۲۵ مرداد ۱۳۹۷

آنکه از آتش خود سوخت نخست، آخر از آتشِ خود سوخت مرا

دقیقا روزی که رامین پایش را از این شهر گذاشت بیرون، اتفاقات بد مثل باران بر سرم باریدند، چند ساعت بعد از رفتنش اسنپ خبر کردم تا برسم چیذر به خانه معلم طراحی، از لحظه‌ای که نشستم توی ماشین راننده شروع کرد غر زدن از ترافیک و مسیر بد و همان ژست همیشه پشیمان و منت‌گذاری را به خودش گرفت که دیگر بهش عادت کرده‌‌ام، سکوت کردم چون از لحن حرف زدن و توضیحات تکراری‌اش حدس زدم با این سطح از اختلالاتی که تویش میبینم حرفی برای گفتن ندارم. خواست راه را نشانش بدهم، سر کوچه‌ای که باید می‌پیچید دختری ماشین بزرگش را پارک کرده بود و راه را بند آورده بود، بعد که صدای بوق تمام ماشین‌ها بلند شد با افاده و ادایی که انگار روی سن راه می‌رود با لیوان آب‌طالبی و نی قرمزی توی دهان از مغازه‌ای بیرون آمد و از پشت عینکش عشوه‌هایی برای تمام تماشاچیان احتمالی آمد و سوار ماشین شد، با حرص زیرلب اما خطاب به دختر گفتم «باورم نمیشه انقدر بیشعوری». راه باز شد و پیچیدیم توی کوچه راننده توی آینه نگاه خریدارانه‌ای بهم انداخت و گفت «شما به این خوشگلی چرا فحش میدی»، جدی و سرد و آرام گفتم «شما حق نداری درباره قیافه من نظر بدی» یکهو انگار به برق وصلش کردند زد روی ترمز برگشت سمتم و فریاد زد کیرم دهنت پیاده شو گفتم غلط کردی پیاده نمیشم زنگ میزنم اسنپ میگم فحاشی کردی، گفت کیرم دهن تو و اسنپ پیاده شو، گفتم حالا زنگ میزنم پلیس، گفت کیرم دهن پلیس پیاده شو، گفتم کیرت دهن خودت و دوستات، گفت پیاده نمیشی؟ گفتم نه، گفت پس حالا میبرم تیکه پاره و خط خطیت میکنم و مثل سگ میندازمت پایین گفتم هیچ غلطی نمیتونی بکنی، پایش را روی گاز فشار داد و ماشین با شتاب و سرعت وحشیانه‌ای شروع به حرکت کرد، فورا در ماشین را باز کردم و با صدای رسا و ترسیده‌ای فریاد زدم کمک و با لگد در ماشین را به ماشین‌های پارک شده توی کوچه کوبیدم، ون سبزی که دوبله ایستاده بود و راه را بند آورده بود را دیدم و در را چنان با فشار باز نگه داشتم که کاملا به ون سبز برخورد کند، یک لحظه ماشین متوقف شد و حواسم بود تخته شاسی و پوشه تمرینات طراحی‌ام را از روی صندلی بردارم و بپرم پایین، راننده دیوانه اما با همان در باز با سرعت وحشیانه‌ای از کوچه خارج شد و پیچید توی اتوبان.
آنقدر برایم مهم بود از کلاس ث جا نمانم دیگر نمی‌توانستم به هیچ چیزی فکر کنم، فقط همین جمله مدام توی سرم تکرار میشد «یک بار رامین نبودم تو رو برسونه خونه ث»، گوینده جمله مشخص نبود ولی جنسش چرا، داشتم بعد از چنین تجربه وحشتناکی خودم را سرزنش میکردم یاد حرف پ افتادم  و خودم را متوقف کردم، بعد به ذهنم رسید با همکلاسی‌ام تماس بگیرم دقیقا وقتی لرزان افتاده بودم لب جوب جلوی برج مسکونی و دختر مهربانی از پشت من را بغل کرده بود و شانه‌هایم را ماساژ می‌داد و نگهبان برج بالای سرم ایستاده بود و میگفت حالا گریه نکن و آروم باش و مردم میانسال چاقی از آن کارمندان عالیرتبه که راننده‌اش منتظرش بود با اضطراب در فاصله کمی از من راه میرفت و مدام سرش را به نشانه تاسف تکان میداد و آه میکشید و سعی میکرد در سکوت با من همدردی کند. دایی‌ام بود انگار که همیشه از دور مراقبم است، نگهبان هم مادربزرگم بود انگار که وقتی گریان و لرزان خودم را دوان دوان از خانه‌مان به خانه‌اش می‌رساندم و خودم را پرتاب میکردم توی بغلش و داستان تلخ ناحقی‌ها و تبعیض‌هایی که تازه با کلماتشان آشنا شده بودم را برایش تعریف میکردم و او صورتم را با گوشه روسری دور گردنش پاک میکرد و میگفت گریه نکن گریه نکن مادر، دختری که از پشت بغلم کرده بود و نوازشم میکرد هم من را یاد سین می‌انداخت که اولین و آخرین بار ده سال پیش پای همین برج‌های دوقلو دیده بودمش. یکی از آن تعطیلاتی که در خانه خواهرم در تهران می‌گذراندم او را دیدم، قبلش پای تلفن فقط اسم برج را گفت و من به زحمت خودم را به آنجا رسانده بودم اما همین که از ماشین پیاده شده بودم با مواجه شدن با اتوبان که برایم خیلی راحت نبود عبور کردن ازش فهمیده بودم اشتباه کرده‌ام لابد که با سین قرار گذاشتم. با یاد میم که زمانی عاشقم بود و دو هفته بعد از آشنایی‌مان بهم پیشنهاد ازدواج داده بود وقتی هفده ساله بودم و خودش هجده ساله از اتوبان عبور کرده بودم و به همین دری رسیده بودم که حالا داشتم جلویش روی زمین گریه میکردم و می‌لرزیدم.
تنها تصویری که از رابطه با میم به یاد دارم همان فریادیست که وقتی داشتم از سر کوچه‌شان نزدیک مدرسه‌ام می‌پیچیدم به چپ تا به کلاس فیزیک بروم و یک ماشینی نزدیک بود زیرم بگیرد از پنجره رو به خیابان اتاقش خطاب به من زد و بعد از آن پرید پایین دنبالم و توی یک کوچه خلوت دستم را گرفت و با وحشت و التماس ازم خواست موقع رد شدن از خیابان به خاطر او هم که شده بیشتر مراقب خودم باشم، من هم تا حالا برای همیشه به حرفش گوش کردم و هربار از خیابان رد میشوم به او فکر میکنم تا قدردان عشقی باشم که همان یک لحظه نثارم کرد. با یاد میم از اتوبان وحشی به سمت سین که آن سمت خیابان برایم دست تکان می‌داد رفتم و باهم توی کافه دراز تاریکی توی محوطه برج نشستیم و او شبیه به خواهر بزرگا چیزهایی درباره سیگار کشیدنم گفت که من اصرار داشتم بکشم و او می‌گفت باید بروی بیرون، از دیدن من سر ذوق نیامده بود، به وضوح دستپاچگی و عجله و شدتم توی ذوقش می‌خورد و من آن قدر به این موضوع آشنا بودم که نمی‌توانستم اضطرابم را کنترل کنم و سیگار نکشم. به خودم آمدم و به زحمت خود گریانم لب جوب را از آغوش یادِ سین رها کردم و به د همکلاسی‌ام زنگ زدم، میان چهار نفر از همکلاسی‌هایم فقط صدای او را می‌خواستم، ساعت پنج بود و کلاس شروع شده بود و من با ترس از این تاخیرم از او خواستم برای ث وضعم را توضیح بدهد، او سعی کرد آرامم کند و من هم گریه کردم، بعد که قطع کردم تا بفهمم حالا باید چه کار کنم دوباره زنگ زد و گفت بگو کجا هستی تا بیایم دنبالت، این دیگر خود معلمم بود. شعور و محبتش از این فاصله ده کیلومتری بعد از اتوبان‌ها و ماشین‌ها و ساختمان‌ها و تونل از طبقه پنجم آپارتمانی پرنور و سبز از گیاهان با صدای د به من می‌رسید، مطمئن‌شان کردم حالم خوب است و خودم را میرسانم. نگهبان پارک و راننده‌های آن اطراف اصرار داشتند به پلیس زنگ بزنند، خودم هم شک داشتم اما نیازم در آن لحظه فقط رساندن خودم به کلاس طراحی بود، ماشین دیگری گرفتم و از آنجا فرار کردم.
همان شب بعد از تمام شدن کلاسم معلم نقاشی‌ام چندبار تاکید کرد «شب تنها نمون»، من هم توی راه به خودم فشار آوردم تا توی شوک اتفاقِ ترسناکی که برایم افتاده فرو نروم و با ترس و وحشت و تنهایی تمام شب را نگذرانم تا تعادل و توانم را از دست ندهم، به بهناز پیغام دادم، تنها کسی که محبتش را می‌خواستم در آن لحظات، اما امیدی هم به در دسترس بودنش نداشتم، اما بود و سریع‌تر از چیزی که انتظار داشتم خودش را بهم رساند. بغلم کرد، آرامم کرد نشست روبرویم و هرازگاهی برایم چند خط کتاب خواند و با شوق زیبای نایابش به دستنوشته‌های خیلی تلخ من توی دفترهایی که در انزوا و تنهایی اهواز سیاه‌شان کرده بودم گوش داد، مرور آن خاطرات من را به چیزی وصل می‌کرد، اهواز و خاطرات شروع زندگی‌ام با رامین در آن خانه در گذشته و حضور بهناز حالا روبرویم روی ملافه‌هایی که از اهواز خریده بودم در مجاورت باجو، نقاط سنگینی بودند که من را به هم متصل و منسجم نگه می‌داشتند و جلوی فروپاشی را می‌گرفتند. هربار که ترس و وحشت اتفاق حمله میکرد کافی بود به یکی‌شان چنگ بزنم. قبلا هم از فروپاشی نجاتم داده بود، وقتی روزهای متوالی بعد از تمام شدن رابطه چرندم توی رختخواب وسط خانه‌اش ولو می‌شدم و با هم حرف میزدیم و شب‌ها کنارم بیدار ماند و با هم اشک ریختیم. من هم با به یاد داشتنش موقع تماشای تمام زیبایی‌ها و تجربه  کردن تمام خوشی‌ها از وجودش قدردانی میکنم.
تمام  روزهای بعد از رفتن رامین را درگیر شکایت کردن از راننده دیوانه توی کلانتری و دادسرا بودم، رامین هم نمی‌توانست کارش را ول کند، اتفاق بدی که بیشتر از سه سال است منتظرش بودیم  بلخره افتاده بود و رامین باید می‌ماند و این جریان را تمام می‌کرد. چند سال پیش وقتی تازه کارش را به عنوان نمایندگی شرکت فلان در اهواز شروع کرد،کارفرمایان پروژه بزرگ دولتی‌ای آمدند و مبلغ زیادی از نمایندگی او خرید کردند و چک‌ دادند و چک هایشان پاس نشد و چک ضمانتی که رامین موقع شروع همکاری‌اش با کارخانه به عنوان وثیقه پیش‌ کارخانه امانت گذاشته بود رفت بانک.
هفته پیش رامین ساعت‌ها وقت گذاشته بود تا خودش را به دختر بیست و چهارساله‌ی احمقی برساند که تازه توی شرکت استخدام شده بود و ایده به اجرا گذاشتن چک رامین از گورش بلند میشد، تا فقط بهش بگوید من دزد نیستم و اگر شرکت دولتی‌ای که جنس‌ها را برده پولشان را نمی‌دهد او حق ندارد رامین را به خیانت در امانت متهم کند و چک ضمانتش را فلان، دختر هم طبعا نفهمیده بود مثل اغلب اطرافیانش که نمی‌فهمند و اصلا برایشان موجودی شبیه به رامین و فهمش موضوعیت ندارد، چون وسط دنیای شهوت انگیز پر از پول و شهرت و موفقیت‌‌های چرندی که این حشرات موذی تویش غلت می‌زنند موجودی مثل رامین اصلا جایی ندارد.
به او اطمینان دادم ماندنش در اهواز و تمام کردن این مسئله با رساندن خودش به من کارکرد یکسانی دارد چون اضطراب این معامله‌ی معیوب سالهاست به جانم افتاده، اولین بارش همان شبی بود که از اهواز سفری به تهران داشتیم و قبل از بازگشت یک سر رفتم پیش پ و رامین دم در توی ماشین منتظرم بود، وقتی پ در را باز کرد بی‌محابا خودم را پرت کردم توی بغلش و اشک ریزان گفتم "اگه این شرکته پول کارخونه رو نده ممکنه رامین بره زندان" او محکم بغلم کرد و سعی کرد آرامم کند، بعد که به خودم مسلط شدم با وحشت شروع کردم به معذرت‌خواهی به خاطر این که نتوانستم خودم را کنترل کنم و سعی کردم برایش توضیح بدهم که نمی‌توانم پیش رامین گریه کنم چون خیلی بهم می‌ریزد و این تنها فرصتم بود برای گریه چون بعدش قرار است دوازده ساعت از تهران تا اهواز توی ماشین کنار هم توی جاده باشیم، پ از حرفم دیوانه شد و با صدایی بلندتر از لحن معمولی کشدارش گفت «تو به خاطر حال بدت از من معذرت میخوای؟»، محبت‌آمیزترین جمله‌ای که تا به حال از او شنیده بودم، دقیق و درست نشست جایی که باید و یک بخشی از مغزم که داشت می‌سوخت را با کاسه آب سردی خاموش کرد، همان جا فهمیدم از این به بعد هربار خودم را به خاطر بلایی که سرم می‌آید سرزنش کنم به یاد پ می‌افتم و با این یادآوری همیشه قدردان کاسه آب سردی که روی آتش مغزم ریخت هستم.
در گذشته مدام از خودم می‌پرسیدم نقطه‌های روشنی که من را به زندگی در این سیاره وصل می‌کنند، مادربزرگم، دایی، رامین، حیاط خانه‌مان در کودکی، جنگل‌های سوادکوه، دریای خزر، پنجره‌ای در دوردست که عشق خیالی‌ام را از روی آن ساخته بودم، داستان، موسیقی،نقاشی و تمام خاطرات و یادهایی که با خودم دارم واقعا چی هستند؟ گنگی طولانی‌ام در پاسخ به این سوال حالا تمام شده و دیگر وقتی خودم را توی آینه می‌بینم احساس وحدت می‌کنم در عین کثرت، شاید این جمله‌ای از امام خمینی باشد اما توصیف کاملی است برای وضعیتم. قبلا که انواع فروپاشی را تجربه می‌کردم و مدام در معرض تهدیدات اساسی برای نابودی بودم هرگز همچین احساسی نداشتم.
دیشب دخترعمویم آمد پیشم تا تنها نباشم و بعد از مدت‌ها فرصت کردیم از تمام سالهایی حرف بزنیم که باهم توی یک حیاط زندگی می‌کردیم، و خیلی از روزها را با هم می‌گذراندیم، برایم از شبی توی بیست سالگی گفت وقتی یک ورق کامل قرص آرام بخش خورده بودم و نصفه های شب که دوستپسرم از خیانت به من برگشته بود و او را از خواب در طبقه پایین بیدار کرده بود و فرستاده بودش تا نجاتم بدهد، از بار دیگری بعد از خیانت همان ازگل وقتی امتحان پایان ترم داشتم و از شدت گریه و لرزش نمی‌توانستم راه بروم و او و برادرم من را رساندند به جلسه امتحان،از پریشانی‌ها و شادی‌های مشترک‌مان، با هم اشک ریختیم و خندیدم و حرص خوردیم و آخر شب قبل از این که لیزربازی‌ام توی تاریکی با باجو تمام شود با بغض بهم گفت «من شانس آوردم تو رو داشتم»، نقطه قرمز لیزر از هول منحرف شد، با هیجان گفتم چرا؟ قبلش ساعت‌ها بحث کرده بودیم و من به صراحت گفته بودم به شانس هیچ اعتقادی ندارم و تمام چیزهایی که او اسم شانس روی آنها می‌گذارد را حاصل اتفاقات طبیعی و انتخاب‌های شخصی می‌دانم، حالا از شانسِ داشتن من می‌گفت چیزی که هرگز منتظرش نبودم، معلم نقاشی‌ام ظاهر شد و با تعجب بهم گفت « داری جلوی بچه‌ها رو میگیری از کارت تعریف نکنن» سکوت کردم و او ادامه داد و بیشتر از قبل در خوشی غرقم کرد، لذتی که کمتر کسی بخشندگی دادنش به بقیه را دارد.
توی تختم بدون رامین دراز کشیدم و به ر که روی کاناپه توی هال خوابیده بود فکر کردم و دیدم هیچ گذشته‌ای در آن خانه‌ی کودکی بدون او متصور نیستم و چقدر خوشبختم که او هم‌بازی من بود. تکه هایی از جزییاتی که می‌شدند من را به وضوح می‌دیدم و دیگر مطمئن بودم وقتی خودم را تماشا میکنم فقط فکرهای دور از هم و پراکنده، تصاویری بی‌ربط، تعلیق بی انتها و تلاش بی وقفه برای فهمیدن مفهومی گنگ نیستم، برعکس حالا خوب می‌دانم چه چیزی هستم و راحت می‌توانم توی یکی از آن ویدئوهایی که از ریزترین موجود کشف شده تا بزرگترین منظومه کش می‌آید، خودم را پیدا کنم و وسط آن مجموعه‌ی دیوانه‌وار احساس جداافتادگی‌ای بیشتر از چیزی که واقعا هست نداشته باشم. برخلاف گذشته که وقتی به خودم نگاه می‌کردم زبانم از تعجب بند می‌آمد، هیچ آشنایی‌ای با تصویرم نداشتم و در عین حال من بودم، متناقض‌ترین چیزی که تجربه می‌کردم. وقتی از بستر بیماری بلند شدم و رسیدم اهواز دیگر فرار از فهم این پراکندگی و فروپاشیدن را گذاشتم کنار، ساعت‌ها به خودم توی آینه زل زدم و با خودم توی تنهایی تمام نشدنی روزهای دراز تابستان حرف زدم، از احساس بیگانگی و چیزی که آن روزها اسمش را گذاشته بودم «عدم وحدت وجودی» توی دفترهای زیادی درباره‌اش نوشتم، با آوازهای خوانندگان قطعات آهنگساز دیوانه فریادش زدم و به داستان‌ها چسبیدم، به آناکارنینا، جنایت و مکافات و هرچیزی از ادبیات کلاسیک آن کشور پهناور، تنها چیزی که متمرکزم می‌کرد و پراکندگی خودم را از یادم میبرد. تماشا کردن به ساختار داستان‌هایی آنقدر طولانی، فهمِ ربط تمام جزییاتشان به هم به مغزم یاد می‌داد چطور می‌شود به وحدت وجودی رسید و از معلق بودن در فضا به سیاره برگشت.
صبح بعد از ورزش خودم را دیدم با صورت سرخ از آشفتگی چند روز گذشته، زشت بودم  اما خودم را می‌شناختم، بندهای نامرئی‌ای که از تمام بدنم بیرون آمده بود و به کتابخانه پشت سرم و باجو و یادداشتی از رامین به یخچال و عکس مادربزرگم و دایی و باقی آنهایی  که دوستشان دارم وصل شده بود، با لبخند موذیانه‌ای گفتم «لحظات شهود»، خشونت را هم به وضوح می‌دیدم صورت راننده دیوانه را، صاحبخانه طماع که چهل درصد به اجاره اضافه کرده و مجبورمان کرده از این خانه عزیز برویم، دختر  نادانی که چک ضمانت را گذاشته اجرا، آشنایانی که سرشان را توی زندگی‌ام می‌کنند تا از بدبختی‌ام احساس خوشبختی کنند و دردهایم را لایک کنند، اعضا و جوارح‌شان را می‌دیدم که با همان بندهای نامرئی ورای مرزهای جغرافیایی به هم وصل شده‌اند و تمام حسرت‌ها و بی‌خوابی‌ها و اضطراب‌ها و ترس‌هایشان را می‌توانستم با یک نفس پایین بدهم ، با صدای بلند همه را به صف کردم و خطاب به همه‌شان گفتم به هم بیاویزید و  هم دیگر را بفشارید و بنوازید و خم کنید و آسیب بزنید و آنقدر احمق بمانید که فکر کنید پوربشری جداافتاده از باقی موجودات هستید. ظاهرا صدایم به گوششان نرسیده اما بعید می‌دانم همه چیز فقط در «ظاهر» اتفاق بیفتد.

۱ نظر: