از وقتی تابستون شده، یعنی از آخر فروردین، شتهها حمله کردن، اول از همه به شمعدونیِ پیچم حمله کردن که گلهای قرمرِ گوجهای میداد و وقتی میذاشتمش لب پنجره چنان احساس غروری بهم دست میداد که انگار خودم گل دادم. شمعدونی به اون ابهتم با چهارتا دونه شتهی موذی و چسبناک تو یک هفته به ساقهی خشکیده و شرمآوری تبدیل شد، هربار چشمم بهش میافتاد دیگه چیزی نبود جز تارهای سفید نازکی دور ساقههای خشکش، وقتی به سفیدکهای چندشآور شتهها نگاه میکردم تنم میلرزید و دهنم خشک میشد از حرص انگار داشتم به شرت اون دختره که دو ماه به اصرار رامین تو خونهمون تحملش کرده بودم و آخرش با قهر و بیتشکر رفت و شرتش رو جا گذاشته بود نگاه میکردم.
مدام با خودم میگفتم بابا شته هم موجود زندهاس، حق حیات داره و از این اراجیف علمی انسانی که برای سرگرمی و نمایش انسانیت لازمه، هی گفتم سَم، سم چیه، مگه من کیام که سم بردارم سم بپاشم به بدن ظریف و دردمند گیاه، همینطور تو این کشمکشهای انسانی حیوانیم بودم که یکی دیگه از گیاهان عزیزم گرفتار شد، دیگه چشمام رو بستم و شال و کلاه کردم و با لرزش و تپشقلب، سرِ ظهرِ داغِ جمعه حمله کردم سمتِ گلفروشی، مثل همون روزِ بعد از سفری که دختره گه زده بود توش، بیدار شدم و گفتم گوربابای مهربونیِ رامین و این همه تحملی که تو این دو ماه کردم، دهنم رو باز کردم و تمام کثافتهایی که توی دختره دیده بودم رو اوق زدم توی صورتش، با جیغ و نفسنفس و لرزش.
وقتی رسیدم گلفروشی، صاحبِ همدونیِ عصبانیش تو کانکس زیر کولر خواب بود، انگار صدای پرپر زدن و جلز و ولزمو شنید، دمپاییش رو کرد لای انگشتاش و لخلخ روی سنگا خودشو کشید سمتم و سرشو تکون داد و با خالکوبی آه ای زندگیِ آبیِ روی مچش نوک دماغش رو خاروند و به صورت ضمنی گفت ها چه مرگته؟ منم در حالی که توی ظهر داغِ چهل و چند درجه اهواز دندونامو میزدم به هم از حرص گفتم سم، سم شته.
اما همه چی همون جا تموم نشد، اون سم تازه شروع داستان شتهها بود، همونطور که دیدن کثافتهای یک آدم تازه شروع پیدا کردن نمونه و تشابهش توی خودت و آدمهای دیگهاس، تازه میفهمی چیزی به اسم شته وجود داره که میافته به جون زیباییها و توی چند هفته به ساقهای خشک و مرده تبدیلشون میکنه، چیزی به اسم خودخواهی، خودشیفتگی هم هست که مثل خار به دست و پای اطرافیانت فرو میره، یک روز مجبوری از وقتی چشم باز میکنی به گریهها و دردهای آدم خودخواه گوش کنی، فرداش باید لوسی و توهماتشون رو تحمل کنی، یه روز هم قیافه گرفتنش رو، وقتی هم حسابی مصرفت کرد و تو اولین فِشِ سم رو پاشیدی توی صورتش ازت فرار میکنه میره سراغ یکی دیگه تا حسابی فراموش کنه تو میدونی چی بوده و چی هست.
شتهها با سم از شمعدونی رفتن سراغ حسنیوسف، از حسنیوسف سراغ بنجامین و توی یک مدت کوتاه نصف گلدونهام قربانی شدن، تا یه روز خیلی اتفاقی یک کفشدوزک لای گلگندمی پیدا کردم، بعد هم فورن گشتم دنبال تواناییهایش و توی ویکیپدیا خوندم کفشدوزکها شتهخوارن و خیلی از باغدارها به جای سم شیمیایی از کفشدوزک استفاده میکنن، دایی رحیم هم تایید کرد و یه پلک سنگین و یه پک عمیق به سیگارش زد و گفت هیچ وقت تو خونه به گیاهان سم نپاش، درست مثل تراپیستم که یک سال و نیم پیش بعد از داستان این دختره بهم گفت هیچ وقت کسی رو تو خونهات سرزنش نکن.
حالام نه شتهها رفتن نه سودجویان عرصهی رفاقت دست از سرم برداشتن، اما شمعدونیم برگ تازه درآورده و توی گلدونام کفشدوزکها خونه دارن، منم خوب بلدم به جای سرزنش و کینه با تماشا کردن بدیها با موچین ریشههاش رو از خودم بکشم بیرون و آدمهایی رو دوست داشته باشم که موقع تایپ کردن اسمشون، انگشتام پرواز میکنن برای لمس کردن دستهاشون.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر