بیشتر از یک هفته است تنهایی روز و شبم را میگذرانم، دیگر نمیتوانم با این همه بدبختیای که با استرس ازشان عبور کردم برای تنهاییام غصه بخورم، چیزی هم برای غصه خوردن نیست.همه چیز همان جایی است که باید باشد اما لحظههای تنهایی مانند آستین لباس بافتنی توی ماشین لباسشویی میتوانند کش بیایند و از ظرفِ زمان و مکان خارج شوند و چنان به جایی بی ربط پرتابم کنند که حتی نفهمم کجا هستم و موقعیتم چیست، آنقدر در خیالاتم فرو میروم که همه چیز فراموشم میشود و احساساتم مانند دختر چهارده سالهای که سال هشتاد و یک در اتاق در بستهاش دراز میکشید و با چشمانی که از اشک شبیه به تکهای سنگ وسط رودخانهای خروشان میشد از خدایان میخواست محبوب ناشناسش را از آسمان به آغوشش بیندازند به ناکجا پرتابم میکند و هر لحظه از جایی سر درمیاورم.
این هفته باید قسمتهای کوچکی از خانهام را برای معلم نقاشیام میکشیدم، با چشمانی که هر لحظه ضعیفتر میشوند از تماشای بیحساب خطوط، لابهلای اشکهایی که مانند سیل فوران میکنند و تمام صورتم را در لحظهای خیس میکنند، روبروی تکههای کوچک خانهام مینشستم و هیچ چیزی جز خودم در ذهنم نمیچرخید، چشمانم را تنگ میکردم تا فقط خطوط اصلی مدل را ببینم اما تصویر فرورفته خودم روبروی قسمتی بیمعنی از خانهای که دیگر برای من نبود، هر لحظه کوچک و کوچکتر میشد و انعکاسش میان موجهای درهم اشک پرواز میکرد، بالا میرفتم و از دور خودم را میدیدم که چون یعقوبی خمیده هر لحظه کمتر و کمتر نور را میفهمم.
با وحشت از دیوانگی و نفرت از «من» که تمام حواسم را میبلعید از جایم مانند تیر رها میشدم و خودم را به چیزی برای برگشتن به واقعیت آویزان میکردم و چند دقیقه بیحواس و گیج در فضا تاب میخوردم تا بلخره صدایی از خیابان یا گربهها یا موسیقی عوضی و بیجایی پاهایم را به زمین میرساند، اما همین که پاهایم به زمین میرسید وحشیانه به صندلیای که چند دقیقه قبل رویش نشسته بودم حمله میکردم و تخته شاسی را در دست میگرفتم و بیوقفه میکشیدم و میکشیدم و میکشیدم، آنقدر روان و سرراست خطوطم حرکت میکردند و راحت و بدون درد به هم وصل میشدند و تکههای کوچک خانهای که میشناختمش را میساختند که انگار تمام رنجها و اشکهایم میشدند نقاشی و میچکیدند.
یکی از همین روزهای پر پیچ و خم تنهایی که شبهایش به زور شش ساعت میخوابم و با این همه ورزش و فعالیت توانم ته نمیکشد و آنقدر بالا هستم که به زور یادم میماند باید استراحت کنم، به زور خودم را به تخت خواب رساندم و با تکرار بیامان شعر «محبوب کسیست که مینشیند»، روی تخت دراز کشیدم و خواب عجیبی رویم پهن شد و حتی نفهمیدم چطور، توی خواب بارها و بارها صحنهای تکراری را دیدم. خودِ خوابیدهام را از بالا میدیدم و پرواز کنان به تصویرم نزدیک میشدم و همین که تماس اتفاق میافتاد بخشی از زاویه دیدم از بالا رختخواب بود و بعد به تودهای مچاله و بیربط که انگار من بودم میرسیدم و باقی تصویر مثل نگاتیو باز میشد و امتدادش تصویری بود که اگر چشمانم را در همان حالت خوابیده باز میکردم روبرویم میدیدم _بالشت خالی رامین کنار سرم که به کمد و دیوار وصل میشد_ اما قوسی هم در این تصویر یکپارچه بود، فرو رفتگیای که از انداختن سنگ کوچکی وسط پارچهای بزرگ به وجود میآید، فرو رفتگی منِ خوابیدهی مچاله و بیربط به وجود انسانیام بودم، بیشتر شبیه به تودهای تیره و لرزان بودم که چشمانم با وحشت ازش میگذشت. انگار چشمانم از قید و بند سرم و پلک رها شده بودند و فقط کرهای آویخته از آسمان بودند که در هوا میچرخند، بس که همه چیز به هم وصل میشد و میچرخید و انتهایی وجود نداشت. به هم رسیدن خواب و بیداری یا به هم خوردن نظم واقعیت، نمیدانم دقیقا چه اتفاقی میافتاد، آنقدر ترسیده بودم که توی خواب مدام خودم را با جمله "نترس خوابی" آرام میکردم اما هم زمان چشم از زاویهدید جدیدم برنمیداشتم و با ولع چنان به اتاق تکراریام از منظر دیگری نگاه میکردم انگار هدیه خدایان بود. به وضوح میدیدم زمان و مکان همهش آن چیزی نیست که مغزم در بیداری میفهمد و این تصویری که میبینم زاویهای «موجود» اما بیرون از دسترس من است و همین عدم دسترسی به چیزی که مغزم در خواب میفهمدش اما در بیداری دستش به آن نمیرسد وسوسهام میکرد در خواب بمانم و همین کشمکش تقریبا سه بار به این لحظه رساندم، تا آخرش از صدای عجیبی که توی خواب از خودم درآوردم و گوشِ بیدارم آن را شبیه نویزی دریافت کرد و زنگ زد از خواب پریدم.
ترس واقعی بعد از بیداری بود، مطمئن نبودم زندهام، به سرعت از خانه زدم بیرون و در خیابان آنقدر بدون اراده شخصی، خودم را به «موجودات واقعی» مالیدم و بهشان دست کشیدم تا توهم زمان و مکانِ پنهان از سرم پرید اما هنوز نمیدانم چرا این قدر بی اراده از جهانی که گهگاه در توهم و خواب و خیال گذرم به آن میافتد وحشت دارم، انگار فکرهایم بدون کنترل من تصمیم میگیرند این فهم از جهانی «ناموجود» من را به ناموجود بودن در اینجا میرساند و کسی با فریاد دستم را میکشد و تکرار میکند "با تو کار دارم نباید بمری".
محبوب کسیست که مینشیند؟
پاسخ دادنحذفمتاسفانه:(
حذف