گاهی فکر میکنم شاید امروز آن لحظه برسد، همان لحظهای که نه ماه پیش، وقتی تازه به این شهر آمده بودم توی خواب تجربه کردم. آن موقع هنوز خانه نداشتیم، ساعت پنج صبح روی تخت خوابی در طبقهی چهارم رو به آسمانی که تازه از طلوع قرمز و خاکستری شده بود از خواب پریدم، با لبخندی از رضایتِ تمام. همان لحظه احساس کردم ماهیِ بزرگی از دستانم سُر خورد و دوباره توی آب پرید، بعد هم به سرعت با جَستی توی اعماق آب فرو رفت و سایهاش هم خیلی زود از روی آب محو شد، آب هم انگار توی جایِ خالیِ سایهی ماهی فرو رفت و همه چیز در یک لحظه به باد رفت.
لبخند به سرعت از روی لبهایم غیب شد و من فقط توانستم اشک بریزم، برای احساسی که یک لحظه تجربه کرده بودم و به وضوح میدیدم که دیگر برای همیشه نابود شده. لحظهای که تجربه کرده بودم آنقدر عمیق و شیرین بود که نمیتوانست ریشه در دنیای من داشته باشد، شاید از جایی بود که دستِ آدم هنوز به آن نرسیده چون فردای آن شب وقتی سعی کردم کلمات را طوری کنار هم بچینم تا تهماندهی مزهی آن لبخند را توصیف کنم، هرچه بود شبیه حرف زدنِ لالی بود با زبانِ اشاره برای آدمی که زبانِ اشاره نمیفهمد.
میخواستم چیزی که حس کرده بودم را به زور در همان اتاق زندانی کنم، با خودم تکرار میکردم "انگار یک لحظه همهی پردهها کنار رفتن و من همه چیز رو میدونستم" اما با هر لحظه هشیار شدنم چیزی که حس کرده بودم پراکندهتر و محوتر میشد. بعد از چند دقیقه خودم را از پشتِ قطرههای اشک، تار و لرزان، تماشا کردم در حالی که انگار لب دریا نشستهام و منتظرم دریا عزیزِ از دست رفتهام را دوباره با موجی برگرداند. میان ملافههای قهوهای و دیوارهایِ زرد، آسمانِ تار قرمزیاش را آرام به زردی میداد و باد ابرهای سرگردان را از آسمان محو میکرد. دلم میخواست همان لحظه از شدتِ حسرت و درد بمیرم، دلم میخواست داد و بیداد راه بیندازم تا شاید کسی دلش به حالم بسوزد و زمان را فقط چند دقیقه به عقب برگرداند، اما به جای همهی این کارها فقط خوابیدم، در آرزوی دیدن خوابی که در چند لایهی پنهانِ دیگر، دورتر از جایی که من در آن بودم، فرو رفته بود.
لبخند به سرعت از روی لبهایم غیب شد و من فقط توانستم اشک بریزم، برای احساسی که یک لحظه تجربه کرده بودم و به وضوح میدیدم که دیگر برای همیشه نابود شده. لحظهای که تجربه کرده بودم آنقدر عمیق و شیرین بود که نمیتوانست ریشه در دنیای من داشته باشد، شاید از جایی بود که دستِ آدم هنوز به آن نرسیده چون فردای آن شب وقتی سعی کردم کلمات را طوری کنار هم بچینم تا تهماندهی مزهی آن لبخند را توصیف کنم، هرچه بود شبیه حرف زدنِ لالی بود با زبانِ اشاره برای آدمی که زبانِ اشاره نمیفهمد.
میخواستم چیزی که حس کرده بودم را به زور در همان اتاق زندانی کنم، با خودم تکرار میکردم "انگار یک لحظه همهی پردهها کنار رفتن و من همه چیز رو میدونستم" اما با هر لحظه هشیار شدنم چیزی که حس کرده بودم پراکندهتر و محوتر میشد. بعد از چند دقیقه خودم را از پشتِ قطرههای اشک، تار و لرزان، تماشا کردم در حالی که انگار لب دریا نشستهام و منتظرم دریا عزیزِ از دست رفتهام را دوباره با موجی برگرداند. میان ملافههای قهوهای و دیوارهایِ زرد، آسمانِ تار قرمزیاش را آرام به زردی میداد و باد ابرهای سرگردان را از آسمان محو میکرد. دلم میخواست همان لحظه از شدتِ حسرت و درد بمیرم، دلم میخواست داد و بیداد راه بیندازم تا شاید کسی دلش به حالم بسوزد و زمان را فقط چند دقیقه به عقب برگرداند، اما به جای همهی این کارها فقط خوابیدم، در آرزوی دیدن خوابی که در چند لایهی پنهانِ دیگر، دورتر از جایی که من در آن بودم، فرو رفته بود.
گاهی فکر میکنم آن لحظه، یک راهی برای ورود دارد، یک راه شبیه راهِ درازِ خانهی دایی، پوشیده از درختهای بلند که به طرفِ هم خم شدهاند و راه را در روشنیِ روز پنهان کردهاند، برای همین است که به چشمم نمیآید.
خانهی دایی در راهِ درازی بود که یک طرفش را شالیزارهای مدام پوشانده بودند و طرف دیگرش را باغهای تاریک. از جادهی اصلی که وارد راه میشدیم سنگهای درشت با سر و صدا روی هم جابهجا میشدند، بعد هم صدایِ جادهی اصلی خاموش میشد و صدایِ جیرجیرِ شالیزارها بلند میشد. به باغ که میرسیدیم چند دقیقه طول میکشید تا دایی در را باز کند، ما تحملمان کم بود، از همانجا بیرون پریده بودیم و مشغولِ چیدنِ تمشک از بوتههایی بودیم که شالیزارها را از راهِ ما جدا میکردند.
در خانهی دایی میشد همه کار کرد و همه جا رفت، میشد توی سوراخی پنهان شد و چند ساعت همان جا ماند، میشد چالهیی وسط باغ کند و هر چیزی توی آن کاشت، میشد گنجشکهای مرده را هرجایی دفن کرد و روی قبرشان را با هر گلی تزیین کرد. تنها کاری که آنجا مجبور بودی انجام بدهی، بیرون ماندن از اتاقی بود که دایی در آن تریاک میکشید.
وقتی وارد خانه میشدیم، پا به راهی میگذاشتیم که دو طرفش را باغهای بزرگ نارنج و پرتقال پوشانده بودند، درختهایِ کاجِ بلند جلوتر از همهی درختها راه را برای ما باز میکردند، سخت میشد راه برویم، بیشتر اوقات میدویدیم، میدویدیم و بلند بلند میخندیدم تا به انتهای تاریکی برسیم، همانجایی که صدای خانه شروع میشد، درختهای کاج تمام میشدند و بوتههای رز و یاس باریکی راه را به محوطهیی باز میرساندند. انتهای محوطهی بازی که راه دراز و تاریک به آنجا میرسید، خانهیی بزرگ بود، با پنجرهها و درهایی که تمام نمیشدند و پشهبندهایی که وسطِ مهتابی ولو بودند.
در خانهی دایی میشد همه کار کرد و همه جا رفت، میشد توی سوراخی پنهان شد و چند ساعت همان جا ماند، میشد چالهیی وسط باغ کند و هر چیزی توی آن کاشت، میشد گنجشکهای مرده را هرجایی دفن کرد و روی قبرشان را با هر گلی تزیین کرد. تنها کاری که آنجا مجبور بودی انجام بدهی، بیرون ماندن از اتاقی بود که دایی در آن تریاک میکشید.
وقتی وارد خانه میشدیم، پا به راهی میگذاشتیم که دو طرفش را باغهای بزرگ نارنج و پرتقال پوشانده بودند، درختهایِ کاجِ بلند جلوتر از همهی درختها راه را برای ما باز میکردند، سخت میشد راه برویم، بیشتر اوقات میدویدیم، میدویدیم و بلند بلند میخندیدم تا به انتهای تاریکی برسیم، همانجایی که صدای خانه شروع میشد، درختهای کاج تمام میشدند و بوتههای رز و یاس باریکی راه را به محوطهیی باز میرساندند. انتهای محوطهی بازی که راه دراز و تاریک به آنجا میرسید، خانهیی بزرگ بود، با پنجرهها و درهایی که تمام نمیشدند و پشهبندهایی که وسطِ مهتابی ولو بودند.
خانهی دایی تمام نشدنی بود، پر بود از سوراخهایی که هیچ وقت کشف نشدند. حفرهیی خالی زیر خانه بود که ماشینِ قدیمیِ دایی در انتهایش پارک شده بود و پارچهی برزنتی کلفتی همیشه رویش را پوشانده بود. میشد از کنار ماشینِ پارک شده بگذری و به کدوهای آویزان برسی، به توتفرنگیهایی که روی خاک ولو بودند، میشد همان جا پنهان شوی و به صدای تقتقِ توپِ پینگپنگ گوش کنی یا از همان گوشه و کنارها بپری توی باغی که گاهی از درختهایش هلو آویزان بودند و گاهی پرتقال یا نارنج، نارنگی هم بود، همان گوشه و کنارها، فقط کافی بود نترسی و توی باغی که انتهایی نداشت آزادانه بچرخی.
سمتِ دیگرِ حیاط لانهی پرندگان بود، میشد به زنِ دایی که چشمانش درست نمیدید کمک کنی تا مرغها را از جایشان بپراند و تخمهایشان را بدزدی، میشد یواشکی همان جا بمانی تا اگر موشی به مرغها حمله کرد با داد و فریاد همه را خبر کنی، یا به بوقلمونی که خودش را میلرزاند و میخواند زل بزنی.
اتاقهای خانه هم بودند، اتاقهای تو درتویی که همیشه تاریک بودند، حفرههایی در دلِ دیوارهاشان بود که با کلیدی روشن میشد و ناگهان منظرهیی جدا مانده از دنیایی دیگر شگفت زدهات میکرد. توی حفرهها ریسههایی از مهرههای رنگارنگ با احترام بالایِ سرِ مجسمههایی آویزان بودند و میدرخشیدند، درهم و بینظم، انگار از روز اول، همان روزی که دنیا به وجود آمد اینها همینجا بودند. هنوز هم باور نمیکنم دستِ آدم، مجسمهها و ریسهها را توی دیوارهای آن خانه کاشته بود. گاهی هم میشد از پشتِ توریِ پنجره یا از بالایِ تاریکِ پلهها، ردِ دود را از دهان دایی گرفت و به اتاقی رسید که از زمین تا سقف با درهایِ قهوهایِ کمدی تمامنشدنی پوشانده شده بود و پنجرهیی بزرگ رو به باغ داشت.
شاید اگر راهِ ورود همان یک لحظه را پیدا کنم، تحملِ زندگی برایم اینقدر سنگین و چسبناک نباشد، لحظهیی که انگار در آن من دانایِ کل بودم و همه چیز همان چیزی بود که من
میخواستم. شاید حتی بین خواستنم و شدن هیچ فاصلهیی نبود، یا اصلاً انگار
این من بودم که همه چیزِ آن دنیا را
ساخته بودم و همهی آن دنیا تنها در فکر من بود. شاید اگر دوباره آن لحظه را تجربه کنم یک چیزهایی را تند و پنهانی جایی یادداشت کنم تا بعدها مثل نقشه عمل کنند و از این همه سردرگمی و کلافگی نجاتم بدهند. شاید حتی یک چیزی از آن دنیا با خودم بیاورم تا دستانم دیگر از احساسِ سُر خوردنِ مدامِ چیزی که دیگر نیست، لزج و
مرطوب نباشند. شاید اگر آن روشنی و نور یک بار دیگر به مردمکهای بیخاصیتم بتابند، برای گم کردنِ زمان با مردمکهای گشاد شده این همه به آسمانِ بیابر خیره نمانم. شاید همه چیز دروغ باشد، جاده تا دمِ در خانهی دایی آسفالت نشده باشد و درختهای کاجِ راهِ خانهاش را قطع نکرده باشند، خانهی به آن بزرگی خراب نشده باشد، زنِ دایی کاملاً کور نشده باشد و باغ هزار تکه نشده باشد.
شاید اگر راه بیفتم، یک بار دیگر ببینم، که پیدا کردنِ راهِ تاریکِ خانهی دایی هنوز سخت است، راهِ از آنجا برگشتن هنوز تار و لرزان است و وقتی دایی در را پشتِ سرم میبندد، باز هم دستانِ لزجم روی تنم سنگینی میکنند.
شاید اگر راه بیفتم، یک بار دیگر ببینم، که پیدا کردنِ راهِ تاریکِ خانهی دایی هنوز سخت است، راهِ از آنجا برگشتن هنوز تار و لرزان است و وقتی دایی در را پشتِ سرم میبندد، باز هم دستانِ لزجم روی تنم سنگینی میکنند.
لامصب!
پاسخ دادنحذف