پرندهها توی دستههای چندتایی پرواز میکردن و همزمان بال میزدن، بعد از چند بار بال زدن بالهاشون رو باز کردن و بیحرکت فقط توی باد سُر خوردن، مثل وقتی که با دوچرخه توی شیب رکاب نمیزنی و پاها رو بی حرکت نگه میداری و جاده خودش تورو میبره، باد هم داشت دسته پرندهها رو با خودش میبرد. وقتی بال میزدن گردنشون ایستاده رو به جلو بود اما وقتی بالها رو باز نگه میداشتن و بیحرکت میموندن بدنشون شل و ول توی باد مثل موج دریا، تکون میخورد و دور میشدن، انگار با باد یکی بودن. سر و صدای پرندهها پیچید توی خونهی ناتموم پشتِ حیاط، بعد هم پیچید توی همون یک تیکه آسمون حیاط خونه. توی قابِ پنجرهای که شیشه نداشت یک تیکه از تپههای اون سمت شهر که حالا پشت ردیف ساختمونها گم شدن هنوز معلوم بود، شاید هم یکی عکس همون یک تیکه تپه رو چسبونده بود به قابِ پنجره خونهی ناتموم، تپه هنوز هم سبز بود و دسته پرندهها بعد از چند ثانیه رسیدن به تصویر تپهی سبز، روی دیوار ساختمونِ نیمهکاره.
قبلن به جای این خونه ناتموم، خونه مستطیلی سفیدی بود که رنگ سقفش با سقف تموم خونههایی که از این بالا به چشمم میاومد فرق داشت، وقتی از اینجا بهش نگاه میکردم شبیه قوطی کبریتی بود که روی بازوی لاغرش خوابیده، لابد قهوهای شیروونیاش به چشم پرندههایی که بالای سرِ شهر توی باد سر میخوردن، وسط سیاهی باقی شیروونیها میدرخشید. مثل تنها درخت زرد سر راه وسط جاده جنگلیای بود که به شهر میرسه، وقتی هنوز پاییزنشده همیشه یک درخت هست که زودتر از همه میره سراغ پاییز، بعد هم زرد و نارنجی وسط سبزیِ مطلقی که به سیاهی میزنه از دور برق میزنه، انگار همه نور و روشنی جمع شده توش، دسته پرندههای بالای سرش اگر چشمشون بیفته به درخت زرد شاید فکر کنن زمان دیگه توی جنگل حرکت نمیکنه و زندگی فقط توی همون درخت هنوز زندهاس.
قبلن به جای این خونه ناتموم، خونه مستطیلی سفیدی بود که رنگ سقفش با سقف تموم خونههایی که از این بالا به چشمم میاومد فرق داشت، وقتی از اینجا بهش نگاه میکردم شبیه قوطی کبریتی بود که روی بازوی لاغرش خوابیده، لابد قهوهای شیروونیاش به چشم پرندههایی که بالای سرِ شهر توی باد سر میخوردن، وسط سیاهی باقی شیروونیها میدرخشید. مثل تنها درخت زرد سر راه وسط جاده جنگلیای بود که به شهر میرسه، وقتی هنوز پاییزنشده همیشه یک درخت هست که زودتر از همه میره سراغ پاییز، بعد هم زرد و نارنجی وسط سبزیِ مطلقی که به سیاهی میزنه از دور برق میزنه، انگار همه نور و روشنی جمع شده توش، دسته پرندههای بالای سرش اگر چشمشون بیفته به درخت زرد شاید فکر کنن زمان دیگه توی جنگل حرکت نمیکنه و زندگی فقط توی همون درخت هنوز زندهاس.
اون روزی که اومدم این جا نمیدونستم تا کی قراره بمونم، حتی نمیدونستم بعد از این جا کجا قراره برم، فقط دیگه خونه نداشتم و میخواستم برگردم جایی که بیشترین حس خونه بودن رو بهم میداد. خونهی خودم که این چند سال توش زندگی کردم یه روز که خودم نبودم خالی شد و چند هفته بعدش زنگ زدن گفتن درخواست اومده تا اینترنت رو جمع کنیم یهو فهمیدم زندگی جدید هم توش پهن شده و خیلی زود دیوارهای اون خونه صورت منو فراموش میکنن. وقتی با دوتا چمدون رسیدم اینجا دیدم واقعن چیز زیادی برای زندگی کردن ندارم، چیزای با ارزشی که از این خونه برده بودم فقط چندتا دفتر و کاغذ و عکس بود و حالا که دوباره بهش برگشتم حتی از وقتی که میرفتم هم چیزهای کمتری دارم. وقتی میاومدم از سر کوچه پنجره اتاقم رو ندیدم و به جای خونه خاله لقا ساختمون نیمه تموم بلندی دیدم که قدش از قد خونه ما بلندتر شده و شبیه یک آدم لخته که دستش رو گرفته جلوی چشم خونهمون، حس کردم آدما، خونهها،خیابونها و شهرهای مختلف دیگه هیچ فرقی با هم ندارن برام.
از وقتی اینجام دیگه صبحها آفتاب نمیتونه بیدارم کنه و وقتی روی تختم دراز میکشم ده صب و ده شب برام هیچ فرقی باهم ندارن. بیست و شیش هفت سال پیش وقتی بابا مامانم شروع کردن به ساختن اینجا، تموم خونههای دور و بر یک طبقه بودن، خونه ما اون موقع بلندترین خونهی این اطراف بود، تفریح مامانم وقتی اینجا رو میساختن تماشای خونهها، راهها و جاهایی بود که سی سال لابهلاشون زندگی کرده بود، میگفت همیشه دوست داشت خونهشون رو از بلندی ببینه و به خاطر همین وقتی سقف طبقه اول رو ساختن نتونست جلوی خودش رو بگیره و با شکم باد کردهای که من توش بودم خودش رو از پلههای آجری ناتموم میکشید بالا و روی پیت حلبی کارگرای ساختمون مینشست و چندتا آجر میذاشت زیر پاهاش تا بیان بالا و ورم نکنن، بعد دور و برش رو تماشا میکرد و سعی میکرد جاهای آشنا رو از بالا بشناسه، دیگه کم کم این کار شد عادتش، حتی توی برف شدیدی که اون سال بارید و همه شهر رو سفید کرد، مامانم خودش و منو میکشوند همین جایی که الان من میشینم و به خاطر سایه درخت زیتون روی پام به جوراب پشمی فکر میکنم، اون هم همون روزا به سرش زد برای اولین زمستونم لباس گرم ببافه، کامواهای زرد و قرمز و سفید خرید و شروع کرد به بافتن روسری سه گوش سفید با حاشیه زرد و گلهای قرمز، یک پیراهن زرد هم بافت و همون گلهای حاشیه روسری رو دور یقهاش با نخ قرمز بافت. میگفت اون روزا توی اون سرما مدام گر میگرفت و تشنهاش میشد و چنگ میزد توی برفا و مشت مشت برف میخورد، مدام توی سرما از پلههای نیمه تموم بالا و پایین میرفت تا بلاخره یکی از همون روزای برفی که لابد از اون بالا به سیاهی کلاغها روی تپه سفید روبروش نگاه میکرد سر خورد و پرت شد وسط حیاط، اولش فکر کرد مرده، چند دقیقه بیهوش موند و بعدش که به هوش اومد فکر کرد من مردم.
اولین باری که مادربزرگم داستان سر خوردن مامانم تو برفا رو برام تعریف کرد چهارده پونزده سالم بود، بهش گفتم شاید عمدن خودش رو پرت کرد اما اون عصبانی شد و با داد و هوار گفت تو شیش ماهه توی شکمش بودی و دوتا بچه دیگه هم داشت، منم ترسیدم و دیگه هیچی نگفتم. امروز که بعد از چند روز بارون بلاخره آسمون آبی شد و آفتاب اومد، توی حیاط راه میرفتم و انارهای له شدهای که از درخت میریزن کف حیاط رو با پا هل میدادم توی باغچه، پرندهها هم دسته دسته کوچ میکردن و سایهشون مثل ابر سیاهی که از جلوی خورشید رد میشه چند ثانیه حیاط رو کمنور میکرد تا یکی از انارا فرصت پیدا کنه و شاخه رو ول کنه. بابام میگه انارای قرمز خوشی میزنه زیر دلشون برای همینه که یواش شاخه رو ول میکنن و خودشون رو پرتاب میکنن روی زمین، من اما فکر میکنم انارایی که شاخه رو ول میکنن چیز بیشتری جز همون چیزی که هستن نمیخوان، همون قدر زندگی راضیشون کرده و ولعی برای بیشتر زندگی کردن ندارن، حتی به نظرم از بس که زندهان خودشونو پرت میکنن روی زمین، مثل درختایی که به اندازه کافی سبز بودن که زودتر از بقیه برن سراغ پاییز.
کاش به چشم پرندهها من اون نور و روشنیای نباشم که وسط حیاط سبزمون برق میزنه، انارای قرمزی که شاخه رو ول کردن خیلی بیشتر از من زندهان اما فقط مورچههان که که اونارو خوب میفهمن.
از وقتی اینجام دیگه صبحها آفتاب نمیتونه بیدارم کنه و وقتی روی تختم دراز میکشم ده صب و ده شب برام هیچ فرقی باهم ندارن. بیست و شیش هفت سال پیش وقتی بابا مامانم شروع کردن به ساختن اینجا، تموم خونههای دور و بر یک طبقه بودن، خونه ما اون موقع بلندترین خونهی این اطراف بود، تفریح مامانم وقتی اینجا رو میساختن تماشای خونهها، راهها و جاهایی بود که سی سال لابهلاشون زندگی کرده بود، میگفت همیشه دوست داشت خونهشون رو از بلندی ببینه و به خاطر همین وقتی سقف طبقه اول رو ساختن نتونست جلوی خودش رو بگیره و با شکم باد کردهای که من توش بودم خودش رو از پلههای آجری ناتموم میکشید بالا و روی پیت حلبی کارگرای ساختمون مینشست و چندتا آجر میذاشت زیر پاهاش تا بیان بالا و ورم نکنن، بعد دور و برش رو تماشا میکرد و سعی میکرد جاهای آشنا رو از بالا بشناسه، دیگه کم کم این کار شد عادتش، حتی توی برف شدیدی که اون سال بارید و همه شهر رو سفید کرد، مامانم خودش و منو میکشوند همین جایی که الان من میشینم و به خاطر سایه درخت زیتون روی پام به جوراب پشمی فکر میکنم، اون هم همون روزا به سرش زد برای اولین زمستونم لباس گرم ببافه، کامواهای زرد و قرمز و سفید خرید و شروع کرد به بافتن روسری سه گوش سفید با حاشیه زرد و گلهای قرمز، یک پیراهن زرد هم بافت و همون گلهای حاشیه روسری رو دور یقهاش با نخ قرمز بافت. میگفت اون روزا توی اون سرما مدام گر میگرفت و تشنهاش میشد و چنگ میزد توی برفا و مشت مشت برف میخورد، مدام توی سرما از پلههای نیمه تموم بالا و پایین میرفت تا بلاخره یکی از همون روزای برفی که لابد از اون بالا به سیاهی کلاغها روی تپه سفید روبروش نگاه میکرد سر خورد و پرت شد وسط حیاط، اولش فکر کرد مرده، چند دقیقه بیهوش موند و بعدش که به هوش اومد فکر کرد من مردم.
اولین باری که مادربزرگم داستان سر خوردن مامانم تو برفا رو برام تعریف کرد چهارده پونزده سالم بود، بهش گفتم شاید عمدن خودش رو پرت کرد اما اون عصبانی شد و با داد و هوار گفت تو شیش ماهه توی شکمش بودی و دوتا بچه دیگه هم داشت، منم ترسیدم و دیگه هیچی نگفتم. امروز که بعد از چند روز بارون بلاخره آسمون آبی شد و آفتاب اومد، توی حیاط راه میرفتم و انارهای له شدهای که از درخت میریزن کف حیاط رو با پا هل میدادم توی باغچه، پرندهها هم دسته دسته کوچ میکردن و سایهشون مثل ابر سیاهی که از جلوی خورشید رد میشه چند ثانیه حیاط رو کمنور میکرد تا یکی از انارا فرصت پیدا کنه و شاخه رو ول کنه. بابام میگه انارای قرمز خوشی میزنه زیر دلشون برای همینه که یواش شاخه رو ول میکنن و خودشون رو پرتاب میکنن روی زمین، من اما فکر میکنم انارایی که شاخه رو ول میکنن چیز بیشتری جز همون چیزی که هستن نمیخوان، همون قدر زندگی راضیشون کرده و ولعی برای بیشتر زندگی کردن ندارن، حتی به نظرم از بس که زندهان خودشونو پرت میکنن روی زمین، مثل درختایی که به اندازه کافی سبز بودن که زودتر از بقیه برن سراغ پاییز.
کاش به چشم پرندهها من اون نور و روشنیای نباشم که وسط حیاط سبزمون برق میزنه، انارای قرمزی که شاخه رو ول کردن خیلی بیشتر از من زندهان اما فقط مورچههان که که اونارو خوب میفهمن.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر