت مدنی می‌گفت، زنی هم روبروی درختان با دمپایی نشسته بود و نقاشی می‌کشید، همه بودند، همه‌ی همه، جسد قورباغه‌ای زیر پای حشرات خشک شده بود و مورچه‌ها دسته‌جمعی به توت‌های از درخت افتاده حمله کرده بودند. نابودی مثل هوا بالای سر این «همه» می‌چرخید و من ناامیدی را حتی از نگاه دختربچه‌ای که توپی را به هوا پرتاب می‌کرد شکار می‌کردم. آنقدر پریشان و غمگین و سنگین بودم که نمی‌توانستم بدنم را روی پاهایم تحمل کنم، واقعا تلوتلو می‌خوردم و این حال ناشی از چند روز جدال بین خوشی و ناخوشی بود، نفس عمیقی کشیدم و  تمام شدن و از دست رفتن را هم زمان با شور زندگی قورت دادم، زن و مردی از جلوی رویم گذشتند و سوار موتور شدند و من از رنگ لباس دختر فهمیدم این‌ها همان‌هایی هستند که داشتند پشت بوته‌ها سکس می‌کردند. زمانی که به نظرم برای خودم سنگین می‌رسید و نمی‌گذشت برای آنها خیلی زود گذشته بود، این دوگانگی در فهم مفهومی ثابت را خیلی تیز و ترسناک احساس می‌کردم. نگهبان پارک توی اتاقک تنگی روی تختی در حال چرت زدن بود و نوار باریک شرت آبی‌ روی کمرش بالا و پایین می‌شد، توت‌های درشتی که توی یک سینی بزرگ چیده بود روی سکوی سنگی دم در اتاقک توی هوای آزاد خشک می‌شدند، مگس‌ها توت‌ها را ول کرده بودند و به تکه کوچکی گه‌سگ توی باغچه‌ی پای سکو چسبیده بودند. موهای زرد دختری از پشت سبزی درختان لابه‌لای انگشتان پسری فرو میرفت و ابرها به هم فشار می‌آوردند تا آسمان را پر کنند. تماشاگر ماهری شده‌ بودم و همه چیز را زیر نظر داشتم، چشمم بیهودگی را روی هوا میزد، چیزهای تکراری و خسته کننده را و به وضوح می‌دیدم و با خودم می‌گفتم همه‌اش همین است.
این فکرها باید ناامیدم میکرد، اما دیگر بودن ناامیدی را از نبودنش تشخیص نمی‌دادم، مثل دوچرخه‌سواری که از یاد آدم نمی‌رود ناامیدی را هم همیشه به یاد دارم،  فقط باید بین فکر کردن بهش و تماشا کردنِ بدون فکر یکی را انتخاب کنم. ردش را همه جا میزنم، از میان خنده و شادی و هیجان با موچین بیرون می‌کشمش و انعکاس پرتوهای پرنورش را ته چاه هم می‌بینم. از پارک رفتم بیرون و از پله‌هایی که رو به کوه‌های غبار گرفته پایین می‌رفت سرازیر شدم و تری سگ پارک هم پشت سرم آمد. می‌دیدم ناامیدی دیگر برایم ترسناک نیست، چطور می‌شود از چیزی آنقدر پیوسته به زندگی ترسید، می‌دانستم پله‌ها که تمام شوند، خورشید که کاملا غروب کند، شب که بخوابم فردا دیگر همه چیز به حالت عادی برگشته، این گشایشی که از تماشای هم زمان ناامیدی ناشی از نابودی و شور زندگی توی مغزم به وجود آمده بود را خوب می‌شناختم، نقطه پایان پریشانی‌ام را. تری با فاصله معقولی از من از پله‌ها پایین آمد، پله‌ها تمام شد، روز تمام شد و با هم ایستادیم به تماشای پسر آشنایی که داشت توت‌های کف زمین را می‌خورد.

۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۷

خیلی دوست دارم اینجا چیزهای پابلیک بنویسم ولی بدون تعارف از خوانندگان قدیمی اینجا که از ده سال پیش تا حالا اینجا را می‌خوانند و گه‌گداری پست‌ها را اینور و آنور به اشتراک می‌گذارند و برای گه‌خوری وسط دورهمی‌های خاله‌زنکی‌شان سوژه جمع می‌کنند آن‌قدر بدم می‌آید، که فکر خوانده شدن توسط آنها به راحتی ترمزم را می‌کشد، کاش می‌شد دور اینجا سیم خاردار بکشم تا هیچ نکبتی از گذشته نتواند به اینجا نزدیک شود و فقط من بمانم و همان چند نفری که از سر زدن‌شان به اینجا لذت میبرم.
چطور می‌شود پیوندهایی از گذشته را کاملا گسست و از دست آدم‌هایی که دیگر بهشان هیچ ربطی ندارم فرار کرد؟ شما بگو دوست من.