۲۷ شهریور ۱۳۹۷

پس از من گو جهان را آب گیرد

سرم از فکر کردن به سرطان درد می‌کند، اینها را برای این نمی‌نویسم که با کلمات جمله بسازم، واقعا درد می‌کند برای همین روی قهوه‌ سوخته صبح بیشتر از یک لیوان آب ریختم و قهوه‌جوش را روشن کردم تا کمی مایعات سیاه به بدنم برسانم بعد که نشستم پشت لپ‌تاپ فکر کردم از صبح کم آب خوردم، بطری آبی که برای آب دادن به گیاهان پر کرده بودم را سر کشیدم و خیالم راحت شد آبی که میخورم با گیاهان یکی است، بعد برای خودم چای ریختم تا سردردم را حسابی آب ببندم و فکرهای چسبنده‌ام را با حوصله و نخ به نخ از هم جدا کنم.
دیشب قبل از خواب تصویر مادربزرگم در سال‌های آخر عمرش وقتی از سرطان و شیمی‌درمانی جان زیادی برایش نمانده بود و صبح عاشورا با صدای طبل از خواب پرید و آخرین ذره‌های جان سالمش را از میان نزاع بی‌پایان سرطان و داروها در دست گرفت و پابرهنه شروع کرد به دویدن، روشن و واضح و رنگی می‌دیدم. مادربزرگم با قد کوتاه و بدنی که دیگر چیزی بهش نمانده بود پوشیده در لباس قرمزی که درخشندگی خاصی نداشت و به رنگ گلبرگ‌های گل سرخی خشک شده می‌ماند، هنوز بیدار نشده و تلوتلوخوران از خواب و دارو و سرطان از پله‌های خانه‌اش دوید توی حیاط، صدای طبل نزدیک‌تر شد و مادربزرگم سریع‌تر دوید و در یک چشم بهم زدن از عرض حیاط گذشت و بعد راه باریک نه چندان طولانی حیاط تا کوچه را روی موزاییک‌های سرد با پاهای برهنه پشت سر گذاشت، صدای طبل دیگر به دهانم رسیده بود و فریادهای مادرم و خاله گیج و مبهوت هنوز پله‌ها را پشت سر نگذاشته بود که در صدای حجیم طبل بزرگی گم شد، وقتی سرعتم را بیشتر کردم و به کوچه رسیدم مادربزرگم را از پشت سرش می‌دیدم که دیوانه و وحشی روی آسفالت میان جمعیت می‌دود، بدون روسری با سری که دیگر مویی بهش نمانده بود و بی‌رنگ و پلاسیده میان رنگ‌های سیاه محو می‌شد، بلخره به علم بزرگی رسید که میان صف عزاداران به سمت ما می‌آمد، علم با پرهای سبزی بالای سر مادربزرگم خیلی بالاتر آنقدر دور که مادربزرگم می‌توانست چندین بار روی سر خودش بایستد تا دستش به آن سبزی برسد شروع کرد دور خودش چرخیدن و مادربزرگم سرش گیج رفت و افتاد روی زمین، مادرم از آسمان با پتو رسیده بود و مادربزرگم را بلند می‌کرد و پتو را دورش می‌پیچید و با یک دستش سعی می‌کرد علم سنگین و بزرگ را از حرکت نگه دارد، علم را نگه داشت با یک دست و در همان یک لحظه مادربزرگم روی پاهایش بیدار شد و دستش را مثل بچه‌ای که می‌خواهد قدش را بسنجد بلند کرد و نوک انگشتانش جایی از علم را لمس کرد، تصویر توی سرم منفجر شد و تکه‌هایش به تمام خانه پرتاب شدند، گریه بلندی از دهان و چشمم بیرون پرید و شوهرم را از خواب بیدار کرد.
بعد از این که خوابم برد خواب دیدم برای مرگ کسی به خانه پدر و مادرم میروم، اما به جای خانه‌ای که همیشه می‌شناختم به عمارتی چوبی وسط جنگلی تو در تو رسیدم، همین که در صندوق عقب ماشین را باز کردم تا چمدانم را بردارم دوازده راکون خیلی کوچک از صندوق پریدند توی جنگل و بچه‎های کوچکی که آنجا بازی می‌کردند جیغ‌زنان به دنبالشان دویدند بعد از پله‌هایی چوبی بالا رفتم و دخترعمویم را دیدم که توی اتاقکی تاریک با پنجره‌ای باز به سبزی انبوه جنگل دراز کشیده، هفته پیش وقتی برای مرگ مادر پدرم که نود و چند سالش بود و سالها بود بدون بیماری خاصی فقط از شدت پیری توی تخت خوابیده بود به خانه پدر و مادرم رسیدم، خاکسپاری تمام شده بود و همه خسته و تلخ از مرگ جاهای مختلف خانه دراز کشیده بودند، همان طور که دیشب توی خوابم بالای سر دختر عمویم رفتم و در آغوش گرفتمش هفته پیش هم در بیداری بالای سرش رفته بودم و در آغوش گرفته بودمش، توی خواب صدایی از پنجره باز اتاقک چوبی شنیدم که با شادی فریاد میزد آهو، دویدم جلوی پنجره و گله‌ای آهوی غول‌پیکر دیدم که لابه‌لای درختان دراز کشیده‌اند، یکی از آهوها بلند شد و وقتی روی چهار پا ایستاد آنقدر بزرگ بود که صورتش دقیقا مقابل صورتم قرار گرفت و نوک دماغم یک لحظه خیسی نوک دماغش را احساس کرد و از خواب پریدم.
دیروز توی کلاس نقاشی معلمم از پرسپکتیو و کمپوزسیونم تعریف می‌کرد و من آنقدر استرس سرطان توی مغزم شناور بود که حتی فرصت نمی‌کردم این لحظات کمیابِ تعریف‌ها و تشویق‌های معلم عزیزم را با لذت فرو بدهم، بعد از کلاس به سرعت خودم را به خانه رساندم و با مادر رامین رفتم مطب دکتری که قرار بود از رحمم نمونه‌ای بردارد تا منبع سلولهای عجیبی که همان جاها توی آزمایش‌هایم دیده شده‌ بودند را مشخص کند، توی مطب دختران و زنانی از تمام سنین نشسته بودند و درباره بیماری‌هایشان حرف می‌زدند، برای من که تمام ده سال گذشته‌ی بعد از مرگ مادربزرگم بر اثر ابتلا به سرطان را با وسواس به تماشای بدنم و تغییراتش پرداخته بودم و هر سال تست‌ها و آزمایش‌هایم را به موقع و منظم انجام داده بودم شنیدن بی‌توجهی آدم‌ها به بدنشان آنقدر آزار دهنده بود که هیچ کاری جز کشیدن تمام میزها و مبل‌ها و صندلی‎ها نمی‌توانستم بکنم، چند دختر جوان با هم درباره اچ پی وی می‌گفتند و زن مسنی که مدام از طول کشیدن ویزیت مراجعین شکایت می‌کرد از سرطانی می‌گفت که سه سال پیش مهارش کرده بود، زن‌های دیگری هم بودند که از تجربیات عجیب‌شان درباره خونریزی‌های رحم می‌گفتند و من با استرس و فشار بی‌امان دستم به روانویس تمام حواسم به پرسپکتیو مبل‌ها و صندلی‌ها بود، واقعا از سرطان نمی‌ترسیدم اما از توی تخت دراز کشیدنی که نمی‌گذاشت نقاشی بکشم وحشت داشتم و نمی‌خواستم حتی یک لحظه از عمرم را بدون نقاشی کشیدن تصور کنم.
دو هفته قبل که تازه جواب آزمایش اولیه را گرفته بودم و از وجود سلولهای مشکوک با خبر شده بودم  با بیزاری تمام آزمایش‌های سالهای قبلم را وسط خیابان باز می‌کردم و خودم را به گزینه "گلنگولار سل" می‌رساندم تا ببینم قبلا چنین چیزی توی تست‌هایم بوده یا نه، از ترس گریه میکردم و راه میرفتم و با خودم فکر میکردم کاش با رامین ازدواج نکرده بودم تا اگر خبر قطعی ابتلایم به سرطان را می‌دادند دستم فورا خودم را بکشم و از رنج دوباره‌ی ابتلا به بیماری راحت شوم. اما ترس و گریه‌هایم را همان روز تمام کردم و از فردای آن روز آنقدر داستان‌ها با سرعت حمله کردند که شک ابتلا به سرطان میان‌شان گاهی رنگ باخت و گاهی بزرگ و پر سر و صدا حمله کرد و مدام بین این دو وضعیت رفت و آمد. فردای روزی که تازه جواب آزمایش اولیه را گرفته بودم توی پارک نشسته بودم و به آفتاب لابه‎‌لای برگهای پاییزی نگاه می‌کردم که بچه گربه‌ای از پشت پرید روی شانه‌‌ام، برای من که هر روز توی پارک ورزش می‌کنم و به تمام گربه‌‌ها غذا می‌دهم این بچه گربه از آسمان افتاده بود، قبل از آن ندیده بودمش، می‌لنگید و بی‌تعادل و تلوتلو خوران از تمام بدنم بالا می‌رفت، رامین بغلش کرد و دویدیم سمت خانه. تمام آن روز فکر سرطان پشت تکه‌های قیری که به دست و پای بچه گربه دو ماهه چسبیده بود گم شد، بعد هم استخوان‌های بیرون زده‌اش و کثیفی‌هایش و دوا درمان کردنش فکر سرطان را قورت داد، به شب نرسیده بود که خبر مرگ مادربزرگ نود و چند ساله‌ام رسید و اشک‌های پدرم و برادرم پای تلفن فکر سرطان را به هوا فرستاند، به شمال که رسیدم برای مراسم عزاداری، دیدار آدم‌هایی که بیشتر از ده سال بود ندیده بودمشان سرطان را به جایی بیرون از من پرتاب کردند، وقتی برگشتم تهران دنبالِ خانه گشتن و فکر اسباب‌کشی سرطان را به عقب فشار داد تا دیروز.
روی تخت معاینه دراز کشیده بودم و نفس عمیق می‌کشیدم و نور دستگاهی که به دهانه رحمم می‌تابید را تماشا می‌کردم تا دکتر ابزاری بلند و تیز را توی دست گرفت و من با وحشت رویم را برگرداندم به راست،  آینه بزرگی را دیدم که نیم رخم را روی تخت معاینه نشانم می‌داد، پاهایم بالاتر از شکمم روی هوا باز بود و سیخ درازی که تا لحظاتی پیش در دست دکتر بود توی واژنم فرو می‌رفت، نفس صدادار عمیقی کشیدم و یک لحظه از درد اشک از چشمانم جاری شد، فورا رویم را برگرداندم و چشمانم را بستم اما قسمتی از بدنم که خراشیده می‌شد را بی‌واسطه احساس می‌کردم، هیچ نیازی به توضیحات دکتر نبود، آینه هم زیادی بود خودم با چشمان بسته همه چیز را می‌دیدم، قسمتی از رحمم که کنده می‌شد و خونی که جاری می‌شد و گازی که توی واژنم فرو می‌رفت، همه‌شان را با چشم بسته می‌دیدم و بیشتر از همه ترس از سرطان را با دندان‌های ترسناکش که توی هوا می‌چرخید و به پیشانی‌ام نزدیک می‌شد و با صدای خنده‌ی چندش‌آوری وارد مغزم می‌شد و بالاتر از تمام فکرها می‌نشست.
از صبح مدام طراحی کردم و طراحی کردم و طراحی کردم، هر لحظه هوا تیره‌تر می‌شود و ابر سیاهی مثل دود از بالای خانه می‌گذرد، همه منتظر اولین باران پاییزی نشسته‌اند، باجو و پیچیِ تازه وارد لب پنجره ولو شده‌اند و فلر گربه حیاط هم لابه‌لای برگ‌ها خشک چنار دم در خانه بالا و پایین می‌پرد، برگهای قهوه‌ای توی باد می‌چرخند و همه جا فرود می‌آیند، ترس از سرطان یواش یواش پایین می‌آید و کنار دیگر فکرهایم آرام می‌گیرد، فردا همه چیز از نو شروع می‌شود. انتظار دو هفته‌ای برای جواب پاتولوژی، نقاشی، دوست داشتن رامین، دعواهای باجو و پیچی، دنبال خانه گشتن، ورزش و غذا بردن برای گربه‌ها و جکی، خستگی و برانگیختگی و شادی و بیزاری، مثل تمام سالهایی که گذشت بدون لحظه‌ای کم و زیاد شدن.

۲ نظر:

  1. نفسم رفت از این خطوط... هرچی میخواستم بگم پرید. از ته دلم برات آرزوی آرامش عمیق کردم...

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. ممنونم از شما، فکر کنم به آرامش عمیقی که برام آرزو کردید رسیدم و امیدوارم شما هم همیشه مهربون بمونید.

      حذف