۲۱ تیر ۱۳۹۷

"چشمان من در ظلمت چشمان تو را می‌یافت"

دیروز صبح که توی پارک ورزش می‌کردم پسر تپلی هم سن و سال خودم را دیدم با کوله‌پشتی لپ‌تاپ و بساط شخصی‌اش توی یکی از آلاچیق‌ها، پشت به فضای پارک در خودش فرو رفته بود  و چربی‌های باسنش روی نیمکت پهن شده بودند؛ با دقت چیزهایی را به هم می‌چسباند و لوله درازی درست می‌کرد. بعد از چند دقیقه که آبفشان‌های پارک باز شدند و آلاچیق‌ها را خیس کردند، بساطش را به نیمکت وسط پارک منتقل کرد و با لوله‌ای دراز شروع کرد چیز عجیبی را کشیدن. حواسش ابدا به اطرافش نبود، چند نفری که با من توی پارک ورزش می‌کردند به بی‌حواسی‌اش با تعجب نگاه می‌کردند و دود غلیظی از تعجب‌شان به هوا می‌رفت. بعد از کشیدن آنقدر از دنیا جدا شد که تقریبا روی نیمکت ولو شد و تمام چربی‌های تنش هم وا رفتند، لَختی تنش و جدایی‌اش از دنیا همه را از اطرافش فراری می‌داد. تصویر پسری که با تیپی شبیه به همه دوستانم لابه‌لای شاخه‌های درخت بید و میان سر و صدای پرنده‌ها و بالا و پایین پریدن بچه گربه‌ها چیزی مصرف می‌کند که از همه‌شان کنده شود و چیزی نبیند و به جایی نامعلوم برود برایم تلخ و آزاردهنده بود. وقتی داشتم از پارک بیرون می‌رفتم باغبان‌های جوان را دیدم که نهال‌های درخت سنجد را توی چاله‌هایی که برای کاشتن‌شان حفر کرده‌ بودند می‌گذاشتند، نمی‌توانستم به دردی که از تصویر پسر توی ذهنم بود چنگ بزنم و لذت کاشتن درخت سنجد را فدایش کنم، چند دقیقه ایستادم و به پرزهای نرم برگ‌های درخت سنجد دست کشیدم و آخرین نقطه از برف‌های زمستان را روی کوه‌های روبرو تماشا کردم و دستانم را برای رسیدن به دست‌های رامین دراز کردم و چند لحظه خوشی را به سرعت بلعیدم.
درد و خوشی انگار چیزی است برای شمردن، اندازه‌گیری و بعد اعلام نتیجه‌ی خوشبختی یا بدبختی، نه تاثری در کار است و نه کیفی، حتی چند لحظه در سکوت نمی‌توان به خوشی و ناخوشی خیره شد، به جای این کارها باید خیلی زود احساسات‌مان را به ابزاری برای شکنجه و یا قاب عکسی برای یادگاری تبدیل کنیم. آنقدر این کار را خنثی و بی‌احساس انجام می‌دهیم که انگار کارگران کارخانه بزرگی هستیم با دستکش لاتکس و ماسکی روی صورت که کارمان کندن پوست پیاز است. واقعا نمی‌توانستم به کسی بگویم چه چیزی دیدم چون وسط جماعتی که می‌شناسم‌شان این تصویر هیچ معنایی ندارد، همان قدر بی‌معناست که تصویر کاشتن درخت سنجد.
یاد صحنه‌ای از رمان ابله می‌افتادم، جایی که ایپولیت با سرفه و تب و هذیان خواندن نامه خودکشی‌اش را تمام می‌کند و اسلحه را برمی‌دارد تا خودش را بکشد اما آنقدر بیماری همه وجودش را گرفته که به کل فراموش کرده اسلحه را پر کند و همین می‌شود اسباب خنده و تمسخرش، آدم‌هایی که تا چند دقیقه قبل از شنیدن خبر خودکشی‌اش به ظاهر متاثر شده بودند شروع می‌کنند به او خندیدن و سرزنش کردنش برای نمردن، راوی هم اضافه می‌کند که همه فقط مرگ ایپولیت را می‌خواستند نه زنده ماندنش را، همین تصویر ترسناک از انسان‌ها، چیزی که انگار طی قرن‌ها ثابت مانده و حالا به ما رسیده آنقدر برایم مسجل و قطعی است که دیگر حرف زدن از درد و رنج را در نظرم عبث و بیهوده می‌کند، گفتن از خوشی هم آنقدر تکراری و خسته کننده‌ است که دیگر شاخک‌های هیچ جنبنده‌ای را تکان نمی‌دهد.
صبح‌ها  توی پارک کنار آدم‌هایی که گاهی با شور و هیجان و گاهی بی‌حوصله‌اند ورزش می‌کنم، شور و خمودگی آدم‌ها توام با لذت بچه‌ها موقع تاب خوردن و خستگی کلاغ‌ها از دنبال غذا گشتن، پشت به شهری که لایه‌ی زردرنگ دود مثل چتری همیشه بالا سرش است، بدنم را برای تمرین نقاشی آماده می‌کند. تمرین روزانه‌ نقاشی‌ام را با الگویی که معلمم اصرار دارد ترتیبش را رعایت کنم شروع می‌کنم و خطوط افقی و عمودی و اریب را با دقتی کنار هم می‌کشم که هیچ کدامشان بیشتر از دیگری به چشم تیز معلمم نیاید. "هیچ خطی از دیگری با ارزش‌تر نیست" صدای معلمم توی سرم مدام این جمله را تکرار می‌کند و مدام حواسم را جمع می‌کنم تا هیچ خطی پررنگ‌تر از دیگری نباشد، بعد از چند دقیقه آن‌قدر خطوطم توی کاغذ از روی هم رد می‌شوند به هم می‌سابند و در هم فرو می‌روند که دیگر هیچ کدام‌شان وضوح خاصی ندارند، بافتی درهم می‌شوند که هیچ خط مستقلی میانشان پیدا نیست، دقیقا همان چیزی که معلمم می‌خواهد. بیرون از این کاغذ اما ترازوهایی غول‌پیکر هر لحظه دارند چیزی را سبک‌ سنگین می‌کنند، اگر چند دقیقه تمرینم را متوقف کنم و لپتاپم را باز کنم دنیایی را می‌بینم که همه توی آن عاشق نابودی و تخریب هستند و هیچ چیزی لذت‌بخش‌تر از رنجی که به نابودی می‌انجامد نیست، فقط مرگ و زجر کشیدن می‌تواند سرگرمشان کند و این حقیقت من را بیشتر از قبل توی نقاشی فشار می‌دهد. موقع نقاشی کافیست موقعیتت چند درجه نسبت به سوژه‌ای که در حال کشیدنش هستی تغییر کند تا تمام خطوط به هم بریزند و دیگری چیزی که کشیدی با چیزی که می‌بینی همخوانی نداشته باشد، فهم نقاشی بیشتر از قبل ارتباطم را با بیرون قطع می‌کند، چون چیزی برای رنج کشیدن مدام پیدا نمیکنم همان طور که چیزی برای خوشی پایدار نمی‌یابم. اما باید حواسم را جمع کنم و تمرکز داشته باشم تا صدای بلند زاری‌ها و ناله‌های بیرون گوشم را کر نکند و خوشی‌های براقی که قابلیت‌شان فرو رفتن توی چشم بقیه است چشمم را کور نکند، بعد هم باید مراقب باشم زنجیر گله‌هایی که هر دقیقه ساخته می‌شوند تا به بودن بی‌معنیِ انسان در این دنیا معنایی جعلی بدهند اتفاقی دور گردنم نیفتد، چون ظاهرش این است که ما باهمیم از یک جنس برای یک هدف، اما بعد از چند وقت تمام حواس‌ها می‌رود پی پیدا کردن سوراخی هرچند ریز برای القای تفاوت‌ها، ابراز برتری‌ها و بعد هم بارش شهابی وزنه‌های ارزش‌گذاری آغاز می‌شوند. مرزبندی‌ها خطوط تیزی می‌شوند که در هوا شناورند و گردنت را می‌زنند،در نهایت هم با همان زنجیرِ با هم بودن سیاه و کبودت می‌کنند تا سرت را یک لحظه بی‌اجازه توی سوراخی مخالف جریان گله نکنی، آنقدر که زنده ماندن را برایت به آرزو تبدیل می‌کنند. همه اینها را آنقدر خوب می‌شناسم که بیرون از خودم دنبال هیچ چیزی نمی‌گردم، روزم را با تمرین مداوم نقاشی پر میکنم و گاهی به سیاره رنج‌کش‌های بیست و چهار ساعته و خوشبخت‌های برق‌برقی نگاهی می‌اندازم و دست نوازشی به سرشان میکشم تا به عنوان دشمن شناسایی‌ام نکنند.
همین که پایم را از خانه‌مان بیرون می‌گذارم از تمامی خیابان‌های اطراف چشمم دنبال خیابان‌‌مان می‌دود، وقتی توی ماشین از اینجا دور می‌شویم و از خیابانی موازی سرازیر می‌شویم، موقعیت تمام ساختمان‌هایی را که می‌بینم با ساختمان‌های پشتی‌شان توی خیابان خودمان، مطابقت می‍‌دهم و روی بلندترین نقطه‌ی پل انتهای خیابان موازی، سرم را می‌چرخانم و نقطه‌هایی از نرده‌های انتهای پارکِ بالای خیابان‌ را برای آخرین بار تماشا می‌کنم. دور و گم شده لابه‌لای گیاهان و خطوط  بی‌پایان بزرگراه‌ها که مثل حشرات بزرگی دور تپه‌ کوچکی که خانه‌مان آنجاست، می‌پیچند و بالا می‌روند، حشرات بزرگی که پیدا کردن‌شان در افق دیدم من را به جایی وصل می‌کند، جایی برای زندگی کردن، انگار چشم‌‌هایم با نخی نامریی به این تپه کوچک وصل شده، به تنها جایی که می‌توانم بدون روده‌درازی درباره مفهوم زندگی با تمام حواسم فقط زندگی کنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر