۱۲ مهر ۱۳۹۷

فرار کردن، فرو رفتن، محو شدن

تقریبا یک سال و نیم پیش وقتی زندگی در اهواز را رها کردیم میان شهرهایی که برای زندگی کردن می‌توانستیم انتخاب کنیم، تهران را انتخاب کردیم تا من نقاشی یاد بگیرم. سه سال زندگی کردن در اهواز و صبح تا شب فقط نقاشی کشیدن نیازم را به معلم داشتن آنقدر پر و سرریز کرده بود که دیگر جایی برای فرار کردن نداشتم، گاهی ساعت‌ها دنبال چیزی که بلد نبودم لابه‌لای تمامی سوراخ‌های اینترنت و کتاب‌ها می‌گشتم ولی چیز خاصی نصیبم نمی‌شد، اطرافیانم که تقریبا همه‌شان دستی بر آتش نقاشی داشتند چیزهای به درد نخورشان را به سمتم پرتاب می‌‌کردند و من از خست و ناخن‌خشکی‌شان در چیز یاد دادن حالم به هم می‌خورد و کمتر سراغشان می‌‌رفتم، به تهران که رسیدم وقت را تلف نکردم و با معلمی که از چند ماه پیش نشانش کرده بودم تماس گرفتم و او با صدای خشک و سردی بهم گفت سالی یک گروه بیشتر نمی‌پذیرد و من باید تقریبا یک سال منتظر بمانم.
دقیقا یک سال منتظر ماندم، واقعا برایم دردناک بود یک سال وقت تلف کردن اما خوب می‌دانستم به جز «ثمیلا» هیچ معلمی را نمی‌خواهم، طی یک سالی که منتظر شروع شدن کلاس‌هایش بودم دو ماه دو ماه وقتم را در کارگاه‌های نقاشی معلم‌های ریز و درشتی گذراندم و بعد از تماشای هر کدامشان بیشتر و بیشتر فهمیدم از هیچ کدام اینها چیزی یاد نمی‌گیرم، برایم واضح بود به چه چیزی نیاز دارم دیگر آدم سرگردان و بلاتکلیف قبل نبودم، خوب می‌دانستم کجا هستم و برای چه کاری آمده‌ام و هرگز فریب نمی‌خوردم، کسی که جلسه اول مدل نیمه‌برهنه‌ای که بیست نفر دورش نشسته‌اند را نشانم می‌دهد و می‌گوید «ریتمیک برو توش» درکی از آموزش نقاشی ندارد، همین طور آن زن عصبی که کار هر جلسه‌اش تحقیر کردن و داد و بیداد بود یا آن مرد جوان دودی چرب که به درد دختران حشری و لاس زدن میخورد، هیچ کدامشان به وضوح معلم من نبودند اما من باید برای رسیدن به معلم دلخواهم که ندید مطمئن بودم همان موجود گرانبهایی است که من زیباترین زندگی دنیا را به خاطرش رها کرده‌ام و به منفورترین شهری که می‌شناختم پناهنده شده‌ام، یک سال را لابه‌لای این ان و گه‌ها سر کنم.
ثمیلا را را از لابه‌لای حرف‌های یکی از شاگردانش شناختم، با همان چند کلمه‌ای که از او حرف زد درباره متد آموزش سه‌‌ساله‌اش و درگیر شدنش با جزییات رفتاری آدم‌ها، فهمیدم من به او نیاز دارم، بعدها فهمیدم نقاش بزرگی است و قبل از این که یک سال انتظارم تمام شود به نمایشگاهش رفتم و او و کارهایش را برای اولین بار از نزدیک دیدم. همه چیز برایم شگفت‌انگیز بود، کارهایش در قاب‌های کوچک از شهر و درختان و طبیعت بی‌جان مسحورم کرده بودند، خودش هم آنقدر متواضع و بزرگوار بود که باورم نمی‌شد در این دنیای حقیرانه ما زندگی می‌کند، واقعا به نظرم از آسمان رسیده بود وقتی دستانم را توی دستش نگه داشته بود و بی‌توجه به آدم گنده‌هایی که روز افتتاحیه نمایشگاهش دور و برش می‌پلکیدند با تمام حواس با من حرف میزد فهمیدم درست آمده‌ام. من فقط یک بار قبلا پای تلفن با او حرف زده بودم و بعد که مقدمات برگزاری کلاس شده بود گروه تلگرامی، او چند سوال درباره نقاشی پرسیده بود و من داستان‌های نسبتا طولانی رسیدنم به نقاشی را برایش نوشته بودم و او به خاطر همان چند خط، حالا دستان من را توی دستان استخوانی گرمش فشار می‌داد و از دیدنم ابراز خوشحالی می‌کرد و اینها هیچ کدام شبیه تعارف‌های روزمره آدم‌های چرند این دنیا نبود، واقعا برانگیخته‌ام میکرد و نفسم از شادی بند آمده بود.
جلسه اولی که به خانه‌اش رفتیم آخرین دفترم را با خودم برده بودم تا چندتا از کارهایم را نشانش بدهم، نمی‌خواستم خودم را به او ثابت کنم و این اولین باری بود که نمی‌خواستم خودم را به کسی ثابت کنم، حتی نمی‌خواستم ازم تعریف کند فقط می‌خواستم بگویم چقدر به یاد گرفتن نقاشی نیازمندم، اما او از چندتا از کارهایم تعریف کرد و گفت باید نظمت را بیشتر کنی، بعد که من تندتند دفترچه ناچیزم را برایش ورق میزدم دستم را گرفت و متوقفم کرد و با وحشت بهم «گفت چرا پشت این نقاشی، نقاشی دیگری کشیدی؟ تو هر دوی اینها را از دست دادی و باید از یکی‌شان کپی با کیفیتی بگیری» باورم نمی‌شد دارد حرص کارهای بی‌ارزش من را می‌خورد با آن همه بزرگی‌ای که نسبت به من از خودش نشان می‌داد هر لحظه بیشتر دلم می‌خواست لال شوم و همه‌اش بشوم گوش و چشم برای یاد گرفتن از او.
 همین کار را هم کردم، طی این چند ماه من هر روز بیشتر از قبل سعی کردم سکوت کنم و فقط به کلمات و نگاه‌ها و رفتارهایش توجه کنم و خودم را در حضورش از یاد ببرم و فقط نقاشی بکشم و بگذارم او مدام تصحیحم کند، از گرفتن مداد لای انگشتانم شروع کرد تصحیح کردنم تا نگه داشتن تخته شاسی و نشستن و نگاه کردن و نفس کشیدن و نگهداری کاغذها، آنقدر دقیق و با ظرافت چیزهای ریزی بهم یاد می‌دهد که خیال می‌کنم هر چیزی که هستم به قبل از دیدن او و بعدش تقسیم می‌شود.
از همان روز اول وقتی از خانه‌اش برگشتم از میز کارم شروع کردم خلوت کردن و دور ریختن و هر لحظه سعی کردم به نظم بیشتری برسم، در این یک ماهی که استرس سرطان بهم حمله کرده بود از بالا زدنِ وسواسم برای دور ریختن و نظم بیشتر استفاده کردم و تقریبا تمام سوراخ سمبه‌های خانه را از کاغذها و لباس‌های اضافی خالی کردم، تمام کشوها و کمدها را ریختم بیرون و دوباره چیدم و روزی که صاحبخانه عوضی طماع زنگ زد و گفت مستاجر جدید پیدا نمیکنم و شما بیایید با همان کرایه‌ای که می‌خواستید قراردادتان را تمدید کنید، شروع کردم تمام اثاثیه را جابه‌جا کردن و دور ریختن و شستن، آنقدر دور ریختم و سابیدم و دوباره از نو چیدم که همه چیزم خود به خود به نظم غیرقابل باوری رسید.از اول اردیبهشت که مداوم و سر ساعت ورزش میکردم، برنامه روزانه‌ام تقریبا منظم شده بود اما از اول تابستان که کلاس نقاشی‌ام بعد از یک سال انتظار شروع شد برنامه‌ام آنقدر قطعی و بدون تغییر شد که دیگر هیچ چیزی تکانم نمی‌داد، حتی استرس سرطان نتوانست متوقفم کند، هر روز صبح ساعت هفت شاید هم زودتر از خواب بیدار میشوم و بعد از ورزش کردن و دوش گرفتن تمرین کردن را شروع میکنم، تمریناتم را با شماره و تاریخ توی پوشه‌ مشق‌های هفتگی‌ام می‌چینم و بعد از هر دوشنبه که از کلاس نقاشی برمی‌گردم تمریناتم را بایگانی میکنم و کاغذهای نو را با دقت به تخته شاسی‌ام آویزان میکنم، لباس‌هایم که همیشه مچاله در کمدها بودندن حالا آنقدر کم و انگشت‌شمار شده‌اند که همه‌شان جایی برای خودشان دارند. چند روز پیش بعد از تمام شدن کارهای خانه به حساب موبایلم هم رسیدم، بیشتر شبکه‌هایی که وقتم را می‌گرفتند را قبلا دور ریخته بودم و حالا نوبت آدم‌ها رسیده بود، آنقدر کاربرهایی که دنبال می‌کردم را دور ریختم تا از اسکرین تایمم خجالت نکشم، این کارها را سالها پیش از آدم‌های دور و برم شروع کرده بودم و حالا فقط آدم‌هایی را برای حرف زدن و دیدن دور خودم دارم که مطلقا برایم لذت بخشند، دیگر حاضر نیستم وقتی را صرف آنهایی بکنم که بودنشان همیشه با حواشی همراه است، هیچ وقتی ندارم برای پرداختن به آدم‌هایی که دوستم ندارند و دوستشان ندارم، تراپیستم را هم دیگر نمی‌خواهم، دفعه آخر وقتی درباره ترس از سرطان و درگیری حقوقی رامین و وضعیت زندگی‌ام برایش گفتم بهم گفت «امروز خیلی حالم بد بود ولی وقتی میبینم تو با این همه بدبختی هنوز انرژی نقاشی کشیدن داری به زندگی امیدوار میشم»، همین یک جمله کافی بود برای تصمیم قطعی‌ام برای ندیدنش، دیگر حاضر نیستم پولم را صرف حرف زدن با او بکنم اما اگر او بخواهد حاضرم ازش پول بگیرم و باز هم ببینمش.
هربار که بحرانی را از سر میگذرانم و چیزهایی که با بدبختی و درد کشیدن در تنهایی بهشان رسیده‌ام جلوی فروپاشی را می‌گیرند بیشتر از قبل فقط و فقط به خودم وابسته میشوم، احساس قدرت میکنم و دیگر حاضر نیستم هیچ وقت و پولی را صرف چیزی جز سلامتی و کشیدن و خواندن و نوشتن و شنیدن بکنم، چون هیچ چیزی در این کثافت‌خانه دنیا جز همین‌ها نجاتم نداده‌اند پس باقی چیزها زباله‌هایی هستند برای دور ریختن. حتی دیگر حوصله سفر رفتن و کارهای تکراری‌ای که در پاچه بشر فرو رفته برای تحمل بی‌معنایی زندگی را ندارم، دلم می‌خواهد این سه سال که سه ماهش رفته را ساکن و بی‌سر و صدا بگذرانم، در همین حبابی که دور خودم ساخته‌ام نقاشی یاد بگیرم، هفته پیش به ثمیلا گفتم اگر این کلاس به هم بخورد خودم را میکشم او هم دستش را روی دستم گذاشت و گفت نگران نباش تو را توی آن گروه نگه میدارم و همین یک لحظه تمام امیدم برای گذراندن زندگی در این سه سال است، به وضوح میبینم حتی اگر از آسمان سنگ هم ببارد من در این شهر میمانم و از ثمیلا نقاشی یاد میگیرم.

۲ نظر:

  1. داستان تو و ثمیلا و نقاشی مدت هاست که از حوصله ی متن خارج شده.
    باید منتظر مانگاش بمونم

    پاسخ دادنحذف