۱۴ تیر ۱۳۹۵
آه ای کفشدوزک
۱۷ خرداد ۱۳۹۵
دهنت رو باز کن من اومدم
هر روز که از خواب بیدار میشم به فولدر موزیکم چشم بسته فرصت میدم برای گاز زدن مغزم دست به کار شه، بعضی از آهنگسازا جادوگرن، یعنی فقط قطعه رو ننوشتن، مشخص کردن چطور وقتی موسیقی پخش نمیشه و از هیچ جایی صدایی درنمیاد، حتی توی خواب، اشیا و مولکولهای هوا همون قطعه رو مدام بنوازن و تو حتی یک لحظه هم از شنیدنش رهایی نداشته باشی، من که راضیام، هر چیز جادویی بیرونِ دنیای تخمیِ حالا میتونه سوار تخم چشمم بشه. هر روز بعد از پلی کردن موزیک مثل نقاشهای حرفهای که چهل ساله نقاشی میکشن میشینم پشت میزی که یک روز میخواستم پشتش داستان بنویسم، اما حالا حوصلهی کلمهها رو ندارم، زیادی فکرم رو مشغول میکنن، یه کاری میکنن شبا از سر و صدا و حرف و حرف و حرف نتونم چشمامو ببندم، نمیذارن دو دقیقه خفه شم و تماشا کنم، وقتی به قشنگیها نگاه میکنم کلمهها مثل پیچک خودرویی از پاش شروع میکنن بالا اومدن و برای بهترین توصیف همهش رو توی چند لحظه میپوشونن، جوری که دیگه هیچی برای تماشا نمیمونه، میمونه اما پیچکی از کلمات قلنبه و بیمعنیه، من دوست دارم به جای این همه حرف زدن به خطها و رنگها و بوها و صداها مشغول شم، اما نه همیشه، یک لحظهای هم هست که اگه درمو برندارم تا کلمهها و حرفا بریزن بیرون ممکنه از تو کرم بندازم. خوبی نقاشی کشیدنِ هر روزم اینه که دیگه شبا موقع خواب تو مغزم داستان نمینویسم، نقاشی میکشم، خطها و قوسها رو به هم میرسونم و با فشار دادن پلکهام روی هم رنگ رو میپاشم روش، از اون بهتر اینه که هیچ کسی چیزی رو بهم یاد نداده، یعنی خودم یک روزی هوس کردم حشره بکشم بعد رفتم کتاب آشنایی با حشرات مخصوص بچههای شیش هفت ساله رو خریدم و چندتا ملخ و کفشدوزک و حشرهی برگی و عنکبوت کشیدم، بعد دوستام برام آبرنگ و مدادشمعی خریدن، منم شروع کردم هرچیزی که جلوم بود رو کشیدن، حالا دیگه چندماهه هر روز نقاشی میکشم و بلخره تونستم یک دماغ قشنگ بکشم، از مقایسه رامینهایی که میکشم میتونم بفهمم پیشرفت کردم اما زیاد به پیشرفت فکر نمیکنم، مثل باقی مسابقات که ازشون انصراف دادم چون نه میخواستم درسخون باشم نه پولدار نه عاقل نه خوشبخت، حالا هم نمیخوام نقاش باشم، میخوام نقاشی بکشم، چون وقتی نقاشی میکشم نشیمن سفت و سخت صندلیم یه تیکه ابر معلق روی هواست و صدای تیک تاک هیچ ساعتی به گوشم نمیرسه و من دارم یک جایی که اینجا نیست پرواز میکنم و نمیفهمم حتی زندهام، غفلت از بودن همون چیزیه که لازمش دارم این روزا، چون وقتی یادم میاد آدمم و الان چه سالیه و خانواده و دوستام و باقی آدما چه درگیریهایی دارن دلم میخواد بزنم زیر میز و اولین انسانی باشم که با سر میره تو دهن یک عنکبوت زرد چون از آدم بودن متنفره.
۱۳ دی ۱۳۹۴
جزیره منفعلِ جنوبی
۲۱ تیر ۱۳۹۴
به کرمی که با بوسه تو را نوش میکند بگو...
لبخند به سرعت از روی لبهایم غیب شد و من فقط توانستم اشک بریزم، برای احساسی که یک لحظه تجربه کرده بودم و به وضوح میدیدم که دیگر برای همیشه نابود شده. لحظهای که تجربه کرده بودم آنقدر عمیق و شیرین بود که نمیتوانست ریشه در دنیای من داشته باشد، شاید از جایی بود که دستِ آدم هنوز به آن نرسیده چون فردای آن شب وقتی سعی کردم کلمات را طوری کنار هم بچینم تا تهماندهی مزهی آن لبخند را توصیف کنم، هرچه بود شبیه حرف زدنِ لالی بود با زبانِ اشاره برای آدمی که زبانِ اشاره نمیفهمد.
میخواستم چیزی که حس کرده بودم را به زور در همان اتاق زندانی کنم، با خودم تکرار میکردم "انگار یک لحظه همهی پردهها کنار رفتن و من همه چیز رو میدونستم" اما با هر لحظه هشیار شدنم چیزی که حس کرده بودم پراکندهتر و محوتر میشد. بعد از چند دقیقه خودم را از پشتِ قطرههای اشک، تار و لرزان، تماشا کردم در حالی که انگار لب دریا نشستهام و منتظرم دریا عزیزِ از دست رفتهام را دوباره با موجی برگرداند. میان ملافههای قهوهای و دیوارهایِ زرد، آسمانِ تار قرمزیاش را آرام به زردی میداد و باد ابرهای سرگردان را از آسمان محو میکرد. دلم میخواست همان لحظه از شدتِ حسرت و درد بمیرم، دلم میخواست داد و بیداد راه بیندازم تا شاید کسی دلش به حالم بسوزد و زمان را فقط چند دقیقه به عقب برگرداند، اما به جای همهی این کارها فقط خوابیدم، در آرزوی دیدن خوابی که در چند لایهی پنهانِ دیگر، دورتر از جایی که من در آن بودم، فرو رفته بود.
گاهی فکر میکنم آن لحظه، یک راهی برای ورود دارد، یک راه شبیه راهِ درازِ خانهی دایی، پوشیده از درختهای بلند که به طرفِ هم خم شدهاند و راه را در روشنیِ روز پنهان کردهاند، برای همین است که به چشمم نمیآید.
در خانهی دایی میشد همه کار کرد و همه جا رفت، میشد توی سوراخی پنهان شد و چند ساعت همان جا ماند، میشد چالهیی وسط باغ کند و هر چیزی توی آن کاشت، میشد گنجشکهای مرده را هرجایی دفن کرد و روی قبرشان را با هر گلی تزیین کرد. تنها کاری که آنجا مجبور بودی انجام بدهی، بیرون ماندن از اتاقی بود که دایی در آن تریاک میکشید.
وقتی وارد خانه میشدیم، پا به راهی میگذاشتیم که دو طرفش را باغهای بزرگ نارنج و پرتقال پوشانده بودند، درختهایِ کاجِ بلند جلوتر از همهی درختها راه را برای ما باز میکردند، سخت میشد راه برویم، بیشتر اوقات میدویدیم، میدویدیم و بلند بلند میخندیدم تا به انتهای تاریکی برسیم، همانجایی که صدای خانه شروع میشد، درختهای کاج تمام میشدند و بوتههای رز و یاس باریکی راه را به محوطهیی باز میرساندند. انتهای محوطهی بازی که راه دراز و تاریک به آنجا میرسید، خانهیی بزرگ بود، با پنجرهها و درهایی که تمام نمیشدند و پشهبندهایی که وسطِ مهتابی ولو بودند.
شاید اگر راه بیفتم، یک بار دیگر ببینم، که پیدا کردنِ راهِ تاریکِ خانهی دایی هنوز سخت است، راهِ از آنجا برگشتن هنوز تار و لرزان است و وقتی دایی در را پشتِ سرم میبندد، باز هم دستانِ لزجم روی تنم سنگینی میکنند.
۰۶ اسفند ۱۳۹۳
یادت صبحانهای است که در روز اول انقلاب خوردم
۲۱ دی ۱۳۹۳
۱۶ دی ۱۳۹۳
مازو
چندتا زن و بچه کنار رودخونه زیر نور سفیدی که مرکز یک دایره بزرگ بود، پتو پیچیده بودن دور خودشون و وسط دایرهی سفید و سرد اما روشن میدویدن دنبال همدیگه، چند سال پیش که شمال بعد از چند سال برف باریده بود، یکی دو ساعت از شروع برف نگذشته بود که همه جا سفید شد، هشتاد و شیش بود انگار، مردم نصفههای شب ریخته بودن وسط میدونهای شهر و برفبازی میکردن، چندتا پیرزن و بچه وسط یکی از میدونهای اصلی بلند بلند میخندیدن و دنبال هم میدویدن، هیجانم از تماشاشون شده بود گریه و برادرام بهم میخندیدن. دیشب هم میخواستم بشینم زنای پتوپیچ و بچههایی که سایههاشون دراز شده بود رو وسط سرمایی که فقط دو ساعت بود از راه رسیده، تماشا کنم اما همین که دیدم یکی داره ازشون با موبایل فیلمبرداری میکنه، تموم باوری که به خنده و شادیشون داشتم خاموش شد و بدجنس و بیاحساس گردنم صاف شد رو به جلو. نور نارنجیِ لامپهای مهشکن وسط جاده از لابهلای مه رقیقی که بهمن اصرار داره صبحها غلیظ میشه و تا روی آب میاد پایین، رد میشد و صورتم توی آینهی راننده، سرد و بدجنس، راهراه سیاه و نارنجی میشد، بازوهام هم راه راه میشدن و به تنها نقطهی گرمی که بدجنسیام بهش راهی نداشت، فشار میآوردن.
چهارشنبه با هومن و الاهه و پوریا سوار قطار شدیم به سمت جنوب تا من برگردم سر خونه زندگیام و اونام بیان سفر. یک سال انتظارم برای تماشای طلوع آفتاب توی ایستگاه مازو داشت تموم میشد و احساسم به مازو دیگه غریبگی نبود. مازو رو اولین بار پارسال بهمن دیدم. باریدن برف توی تهران تموم شده بود که چهار نفری وقتی همهمون میدونستیم یکیمون کمه سوار تاکسی شدیم تا بریم ایستگاه قطار، همهمون در "مِنار" هم نبودیم چون الاهه نبود. ساعت پنج غروب سوار قطار شدیم و قرار بود فردا صبح وقتی یکیمون کمه برسیم جنوب. قطار از ته موندههای خونههای شهر که انگار از بقیه جا مونده بودن گذشت و بعد از چند دقیقه غروب از پشت گرد و غبار پیدا شد، قرمز و نارنجیهای غروب وسط بیابونهای بیرون شهر، کوپه رو پر کردن و وقتی مامور قطار در رو باز کرد تا بلیطهامون رو چک کنه آبیِ شلوارش زیر نارنجی غروب، سبز شد. پارسال بعد از یک هفته برف هنوز عاشق تهران بودم و اگر کسی ازم میپرسید کجا میخوایین زندگی کنین با تعجب و اصرار میگفتم جایی جز تهران نمیتونم زندگی کنم.
دیگه خبری از کویرهای تاریک و تار نبود، سیاهی سایه کوهها رو میدیدم و قطار هر لحظه بیشتر توی سنگینی سایهها فرو میرفت، میگفت اینا زاگرسان و من باورم نمیشد این همه به زاگرس نزدیکم. بعضی از جاهای کوه پوشیده از برف بود و وسط سیاهیِ میدرخشید، راه تنگتر شد و یک جایی بود که که فکر میکردم اگر دستم رو دراز کنم میتونم برفهای روی زاگرس رو لمس کنم.اون شب با فکر کردن به تماشای طلوع خوابم برد اما حواسم نبود قطار به جنوب میره و از پنجرهای که توش غروب رو تماشا کردم، طلوع معلوم نیست. ساعت شیش صبح وقتی بیدار شدم قطار بیحرکت ایستاده بود و توی کوپه همه خواب بودن، پرده رو که کنار زدم دیدم قطار از زمستون گذشته و به بهار رسیده.
بعد از سایهی قطار روی ریل، قرمزیِ طلوع روی زمین شروع میشد، باید فقط در کوپه رو باز میکردم و خودم رو به پنجرههای واگن میرسوندم تا طلوع رو توی آسمون ببینم اما ترسِ از خواب بیدار کردن بقیه تمام اشتیاقم رو قورت میداد. سنگریزههای کنار ریل توی نور، قرمز و براق، چشمم که هنوز گیج خواب بود رو میزد و فقط چند قدم دورتر همون سنگها، خاموش و سرد وسط ریل به چشم هیچکسی نمیاومدن. سبزی بینظم تپههای دورتر اونقدر زیادی اومده بود، که تا لابهلای سنگریزههای وسطِ ریل ادامه داشت، حتی سربازی که نگهبانی میداد هم امتداد سبزیهای تپهها بود شاید. لاغر بود و زیر سنگینی اسلحه روی دوشاش کج شده بود. روی امتداد سبزی بهار راه میرفت و وارد تاریکیِ سایه قطار میشد و بعد به سنگهای قرمز لابهلای ریل میرسید، اون وقت با نوک پوتین سیاهش یکی از سنگها رو از قرمزی طلوع میبرد توی سایه و خاموشش میکرد. همین که گرمای نفسی که توی مشتش حبس کرده بود از لای انگشتهاش فرار میکرد دوباره توی مشتش ها میکرد و قدمهاش بلندتر و تندتر میشدن.
پشتِ سرباز گاهی هم به ساختمون کهنه و قدیمی پاسگاهی میشد که نگهبانیاش رو میداد، همون موقع نگاهش چند لحظه، روی ردیف پنجرههایی از قطار که نمیدیدم و آدمهایی که نمیشناختم، ثابت میموند، بعد دوباره قدم زدن شروع میشد. از اونجایی که من بودم تمام تابلوی پاسگاه معلوم نبود، اسم شهر پشت شاخههای سبزِ درختی که پهن شده بود روی سر پاسگاه، پنهون شده بود. تا وقتی قطار حرکت نکرد نفهمیدم جایی که توش غرق شدم اسمش مازوئه.
بعد از نیم ساعت نور قرمز از تپههای کوتاهقد پشتِ پاسگاه پایین اومد و قهوهای تپهها به سبز روشنی که اول بهار رو نشون میداد تبدیل شد، قطار هم اولین تکونهای حرکت دوباره رو خورد. وقتی ترس بیدار کردن بقیه ریخت، درِ کوپه رو باز کردم اما دیگه طلوع تموم شده بود و به جای قرمزی، آفتابِ گرمی رو دیدم که راهروی واگن رو یواش یواش روشن میکرد. آفتاب از درِ باز کوپه گذشت و همه رو از خواب بیدار کرد، گرمای آفتابِ دست و دلبازِ جنوب، یک هفته برف توی تهران و سفیدی زاگرس رو از یادم برد. وقتی برگشتم کنار پنجره سرباز تفنگش رو گذاشت روی اون یکی شونهاش و به اون سمت کج شد، کلاهش رو روی سرش جابهجا کرد و بیحرکت ایستاد رو به قطار، پنجرههایی که نمیدیدم و نگاهِ آدمهای پشت پنجرهها و سرمایِ سایهی قطار با سر و صدا از سرباز رد شدن و آفتاب جنوب گرمش کرد، تونست چند لحظه صاف بایسته. شاخههای درخت هم از جلوی "مازو" کنار رفتن و سرباز همون طور آروم توی آفتاب غرق شد.
وقتی رسیدیم، توی ایستگاه منتظرمون بود و از چند ساعت قبل انگار خندیدن رو شروع کرده بود. بعدش هم بهمن اومد و برام تعریف کرد که شب قبل رو توی خیابون خوابیده، ساعت چهار پنج صبح رفته همونجایی که میریم ماهیگیری، گفت پنجره رو باز گذاشته و مه رفته بالای سرش توی ماشین، شاید اگه ما هم پنجره قطار رو باز میکردیم مه تا بالای سر الاهه پایین میاومد.
۲۲ مهر ۱۳۹۳
ابدیت در شاخههاست
قبلن به جای این خونه ناتموم، خونه مستطیلی سفیدی بود که رنگ سقفش با سقف تموم خونههایی که از این بالا به چشمم میاومد فرق داشت، وقتی از اینجا بهش نگاه میکردم شبیه قوطی کبریتی بود که روی بازوی لاغرش خوابیده، لابد قهوهای شیروونیاش به چشم پرندههایی که بالای سرِ شهر توی باد سر میخوردن، وسط سیاهی باقی شیروونیها میدرخشید. مثل تنها درخت زرد سر راه وسط جاده جنگلیای بود که به شهر میرسه، وقتی هنوز پاییزنشده همیشه یک درخت هست که زودتر از همه میره سراغ پاییز، بعد هم زرد و نارنجی وسط سبزیِ مطلقی که به سیاهی میزنه از دور برق میزنه، انگار همه نور و روشنی جمع شده توش، دسته پرندههای بالای سرش اگر چشمشون بیفته به درخت زرد شاید فکر کنن زمان دیگه توی جنگل حرکت نمیکنه و زندگی فقط توی همون درخت هنوز زندهاس.
از وقتی اینجام دیگه صبحها آفتاب نمیتونه بیدارم کنه و وقتی روی تختم دراز میکشم ده صب و ده شب برام هیچ فرقی باهم ندارن. بیست و شیش هفت سال پیش وقتی بابا مامانم شروع کردن به ساختن اینجا، تموم خونههای دور و بر یک طبقه بودن، خونه ما اون موقع بلندترین خونهی این اطراف بود، تفریح مامانم وقتی اینجا رو میساختن تماشای خونهها، راهها و جاهایی بود که سی سال لابهلاشون زندگی کرده بود، میگفت همیشه دوست داشت خونهشون رو از بلندی ببینه و به خاطر همین وقتی سقف طبقه اول رو ساختن نتونست جلوی خودش رو بگیره و با شکم باد کردهای که من توش بودم خودش رو از پلههای آجری ناتموم میکشید بالا و روی پیت حلبی کارگرای ساختمون مینشست و چندتا آجر میذاشت زیر پاهاش تا بیان بالا و ورم نکنن، بعد دور و برش رو تماشا میکرد و سعی میکرد جاهای آشنا رو از بالا بشناسه، دیگه کم کم این کار شد عادتش، حتی توی برف شدیدی که اون سال بارید و همه شهر رو سفید کرد، مامانم خودش و منو میکشوند همین جایی که الان من میشینم و به خاطر سایه درخت زیتون روی پام به جوراب پشمی فکر میکنم، اون هم همون روزا به سرش زد برای اولین زمستونم لباس گرم ببافه، کامواهای زرد و قرمز و سفید خرید و شروع کرد به بافتن روسری سه گوش سفید با حاشیه زرد و گلهای قرمز، یک پیراهن زرد هم بافت و همون گلهای حاشیه روسری رو دور یقهاش با نخ قرمز بافت. میگفت اون روزا توی اون سرما مدام گر میگرفت و تشنهاش میشد و چنگ میزد توی برفا و مشت مشت برف میخورد، مدام توی سرما از پلههای نیمه تموم بالا و پایین میرفت تا بلاخره یکی از همون روزای برفی که لابد از اون بالا به سیاهی کلاغها روی تپه سفید روبروش نگاه میکرد سر خورد و پرت شد وسط حیاط، اولش فکر کرد مرده، چند دقیقه بیهوش موند و بعدش که به هوش اومد فکر کرد من مردم.
اولین باری که مادربزرگم داستان سر خوردن مامانم تو برفا رو برام تعریف کرد چهارده پونزده سالم بود، بهش گفتم شاید عمدن خودش رو پرت کرد اما اون عصبانی شد و با داد و هوار گفت تو شیش ماهه توی شکمش بودی و دوتا بچه دیگه هم داشت، منم ترسیدم و دیگه هیچی نگفتم. امروز که بعد از چند روز بارون بلاخره آسمون آبی شد و آفتاب اومد، توی حیاط راه میرفتم و انارهای له شدهای که از درخت میریزن کف حیاط رو با پا هل میدادم توی باغچه، پرندهها هم دسته دسته کوچ میکردن و سایهشون مثل ابر سیاهی که از جلوی خورشید رد میشه چند ثانیه حیاط رو کمنور میکرد تا یکی از انارا فرصت پیدا کنه و شاخه رو ول کنه. بابام میگه انارای قرمز خوشی میزنه زیر دلشون برای همینه که یواش شاخه رو ول میکنن و خودشون رو پرتاب میکنن روی زمین، من اما فکر میکنم انارایی که شاخه رو ول میکنن چیز بیشتری جز همون چیزی که هستن نمیخوان، همون قدر زندگی راضیشون کرده و ولعی برای بیشتر زندگی کردن ندارن، حتی به نظرم از بس که زندهان خودشونو پرت میکنن روی زمین، مثل درختایی که به اندازه کافی سبز بودن که زودتر از بقیه برن سراغ پاییز.
کاش به چشم پرندهها من اون نور و روشنیای نباشم که وسط حیاط سبزمون برق میزنه، انارای قرمزی که شاخه رو ول کردن خیلی بیشتر از من زندهان اما فقط مورچههان که که اونارو خوب میفهمن.
۱۴ شهریور ۱۳۹۳
لحظات خوشِ مجبور نبودن
پوست گردو رو ول کردم و رفتم همون آبم رو بخورم اما یادم اومد کرفسا و جعفریا بدون نعنا ول شدن تو فریزر، گفتم خب خورشت کرفس اما نه به ناهار میرسه نه به شام، فقط میشه عصرونه خورد، همین خیلی راضیام کرد. ظهر جمعهام به درست کردن خورشت کرفس میگذره و فردا هیچ جایی و هیچ کسی منتظرم نیست، در بهترین حالت ممکنه اولین روز شروع اثاثکشی به خونه جدید باشه و در بدترین حالت روزی که میتونست شروع اثاثکشی به خونه جدید باشه و نبود. احساس میکنم با چشمای بسته به پشت خوابیدم روی آب دریاچهای که هر سمتش جایی نیست جز همون جایی که میشه صبح به صبح ازش دریاچه رو تماشا کرد و همین کافیه.
اون چیزی که ظهر جمعه رو مورد علاقهام میکرد هیچی نبود جز مجبور نبودن، همیشه مجبور بودم و حالا نیستم.
۲۰ مرداد ۱۳۹۳
اگه ابر بشی رومو بگیری، منم بارون میشم چیکچیک میبارم
تا همین چند وقت پیش هر بار که دراز میکشیدم و درد داشتم احساس میکردم زمین یه قسمتی از سنگینیاش رو از پایههای تخت، کف چوبی تخت، تشک فنردار، بالش و روتختی میرسونه به تن من، شاید فقط میخواست بهم بفهمونه درد یعنی چی اما من اون قدر از فشارش کلافه میشدم که میخواستم نامرئی شم، یک جوری که زمین بودن منو حس نکنه و نتونه هیچ فشاری بهم وارد کنه. اون روزی معنی واقعی درد رو فهمیدم که خودم رو حسابی شل کرده بودم روی زمین و هیچ چیز دردناکی توی زندگیام وجود نداشت که بتونه فکر من رو یک ثانیه مال خودش بکنه، نرمترین بالش خونه زیر سرم بود و تشکام جوری انتخاب شده بود که کمترین وزن زمین روم باشه اما شدت فشار اون قدر زیاد بود که حس میکردم من روی زمین نخوابیدم، زمین روی من خوابیده، یک قسمتی از بدنم به شدت به بقیه جاها فشار میآورد، انگار نه همهی زمین لااقل یک نیمکرهی شمالی هم که شده روی کمر من بود.
وقتی درد رو تا ته حس کردم و بعد به هر چیزی آویزون شدم تا فراموش کنم و نشد، بدون این که حواسم باشه شروع کردم خودم رو فراموش کردم. یادم نمیآد چطور شروع شد اما لابد همهی اون چیزایی که تا همون جا دنبالم اومده بودن، اولش فقط یک لحظه ولم کردن و همهی ترسم از نبودنشون با ول کردن خودشون ول شد، منم یهو تونستم درد رو فراموش کنم و برای چند لحظه من روی زمین زندگی کنم. بعد از چند روز درد ممتد من بدون این که حواسم باشه تونستم اون قدر خودم رو فراموش کنم و توی تمام چیزهایی که توی روز میبینم اون قدر در حالت خوابیده توی رختخواب، فرو برم، که عادتهای اونا شد عادتهای من، شاید انجامشون نمیدادم اما به زیرسیگاری روی دستهی مبل همون طوری نگاه میکردم که رامین نگاه میکنه و میگه "چیزهای استراتژیک رو جاهای استراتژیک نذارین" بعد زیرسیگاری رو برمیداره و میذاره روی کانتر، دنبال شارژر موبایل گشتنِ یکی دیگه رو وقتی غرقِ تماشای فیلم بودم از پشت دیوارهای اتاق تشخیص میدادم، حتی از آهنگِ صدای اون یکی بدون شنیدن کلمهها میتونستم بفهمم چی میگه، وقتی فیلم میدیدم و داد میزدم شارژت روی میز تلوزیونه با آدم توی فیلم خوابم میبرد و خواب میدیدیم، تماشاگران احتمالی هم خوابمون رو تماشا میکردن، من حتی یکی از اون تماشاگرا هم بودم. توی کتابی که میخوندم با یکی از شخصیتها، توی اندوه عشق چنان فرو رفتم که مجبور شدم چند روز رنج مدام رو تحمل کنم، انگار واکسن مریضی خاصی رو زده بودم و اونی که واقعن به این مرض مبتلا بود جلوی چشمم بود، منم اون مرض رو داشتم اما از دورتر. به اسمها فکر میکردم و شبا توی تاریکی وسط نفسهای خوابِ چند نفر دیگه اون قدر رد نور مهتاب رو میپاییدم که تکون خوردن ماه رو میدیدم. توی عکسهایی که از زندگی مردم میدیدم با اون دختر تایلندیه و دوستپسر ژاپنیاش تو یوکوهاما غروب رو از بالای یک تخته سنگ نزدیک آب تماشا میکردم، حتی چند بار یک نوزاد مرده رو بغل کردم و از سردی تنش وحشت کردم. یک بار هم یک تیکه نون خیس رو با نوکم برداشتم چسبوندم به شیشه پنجرهای که پشتاش چند نفر ناهار میخوردن، بعد نوک زدم به شیشه به جای پای پنجره، از روی شیشه پنجره خوردمش. من حتی توی دستشویی هم دیگه خودم نبودم، دانای کل میشدم، اون قدر مطمئن درباره همه اتفاقات فکر میکردم که مطمئن میشدم فقط یک دلیل وجود داره که ما با هم زندگی میکنیم، اونم اینه که اون میتونه آینده رو پیشبینی کنه و بدون این که حواسش باشه آینده رو پیشبینی کرده خوشحالترن حالت ممکن رو انتخاب کنه و هر وقت که خواست بپاشه توی خونه، همون صحنهی نورانی و خوش رنگی که همهمون توش داریم میخندیم. من حتی اون برگی میشدم که منتظر میموند چند تا قطره آب از روی خاک برسن به کف گلدون و ریشهها، بعد آروم آروم بیان بالا، سرمای اومدنشون رو حس میکردم و توی یک لحظه که تمام فکرم پیش اون قطرهها بود یکیشون زودتر از اونی که انتظار داشتم به من میرسید.
چند روزه فشار زمین داره میره، دیگه از خوابیدن خسته نمیشم اما دکترم گفته هیچ آدم سالمی نباید دوتا بالش بذاره زیر سرش، حتمن منظورش به جز اون بالش نرمهاس که وقتی سرت رو میذاری روش نمیفهمی اصلن چیزی زیر سرته، الان فهمیدم این اصطلاح مخصوص مامانمه. هر چیزِ درست حسابی از نظر مامانم اون چیزیه که بودنش احساس نشه، مثلن میگه "یه مانتو خریدم که وقتی میپوشی اصلن احساس نمیکنی چیزی تنته" بعد من میگم وای، یا وقتی ازش میپرسم این چاقوها خوبن؟ میگه "خیلی، وقتی باهاش کار میکنم انگار نه انگار چیزی دستمه". شاید اگر دو تا از همون بالشها هم داشته باشم بتونم دوباره احساس سلامتی بکنم به شرطی که فراموش کنم هیچ آدم سالمی نباید سرش رو روی دوتا بالش بذاره.
دکترم حتی گفته دیگه هرگز نباید یهو از خواب بپرم، منظورش دقیقن همون از خواب پریدنهای معروفه که با تمام موهای تنت میترسی و ترس میشه پرتاب ناگهانی سرت از روی بالش به بیرون، یهو بلند میشی میشینی و نفس نفس میزنی، باید سعی کنم توی خوابهام دانای کل باشم و با خونسردی یهو از خواب بپرم، یعنی اول به پهلو شم بعد یک دستم رو ستون کنم و با کف اون یکی دستم وزنم رو بندازم روی روتختی، تشک، کفه چوبی تخت، پایههاش، سرامیکهای کفِ خونه، سقف طبقه پنجم و دیوارهاش و پنجرههاش، طبقههای زیرش و بعد کف حیاط و تموم اون کثافتهایی که روی زمین روی هم تلنبار شده تا این جا بشه خونهی ما، تا بتونم یهو توش از خواب بپرم.
امشب بعد از این که برادر کوچیکم پای تلفن گفت "اینایی که میگم رو تو نمیفهمی، اینا هذیونهای قبل از سربازیه" بعد با دهنش برام صدای دریا درآورد رفتم دستشویی، یاد هذیونهای خودم توی بچگی افتادم همونهایی که یهو از روی بالش پرتم میکرد بالا، وقتی تب داشتم و احساس میکردم تمام خونه یک حجم گندهی توخالیه و من افتادم توش و دارم توی پوستهی نرمش فرو میرم، بدنم برای خونه سنگین بود و خونه کج شده بود و من توش فرو رفته بودم، حتی وقتی دستم رو میذاشتم روی صورتم فکر میکردم الان صورتم له میشه، باز هم توی دستشویی بود که با اطمینان فکر کردم احساس سلامتی اصلن وجود نداره، اگر هم داره مثل مانتوهای راحت مامانم بودنش یه جوریه که انگار هیچی تنت نیست، اصل کاری فراموشیه.
برادر کوچیکم ساعت دو نصف شب اون قدر الکی پای تلفن خندید تا گریهاش در اومد اما بازم با دهنش برام صدای دریایی که نبود رو درآورد، منم شدم باد و از دهنش اومدم بیرون و دویدم اشکهای روی صورتش رو خشک کردم، بدون احساس سلامتی من هنوز هم زندگیهای خودمو دارم تا وقتی یک پرنده گنده خیلی نرم پیدا شه و بذاره سرم رو بذارم روی دوتا بالش و بخوابم.