اولین باری که حس کردم دوتا نقطه توی زمان به هم وصل شدن و نفسام از
شدت زنده بودن بند اومد صبح بیست و دوم بهمن بود. روزهای قبلاش رو تنهایی توی
تهران دنبال کارهای عروسی بودم و از شدت نفرت به عروسی و داستانهاش در آستانهی
افسردگی مطلق محکم ایستاده بودم تا پرتاب نشم توی کثافت. احساس میکردم زمان به
کلی متوقف شده،
گذرِ زمان توی سرم تپهی گلآلودهای بود که هزار تا آدم کوتوله باهم زیر عقربهی دراز
و سنگین ثانیه شمار خم شدن و بعضیها تا کمر توی باتلاقی از گلِ فرو رفتن و با تلاشِ
رقتباری خودشون رو بیرون میکشن و عقربهی سنگین رو رها میکنن تا زمان یک ثانیه به
جلو حرکت کنه. صبح بیست و دوی
بهمن توی خونهای که از انقلاب یک سال بزرگتر بود از خواب بیدار شدم، درِ بالکن رو
باز کردم، بارون همه جارو خیس و تازه کرده بود، چندتا ساز بادی بهمنِ خونین
جاویدان میزدن و صدا از پادگانِ پشتِ سرِ خونه پرواز میکرد و دور سرم میپیچید،
کلاغهای روی پشتبوم خونهی روبهرویی میچرخیدن و توی هوای انقلاب قارقار میکردن.
اونجا بود که حس کردم نقطهی مشترکی توی زمانام، با خودم فکر کردم شاید یکی صبح
اول انقلاب چایی به دست از همین جایی که من ایستادهام به آسمونی که لابد همین
شکلی بوده نگاه کرده و نفس عمیقی کشیده که من اینجوری احساسِ زندگی میکنم.
بیست و دو روز پیش از یازده و یازده توی فرودگاه اهواز عکس گرفتم و
بعدش ویفر شکلاتی مورد علاقهام رو خریدم و دادم بهش یادگاری. امروز که دنبال
چندتا عکس میگشتم تا از بند آویزون کنم، ویفر شکلاتی رو گذاشت روی میز و گفت نگهاش
داشتم تا بیای، همون موقع بود که عکس پارهام از اسفند هفتاد و یک رو انتخاب
کردم. توی برف، جلوی درخت کاج با کاپشن آبی کمرنگ و چشمهای پف کرده ایستادم و
همه جا واقعن سفیده. عکس از پنجره آشپرخونه مامانبزرگ شروع میشه و تا روی زانوم
سالمه، اما یک خط از سمت راست، دقیقن از بغل درخت کاج وارد میشه و بعد از خم شدن
روی زانوی راستم به مچ پای چپم میرسه و بعد روی برفا راهش رو ادامه میده و عکس
رو به دو قسمت تقسیم میکنه، که با چسب ماهرانه به هم چسبونده شده. اسفند هفتاد و
یک من فقط چهار سالم بود، مامان صبح زود گونههای داغ و نرمش رو چسبوند به صورتم و
گفت "پاشو، پاشو ببین همه جا سفید شده". تا اون روز برف رو اون همه
نزدیک به خودم حس نکرده بودم، توی حیاط خونهمون، روی شاخههای درختِ کاجمون، روی
پلههای ایوونِ خونهی قدیمیمون، همهاش سفید بود. مدرسهها تعطیل شده بود و
مامان توی خونه مونده بود، توی حیاط برفبازی کردیم و مامان با دوربین قدیمی ازمون
عکس میگرفت.چیزی که از چند روز بعدش یادم میآد شبیه یک پرده از یک نمایش صامته،
مامان از مدرسه برگشته، مانتوی بلند اپلدار پوشیده و مقنعهاش مثل گرنبند افتاده دور
گردنش، رو به بابام که لاغرتر از حالاست و ریشِ و سبیل سیاه داره با دهنی که مدام
باز و بسته میشه اما صدایی ازش بیرون نمیآد وسط هال دور خودش میچرخه و دستهدسته
عکسها رو از پاکتِ زرد بیرون میکشه و پاره میکنه. تنها صدایی که از اون روز توی
گوشمه، صدای پاره شدن عکسهای روز برفیه.
گاهی حس میکنم گذر زمان رو فقط وقتی حس میکنم که دوتا نقطه رو با یک
خط به هم وصل میکنم، وقتی تصویر خودم که با داغی صورت مامانم از خواب بیدار شدم،
توی اسفند هفتاد و یک رو وصل میکنم به فردای عروسیام تازه میفهمم بیست و دو سال
یعنی چقدر. فردای عروسیام وقتی توی هتل بین راهی از خواب بیدار شدم و پردههای
مخمل قرمز رو کنار زدم، باورم نشد همهی این منظره یکجا توی افق دید منه، با خودم
فکر کردم مگه من کیام که اینهمه قشنگی رو فردای عروسیام ببینم. روبهروم یک دشت
بزرگ بود که هیچی جز سفیدیاش به چشمام نمیاومد، کوههایِ انتهای دشت یکدست سفید بودن و هیچ مرز مشخصی بینشون وجود
نداشت، پایین پنجره جنگل خلوتی بود که همهاش پوشیده از برف بود و شاخههای درختهای
لاغر و بیرنگاش زیر پاهای کلاغها تکون میخوردن و خودشون رو از برف میتکوندن.
گونههام رو چسبوندم به صورتاش و گفتم "پاشو پاشو، همه جا سفید شده".
وقتی نقطهها رو به هم وصل میکنم احساس میکنم پنج شیش سالهام و
سرگرم کتاب نقاشی. همونهایی که باید نقطههای بیمعنی رو با حوصله به هم وصل میکردی
تا خرگوشِ زرنگ ناباورانه وسط صفحهی سفید شروع به جهیدن بکنه. حتی بعدها که عاشق
ستارهها شدم و رفتم کلاس نجوم، بعضی شبها خواب میدیدم که با یک طناب نورانی از
ستارهها آویزونم و با وصل کردن ستارهها به هم توی آسمون خرس و خوشه انگور میکشم.
امروز که عکسم رو از بند آویزون کردم و ویفر شکلاتی بیست و دو روز پیش رو با چایی
خوردم صدای به هم وصل شدنِ دو تا نقطهی دیگه رو هم شنیدم. از شدت هیجان و اشتیاق
برای زندگی کردن نفس کشیدنم سخت شده بود و دلم میخواست داد بکشم و توی خونهی خالیام
برقصم اما به جاش خود چهارسالهام رو روی بند فوت کردم تا بالای سرِ گلهای عروسیام
برقصه و از خوشی نفسش بند بیاد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر