۱۴ تیر ۱۳۹۵

آه ای کفشدوزک

از وقتی تابستون شده، یعنی از آخر فروردین، شته‌ها حمله کردن، اول از همه به شمعدونیِ پیچم حمله کردن که گل‌های قرمرِ گوجه‌ای می‌داد و وقتی می‌ذاشتمش لب پنجره چنان احساس غروری بهم دست می‌داد که انگار خودم گل دادم. شمعدونی به اون ابهتم با چهارتا دونه شته‌ی موذی و چسبناک تو یک هفته به ساقه‌ی خشکیده و شرم‌آوری تبدیل شد، هربار چشمم بهش می‌افتاد دیگه چیزی نبود جز تارهای سفید نازکی دور ساقه‌‌های خشکش، وقتی به سفیدک‌های چندش‌آور شته‌ها نگاه می‌کردم تنم می‌لرزید و دهنم خشک می‌شد از حرص انگار داشتم به شرت اون دختره که دو ماه به اصرار رامین تو خونه‌مون تحملش کرده بودم و آخرش با قهر و بی‌تشکر رفت و شرتش رو جا گذاشته بود نگاه می‌کردم.
 مدام با خودم می‌گفتم بابا شته هم موجود زنده‌اس، حق حیات داره و از این اراجیف علمی انسانی که برای سرگرمی و نمایش انسانیت لازمه، هی گفتم سَم، سم چیه، مگه من کی‌ام که سم بردارم سم بپاشم به بدن ظریف و دردمند گیاه، همین‌طور تو این کشمکش‌های انسانی حیوانیم بودم که یکی دیگه از گیاهان عزیزم گرفتار شد، دیگه چشمام رو بستم و شال و کلاه کردم و با لرزش و تپش‌قلب، سرِ ظهرِ داغِ جمعه حمله کردم سمتِ گل‌فروشی، مثل همون روزِ بعد از سفری که دختره گه زده بود توش، بیدار شدم و گفتم گوربابای مهربونیِ رامین و این همه تحملی که تو این دو ماه کردم، دهنم رو باز کردم و تمام کثافت‌هایی که توی دختره دیده بودم رو اوق زدم توی صورتش، با جیغ و نفس‌نفس و لرزش.
وقتی رسیدم گل‌فروشی، صاحبِ همدونیِ عصبانیش تو کانکس زیر کولر خواب بود، انگار صدای پرپر زدن و جلز و ولزمو شنید، دمپاییش رو کرد لای انگشتاش و لخ‌لخ روی سنگا خودشو کشید سمتم و سرشو تکون داد و با خالکوبی آه ای زندگیِ آبیِ روی مچش  نوک دماغش رو خاروند و به صورت ضمنی گفت ها چه مرگته؟ منم در حالی که توی ظهر داغِ چهل و چند درجه اهواز دندونامو می‌زدم به هم از حرص گفتم سم، سم شته.
اما همه چی همون جا تموم نشد، اون سم تازه شروع داستان شته‌ها بود، همون‌طور که دیدن کثافت‌های یک آدم تازه شروع پیدا کردن نمونه‌ و تشابهش توی خودت و آدم‌های دیگه‌اس، تازه می‌فهمی چیزی به اسم شته وجود داره که می‌افته به جون زیبایی‌ها و توی چند هفته به ساقه‌ای خشک و مرده تبدیل‌شون می‌کنه، چیزی به اسم خودخواهی، خودشیفتگی هم هست که مثل خار به دست و پای اطرافیانت فرو میره، یک روز مجبوری از وقتی چشم باز می‌کنی به گریه‌ها و دردهای آدم خودخواه گوش کنی، فرداش باید لوسی و توهمات‌شون رو تحمل کنی، یه روز هم قیافه گرفتنش رو، وقتی هم حسابی مصرفت کرد و تو اولین فِشِ سم رو پاشیدی توی صورتش ازت فرار می‌کنه میره سراغ یکی دیگه تا حسابی فراموش کنه تو می‌دونی چی بوده و چی هست.
شته‌ها با سم از شمعدونی رفتن سراغ حسن‌یوسف، از حسن‌یوسف سراغ بنجامین و توی یک مدت کوتاه نصف گلدون‌هام قربانی شدن، تا یه روز خیلی اتفاقی یک کفشدوزک لای گل‌گندمی پیدا کردم، بعد هم فورن گشتم دنبال توانایی‌هایش و توی ویکی‌پدیا خوندم کفشدوزک‌ها شته‌خوارن و خیلی از باغ‌دارها به جای سم شیمیایی از کفشدوزک استفاده می‌کنن، دایی رحیم هم تایید کرد و یه پلک سنگین و یه پک عمیق به سیگارش زد و گفت هیچ وقت تو خونه‌ به گیاهان سم نپاش، درست مثل تراپیستم که یک سال و نیم پیش بعد از داستان این دختره بهم گفت هیچ وقت کسی رو تو خونه‌ات سرزنش نکن.
حالام نه شته‌ها رفتن نه سودجویان عرصه‌ی رفاقت دست از سرم برداشتن، اما شمعدونیم برگ تازه درآورده و توی گلدونام کفشدوزک‌ها خونه دارن، منم خوب بلدم به جای سرزنش و کینه با تماشا کردن بدی‌ها با موچین ریشه‌هاش رو از خودم بکشم بیرون و آدم‌هایی رو دوست داشته باشم که موقع تایپ کردن اسم‌شون، انگشتام پرواز می‌کنن برای لمس کردن دست‌هاشون.

۱۷ خرداد ۱۳۹۵

دهنت رو باز کن من اومدم

هر روز که از خواب بیدار می‌شم به فولدر موزیکم چشم بسته فرصت می‌دم برای گاز زدن مغزم دست به کار شه، بعضی از آهنگسازا جادوگرن، یعنی فقط قطعه رو ننوشتن، مشخص کردن چطور وقتی موسیقی پخش نمی‌شه و از هیچ جایی صدایی درنمیاد، حتی توی خواب، اشیا و مولکول‌های هوا همون قطعه رو مدام بنوازن و تو حتی یک لحظه هم از شنیدنش رهایی نداشته باشی، من که راضی‌ام، هر چیز جادویی بیرونِ دنیای تخمیِ حالا می‌تونه سوار تخم چشمم بشه. هر روز بعد از پلی کردن موزیک مثل نقاش‌های حرفه‌ای که چهل ساله نقاشی می‌کشن می‌شینم پشت میزی که یک روز می‌خواستم پشتش داستان بنویسم، اما حالا حوصله‌ی کلمه‌ها رو ندارم، زیادی فکرم رو مشغول می‌کنن، یه کاری می‌کنن شبا از سر و صدا و حرف و حرف و حرف نتونم چشمامو ببندم، نمی‌ذارن دو دقیقه خفه شم و تماشا کنم، وقتی به قشنگی‌ها نگاه می‌کنم کلمه‌ها مثل پیچک خودرویی از پاش شروع می‌کنن بالا اومدن و برای بهترین توصیف همه‌ش رو توی چند لحظه می‌پوشونن، جوری که دیگه هیچی برای تماشا نمی‌مونه، می‌مونه اما پیچکی از کلمات قلنبه و بی‌معنیه، من دوست دارم  به جای این همه حرف زدن به خط‌ها و رنگ‌ها و بوها و صداها مشغول شم، اما نه همیشه، یک لحظه‌ای هم هست که اگه درمو برندارم تا کلمه‌ها و حرفا بریزن بیرون ممکنه از تو کرم بندازم. خوبی نقاشی کشیدنِ هر روزم اینه که دیگه شبا موقع خواب تو مغزم داستان نمی‌نویسم، نقاشی می‌کشم، خط‌ها و قوس‌ها رو به هم می‌رسونم و با فشار دادن پلک‌هام روی هم رنگ رو می‌پاشم روش، از اون بهتر اینه که هیچ کسی چیزی رو بهم یاد نداده، یعنی خودم یک روزی هوس کردم حشره بکشم بعد رفتم کتاب آشنایی با حشرات مخصوص بچه‌های شیش هفت ساله رو خریدم و چندتا ملخ و کفشدوزک و حشره‌ی برگی و عنکبوت کشیدم، بعد دوستام برام آبرنگ و مدادشمعی خریدن، منم شروع کردم هرچیزی که جلوم بود رو کشیدن، حالا دیگه چندماهه هر روز نقاشی می‌کشم و بلخره تونستم یک دماغ قشنگ بکشم، از مقایسه رامین‌هایی که می‌کشم می‌تونم بفهمم پیشرفت کردم اما زیاد به پیشرفت فکر نمی‌کنم، مثل باقی مسابقات که ازشون انصراف دادم چون نه می‌خواستم درس‌خون باشم نه پول‌دار نه عاقل نه خوشبخت، حالا هم نمی‌خوام نقاش باشم، می‌خوام نقاشی بکشم، چون وقتی نقاشی می‌کشم نشیمن سفت و سخت صندلی‌م یه تیکه ابر معلق روی هواست و صدای تیک تاک هیچ ساعتی به گوشم نمی‌رسه و من دارم یک جایی که اینجا نیست پرواز می‌کنم و نمی‌فهمم حتی زنده‌ام، غفلت از بودن همون چیزیه که لازمش دارم این روزا، چون وقتی یادم میاد آدمم و الان چه سالیه و خانواده و دوستام و باقی آدما چه درگیری‌هایی دارن دلم می‌خواد بزنم زیر میز و اولین انسانی باشم که با سر میره تو دهن یک عنکبوت زرد چون از آدم بودن متنفره.

۱۳ دی ۱۳۹۴

جزیره‌ منفعلِ جنوبی

صبح صدایِ زنگِ در خونه رو برای اولین بار از اول تا آخر شنیدم. همسایه‌ی طبقه‌ی سوم پشتِ در بود، گفت عروسکِ دخترم افتاده توی حیاط‌ خلوتِ شما. منم برای اولین‌بارطولِ حیاط خلوت رو تا انتها طی کردم و باز هم برای بارِ اول پاهام رو گذاشتم رویِ نرده‌های انتهای حیاط خلوت که برای فرارِ بارون از چنگال سنگ‌ها و سرامیک‌ها ساخته شده و میشه از لاش ماشین‌های توی پارکینگ رو تماشا کرد. خرس سفیدی که دامن بنفش پوشیده بود پاش رو به زور فرو کرده بود لای نرده‌ها و معلوم بود تمام توانش رو جمع کرده تا از دستِ بچه‌ی زرزروی طبقه‌ سومی راحت شه، از دست فریادهای بی‌امون هر روزه‌اش پشتِ در آسانسور، وقتی مادرش میره بیرون و تنها ولش می‌کنه پیش برادرهای وحشی‌اش، از دستِ صدای تق‌تقِ کفشِ پاشنه بلندی که هر روز یواشکی پاش می‌کنه و از طبقه‌ی سوم می‌دوه توی حیاط و گربه‌ی بی‌حال و پررو رو اذیت می‌کنه.
توی همون چند ثانیه که در رو نیمه‌باز گذاشتم تا خرسِ سفیدِ بدبخت رو نجات بدم، همسایه‌ی طبقه‌ی سوم زنگِ واحد روبرو رو هم فشار داده بود و وقتی من عروسک به دست رسیدم دمِ در به نظرم رسید وسط بحث مهم و جذابی هستن، منم شروع کردم دامنِ بنفش خرس که لای پاهاش چروک شده بود رو مرتب کردن تا به خودشون بیان و من رو هم ببینن، همون لحظه بود که برای اولین بار بعد از یک سال به چشم‌های همسایه‌ی روبرویی نگاه کردم، بهم سلام کرد و من خرس سفید رو با عجله‌ای که از گم کردن دست و پام می‌اومد پرت کردم توی بغل زنِ طبقه سومی و تند جواب سلامِ همسایه روبرویی رو دادم و پریدم توی خونه و در رو با عجله بستم. حالا دیگه بیشتر از یک سال شده که از سلام و احوال‌پرسی با همسایه‌های این خونه فرار می‌کنم، اولش فکر می‌کردم بیشتر از چند ماه توی این خونه نمی‌مونم و جای خالیِ سلامم توجه هیچ کسی رو جلب نمی‌کنه اما حالا بعد از یک سال دیگه حتی اگر بخوام هم نمی‌تونم به کسی سلام کنم.
زندگی‌ام توی این خونه جمع و جور و ساکته اما بعضی وقت‌ها هم وسطش طوفان و رعد و برق می‌شه. در اغلب مواقع آفتابِ گرمی از پنجره‌های بدونِ پرده رد می‌شه و قالیِ قدیمیِ وسطِ هال رو بی‌رنگ‌تر می‌کنه، بیشترِ شب‌ها هم وقتی فیلم‌ها و داستان‌ها به آخر می‌رسن ماه توی قاب پنجره ظاهر می‌شه و حواسم رو از تمام پایان‌ها پرت می‌کنه. توی این یک سال هر روز و هر شب لب‌هاش به گوشم نزدیک شدن بهم گفتن زندگی کردن با من خیلی لذت‌بخشه، گوش‌هام هنوز از شنیدن این جمله داغ می‌شن و تمام اجزای صورتم با شنیدنش می‌خندن، منم به چند ساعت کنارش بودن در روز دلخوشم، در حقیقت برام کافیه.
بیشتر روزها تنها از خواب بیدار می‌شم، وسطِ آفتاب، مه، ابر یا بارون. بعد هم دنبالِ آخرین ردِ پاش می‌گردم یا بلند صداش می‌زنم به این امید که هنوز نرفته باشه. تنهایی توی این خونه و وسطِ این شهر بیشتر وقت‌ها همون چیزیه که باید باشه، انگار وسطِ جزیره‌ای دورافتاده و متروک از خواب بیدار می‌شم، هیچ دستی نیست تا شاخه‌های آویزون درخت‌ها توی آب رو بهم نشون بده، هیچ چشمی به انگشت‌هام موقع رقصیدن با موسیقی زل نمی‌زنه و هیچ خنده‌‌ی زننده‌ای فضاهای خالی رو به زور پر نمی‌کنه. اون‌قدر از فضاهای شلوغ و پر از آدم دور شدم که دیگه هیچ مسابقه‌ای نیست که من جز شرکت‌کنندگانش باشم، هیچ راهی نیست که من هم یکی از رهروانش باشم، هیچ عکسی نیست که من هم گوشه‌ی تصویر با صورتِ هیجان‌زده رو به دوربین در حالِ خندیدن باشم. همیشه منم و صدای خالی شدنِ وانِ همسایه‌ی بالایی، من و صدای تق‌تقِ باورنکردنیِ پای اسبی که شب‌های تاریک با صاحبِ آفتاب‌سوخته‌اش برمی‌گرده خونه، من و صدای هلیکوپتریِ کولرهایی که تمام شهر رو هر لحظه آماده‌ی پرواز می‌کنن.
دیگه می‌دونم خودم برای خودم بَسَم اگر صدای توی سرم از یکی بیشتر نشه، روزهایی که تنهایی توی این خونه برام غیرقابل تحمل شده همیشه به جز صدایی که بهش می‌گم من، صداهای دیگه‌ای هم شروع کردن به حرف زدن، خندیدن، نظر دادن و صداهای عجیب و غریب درآوردن، اون روزها خودمو به زور رسوندم لابه‌لای جمعیت، وسطِ بازارِ شلوغی که از هر طرف صدای فریاد دست‌فروش‌هاش بلنده، یا زیر دست و پای رامین وول خوردم و به تلفن‌های کاریش گوش کردم یا پای تلفن به صدایِ زندگیِ کردنِ آدم‌های دور خیره موندم. اما این روزها اون‌قدر کم بودن که حتی یک بار هم وسوسه نشدم به همسایه‌ها سلام کنم یا برای خودم دوستی دست و پا کنم، گاهی دلم می‌خواد با میوه‌فروش عربی که دختر فراریه رو برده بود خونه‌ی عموش چایی بخورم یا برم پیش عبدالساده بشینم روی حصیرهایی که خودش بافته، رو به غروبِ رودخونه و هیچی از حرفاش نفهمم اما دوست خیلی زیادیه برای این لحظات.
وقتی حواسم جمع خودم می‌شه که بی‌دغدغه و آرومم فکر می‌کنم در تمام سال‌هایی که گذشت همون خرسِ بدبختی بودم که به زور می‌خواست از لای نرده‌ها فرار کنه، اما هربار یکی بود که بیاد دمِ در دنبالش و به زندگیِ شلوغ و پر سر و صدای قبل برش گردونه با دامنِ بنفش مسخره‌ای که مدام لای پاهاش جمع می‌شد اما حالا دیگه از یک سال هم بیشتره که هیچ کسی نیومده پشت در دنبالم.

۲۱ تیر ۱۳۹۴

به کرمی که با بوسه تو را نوش می‌کند بگو...

گاهی فکر می‌کنم شاید امروز آن لحظه برسد، همان لحظه‌ای که نه ماه پیش، وقتی تازه به این شهر آمده بودم توی خواب تجربه کردم. آن موقع هنوز خانه نداشتیم، ساعت پنج صبح روی تخت خوابی در طبقه‌ی چهارم رو به آسمانی که تازه از طلوع قرمز و خاکستری شده بود از خواب پریدم، با لبخندی از رضایتِ تمام. همان لحظه احساس کردم ماهیِ بزرگی از دستانم سُر خورد و دوباره توی آب پرید، بعد هم به سرعت با جَستی توی اعماق آب فرو رفت و سایه‌اش هم خیلی زود از روی آب محو شد، آب هم انگار توی جایِ خالیِ سایه‌ی ماهی فرو رفت و همه چیز در یک لحظه به باد رفت.
لبخند به سرعت از روی لب‌هایم غیب شد و من فقط توانستم اشک بریزم، برای احساسی که یک لحظه تجربه کرده بودم و به وضوح می‌دیدم که دیگر برای همیشه نابود شده. لحظه‌ای که تجربه کرده بودم آن‌قدر عمیق و شیرین بود که نمی‌توانست ریشه در دنیای من داشته باشد، شاید از جایی بود که دستِ آدم هنوز به آن نرسیده چون فردای آن شب وقتی سعی کردم کلمات را طوری کنار هم بچینم تا ته‌مانده‌ی مزه‌ی آن لبخند را توصیف کنم، هرچه بود شبیه حرف زدنِ لالی بود با زبانِ اشاره برای آدمی که زبانِ اشاره نمی‌فهمد.
می‌خواستم چیزی که حس کرده بودم را به زور در همان اتاق زندانی کنم، با خودم تکرار می‌‌کردم "انگار یک لحظه همه‌ی پرده‌ها کنار رفتن و من همه چیز رو می‌دونستم" اما با هر لحظه هشیار شدنم چیزی که حس کرده بودم پراکنده‌تر و محوتر می‌شد. بعد از چند دقیقه خودم را از پشتِ قطره‌های اشک، تار و لرزان، تماشا کردم در حالی که انگار لب دریا نشسته‌ام و منتظرم دریا عزیزِ از دست رفته‌ام را دوباره با موجی برگرداند. میان ملافه‌های قهوه‌ای و دیوارهایِ زرد، آسمانِ تار قرمزی‌‌اش را آرام به زردی می‌داد و باد ابرهای سرگردان را از آسمان محو می‌کرد. دلم می‌خواست همان لحظه از شدتِ حسرت و درد بمیرم، دلم می‌خواست داد و بیداد راه بیندازم تا شاید کسی دلش به حالم بسوزد و زمان را فقط چند دقیقه به عقب برگرداند، اما به جای همه‌ی این کارها فقط خوابیدم، در آرزوی دیدن خوابی که در چند لایه‌ی پنهانِ دیگر، دورتر از جایی که من در آن بودم، فرو رفته بود.

گاهی فکر می‌کنم آن لحظه، یک راهی برای ورود دارد، یک راه شبیه راهِ درازِ خانه‌ی دایی، پوشیده از درخت‌های بلند که به طرفِ هم خم شده‌اند و راه را در روشنیِ روز پنهان کرده‌اند، برای همین است که به چشمم نمی‌آید.
خانه‌ی دایی در راهِ درازی بود که یک طرفش را شالیزارهای مدام پوشانده بودند و طرف دیگرش را باغ‌های تاریک. از جاده‌ی اصلی که وارد راه می‌شدیم سنگ‌های درشت با سر و صدا روی هم جابه‎‌جا می‌شدند، بعد هم صدایِ جاده‌ی اصلی خاموش می‌شد و صدایِ جیرجیرِ شالیزارها بلند می‌شد. به باغ که می‌رسیدیم چند دقیقه طول می‌کشید تا دایی در را باز کند، ما تحمل‌مان کم بود، از همان‌جا بیرون پریده بودیم و مشغولِ چیدنِ تمشک‌ از بوته‌هایی بودیم که شالیزارها را از راهِ ما جدا می‌کردند.
در خانه‌ی دایی می‌شد همه کار کرد و همه جا رفت، می‌شد توی سوراخی پنهان شد و چند ساعت همان جا ماند، می‌شد چاله‌یی وسط باغ کند و هر چیزی توی آن کاشت، می‌شد گنجشک‌های مرده را هرجایی دفن کرد و روی قبرشان را با هر گلی تزیین کرد. تنها کاری که آنجا مجبور بودی انجام بدهی، بیرون ماندن از اتاقی بود که دایی در آن تریاک می‌کشید.
وقتی وارد خانه می‌شدیم، پا به راهی می‌گذاشتیم که دو طرفش را باغ‌های بزرگ نارنج و پرتقال پوشانده بودند، درخت‌هایِ کاجِ بلند جلوتر از همه‌ی درخت‌ها راه را برای ما باز می‌کردند، سخت می‌شد راه برویم، بیشتر اوقات می‌دویدیم، می‌دویدیم و بلند بلند می‌خندیدم تا به انتهای تاریکی برسیم، همان‌جایی که صدای خانه شروع می‌شد، درخت‌های کاج تمام می‌شدند و بوته‌های رز و یاس باریکی راه را به محوطه‌یی باز می‌رساندند. انتهای محوطه‌ی بازی که راه دراز و تاریک به آنجا می‌‌رسید، خانه‌یی بزرگ بود، با پنجره‌ها و درهایی که تمام نمی‌شدند و پشه‌بندهایی که وسطِ مهتابی ولو بودند.
خانه‌ی دایی تمام نشدنی بود، پر بود از سوراخ‌هایی که هیچ وقت کشف نشدند. حفره‌یی خالی زیر خانه بود که ماشینِ قدیمیِ دایی در انتهایش پارک شده بود و پارچه‌ی برزنتی کلفتی همیشه رویش را پوشانده بود. می‌شد از کنار ماشینِ پارک شده بگذری و به کدوهای آویزان برسی، به توت‌فرنگی‌هایی که روی خاک ولو بودند، می‌شد همان جا پنهان شوی و به صدای تق‌تقِ توپِ پینگ‌پنگ گوش کنی یا از همان گوشه و کنارها بپری توی باغی که گاهی از درخت‌هایش هلو آویزان بودند و گاهی پرتقال یا نارنج، نارنگی هم بود، همان گوشه و کنارها، فقط کافی بود نترسی و توی باغی که انتهایی نداشت آزادانه بچرخی.
سمتِ دیگرِ حیاط لانه‌ی پرندگان بود، می‌شد به زن‌ِ دایی که چشمانش درست نمی‌دید کمک کنی تا مرغ‌ها را از جایشان بپراند و تخم‌هایشان را بدزدی، می‌شد یواشکی همان جا بمانی تا اگر موشی به مرغ‌ها حمله کرد با داد و فریاد همه را خبر کنی، یا به بوقلمونی که خودش را می‌لرزاند و می‌خواند زل بزنی.
اتاق‌های خانه هم بودند، اتاق‌های تو درتویی که همیشه تاریک بودند، حفره‌هایی در دلِ دیوارهاشان بود که با کلیدی روشن می‌شد و ناگهان منظره‌یی جدا مانده از دنیایی دیگر شگفت‌ زده‌ات می‌کرد. توی حفره‌ها ریسه‌هایی از مهره‎های رنگارنگ با احترام بالایِ سرِ مجسمه‌هایی آویزان بودند و می‌درخشیدند، درهم و بی‌نظم، انگار از روز اول، همان روزی که دنیا به وجود آمد اینها همین‌جا بودند. هنوز هم باور نمی‌کنم دستِ آدم، مجسمه‌ها و ریسه‌ها را توی دیوارهای آن خانه کاشته بود. گاهی هم می‌شد از پشتِ توریِ پنجره‎ یا از بالایِ تاریکِ پله‌ها، ردِ دود را از دهان دایی گرفت و به اتاقی رسید که از زمین تا سقف با درهایِ قهوه‌ایِ کمدی تمام‌نشدنی پوشانده شده بود و پنجره‌یی بزرگ رو به باغ داشت.
شاید اگر راهِ ورود همان یک لحظه را پیدا کنم، تحملِ زندگی برایم این‌قدر سنگین و چسبناک نباشد، لحظه‌یی که انگار در آن من دانایِ کل بودم و همه چیز همان چیزی بود که من می‌خواستم. شاید حتی بین خواستنم و شدن هیچ فاصله‌یی نبود، یا اصلاً انگار این من بودم که همه چیزِ آن دنیا را ساخته بودم و همه‌ی آن دنیا تنها در فکر من بود. شاید اگر دوباره آن لحظه را تجربه کنم یک چیزهایی را تند و پنهانی جایی یادداشت کنم تا بعدها مثل نقشه عمل کنند و از این همه سردرگمی و کلافگی نجاتم بدهند. شاید حتی یک چیزی از آن دنیا با خودم بیاورم تا دستانم دیگر از احساسِ سُر خوردنِ مدامِ چیزی که دیگر نیست، لزج و مرطوب نباشند. شاید اگر آن روشنی و نور یک بار دیگر به مردمک‌های بی‌خاصیتم بتابند، برای گم کردنِ زمان با مردمک‌های گشاد شده این همه به آسمانِ بی‌ابر خیره نمانم. شاید همه چیز دروغ باشد، جاده تا دمِ در خانه‌ی دایی آسفالت نشده باشد و درخت‌های کاجِ راهِ خانه‌اش را قطع نکرده باشند، خانه‌‌ی به آن بزرگی خراب نشده باشد، زن‌ِ دایی کاملاً کور نشده باشد و باغ هزار تکه نشده باشد.
 شاید اگر راه بیفتم، یک بار دیگر ببینم، که پیدا کردنِ راهِ تاریکِ خانه‌ی دایی هنوز سخت است، راهِ از آنجا برگشتن هنوز تار و لرزان است و وقتی دایی در را پشتِ سرم می‎بندد، باز هم دستانِ لزجم روی تنم سنگینی می‌کنند.

۰۶ اسفند ۱۳۹۳

یادت صبحانه‌ای است که در روز اول انقلاب خوردم


اولین باری که حس کردم دوتا نقطه توی زمان به هم وصل شدن و نفس‌ام از شدت زنده بودن بند اومد صبح بیست و دوم بهمن بود. روزهای قبل‌اش رو تنهایی توی تهران دنبال کارهای عروسی بودم و از شدت نفرت به عروسی و داستان‌هاش در آستانه‌ی افسردگی مطلق محکم ایستاده بودم تا پرتاب نشم توی کثافت. احساس می‌کردم زمان به کلی متوقف شده، گذرِ زمان توی سرم تپه‌ی گل‌آلوده‌ای بود که هزار تا آدم کوتوله باهم زیر عقربه‌ی دراز و سنگین ثانیه شمار خم شدن و بعضی‌ها تا کمر توی باتلاقی از گلِ فرو رفتن و با تلاشِ رقت‌باری خودشون رو بیرون می‌کشن و عقربه‌ی سنگین رو رها می‌کنن تا زمان یک ثانیه به جلو حرکت کنه. صبح بیست و دوی بهمن توی خونه‌ای که از انقلاب یک سال بزرگتر بود از خواب بیدار شدم، درِ بالکن رو باز کردم، بارون همه جارو خیس و تازه کرده بود، چندتا ساز بادی بهمنِ خونین جاویدان می‌زدن و صدا از پادگانِ پشتِ سرِ خونه پرواز می‌کرد و دور سرم می‌پیچید، کلاغ‌های روی پشت‌بوم خونه‌ی روبه‌رویی می‌چرخیدن و توی هوای انقلاب قارقار می‌کردن. اون‌جا بود که حس کردم نقطه‌ی مشترکی توی زمان‌ام، با خودم فکر کردم شاید یکی صبح اول انقلاب چایی به دست از همین جایی که من ایستاده‌ام به آسمونی که لابد همین شکلی بوده نگاه کرده و نفس عمیقی کشیده که من این‌جوری احساسِ زندگی می‌کنم.

بیست و دو روز پیش از یازده و یازده توی فرودگاه اهواز عکس گرفتم و بعدش ویفر شکلاتی مورد علاقه‌ام رو خریدم و دادم بهش یادگاری. امروز که دنبال چندتا عکس می‌گشتم تا از بند آویزون کنم، ویفر شکلاتی رو گذاشت روی میز و گفت نگه‌اش داشتم تا بیای، همون موقع‌ بود که عکس‌ پاره‌ام از اسفند هفتاد و یک رو انتخاب کردم. توی برف، جلوی درخت کاج با کاپشن آبی کم‌رنگ و چشم‌های پف کرده ایستادم و همه جا واقعن سفیده. عکس از پنجره آشپرخونه مامان‌بزرگ شروع می‌شه و تا روی زانوم سالمه، اما یک خط از سمت راست، دقیقن از بغل درخت کاج وارد می‌شه و بعد از خم شدن روی زانوی راستم به مچ پای چپم می‌رسه و بعد روی برفا راهش رو ادامه می‌ده و عکس رو به دو قسمت تقسیم می‌کنه، که با چسب ماهرانه به هم چسبونده شده. اسفند هفتاد و یک من فقط چهار سالم بود، مامان صبح زود گونه‌های داغ و نرمش رو چسبوند به صورتم و گفت "پاشو، پاشو ببین همه‎ جا سفید شده". تا اون روز برف رو اون همه نزدیک به خودم حس نکرده بودم، توی حیاط خونه‌مون، روی شاخه‌های درختِ کاج‌مون، روی پله‌های ایوونِ خونه‌‌ی قدیمی‌مون، همه‌اش سفید بود. مدرسه‌ها تعطیل شده بود و مامان توی خونه مونده بود، توی حیاط برف‌بازی کردیم و مامان با دوربین قدیمی ازمون عکس می‌گرفت.چیزی که از چند روز بعدش یادم می‌آد شبیه یک پرده از یک نمایش صامته، مامان از مدرسه برگشته، مانتوی بلند اپل‌دار پوشیده و مقنعه‌اش مثل گرنبند افتاده دور گردنش، رو به بابام که لاغرتر از حالاست و ریشِ و سبیل سیاه داره با دهنی که مدام باز و بسته می‌شه اما صدایی ازش بیرون نمی‌آد وسط هال دور خودش می‌چرخه و دسته‌دسته عکس‌ها رو از پاکتِ زرد بیرون می‌کشه و پاره می‌کنه. تنها صدایی که از اون روز توی گوشمه، صدای پاره شدن عکس‌های روز برفیه.

گاهی حس می‌کنم گذر زمان رو فقط وقتی حس می‌کنم که دوتا نقطه رو با یک خط به هم وصل می‌کنم، وقتی تصویر خودم که با داغی صورت مامانم از خواب بیدار شدم، توی اسفند هفتاد و یک رو وصل می‌کنم به فردای عروسی‌ام تازه می‌فهمم بیست و دو سال یعنی چقدر. فردای عروسی‌ام وقتی توی هتل بین راهی از خواب بیدار شدم و پرده‌های مخمل قرمز رو کنار زدم، باورم نشد همه‌ی این منظره یک‌جا توی افق دید منه، با خودم فکر کردم مگه من کی‌ام که این‌همه قشنگی رو فردای عروسی‌ام ببینم. روبه‌روم یک دشت بزرگ بود که هیچی جز سفیدی‌اش به چشم‌ام نمی‌اومد، کوه‌هایِ انتهای دشت  یک‌دست سفید بودن و هیچ مرز مشخصی بین‌شون وجود نداشت، پایین پنجره‌ جنگل خلوتی بود که همه‌اش پوشیده از برف بود و شاخه‌های در‌خت‌های لاغر و بی‌رنگ‌اش‌ زیر پاهای کلاغ‌ها تکون می‌خوردن و خودشون رو از برف می‌تکوندن. گونه‌هام رو چسبوندم به صورت‌اش و گفتم "پاشو پاشو، همه جا سفید شده".

وقتی نقطه‌ها رو به هم وصل می‌کنم احساس‌ می‌کنم پنج شیش ساله‌ام و سرگرم کتاب‌ نقاشی‌. همون‌هایی که باید نقطه‌های بی‌معنی رو با حوصله به هم وصل می‌کردی تا خرگوشِ زرنگ ناباورانه وسط صفحه‌ی سفید شروع به جهیدن بکنه. حتی بعدها که عاشق ستاره‌ها شدم و رفتم کلاس نجوم، بعضی شب‌ها خواب می‌دیدم که با یک طناب نورانی از ستاره‌ها آویزونم و با وصل کردن ستاره‌ها به هم توی آسمون خرس و خوشه انگور می‌کشم. امروز که عکسم رو از بند آویزون کردم و ویفر شکلاتی بیست و دو روز پیش رو با چایی خوردم صدای به هم وصل شدنِ دو تا نقطه‌ی دیگه رو هم شنیدم. از شدت هیجان و اشتیاق برای زندگی کردن نفس کشیدنم سخت شده بود و دلم می‌خواست داد بکشم و توی خونه‌ی خالی‌ام برقصم اما به جاش خود چهارساله‌ام رو روی بند فوت کردم تا بالای سرِ گل‌های عروسی‌ام برقصه و از خوشی نفسش بند بیاد.



۱۶ دی ۱۳۹۳

مازو

ساعت یک شب از جاده ساحلی می‌اومدیم سمت خونه و من فکر می‌کردم چقدر خوب که رانندگی نمی‎کنه. از وقتی اینجام اولین بار بود انقد سردم می‌شد، می‌تونستم خودمو فشار بدم بهش و سرما رو فراموش کنم. کنار رودخونه خلوت بود و راننده می‌گفت سرما از یکی دو ساعت پیش شروع شده، می‌گفت سرمای اینجا یهویی می‌آد بعدم "به استخون می‌زنه" گفتم از خدامه سرمای اینجا رو بلاخره ببینم و "بزنه به استخونم" گفت خدا نکنه، اگه بزنه به استخون بی‌حال می‌شی و همه تنت درد می‌گیره.
چندتا زن و بچه کنار رودخونه زیر نور سفیدی که مرکز یک دایره بزرگ بود، پتو پیچیده بودن دور خودشون و وسط دایره‌ی سفید و سرد اما روشن می‌دویدن دنبال هم‌دیگه، چند سال پیش که شمال بعد از چند سال برف باریده بود، یکی دو ساعت از شروع برف نگذشته بود که همه جا سفید شد، هشتاد و شیش بود انگار، مردم نصفه‌های شب ریخته بودن وسط میدون‌های شهر و برف‌بازی می‌کردن، چندتا پیرزن و بچه وسط یکی از میدون‌های اصلی بلند بلند می‌خندیدن و دنبال هم می‌دویدن، هیجانم از تماشاشون شده بود گریه و برادرام بهم می‌خندیدن. دیشب هم می‌خواستم بشینم زنای پتوپیچ و بچه‌هایی که سایه‌هاشون دراز شده بود رو وسط سرمایی که فقط دو ساعت بود از راه رسیده، تماشا کنم اما همین که دیدم یکی داره ازشون با موبایل فیلم‌برداری می‌کنه، تموم باوری که به خنده و شادی‌شون داشتم خاموش شد و بدجنس و بی‌احساس گردنم صاف شد رو به جلو. نور نارنجیِ لامپ‌های مه‌شکن وسط جاده از لابه‌لای مه رقیقی که بهمن اصرار داره صبح‌ها غلیظ میشه و تا روی آب میاد پایین، رد می‌شد و صورتم توی آینه‌ی راننده، سرد و بدجنس، راه‌راه سیاه و نارنجی می‌شد، بازوهام هم راه راه می‌شدن و به تنها نقطه‌‌ی گرمی که بدجنسی‌ام بهش راهی نداشت، فشار می‌آوردن.
یک شب برای تماشای مه رقیقی که قرار بود غلیظ بشه تا چهار صبح پایین موندیم و پنجره رو باز گذاشتیم تا مه بیاد رومون، اما نیومد و من خواب‌آلود برگشتم بالا و فرداش بهمن گفت ساعت شیش صبح بود که مه غلیظ شد و تا لبه‌های پنجره‌ی خونه‌ی پایین رسید. چند روز بعدش رفتم تهران و مجبور شدم چهار روز تنها بمونم، هر روز به آسمون غبار گرفته‌ی قهوه‌ای که نفرتم رو غلیظ می‌کرد نگاه می‌کردم و حسرت مه‌های رقیقی رو می‌خوردم که هیچ وقت غلظت‌شون رو ندیده بودم، حسرت غروب‌‌های قرمز و بنفشی که هر روز حواسم بود خودمو بهشون برسونم، یا از روی تراس یا کنارِ ماهیگیرا. حتی تونستم توی چهار روز حسرت زندگی دو نفره‌مون توی دو ماه، که بیشتر وقتا سه نفره بود رو هم بخورم، حسرت بودنش که برای رضایتم کافی بود، حسرت خنده‌اش.
چهارشنبه‌ با هومن و الاهه و پوریا سوار قطار شدیم به سمت جنوب تا من برگردم سر خونه زندگی‌ام و اونام بیان سفر. یک سال انتظارم برای تماشای طلوع آفتاب توی ایستگاه مازو داشت تموم می‌شد و احساسم به مازو دیگه غریبگی نبود. مازو رو اولین بار پارسال بهمن دیدم. باریدن برف توی تهران تموم شده بود که چهار نفری وقتی همه‌مون می‌دونستیم یکی‌مون کمه سوار تاکسی شدیم تا بریم ایستگاه قطار، همه‌مون در "مِنار" هم نبودیم چون الاهه نبود. ساعت پنج غروب سوار قطار شدیم و قرار بود فردا صبح وقتی یکی‌مون کمه برسیم جنوب. قطار از ته مونده‌های خونه‌های شهر که انگار از بقیه جا مونده بودن گذشت و بعد از چند دقیقه غروب از پشت گرد و غبار پیدا شد، قرمز و نارنجی‌های غروب وسط بیابون‌های بیرون شهر، کوپه رو پر کردن و وقتی مامور قطار در رو باز کرد تا بلیط‌هامون رو چک کنه آبیِ شلوارش زیر نارنجی‌ غروب، سبز شد. پارسال بعد از یک هفته برف هنوز عاشق تهران بودم و اگر کسی ازم می‌پرسید کجا می‌خوایین زندگی کنین با تعجب و اصرار می‌گفتم جایی جز تهران نمی‌تونم زندگی کنم.
قطار زیر کبودی آسمونِ ایستگاهی که پر از مسافر بود ایستاد، مسافرها با سر و صدا سوار شدن، زردها و نارنجی‌ها آروم آروم کم‌رنگ  می‌شدن و آسمون به بنفشی و تاریکی می‌رفت، بعد از چند دقیقه قطار تکون خورد و دوباره شروع به حرکت کرد، وسط بیابونی که سرمای زمستون بی‌رنگ و روش کرده بود پیچ و تاب می‌خوردیم به سمت جنوب، خط کبودِ افق کنار بازوم هر لحظه کم‌رنگ‌تر می‌شد و تیرهای چراغ برق یا ستاره‌ها بالای افق کم‌کم طلوع می‌کردن. توی یکی از عکس‌هایی که با موبایل از پنجره قطار گرفتم، نور کم‌رنگ ستاره‌ای که زودتر از همه طلوع کرده افتاده توی چشم‌اش، در حالت بی‌گردن فرو رفته و وسط پنجره می‌خنده.
اولای سفر ایستگاه‌ها رو می‌شمردم و حواسم بود از کجای نقشه به کجاش می‌ریم، دومین ایستگاهی که بهش رسیدیم آسمونش سرمه‌ای بود و ردیف نورهای زرد و آبی کنار ریل جون گرفته بودن اما بعد از اونجا دیگه تک و توک سوسوی نوری پیدا بود و قطار میون بیابون‌های تاریک حرکت می‌کرد و گاهی به ایستگاه‌های کوچیکی می‌رسید که با سه چهار تا تیر چراغ‌برق خودشونو از تاریکی مطلق جدا می‌کردن. لامپ سفید، کوپه رو روشن کرده بود و قطار بعد از یک پیچِ عمیق از تاریکی محض وارد یک صحرای بزرگ و پوشیده از برف شد، ماه با تمام توانش می‌تابید و صحرا نقره‌ای و آبی وسط تاریکی بی‌پایان اطرافش برق می‌زد، مردمک چشمام از بس به تاریکی زل زده بودم تنگ و کوچیک شده بود و وقتی به آبیِ صحرا رسیدیم احساس کردم از خواب بیدار شدم. پنجره رو باز کردم تا صداش رو بشنوم اما صدای قطار همه‌ی صداها غیر از خودش رو توی سینه‌ حبس می‌کرد و انگشت پام روی شکم‌ش سر می‌خورد.
دیگه خبری از کویرهای تاریک و تار نبود، سیاهی سایه کوه‌ها رو می‌دیدم و قطار هر لحظه بیشتر توی سنگینی سایه‌ها فرو می‌رفت، می‌گفت اینا زاگرس‌‌ان و من باورم نمی‌شد این همه به زاگرس نزدیکم. بعضی از جاهای کوه پوشیده از برف بود و وسط سیاهیِ می‌درخشید، راه تنگ‌تر شد و یک جایی بود که که فکر می‌کردم اگر دستم رو دراز کنم می‌تونم برف‌های روی زاگرس رو لمس کنم.اون شب با فکر کردن به تماشای طلوع خوابم برد اما حواسم نبود قطار به جنوب میره و از پنجره‌ای که توش غروب رو تماشا کردم، طلوع معلوم نیست. ساعت شیش صبح وقتی بیدار شدم قطار بی‌حرکت ایستاده بود و توی کوپه همه خواب بودن، پرده رو که کنار زدم دیدم قطار از زمستون گذشته و به بهار رسیده.
بعد از سایه‌ی قطار روی ریل، قرمزیِ طلوع روی زمین شروع می‌شد، باید فقط در کوپه رو باز می‌کردم و خودم رو به پنجره‌های واگن می‌رسوندم تا طلوع رو توی آسمون ببینم اما ترسِ از خواب بیدار کردن بقیه تمام اشتیاقم رو قورت می‌داد. سنگ‌‌ریزه‌های کنار ریل توی نور، قرمز و براق، چشمم که هنوز گیج خواب بود رو می‌زد و فقط چند قدم دورتر همون سنگ‌ها، خاموش و سرد وسط ریل‌ به چشم هیچ‌کسی نمی‌اومدن. سبزی بی‌نظم تپه‌های دورتر اون‌قدر زیادی اومده بود، که تا لابه‌لای سنگ‌‌ریزه‌های وسطِ ریل ادامه داشت، حتی سربازی که نگهبانی می‌داد هم امتداد سبزی‌های تپه‎ها بود شاید. لاغر بود و زیر سنگینی اسلحه روی دوش‌اش کج شده بود. روی امتداد سبزی بهار راه می‌رفت و وارد  تاریکیِ سایه قطار می‌‌شد و بعد به سنگ‌های قرمز لابه‌لای ریل می‌رسید، اون وقت با نوک پوتین سیاهش یکی از سنگ‌ها رو از قرمزی طلوع می‌برد توی سایه و خاموشش می‌کرد. همین که گرمای نفسی که توی مشتش حبس کرده بود از لای انگشت‌هاش فرار می‌کرد دوباره توی مشتش ها می‌کرد و قدم‌هاش بلندتر و تندتر می‌شدن.
پشت‌ِ سرباز گاهی هم به ساختمون کهنه و قدیمی پاسگاهی می‌شد که نگهبانی‌اش رو می‌داد، همون موقع نگاهش چند لحظه، روی ردیف پنجره‌هایی از قطار که  نمی‌دیدم و آدم‌هایی که نمی‌شناختم، ثابت می‌موند، بعد دوباره قدم زدن شروع می‌شد. از اون‌جایی که من بودم تمام تابلوی پاسگاه معلوم نبود، اسم شهر پشت شاخه‌های سبزِ درختی که پهن شده‌ بود روی سر پاسگاه، پنهون شده بود. تا وقتی قطار حرکت نکرد نفهمیدم جایی که توش غرق شدم اسمش مازوئه.
بعد از نیم ساعت نور قرمز از تپه‌های کوتاه‌قد پشتِ پاسگاه پایین اومد و قهوه‌ای تپه‌ها به سبز روشنی که اول بهار رو نشون می‌داد تبدیل شد، قطار هم اولین تکون‌های حرکت دوباره رو خورد. وقتی ترس بیدار کردن بقیه ریخت، درِ کوپه رو باز کردم اما دیگه طلوع تموم شده بود و به جای قرمزی، آفتابِ گرمی رو دیدم که راهروی واگن رو یواش یواش روشن می‌کرد. آفتاب از درِ باز کوپه گذشت و همه رو از خواب بیدار کرد، گرمای آفتابِ دست‌ و دل‌بازِ جنوب، یک هفته برف توی تهران و سفیدی زاگرس رو از یادم برد. وقتی برگشتم کنار پنجره سرباز تفنگش رو گذاشت روی اون یکی شونه‌‌اش و به اون‌ سمت کج شد، کلاهش رو روی سرش جابه‌جا کرد و بی‌حرکت ایستاد رو به قطار، پنجره‌هایی که نمی‌دیدم و نگاهِ آدم‎‌های پشت پنجره‌ها و سرمایِ سایه‌ی قطار با سر و صدا از سرباز رد شدن و آفتاب جنوب گرمش کرد، تونست چند لحظه صاف بایسته. شاخه‌های درخت هم از جلوی "مازو" کنار رفتن و سرباز همون طور آروم توی آفتاب غرق شد.
امسال اما خبری از مازو نشد، لابد خواب بودم که ازش رد شدیم و وقتی بیدار شدم طلوع رو تماشا کنم طلوعی در کار نبود. مه رقیق بلاخره غلیظ شده بود و از سقف قطار هم پایین‌تر اومده بود. از پنجره‌ی قطار، دقیقن بالای سر الاهه گودالِ بزرگ آبی وسط مه به زور از محو شدن نجات پیدا کرده بود و هنوز به چشم می‌اومد. بی‌تاب رسیدن بودم و فکر کردن به بغلش گرمم می‌کرد، دیشب پای تلفن بهم گفته بود می‌تونی طلوع رو توی مازو تماشا کنی و این که می‌دونست مازو چقدر برام مهمه، بی‌تابی‌ام رو براش بیشتر می‌کرد. خوشحال بودم از تهران در اومدم و همه‌مون در "مِنار" همیم، می‌خواستم زودتر برسم، برسم به خونه خالی و بی‌اثاثیه‌ام که صدای نفس کشیدن و خندیدن‌مون توش می‌پیچه، به "جونیِ" خودم و به "خوشگله" گفتن‌های بهمن، می‌خواستم برای هردوشون تعریف کنم که بلاخره مه غلیظ رو دیدم و وسط همون مه غلیظ تاب خوردم به سمت‌تون.
وقتی رسیدیم، توی ایستگاه منتظرمون بود و از چند ساعت قبل انگار خندیدن رو شروع کرده بود. بعدش هم بهمن اومد و برام تعریف کرد که شب قبل رو توی خیابون خوابیده، ساعت چهار پنج صبح رفته همون‌جایی که میریم ماهی‌گیری، گفت پنجره رو باز گذاشته و مه رفته بالای سرش توی ماشین، شاید اگه ما هم پنجره قطار رو باز می‌کردیم مه تا بالای سر الاهه پایین می‌اومد.

۲۲ مهر ۱۳۹۳

ابدیت در شاخه‌هاست

پرنده‌ها توی دسته‌های چندتایی پرواز می‌کردن و هم‌زمان بال می‌زدن، بعد از چند بار بال زدن بال‌هاشون رو باز کردن و بی‌حرکت فقط توی باد سُر خوردن، مثل وقتی که با دوچرخه توی شیب رکاب نمی‌زنی و پاها رو بی حرکت نگه می‌داری و جاده خودش تورو می‌بره، باد هم داشت دسته پرنده‌ها رو با خودش می‌برد. وقتی بال‌ می‌زدن گردن‌شون ایستاده رو به جلو بود اما وقتی بال‌ها رو باز نگه می‌داشتن و بی‌حرکت می‌موندن بدن‌شون شل و ول توی باد مثل موج دریا، تکون می‌خورد و دور می‌شدن، انگار با باد یکی بودن. سر و صدای پرنده‌ها پیچید توی خونه‌‌ی ناتموم پشتِ حیاط، بعد هم پیچید توی همون یک تیکه آسمون حیاط خونه. توی قابِ پنجره‌ای که شیشه نداشت یک تیکه از تپه‌های اون سمت شهر که حالا پشت ردیف ساختمون‌ها گم شدن هنوز معلوم بود، شاید هم یکی عکس همون یک تیکه تپه‌ رو چسبونده بود به قابِ پنجره‌ خونه‌ی ناتموم، تپه هنوز هم سبز بود و دسته پرنده‌ها بعد از چند ثانیه رسیدن به تصویر تپه‌ی سبز، روی دیوار ساختمونِ نیمه‌کاره.
قبلن به جای این خونه ناتموم، خونه مستطیلی سفیدی بود که رنگ سقفش با سقف تموم خونه‌هایی که از این بالا به چشمم می‌اومد فرق داشت، وقتی از اینجا بهش نگاه می‌کردم شبیه قوطی کبریتی بود که روی بازوی لاغرش خوابیده، لابد قهوه‌ای شیروونی‌اش به چشم پرنده‌هایی که بالای سرِ شهر توی باد سر می‌خوردن، وسط سیاهی باقی شیروونی‌ها می‌درخشید. مثل تنها درخت زرد سر راه وسط جاده جنگلی‌ای بود که به شهر می‌رسه، وقتی هنوز پاییزنشده همیشه یک درخت هست که زودتر از همه می‌ره سراغ پاییز، بعد هم زرد و نارنجی وسط سبزیِ مطلقی که به سیاهی می‌زنه از دور برق می‌زنه، انگار همه نور و روشنی جمع شده توش، دسته پرنده‌های بالای سرش اگر چشم‌شون بیفته به درخت زرد شاید فکر کنن زمان دیگه توی جنگل حرکت نمی‌کنه و زندگی فقط توی همون درخت هنوز زنده‌اس.
اون روزی که اومدم این جا نمی‌دونستم تا کی قراره بمونم، حتی نمی‌دونستم بعد از این جا کجا قراره برم، فقط دیگه خونه نداشتم و می‌خواستم برگردم جایی که بیشترین حس خونه بودن رو بهم می‌داد. خونه‌‌ی خودم که این چند سال توش زندگی کردم یه روز که خودم نبودم خالی شد و چند هفته بعدش زنگ زدن گفتن درخواست اومده تا اینترنت رو جمع کنیم یهو فهمیدم زندگی جدید هم توش پهن شده و خیلی زود دیوارهای اون خونه صورت منو فراموش می‌کنن. وقتی با دوتا چمدون رسیدم اینجا دیدم واقعن چیز زیادی برای زندگی کردن ندارم، چیزای با ارزشی که از این خونه برده بودم فقط چندتا دفتر و کاغذ و عکس بود و حالا که دوباره بهش برگشتم حتی از وقتی که می‌رفتم هم چیزهای کمتری دارم. وقتی می‌اومدم از سر کوچه پنجره اتاقم رو ندیدم و به جای خونه خاله لقا ساختمون نیمه تموم بلندی دیدم که قدش از قد خونه ما بلندتر شده و شبیه یک آدم لخته که دستش رو گرفته جلوی چشم خونه‌مون، حس کردم آدما، خونه‌ها،خیابون‌ها و شهرهای مختلف دیگه هیچ فرقی با هم ندارن برام.
از وقتی اینجام دیگه صبح‌ها آفتاب نمی‌تونه بیدارم کنه و وقتی روی تختم دراز می‌کشم ده صب و ده شب برام هیچ فرقی باهم ندارن. بیست و شیش هفت سال پیش وقتی بابا مامانم شروع کردن به ساختن اینجا، تموم خونه‌های دور و بر یک طبقه بودن، خونه ما اون موقع بلندترین خونه‌ی این اطراف بود، تفریح مامانم وقتی اینجا رو می‌ساختن تماشای خونه‌ها، راه‌ها و جاهایی بود که سی سال لابه‌لاشون زندگی کرده بود، می‌گفت همیشه دوست داشت خونه‌شون رو از بلندی ببینه و به خاطر همین وقتی سقف طبقه اول رو ساختن نتونست جلوی خودش رو بگیره و با شکم باد کرده‌ای که من توش بودم خودش رو از پله‌های آجری ناتموم می‌کشید بالا و روی پیت حلبی کارگرای ساختمون می‌نشست و چندتا آجر می‌ذاشت زیر پاهاش تا بیان بالا و ورم نکنن، بعد دور و برش رو تماشا می‌کرد و سعی می‌کرد جاهای آشنا رو از بالا بشناسه، دیگه کم کم این کار شد عادتش، حتی توی برف شدیدی که اون سال بارید و همه شهر رو سفید کرد، مامانم خودش و منو می‌کشوند همین جایی که الان من می‌شینم و به خاطر سایه درخت زیتون روی پام به جوراب پشمی فکر می‌کنم، اون هم همون روزا به سرش زد برای اولین زمستونم لباس گرم ببافه، کامواهای زرد و قرمز و سفید خرید و شروع کرد به بافتن روسری سه گوش سفید با حاشیه زرد و گل‌های قرمز، یک پیراهن زرد هم بافت و همون گل‌های حاشیه روسری رو دور یقه‌اش با نخ قرمز بافت. می‌گفت اون روزا توی اون سرما مدام گر می‌گرفت و تشنه‌اش می‌شد و چنگ می‌زد توی برفا و مشت مشت برف می‌خورد، مدام توی سرما از پله‌ها‌ی نیمه تموم بالا و پایین می‌‌رفت تا بلاخره یکی از همون روزای برفی که لابد از اون بالا به سیاهی کلاغ‌ها روی تپه سفید روبروش نگاه می‌کرد سر خورد و پرت شد وسط حیاط، اولش فکر کرد مرده، چند دقیقه بی‌هوش موند و بعدش که به هوش اومد فکر کرد من مردم.
اولین باری که مادربزرگم داستان سر خوردن مامانم تو برفا رو برام تعریف کرد چهارده پونزده سالم بود، بهش گفتم شاید عمدن خودش رو پرت کرد اما اون عصبانی شد و با داد و هوار گفت تو شیش ماهه توی شکمش بودی و دوتا بچه دیگه هم داشت، منم ترسیدم و دیگه هیچی نگفتم. امروز که بعد از چند روز بارون بلاخره آسمون آبی شد و آفتاب اومد، توی حیاط راه می‌رفتم و انارهای له شده‌ای که از درخت می‌ریزن کف حیاط رو با پا هل می‌دادم توی باغچه، پرنده‌ها هم دسته دسته کوچ می‌کردن و سایه‌شون مثل ابر سیاهی که از جلوی خورشید رد می‌شه چند ثانیه حیاط رو کم‌نور می‌کرد تا یکی از انارا  فرصت پیدا کنه و شاخه رو ول کنه. بابام می‌گه انارای قرمز خوشی می‌زنه زیر دلشون برای همینه که یواش شاخه رو ول می‌کنن و خودشون رو پرتاب می‌کنن روی زمین، من اما فکر می‌کنم انارایی که شاخه رو ول می‌کنن چیز بیشتری جز همون چیزی که هستن نمی‌خوان، همون قدر زندگی راضی‌شون کرده و ولعی برای بیشتر زندگی کردن ندارن، حتی به نظرم از بس که زنده‌ان خودشونو پرت می‌کنن روی زمین، مثل درختایی که به اندازه کافی سبز بودن که زودتر از بقیه برن سراغ پاییز.
کاش به چشم پرنده‌ها من اون نور و روشنی‌ای نباشم که وسط حیاط سبزمون برق می‌زنه، انارای قرمزی که شاخه رو ول کردن خیلی بیشتر از من زنده‌ان اما فقط مورچه‌هان که که اونارو خوب می‌فهمن.

۱۴ شهریور ۱۳۹۳

لحظات خوشِ مجبور نبودن

ظهر جمعه هیچ وقت اون چیزی نبود که می‌خواستم باشه، همیشه وقتی خونه‌ی مامان بابام زندگی می‌کردم ظهر جمعه آخرین لحظات خوشبختی بود چون بعد از نهار و خوابش قرار بود همه چیز تموم شده باشه و شنبه با اون حجم نفرتم نسبت به مدرسه دوباره برگردم مدرسه. بعدش هم که دانشجو شدم جمعه ظهر اون روزی بود که باید از آسایش خونه‌ی مامان بابا می‌کندم می‌رفتم وسط زندگی دانشجویی که ازش متنفر بودم و توی خونه‌ای که برام هیچ معنی نداشت جز تنهایی اغراق شده و استرس دانشگاهی که نمی‌رفتم و درسی که نمی‌خوندم. بعدش هم ظهر جمعه بازم آخرین لحظات آسایش نسبی بود، فرداش دوباره باید برمی‌گشتم به محل کاری که هیچ کس و هیچ چیزی رو توی اون فضا دوست نداشتم و هرگز حتی یک خاطره خوش از تمام مدت کارمندی جز لحظه‌ای که با پولم می‌رفتم کلی غذا می‌خوردم و لباس می‌خریدم، به یاد ندارم.
بیست و چند سال از مسیر زوری زندگی‌ام خسته بودم و هیچ کاری نکردم جز ادامه دادن، به اونایی که ترک تحصیل کردن حسادت کردم و هیچ کاری نکردم، امروز که داشتم می‌رفتم سمت یخچال و با پام یه تیکه پوست گردو که هر وقت پام اشتباهی رفته روش واقعن چشمام از غافلگیری دردش پر از اشک شده رو می‌بردم سمت سطل تا در نهایت با دوتا انگشت پام بیارمش بالا و بندازم تو سطل، ویولن توی اتاق ناله می‌کرد، ناله‌اش غمگین بود و هی یادم می‌آورد امروز باید جمعه باشه. از جام بلند شده بودم که آب بخورم چون دهنم از فکر کردنِ زیاد خشک شده بود، وقتی یه تیکه پوست گردو رو با دو تا انگشت آوردم بالا و خواستم با دست از لای انگشتام برش دارم و اول نگاش کنم ببینم چی شد که از پوست گردو به یه تیکه تیغ تیز تغییر ماهیت داد، پوست گردو از لای انگشتای همیشه بی خاصیتم لغزید و رفت پشت سطل آشغال، دکتر گفته خم نشو، اونم شیش ماه.
پوست گردو رو ول کردم و رفتم همون آبم رو بخورم اما یادم اومد کرفسا و جعفریا بدون نعنا ول شدن تو فریزر، گفتم خب خورشت کرفس اما نه به ناهار می‌رسه نه به شام، فقط می‌شه عصرونه خورد، همین خیلی راضی‌ام کرد. ظهر جمعه‌ام به درست کردن خورشت کرفس می‌گذره و فردا هیچ جایی و هیچ کسی منتظرم نیست، در بهترین حالت ممکنه اولین روز شروع اثاث‌کشی به خونه جدید باشه و در بدترین حالت روزی که می‌تونست شروع اثاث‌کشی به خونه جدید باشه و نبود. احساس می‌کنم با چشمای بسته به پشت خوابیدم روی آب دریاچه‌ای که هر سمتش جایی نیست جز همون جایی که میشه صبح به صبح ازش دریاچه رو تماشا کرد و همین کافیه.
اون چیزی که ظهر جمعه رو مورد علاقه‌ام می‌کرد هیچی نبود جز مجبور نبودن، همیشه مجبور بودم و حالا نیستم.

۲۰ مرداد ۱۳۹۳

اگه ابر بشی رومو بگیری، منم بارون می‌شم چیک‌چیک می‌بارم

اولش فکر می‌کردم وقتی بتونم دوتا بالش بذارم زیر سرم یعنی دیگه خوب خوب شدم، اما اون دو تا بالشی که قراره دردی که یه روز تجربه کردم رو یادم نیارن باید خیلی نرم باشن، از اونایی که سر آدم توش فرو می‌ره اما چیزی رو حس نمی‌کنی، یعنی می‌فهمی سرت توی چیزی فرو رفته اما اون چیزی که توش فرو رفته نه اون‌قدر پیوستگی داره که بتونی حسش کنی و نه تیکه‌های کوچیک و قابل لمسه که مثلن بگی سرم رو گذاشتم روی چند تا تیکه فلان، اون دو تا بالشی که می‌تونم با هم بذارم زیر سرم و اصلن یاد دردی که دیگه گذشته نیفتم، فقط باید پُر از پَرهای نرم نرم‌ترین پرنده‌ها باشه، همون پرنده‌ایی که وقتی به بال‌هاش دست می‌کشی فقط گرمای تنش رو احساس کنی و معنی نرمی بعد از اون برای تو بشه حسِ لمس کردن بال‌های همون پرنده، اون قدر نرم که بعدها شک کنی اصلن بهش دست زدی یا نه، حتی شک کنی اصلن همچین پرنده‌ای وجود داشت! حالا که اون پرنده طرفای ما نیست، اگر هم باشه من اونی نیستم که بتونم سرمو بذارم روی بالِش، حتمن سرم برای اون همه نرمی دردناکه.
تا همین چند وقت پیش هر بار که دراز می‌کشیدم و درد داشتم احساس می‌کردم زمین یه قسمتی از سنگینی‌اش رو از پایه‌های تخت، کف چوبی تخت، تشک‌ فنردار، بالش و روتختی می‌‌رسونه به تن من، شاید فقط می‌خواست بهم بفهمونه درد یعنی چی اما من اون قدر از فشارش کلافه می‌شدم که می‌خواستم نامرئی شم، یک جوری که زمین بودن منو حس نکنه و نتونه هیچ فشاری بهم وارد کنه. اون روزی معنی واقعی درد رو فهمیدم که خودم رو حسابی شل کرده بودم روی زمین و هیچ چیز دردناکی توی زندگی‌ام وجود نداشت که بتونه فکر من رو یک ثانیه مال خودش بکنه، نرم‌ترین بالش خونه زیر سرم بود و تشک‌ام جوری انتخاب شده بود که کمترین وزن زمین روم باشه اما شدت فشار اون قدر زیاد بود که حس می‌کردم من روی زمین نخوابیدم، زمین روی من خوابیده، یک قسمتی از بدنم به شدت به بقیه جاها فشار می‌آورد، انگار نه همه‌ی زمین لااقل یک نیم‌کره‌ی شمالی هم که شده روی کمر من بود.
وقتی درد رو تا ته حس کردم و بعد به هر چیزی آویزون شدم تا فراموش‌ کنم و نشد، بدون این که حواسم باشه شروع کردم خودم رو فراموش کردم. یادم نمیآد چطور شروع شد اما لابد همه‌ی اون چیزایی که تا همون جا دنبالم اومده بودن، اولش فقط یک لحظه‌ ولم کردن و همه‌ی ترسم از نبودن‌شون با ول کردن خودشون ول شد، منم یهو تونستم درد رو فراموش کنم و برای چند لحظه من روی زمین زندگی کنم. بعد از چند روز درد ممتد من بدون این که حواسم باشه تونستم اون قدر خودم رو فراموش کنم و توی تمام چیزهایی که توی روز می‌بینم‌ اون قدر در حالت خوابیده توی رختخواب، فرو برم،  که عادت‌های اونا شد عادت‌های من، شاید انجام‌شون نمی‌دادم اما به زیرسیگاری روی دسته‌ی مبل همون طوری نگاه می‌کردم که رامین نگاه می‌کنه و می‌گه "چیزهای استراتژیک رو جاهای استراتژیک نذارین" بعد زیرسیگاری رو برمی‌داره و می‌ذاره روی کانتر، دنبال شارژر موبایل گشتنِ یکی دیگه رو وقتی غرقِ تماشای فیلم بودم از پشت دیوارهای اتاق تشخیص می‌دادم، حتی از آهنگِ صدای اون یکی بدون شنیدن کلمه‌ها می‌تونستم بفهمم چی می‌گه، وقتی فیلم می‎دیدم و داد می‌زدم شارژت روی میز تلوزیونه با آدم توی فیلم خوابم می‌برد و خواب می‌دیدیم، تماشاگران احتمالی هم خواب‌مون رو تماشا می‌کردن، من حتی یکی از اون تماشاگرا هم بودم. توی کتابی که می‌خوندم با یکی از شخصیت‌ها، توی اندوه عشق چنان فرو رفتم که مجبور شدم چند روز رنج مدام رو تحمل کنم، انگار واکسن مریضی خاصی رو زده بودم و اونی که واقعن به این مرض مبتلا بود جلوی چشمم بود، منم اون مرض رو داشتم اما از دورتر. به اسم‌ها فکر می‌کردم و شبا توی تاریکی وسط نفس‌های خوابِ چند نفر دیگه اون قدر رد نور مهتاب رو می‌پاییدم که تکون خوردن ماه رو می‌دیدم. توی عکس‌هایی که از زندگی مردم می‌دیدم با اون دختر تایلندیه و دوست‌پسر ژاپنی‌اش تو یوکوهاما غروب رو از بالای یک تخته سنگ نزدیک آب تماشا می‌کردم، حتی چند بار یک نوزاد مرده رو بغل کردم و از سردی‌ تنش وحشت کردم. یک بار هم یک تیکه نون خیس رو با نوکم برداشتم چسبوندم به شیشه پنجره‌ای که پشت‌اش چند نفر ناهار می‌خوردن، بعد نوک زدم به شیشه به جای پای پنجره، از روی شیشه پنجره خوردمش. من حتی توی دستشویی هم دیگه خودم نبودم، دانای کل می‌شدم، اون قدر مطمئن درباره همه اتفاقات فکر می‌کردم که مطمئن می‌شدم فقط یک دلیل وجود داره که ما با هم زندگی می‌کنیم، اونم اینه که اون می‌تونه آینده رو پیش‌بینی کنه و بدون این که حواسش باشه آینده رو پیش‌بینی کرده خوشحال‌ترن حالت ممکن رو انتخاب کنه و هر وقت که خواست بپاشه توی خونه، همون صحنه‌ی نورانی و خوش رنگی که همه‌مون توش داریم می‌خندیم. من حتی اون برگی می‌شدم که منتظر می‌موند چند تا قطره آب از روی خاک برسن به کف گلدون و ریشه‌ها، بعد آروم آروم بیان بالا، سرمای اومدن‌شون رو حس می‌کردم و توی یک لحظه که تمام فکرم پیش اون قطره‌ها بود یکی‌شون زودتر از اونی که انتظار داشتم به من می‌رسید.
وقتی خودم نبودم فشار زمین رو فراموش می‌کردم، حتی این من بودم که خیلی زندگی‌ها کرده بودم و قدر تموم اونایی که توی تمرین فراموشیِ خودم توشون زندگی می‌کردم، به زمین فشار می‌آوردم، داشتم می‌فهمیدم اون چیزی که تمام این مدت می‌خواستم باشم و نبودم به خاطر این بود که حواسم به اندازه کافی پرت نمی‌شد، توی همون لحظات حتی هول برم داشت، یک بار یک صفحه سفید برداشتم و توش نوشتم "احساس می‌کنم به رازِ هستی پی بردم" یک بار دیگه هم توی یک جای سفید دیگه نوشتم "فقط وقتی نمی‌تونم فراموش کنم درد دارم".
چند روزه فشار زمین داره میره، دیگه از خوابیدن خسته نمی‌شم اما دکترم گفته هیچ آدم سالمی نباید دوتا بالش بذاره زیر سرش، حتمن منظورش به جز اون بالش نرم‌هاس که وقتی سرت رو می‌ذاری روش نمی‌فهمی اصلن چیزی زیر سرته، الان فهمیدم این اصطلاح مخصوص مامانمه. هر چیزِ درست حسابی از نظر مامانم اون چیزیه که بودنش احساس نشه، مثلن می‌گه "یه مانتو خریدم که وقتی می‌پوشی اصلن احساس نمی‌کنی چیزی تنته" بعد من می‌گم وای، یا وقتی ازش می‌پرسم این چاقوها خوبن؟ می‌گه "خیلی، وقتی باهاش کار می‌کنم انگار نه انگار چیزی دستمه". شاید اگر دو تا از همون بالش‌ها هم داشته باشم بتونم دوباره احساس سلامتی بکنم به شرطی که فراموش کنم هیچ آدم سالمی نباید سرش رو روی دوتا بالش بذاره.
دکترم حتی گفته دیگه هرگز نباید یهو از خواب بپرم، منظورش دقیقن همون از خواب پریدن‌های معروفه که با تمام موهای تنت می‌ترسی و ترس می‌شه پرتاب ناگهانی سرت از روی بالش به بیرون، یهو بلند می‌شی می‌شینی و نفس‌ نفس می‌زنی، باید سعی کنم توی خواب‌هام دانای کل باشم و با خونسردی یهو از خواب بپرم، یعنی اول به پهلو شم بعد یک دستم رو ستون کنم و با کف اون یکی دستم وزنم رو بندازم روی روتختی، تشک، کفه چوبی تخت، پایه‌هاش، سرامیک‌های کفِ خونه، سقف طبقه پنجم و دیوارهاش و پنجره‌هاش، طبقه‌های زیرش و بعد کف حیاط و تموم اون کثافت‌هایی که روی زمین روی هم تلنبار شده تا این جا بشه خونه‌ی ما، تا بتونم یهو توش از خواب بپرم.
امشب بعد از این که برادر کوچیکم پای تلفن گفت "اینایی که می‌گم رو تو نمی‌فهمی، اینا هذیون‌های قبل از سربازیه" بعد با دهنش برام صدای دریا درآورد رفتم دستشویی، یاد هذیون‌های خودم توی بچگی افتادم همون‌هایی که یهو از روی بالش پرتم می‌کرد بالا، وقتی تب داشتم و احساس می‌کردم تمام خونه یک حجم گنده‌ی توخالیه و من افتادم توش و دارم توی پوسته‌ی نرمش فرو می‌رم، بدنم برای خونه‌ سنگین بود و خونه کج شده بود و من توش فرو رفته بودم، حتی وقتی دستم رو می‌ذاشتم روی صورتم فکر می‌کردم الان صورتم له میشه، باز هم توی دستشویی بود که با اطمینان فکر کردم احساس سلامتی اصلن وجود نداره، اگر هم داره مثل مانتوهای راحت مامانم بودنش یه جوریه که انگار هیچی تنت نیست، اصل کاری فراموشیه.
برادر کوچیکم ساعت دو نصف شب اون قدر الکی پای تلفن خندید تا گریه‌اش در اومد اما بازم با دهنش برام صدای دریایی که نبود رو درآورد، منم شدم باد و از دهنش اومدم بیرون و دویدم اشک‌های روی صورتش رو خشک کردم، بدون احساس سلامتی من هنوز هم زندگی‌های خودمو دارم تا وقتی یک پرنده گنده خیلی نرم پیدا شه و بذاره سرم رو بذارم روی دوتا بالش و بخوابم.