اولش فکر میکردم وقتی بتونم دوتا بالش بذارم زیر سرم یعنی دیگه خوب خوب شدم، اما اون دو تا بالشی که قراره دردی که یه روز تجربه کردم رو یادم نیارن باید خیلی نرم باشن، از اونایی که سر آدم توش فرو میره اما چیزی رو حس نمیکنی، یعنی میفهمی سرت توی چیزی فرو رفته اما اون چیزی که توش فرو رفته نه اونقدر پیوستگی داره که بتونی حسش کنی و نه تیکههای کوچیک و قابل لمسه که مثلن بگی سرم رو گذاشتم روی چند تا تیکه فلان، اون دو تا بالشی که میتونم با هم بذارم زیر سرم و اصلن یاد دردی که دیگه گذشته نیفتم، فقط باید پُر از پَرهای نرم نرمترین پرندهها باشه، همون پرندهایی که وقتی به بالهاش دست میکشی فقط گرمای تنش رو احساس کنی و معنی نرمی بعد از اون برای تو بشه حسِ لمس کردن بالهای همون پرنده، اون قدر نرم که بعدها شک کنی اصلن بهش دست زدی یا نه، حتی شک کنی اصلن همچین پرندهای وجود داشت! حالا که اون پرنده طرفای ما نیست، اگر هم باشه من اونی نیستم که بتونم سرمو بذارم روی بالِش، حتمن سرم برای اون همه نرمی دردناکه.
تا همین چند وقت پیش هر بار که دراز میکشیدم و درد داشتم احساس میکردم زمین یه قسمتی از سنگینیاش رو از پایههای تخت، کف چوبی تخت، تشک فنردار، بالش و روتختی میرسونه به تن من، شاید فقط میخواست بهم بفهمونه درد یعنی چی اما من اون قدر از فشارش کلافه میشدم که میخواستم نامرئی شم، یک جوری که زمین بودن منو حس نکنه و نتونه هیچ فشاری بهم وارد کنه. اون روزی معنی واقعی درد رو فهمیدم که خودم رو حسابی شل کرده بودم روی زمین و هیچ چیز دردناکی توی زندگیام وجود نداشت که بتونه فکر من رو یک ثانیه مال خودش بکنه، نرمترین بالش خونه زیر سرم بود و تشکام جوری انتخاب شده بود که کمترین وزن زمین روم باشه اما شدت فشار اون قدر زیاد بود که حس میکردم من روی زمین نخوابیدم، زمین روی من خوابیده، یک قسمتی از بدنم به شدت به بقیه جاها فشار میآورد، انگار نه همهی زمین لااقل یک نیمکرهی شمالی هم که شده روی کمر من بود.
وقتی درد رو تا ته حس کردم و بعد به هر چیزی آویزون شدم تا فراموش کنم و نشد، بدون این که حواسم باشه شروع کردم خودم رو فراموش کردم. یادم نمیآد چطور شروع شد اما لابد همهی اون چیزایی که تا همون جا دنبالم اومده بودن، اولش فقط یک لحظه ولم کردن و همهی ترسم از نبودنشون با ول کردن خودشون ول شد، منم یهو تونستم درد رو فراموش کنم و برای چند لحظه من روی زمین زندگی کنم. بعد از چند روز درد ممتد من بدون این که حواسم باشه تونستم اون قدر خودم رو فراموش کنم و توی تمام چیزهایی که توی روز میبینم اون قدر در حالت خوابیده توی رختخواب، فرو برم، که عادتهای اونا شد عادتهای من، شاید انجامشون نمیدادم اما به زیرسیگاری روی دستهی مبل همون طوری نگاه میکردم که رامین نگاه میکنه و میگه "چیزهای استراتژیک رو جاهای استراتژیک نذارین" بعد زیرسیگاری رو برمیداره و میذاره روی کانتر، دنبال شارژر موبایل گشتنِ یکی دیگه رو وقتی غرقِ تماشای فیلم بودم از پشت دیوارهای اتاق تشخیص میدادم، حتی از آهنگِ صدای اون یکی بدون شنیدن کلمهها میتونستم بفهمم چی میگه، وقتی فیلم میدیدم و داد میزدم شارژت روی میز تلوزیونه با آدم توی فیلم خوابم میبرد و خواب میدیدیم، تماشاگران احتمالی هم خوابمون رو تماشا میکردن، من حتی یکی از اون تماشاگرا هم بودم. توی کتابی که میخوندم با یکی از شخصیتها، توی اندوه عشق چنان فرو رفتم که مجبور شدم چند روز رنج مدام رو تحمل کنم، انگار واکسن مریضی خاصی رو زده بودم و اونی که واقعن به این مرض مبتلا بود جلوی چشمم بود، منم اون مرض رو داشتم اما از دورتر. به اسمها فکر میکردم و شبا توی تاریکی وسط نفسهای خوابِ چند نفر دیگه اون قدر رد نور مهتاب رو میپاییدم که تکون خوردن ماه رو میدیدم. توی عکسهایی که از زندگی مردم میدیدم با اون دختر تایلندیه و دوستپسر ژاپنیاش تو یوکوهاما غروب رو از بالای یک تخته سنگ نزدیک آب تماشا میکردم، حتی چند بار یک نوزاد مرده رو بغل کردم و از سردی تنش وحشت کردم. یک بار هم یک تیکه نون خیس رو با نوکم برداشتم چسبوندم به شیشه پنجرهای که پشتاش چند نفر ناهار میخوردن، بعد نوک زدم به شیشه به جای پای پنجره، از روی شیشه پنجره خوردمش. من حتی توی دستشویی هم دیگه خودم نبودم، دانای کل میشدم، اون قدر مطمئن درباره همه اتفاقات فکر میکردم که مطمئن میشدم فقط یک دلیل وجود داره که ما با هم زندگی میکنیم، اونم اینه که اون میتونه آینده رو پیشبینی کنه و بدون این که حواسش باشه آینده رو پیشبینی کرده خوشحالترن حالت ممکن رو انتخاب کنه و هر وقت که خواست بپاشه توی خونه، همون صحنهی نورانی و خوش رنگی که همهمون توش داریم میخندیم. من حتی اون برگی میشدم که منتظر میموند چند تا قطره آب از روی خاک برسن به کف گلدون و ریشهها، بعد آروم آروم بیان بالا، سرمای اومدنشون رو حس میکردم و توی یک لحظه که تمام فکرم پیش اون قطرهها بود یکیشون زودتر از اونی که انتظار داشتم به من میرسید.
تا همین چند وقت پیش هر بار که دراز میکشیدم و درد داشتم احساس میکردم زمین یه قسمتی از سنگینیاش رو از پایههای تخت، کف چوبی تخت، تشک فنردار، بالش و روتختی میرسونه به تن من، شاید فقط میخواست بهم بفهمونه درد یعنی چی اما من اون قدر از فشارش کلافه میشدم که میخواستم نامرئی شم، یک جوری که زمین بودن منو حس نکنه و نتونه هیچ فشاری بهم وارد کنه. اون روزی معنی واقعی درد رو فهمیدم که خودم رو حسابی شل کرده بودم روی زمین و هیچ چیز دردناکی توی زندگیام وجود نداشت که بتونه فکر من رو یک ثانیه مال خودش بکنه، نرمترین بالش خونه زیر سرم بود و تشکام جوری انتخاب شده بود که کمترین وزن زمین روم باشه اما شدت فشار اون قدر زیاد بود که حس میکردم من روی زمین نخوابیدم، زمین روی من خوابیده، یک قسمتی از بدنم به شدت به بقیه جاها فشار میآورد، انگار نه همهی زمین لااقل یک نیمکرهی شمالی هم که شده روی کمر من بود.
وقتی درد رو تا ته حس کردم و بعد به هر چیزی آویزون شدم تا فراموش کنم و نشد، بدون این که حواسم باشه شروع کردم خودم رو فراموش کردم. یادم نمیآد چطور شروع شد اما لابد همهی اون چیزایی که تا همون جا دنبالم اومده بودن، اولش فقط یک لحظه ولم کردن و همهی ترسم از نبودنشون با ول کردن خودشون ول شد، منم یهو تونستم درد رو فراموش کنم و برای چند لحظه من روی زمین زندگی کنم. بعد از چند روز درد ممتد من بدون این که حواسم باشه تونستم اون قدر خودم رو فراموش کنم و توی تمام چیزهایی که توی روز میبینم اون قدر در حالت خوابیده توی رختخواب، فرو برم، که عادتهای اونا شد عادتهای من، شاید انجامشون نمیدادم اما به زیرسیگاری روی دستهی مبل همون طوری نگاه میکردم که رامین نگاه میکنه و میگه "چیزهای استراتژیک رو جاهای استراتژیک نذارین" بعد زیرسیگاری رو برمیداره و میذاره روی کانتر، دنبال شارژر موبایل گشتنِ یکی دیگه رو وقتی غرقِ تماشای فیلم بودم از پشت دیوارهای اتاق تشخیص میدادم، حتی از آهنگِ صدای اون یکی بدون شنیدن کلمهها میتونستم بفهمم چی میگه، وقتی فیلم میدیدم و داد میزدم شارژت روی میز تلوزیونه با آدم توی فیلم خوابم میبرد و خواب میدیدیم، تماشاگران احتمالی هم خوابمون رو تماشا میکردن، من حتی یکی از اون تماشاگرا هم بودم. توی کتابی که میخوندم با یکی از شخصیتها، توی اندوه عشق چنان فرو رفتم که مجبور شدم چند روز رنج مدام رو تحمل کنم، انگار واکسن مریضی خاصی رو زده بودم و اونی که واقعن به این مرض مبتلا بود جلوی چشمم بود، منم اون مرض رو داشتم اما از دورتر. به اسمها فکر میکردم و شبا توی تاریکی وسط نفسهای خوابِ چند نفر دیگه اون قدر رد نور مهتاب رو میپاییدم که تکون خوردن ماه رو میدیدم. توی عکسهایی که از زندگی مردم میدیدم با اون دختر تایلندیه و دوستپسر ژاپنیاش تو یوکوهاما غروب رو از بالای یک تخته سنگ نزدیک آب تماشا میکردم، حتی چند بار یک نوزاد مرده رو بغل کردم و از سردی تنش وحشت کردم. یک بار هم یک تیکه نون خیس رو با نوکم برداشتم چسبوندم به شیشه پنجرهای که پشتاش چند نفر ناهار میخوردن، بعد نوک زدم به شیشه به جای پای پنجره، از روی شیشه پنجره خوردمش. من حتی توی دستشویی هم دیگه خودم نبودم، دانای کل میشدم، اون قدر مطمئن درباره همه اتفاقات فکر میکردم که مطمئن میشدم فقط یک دلیل وجود داره که ما با هم زندگی میکنیم، اونم اینه که اون میتونه آینده رو پیشبینی کنه و بدون این که حواسش باشه آینده رو پیشبینی کرده خوشحالترن حالت ممکن رو انتخاب کنه و هر وقت که خواست بپاشه توی خونه، همون صحنهی نورانی و خوش رنگی که همهمون توش داریم میخندیم. من حتی اون برگی میشدم که منتظر میموند چند تا قطره آب از روی خاک برسن به کف گلدون و ریشهها، بعد آروم آروم بیان بالا، سرمای اومدنشون رو حس میکردم و توی یک لحظه که تمام فکرم پیش اون قطرهها بود یکیشون زودتر از اونی که انتظار داشتم به من میرسید.
وقتی خودم نبودم فشار زمین رو فراموش میکردم، حتی این من بودم که خیلی زندگیها کرده بودم و قدر تموم اونایی که توی تمرین فراموشیِ خودم توشون زندگی میکردم، به زمین فشار میآوردم، داشتم میفهمیدم اون چیزی که تمام این مدت میخواستم باشم و نبودم به خاطر این بود که حواسم به اندازه کافی پرت نمیشد، توی همون لحظات حتی هول برم داشت، یک بار یک صفحه سفید برداشتم و توش نوشتم "احساس میکنم به رازِ هستی پی بردم" یک بار دیگه هم توی یک جای سفید دیگه نوشتم "فقط وقتی نمیتونم فراموش کنم درد دارم".
چند روزه فشار زمین داره میره، دیگه از خوابیدن خسته نمیشم اما دکترم گفته هیچ آدم سالمی نباید دوتا بالش بذاره زیر سرش، حتمن منظورش به جز اون بالش نرمهاس که وقتی سرت رو میذاری روش نمیفهمی اصلن چیزی زیر سرته، الان فهمیدم این اصطلاح مخصوص مامانمه. هر چیزِ درست حسابی از نظر مامانم اون چیزیه که بودنش احساس نشه، مثلن میگه "یه مانتو خریدم که وقتی میپوشی اصلن احساس نمیکنی چیزی تنته" بعد من میگم وای، یا وقتی ازش میپرسم این چاقوها خوبن؟ میگه "خیلی، وقتی باهاش کار میکنم انگار نه انگار چیزی دستمه". شاید اگر دو تا از همون بالشها هم داشته باشم بتونم دوباره احساس سلامتی بکنم به شرطی که فراموش کنم هیچ آدم سالمی نباید سرش رو روی دوتا بالش بذاره.
دکترم حتی گفته دیگه هرگز نباید یهو از خواب بپرم، منظورش دقیقن همون از خواب پریدنهای معروفه که با تمام موهای تنت میترسی و ترس میشه پرتاب ناگهانی سرت از روی بالش به بیرون، یهو بلند میشی میشینی و نفس نفس میزنی، باید سعی کنم توی خوابهام دانای کل باشم و با خونسردی یهو از خواب بپرم، یعنی اول به پهلو شم بعد یک دستم رو ستون کنم و با کف اون یکی دستم وزنم رو بندازم روی روتختی، تشک، کفه چوبی تخت، پایههاش، سرامیکهای کفِ خونه، سقف طبقه پنجم و دیوارهاش و پنجرههاش، طبقههای زیرش و بعد کف حیاط و تموم اون کثافتهایی که روی زمین روی هم تلنبار شده تا این جا بشه خونهی ما، تا بتونم یهو توش از خواب بپرم.
امشب بعد از این که برادر کوچیکم پای تلفن گفت "اینایی که میگم رو تو نمیفهمی، اینا هذیونهای قبل از سربازیه" بعد با دهنش برام صدای دریا درآورد رفتم دستشویی، یاد هذیونهای خودم توی بچگی افتادم همونهایی که یهو از روی بالش پرتم میکرد بالا، وقتی تب داشتم و احساس میکردم تمام خونه یک حجم گندهی توخالیه و من افتادم توش و دارم توی پوستهی نرمش فرو میرم، بدنم برای خونه سنگین بود و خونه کج شده بود و من توش فرو رفته بودم، حتی وقتی دستم رو میذاشتم روی صورتم فکر میکردم الان صورتم له میشه، باز هم توی دستشویی بود که با اطمینان فکر کردم احساس سلامتی اصلن وجود نداره، اگر هم داره مثل مانتوهای راحت مامانم بودنش یه جوریه که انگار هیچی تنت نیست، اصل کاری فراموشیه.
برادر کوچیکم ساعت دو نصف شب اون قدر الکی پای تلفن خندید تا گریهاش در اومد اما بازم با دهنش برام صدای دریایی که نبود رو درآورد، منم شدم باد و از دهنش اومدم بیرون و دویدم اشکهای روی صورتش رو خشک کردم، بدون احساس سلامتی من هنوز هم زندگیهای خودمو دارم تا وقتی یک پرنده گنده خیلی نرم پیدا شه و بذاره سرم رو بذارم روی دوتا بالش و بخوابم.
چند روزه فشار زمین داره میره، دیگه از خوابیدن خسته نمیشم اما دکترم گفته هیچ آدم سالمی نباید دوتا بالش بذاره زیر سرش، حتمن منظورش به جز اون بالش نرمهاس که وقتی سرت رو میذاری روش نمیفهمی اصلن چیزی زیر سرته، الان فهمیدم این اصطلاح مخصوص مامانمه. هر چیزِ درست حسابی از نظر مامانم اون چیزیه که بودنش احساس نشه، مثلن میگه "یه مانتو خریدم که وقتی میپوشی اصلن احساس نمیکنی چیزی تنته" بعد من میگم وای، یا وقتی ازش میپرسم این چاقوها خوبن؟ میگه "خیلی، وقتی باهاش کار میکنم انگار نه انگار چیزی دستمه". شاید اگر دو تا از همون بالشها هم داشته باشم بتونم دوباره احساس سلامتی بکنم به شرطی که فراموش کنم هیچ آدم سالمی نباید سرش رو روی دوتا بالش بذاره.
دکترم حتی گفته دیگه هرگز نباید یهو از خواب بپرم، منظورش دقیقن همون از خواب پریدنهای معروفه که با تمام موهای تنت میترسی و ترس میشه پرتاب ناگهانی سرت از روی بالش به بیرون، یهو بلند میشی میشینی و نفس نفس میزنی، باید سعی کنم توی خوابهام دانای کل باشم و با خونسردی یهو از خواب بپرم، یعنی اول به پهلو شم بعد یک دستم رو ستون کنم و با کف اون یکی دستم وزنم رو بندازم روی روتختی، تشک، کفه چوبی تخت، پایههاش، سرامیکهای کفِ خونه، سقف طبقه پنجم و دیوارهاش و پنجرههاش، طبقههای زیرش و بعد کف حیاط و تموم اون کثافتهایی که روی زمین روی هم تلنبار شده تا این جا بشه خونهی ما، تا بتونم یهو توش از خواب بپرم.
امشب بعد از این که برادر کوچیکم پای تلفن گفت "اینایی که میگم رو تو نمیفهمی، اینا هذیونهای قبل از سربازیه" بعد با دهنش برام صدای دریا درآورد رفتم دستشویی، یاد هذیونهای خودم توی بچگی افتادم همونهایی که یهو از روی بالش پرتم میکرد بالا، وقتی تب داشتم و احساس میکردم تمام خونه یک حجم گندهی توخالیه و من افتادم توش و دارم توی پوستهی نرمش فرو میرم، بدنم برای خونه سنگین بود و خونه کج شده بود و من توش فرو رفته بودم، حتی وقتی دستم رو میذاشتم روی صورتم فکر میکردم الان صورتم له میشه، باز هم توی دستشویی بود که با اطمینان فکر کردم احساس سلامتی اصلن وجود نداره، اگر هم داره مثل مانتوهای راحت مامانم بودنش یه جوریه که انگار هیچی تنت نیست، اصل کاری فراموشیه.
برادر کوچیکم ساعت دو نصف شب اون قدر الکی پای تلفن خندید تا گریهاش در اومد اما بازم با دهنش برام صدای دریایی که نبود رو درآورد، منم شدم باد و از دهنش اومدم بیرون و دویدم اشکهای روی صورتش رو خشک کردم، بدون احساس سلامتی من هنوز هم زندگیهای خودمو دارم تا وقتی یک پرنده گنده خیلی نرم پیدا شه و بذاره سرم رو بذارم روی دوتا بالش و بخوابم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر