۰۶ شهریور ۱۳۹۷

این سیاره خیلی وقته جای من نیست

توی باغ بزرگی شبیه به خانه دخترعموی مادرم که در کودکی چندباری لابه‌لایش بازی کرده بودم، منتظر آقای ه بودم که حالا چند سالی می‌شود که مرتب می‌بینمش و به اصطلاح امروزی‌ها تراپیستم است، آقای ه دیر کرده بود و من پریده بودم وسط باغچه خشک و به گیاهان آب می‌دادم، بعد در بزرگ باغ باز شد و آقای ه رسید و من ترسیدم از فضولی‌ای که مشغولش بودم، شلنگ آب با فشار از دستم رها شد و آقای ه خیس شد، خندید و ابراز خوشحالی کرد از این اتفاق و پرید توی باغچه و در یک چشم به هم زدن رامین و دکتر، دوستِ آقای ه هم وارد باغچه شدند و آب بازی رونق گرفت. خیس از در بزرگ باغ دست در دست رامین خارج شدم، راهی که در آن بودیم به وضوح به دریا ختم می‌شد اما دریا را نمی‌دیدم، فقط روشنی‌ای در انتهای مسیر بود که مطمئنم می‌کرد در ارتفاعات عباس‌آبادیم و اگر از این شیب نه چندان تند، لابه‌لای درختان انار سفید پایین برویم به دریا می‌رسیم. رامین پایش را روی گاز فشار می‌داد و لباس‌های خیس تنم توی باد، سرمای کولر آبیِ روشن خانه را چند برابر می‌کرد، از خواب پریدم و کولر را فورا خاموش کردم، خنده‌ی خواب خوشی که دیده بودم هنوز روی لبم بود اما به دریا نرسیده بودم.
به ساعت خوابم نگاه کردم، هشت ساعت را پر کرده بودم و دو ساعتش خواب عمیق بود. خیالم راحت شد سهمیه منطقی‌ام را یک شب دیگر از این دنیای بی همه چیز گرفته‌ام، حتی خواب خوشی هم دیده بودم، با موبایلم ور می‌رفتم و هیچ تصویر و کلمه‌ای حواسم را از خوابم پرت نمی‌کرد تا چشمم خورد به ویدئویی از سکانس آخر چهارصد ضربه، موسیقی خیال‌انگیزش ادامه‌ی خوابم بود، قدم‌های آخر فراری طولانی که به دریا می‌رسید، دلم می‌خواست از خوشی فریاد بزنم و جهان کثافت را هم بغل کنم، باجو فهمید بیدارم و از لانه‌اش وسط هال خودش را به تخت خوابم رساند و میومیو کنان خودش را در آغوشم جا داد، خرخر لذت بخشش بالشتم را می‌لرزاند و صبحم را روشن‌تر از قبل می‌کرد.
از رختخواب جدا شدم و به نور صبح زود روی درختانی که دیگر سبز نیستند و هر لحظه به پاییز نزدیک‌تر می‌شوند خیره شدم و فکر کردم یک پاییز دیگر را در این خیابان زیبا می‌بینم یا نه، سرم درد خفیفی داشت که دیروز را به یادم می‌آورد، سوله دراز و دم‌کرده‌ی پلیس راهور که با نفس حبس شده از لابه‌لای مردان و زنان پریشان و عرق کرده می‌دویدم دنبال پاکت و مهر و کوفت تا استعلام ماشین راننده‌ی دیوانه را بگیرم و فرو کنم در حلق افسری که با پوزخند توی صورتم بهم گفته بود «هیچ وقت به پلیس اعتماد نکن»، تنها راستی که از دهان فاسدش بیرون آمده بود همین بود، باقی کارهایی که وادارم کرده بود به انجامش فقط مسیر انتخابی‌اش بود برای به بازی گرفتن من، کسی که وحشت‌زده و تنها برای شکایت از دیوانه‌ای که تهدیدش کرده بود به تکه تکه کردن روبرویش نشسته بود و باید مزه‌پرانی‌های مغز فاسدش را تحمل می‌کرد.
 فکر کردم دیگر خوب بلدم سردرد خفیف شب گذشته را درمان کنم و این ابدا موضوع من نیست، حالا استعلام مهر و موم شده توی دستم است و امروز که نامه را از فلان شعبه کلانتری بگیرم و تحویل افسر فاسد بدهم همه چیز تمام می‌شود. قهوه غلیظی دم کردم و با شیرینی کره‌ای خوردم، رامین با اکراه و غرغر بیدار شد و گفت باید حتما برود ورزش. گفتم تنها میروم کلانتری اما اصرار کرد همراهی‌ام کند. واقعا به همراهی‌اش نیاز نداشتم، در این دو هفته که پیگیر شکایت بودم آنقدر تنهایی حرص خورده بودم و ترسیده بودم و درد کشیده بودم که واقعا دوست نداشتم مغز تمیز رامین را درگیر کثافت خودم بکنم، اصرار کرد قبلش برویم غذای شوشاها را بدهیم و بعد برویم کلانتری، من هم قول دادم آنقدر امروز پیاده راه برویم که جای خالی ورزش امروز پر شود.
توی تاکسی یک بار دیگر سکانس آخر چهارصد ضربه را پلی کردم و خودم را کنترل کردم تا گریه نکنم، دوست داشتم تنها باشم، بدون رامین، قوی و بی‌کس و وحشی بروم و کار کثافتم را تمام کنم، اما دختر دیگری سوار تاکسی شد و رامین بیشتر از قبل به من چسبید و فهمیدم امروز هم مثل دیروز باید ضمن دیوانه شدن از دست سیستم فاسد، رامین را هم که هر لحظه بیشتر زیر فشار بیپولی و پیدا کردن خانه و بدهی فرو میرود، تحمل کنم. افکارم به شدت وحشیانه و خبیثانه بود اما مشکلی نداشتم، بی‌چارگی‌هایم آنقدر زیاد و تمام نشدنی بودند که رامین را فقط برای بغل کردن و بوسیدن می‌خواستم، هیچ کمک و همراهی از او نمی‌خواستم فقط می‌خواستم روی ملافه‌های تمیز و خنک دراز بکشد تا وقتی از کثافت این جهان کوفتی فرار میکنم و به خانه میرسم خودم را در آغوشش جا بدهم، اما او معشوقه‌ای پنهان پشت ملافه‌ها و تورها نبود، شوهری بود مسئولیت‌پذیر و آسیب‌دیده از کثافت جاری سیاره‌ی موجودات وحشی و خشونت‌طلب.
فاسد دیگری توی کلانتریِ شعبه فلان فرستادمان دنبال افسری موتورسوار که بلخره بعد از یک هفته تاخیر با نامه‌ای در دست رفته بود شرکت اسنپ مشخصات راننده دیوانه را پیدا کند، افسر موتورسوار آنجا نبود، از آنجا رفتیم شعبه دیگر اسنپ، آنجا هم نبود، تمام طول راه رامین غر زد که چرا این کار را قبول کردیم و چرا آدرس را اشتباه آمدیم و باقی غرهای عالم، التماس کردم برگردد خانه تا تنهایی کارهایم را پیگیری کنم، قهر کرد و هنوز رویش را برنگردانده بود که درپوشِ چاله‌ای غیب شد و پایش تا زانو فرو رفت توی چاله، قلبم ایستاد دویدم سمتش اما او با نفرت من را پس زد، کفشش را از توی چاله عمیق لابه‌لای پارچه سیاه و کله عروسکی بی مو بالا کشیدم و با وحشت پایش را لمس کردم اما او  هنوز توی قهر بود، آنقدر این مدت سختی و بدبختی روی سرش خراب شده بود که تمام گذشت و لطافتش را از دست داده بود، بلند شد و راهش را کج کرد تا تنهایم بگذارد، مثل دیوانه‌ها دنبالش می‌دویدم و از ترس آسیب دیدنش می‌لرزیدم، راه نمی‌داد، مثل بچه‌ها با لب‌های ورچیده و روی غضب‌آلود راهش را مدام کج می‌کرد و از کوچه و پس‌کوچه با پای لنگ از من فرار می‌کرد، به رویای چهارصد ضربه آویزان میشدم و پلک میزدم تا شاید انتهای یکی از این کوچه‌ها به دریا برسد اما فقط خانه بود و خیابان و انسان دوپای نفرین شده.
بلند بلند توی خیابان بحث می‌کردیم، ادامه بحث‌ها و دعواهای دیروز و تمام سال‌ها و قرن‌های گذشته، من با خنده‌ای که بوی دیوانگی کامل می‌داد کلماتم را رگباری توی فضا ول میکردم و او لنگ‌لنگان درد می‌کشید و زیر لب با یک کلمه آتشم میزد. خودم را از بالا می‎دیدم، از روی شاخه درختان از نگاه کلاغ‌ها، از پایین، از لابه‌لای درهای خانه‌ها، از نگاه گربه‌های مچاله شده، از پشت عینک زنی که با پوزخند از ماشین پیاده میشد و پرفورمنس دیوانه‌وار ما را تماشا می‌کرد، هیچ توپی نبود تا پرتابش کنم و بعد خم شوم و از زیر توری فرار کنم و بعد هم لابه‌لای پیچکی پنهان شوم و از آنجا به سمت دریا بدوم.
توی راه دو مامور کلانتری شعبه‌ای که سرکارمان گذاشته بودند را دیدم و اصرار کردم زنگ بزند افسر موتورسوار را پیدا کند و بگوید ما همه‌ی شهر را پیاده دنبالش گشتیم، افسرموتورسوار گفت همان اطراف است، وقتی رسید از ژست و تیپش چند لحظه خشکم زد، شبیه کماندوهای توی فیلم‌ها بود با هیکلی ورزیده و عینک آفتابی و لباس‌هایی براق که انگار قرار است همین حالا مثل عنکبوت از ساختمان آویزان شود و از پشت‌بام‌های بلند قاتلی فراری‎‌ را دنبال کند، اما متاسفانه با این تیپ و ژست فقط باید چهارتا نامه را بالا و پایین میکرد. نامه را تحویل داد و گفت افسر اشتباه کرده و برگرد کلانتری و بگو نامه را تصحیح کند. خوب می‌دانستم هزارتوی تمام نشدنی کارهای اداری هنوز به نیمه هم نرسیده.
رامین را به زور و کشان کشان بردم کافه‌ تا مطمئن شوم حالش خوب است، نشستیم و قهوه خوردیم و آرام شدیم و برگشتیم کلانتری، موبایل‌ها را تحویل دادیم، کسی که راهی‌مان کرده بود دنبال افسر موتورسوار نبود و مقام بالاتری که آنجا بود گفت من کارت را راه نمی‌اندازم و مقام بالابالاتر نامه را دید و گفت عه این که تاریخش گذشته و من منفجر شدم. شروع کردم به داد و هوار که چرا انقدر نامه را نگه داشتید و پیگیری نکردید که تاریخش بگذرد و از این جور کارهای به درد نخور که فقط برایم کارکرد خالی کردن خشم لحظه‌ای و عقده‌ای نشدن را دارند و بعدش برایم مسجل میشود که کارم تا ابد تمام نمی‌شود. رامین را با پای لنگ رها کردم لابه‌لای مقاماتی که دورم جمع شده بودند تا سرم شیره بمالند و  فرار کردم توی خیابان بی دریا، گربه مریضی پیدا کردم و کنارش نشستم و لیموناد و آب غذا برایش گذاشتم و سیگار کشیدم و رامین تنها ماند و تهدید شد به بازداشت و برگشت پیشم و مصرتر از من گفت حالا من شکایت دارم، ناامید و گریان خواستم بیخیال شود و نشد. پیاده رفتیم و رفتیم و رفتیم و من مدام قدم‌شمارم را نگاه میکردم و به رامین میگفتم هشت هزار قدم، ده هزار قدم، دوازده هزار قدم تا به شعبه بعدی رسیدیم و من نشستم لب جوب و او رفت و پیگیری کرد و دعوا کرد و بحث کرد و لنگید و برگشت و گفت تمام شد تا فردا.
تمام این دو هفته همین طور گذشت، سیستم قطع است تا فردا، سرگرد نیست امضا کند تا فردا، برو خانه منتظر بمان جواب ابلاغ بیاید تا فرداها، صاحبخانه باید فکر کند ببیند می‌تواند اجاره را به جای شش برابر چهار برابر کند تا فردا، امروز هیچ کارخانه‌ای جنس نمی‌خرد چون می‌گویند مملکت قرار است از هم بپاشد تا فردا، دوستانم امروز کیری هستند تا فردا، دیوانه‌ها دست از سرم برنمی‌دارند تا فردا. هیچ چیزی تمام نمی‌شود، برای من تا نابودی این سیاره‌ چیزی تمام نمی‌شود، همیشه وسط جنگم تا فردا. وسط خوشی هم کودکان گرسنه‌ی چند قاره دورتر و بمب‌هایی که در مدرسه‌ها و سینماها منفجر می‌شوند و مردان سفید و بلوند و نارنجی که آلت‌های ورم کرده‌شان را با اسلحه و زن‌ تزیین می‌کنند دور تند می‌آیند و می‌روند و کثافت دنیا را هم می‌زنند تا فردا، صدای خنده‌ام لابه‌لای صدای مهیب ساخته شدن برج‌های متعفن و پلاستیک‌هایی که سیاره را پر کرده‌اند خفه می‌شود تا فردا.
خوشبختانه کوری‌ای که خوشبختی ساختگی دست بشر برای سر بر آوردن به آن نیاز دارد در من هرگز اتفاق نمی‌افتد، حماقتی که بدبختیِ مدام در آن تخم می‌کند هم به کونم نمی‌چسبد، لابه‌لای لجن انباشته در دنیا موسیقی و داستان را شکار میکنم و وقتی خوشی‌های خریدنی به زور میخواهند توی چشمم فرو بروند چشمان غمگین موجودی سفید به یادم می‌آید که توی آب‌های داغ شده از تولید انرژی اتمی، اطراف غار لاسکو زندگی می‌کند. اما هنوز چیزی هست که زنده نگهم می‌دارد، چیزی که اول به نیروی مطیع کار تبدیلم نمی‌کند و به زور توی سیستم فاسد اقتصادی دنیا فشارم نمی‌دهد، چیزی که به شما نمیگویم چون مثل باقی چیزهای زیبای سیاره به کثافت آلوده‌اش می‌کنید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر