۱۳ اسفند ۱۳۹۱

دیشب خواب دیدم توی اتاقک‌ کوچکی زندگی می‌کنم جایی که همیشه یا شب است یا غروب و دم صبح. اتاقک در و دیوار سفید دارد و جنس‌شان یک جور سردی‌ست و با نور مهتابی سفیدی مدام روشن است. سطح اتاق صاف نیست، تخت کوچک فلزی گوشه اتاق کج قرار گرفته و وقتی پایت را روی زمین می‌گذاری چاله چوله دارد. قفسه فلزی گوشه دیوار هم روی پستی و بلندی‌ست و تمام چیزهایی که تویش چیده شده همان طور کج سر جای‌شان مانده‌اند. وقتی روی تخت دراز می‌کشیدم انگار یک نفر که قوز بزرگی دارد روی شکم خوابیده است و من پشتش دراز می‌کشم، بدنم صاف قرار نمی‌گرفت و شکمم مثل کوه بالا می‌آمد. دوتا از دخترهای فامیل‌مان هم توی خواب بودند، یکی‌شان که تازه عروسی کرده بود مانتوی بلند سفید گشاد با روسری ساتن کرم پوشیده بود، موهایش هم روی سرش قمبل کرده بود درست شکل زن‌های دهه شصت هفتاد توی فیلم‌ها، شوهرش هم توی خواب بود اما کلن پشتش به من بود و حتی مطمئن نیستم شوهر واقعیش بود یا نه. دخترخاله‌اش هم توی خوابم بود، تصویری که از دخترخاله‌اش دارم سه ساله روی دوچرخه آبی پسر همسایه‌مان است، با صورت بیش از حد گرد و نیش باز اما دخترخاله‌اش امسال کنکور دارد و توی خواب من شوهر داشت انگار. این دخترخاله توی یکی از اتاق‌های همان جایی زندگی می‌کرد که من بودم. جایی که در آن زندگی می‌کردیم شبیه روستا بود، یک محوطه بزرگ مستطیل شکل که اتاقک‌ها دور تا دورش در ارتفاعات مختلفی نسبت به هم قرار داشتند، کمی هم شبیه زندان‌های امریکا توی فیلم‌ها بود. 
توی خواب دعوای پنهانی بین من و این دو نفر برقرار بود، یک جایی توی خواب این‌ها در فاصله‌ای پایین‌تر از من راه می‌رفتند، برمی‌گشتند نگاهم می‌کردند و مدام می‌خندیدند، همان‌جا توی خواب تازه فهمیدم لالم. دخترخاله کوچک‌تر بلندتر به دست و پا زدنم برای گفتن کلمات می‌خندید و من فقط می‌خواستم بهش بگویم نخند اما نمی‌توانستم و هم زمان گریه می‌کردم. نتوانستم حتی یک کلمه بگویم، نفسم بند آمده بود و هر چقدر به خودم فشار می‌آوردم فقط هوای خالی بریده بریده از دهنم خارج می‌شد.‏
توی خواب شروع کردم نفس کشیدن، حرف‌های دکترم یادم آمد، چند روز پیش بهم گفت هروقت در برابر اتفاقی احساس ناتوانی کردی شروع کن نفس کشیدن، بهم یاد داد چطور درست نفس بکشم تا تمام مشکلاتم حل شود. بهم گفت هر وقت نمی‌توانی چیزی را تحمل کنی، استرس باعث می‌شود بدنت شروع به لرزیدن کند، می‌ترسی، دستانت عرق می‌کنند و ضربان قلبت بالا می‌رود شروع کن درست نفس کشیدن، بعد اضافه کرد هر روز این کار را تکرار کن حتی توی تاکسی بعد من خندیدم گفتم صدا دارد. ‏
دیشب توی خواب هر چقدر درست نفس کشیدم باز هم لال بودم، فکر می‌کنم با ترس از خواب پریدم و ناخودآگاه دویدم سمت پشت‌بوم و درش را محکم بستم چون طوفان شده بود و در پشت‌بوم مدام به هم می‌خورد، اما مطمئن نیستم این کار را کرده باشم. تنها چیزی که یادم می‌ِآید و نمی‌دانم خواب و توهم است یا واقعیت این است که دم درِ پشت بوم باد از لا به لای شیشه‌های شکسته‌‌ی در بریده بریده به صورتم می‌خورد و من فکر می‌کردم توی خواب یک آدم دیگرم که لال شده و سعی می‌کند درست نفس بکشد.

۰۴ اسفند ۱۳۹۱

I can't get you out of my mind

امشب با مهدی و رامین یک بازی جدید شروع کردیم، این جوری بود که من همشهری داستان را باز کردم و عبارت سرمقاله فلان را بلند خواندم. بعد مهدی یک کلمه به قبل سرمقاله اضافه کرد، رامین یک کلمه قبل کلمه‌ای که مهدی اضافه کرده بود و همین طور رفتند. تهش یک جوری می‌شد که سرمقاله فلان که یک زمانی برای خودش تیتر بود و خیلی برو بیا داشت شد ته یک زنجیره‌ی دراز از کلمات با معنی، دردناک بود. شاید من هم باید اتفاقات امشب را از تلفن مادرم شروع کنم.‏
یک روز که هوا نسبتن گرم بود مادرم از تلفن‌‌های بی‌سیم  نسبتن گرونی که هی می‌خرید و هی خراب می‌شدند خسته شد و گوشی بی‌سیمش را پرت کرد روی میز، به پدرم گفت به عمه‌ام بگوید از سوئد برایش یک گوشی تلفن بی‌سیم از همان‌هایی که برای زن‌عمویم آورده و چند سال است مثل سگ کار می‌کند بیاورد. پدرم خودش را لوس کرد اما مادرم راضی‌اش کرد و بلاخره یک روز همان تلفنی که در رویاهایش بارها در دستش گرفته بود رسید. مدت‌ها طول کشید تا مادرم به تمام سوراخ سمبه‌های تلفنش وارد شود، یکی از پایه‌های تلفن را توی آشپزخانه گذاشت تا به قول خودش صبح‌ها که بیدار می‌شود و به عادت هر روزش با من و خواهر و برادرم در یک شهر دیگر صحبت کند از کار و زندگی‌اش نیفتد.
شیش ماه پیش یک شب که در خانه شمال تنها بودم، تلفن را از پریز کشیدم تا جا را برای مودم سیم‌دار کثافت باز کنم و بعد که خواستم تلفن را دوباره وصل کنم، دو شاخه را فرو کردم توی پریز برق و از تلفن دود بلند شد. تلفن مورد علاقه‌ی مادرم سوخت و من سوزاندمش. تلفن را با خودم آوردم تهران تا تعمیرش کنم و بلاخره بعد از شش ماه که یک بار تلفن گم شد و بعد پیدا شد و چند ماه یک گوشه خاک خورد بردمش توپخونه و تعمیرش کردم. دیروز رفتم تلفن را گرفتم و تمام طول راه حواسم بهش بود که خط بهش نیفتد، حتی برایش یک چیزی خریدم که خودشان بهش می‌گفتند ضد برق تا دیگر نسوزد. تلفن را سالم رساندم خانه، زدم به برق تا شارژ شود و مادرم پای تلفن گفت آن جفت دیگرش را هم توی شمال زده به برق تا وقتی این اصل کاری می‌رسد بدون اتلاف وقت دوباره همه چیز را با تلفن‌هایش از نو شروع کند.
 
فردا باید برم شمال، برای درست کردن کار کثافت دانشگاهم که تمامی ندارد، غروب وقتی وسیله‌هایم را جمع می‌کردم تمام مدت حواسم بود تلفن مورد علاقه‌ی مادرم را فراموش نکنم، فکر کردم بگذارمش توی کوله پشتی دوم که جا بیشتر دارد و بهش فشار نمی‌آید. همان موقع کیف بزرگ  سیاه لوازم آرایشی که نسیم برایم خریده بود را برداشتم. عطری که تازه کادو گرفته بودم، موچین تیزی که با اولین حقوق روزنامه خریده بودم، کرمی که ماه‌ها برای خریدنش منتظر مانده بودم تا بلاخره یک ماه پیش بعد از گرفتن حقوق خریدم، ماتیک قرمزی که دوست‌پسر قبلی‌ام برایم خریده بود و همیشه خوش رنگ‌ترین و گران‌ترین ماتیکم بود، دو تا کش موی هم رنگ که وقتی موهایم را دو طرف سرم می‌بافم پایین‌شان را با این کش می‌بندم و هزار تا خرده ریز دیگر که با وسواس مخصوص خودم همه‌شان را یک جا جمع می‌کنم و همه جا با خودم می‌برم را با دقت توی کیف سیاه گذاشتم و کیف سیاه را گذاشتم کنار تلفن توی کوله‌پشتی. یک لحظه تردید کردم، فکر کردم توی کوله پشتی یا کیف دستی؟ بعد فکر کردم ممکن است توی کیف دستی گه شوند و اینجای جایشان امن‌تر است. این کشمکش همیشگی‌ام برای این کیف است از بس به خودش و خرت و پرت‌های تویش معتادم، زیر این‌ها واقعی‌ترین مانتویی که دارم و مخصوص سرکار و دانشگاه است و مقنعه ‌ام را چپانده بودم. راحت‌ترین شرت تاریخ و یکی از سوتین‌ها را هم به محتویات کوله پشتی اضافه کردم و دقیقن لحظه آخر روسری روی سرم که همیشه از خریدنش راضی بودم و این به نوبه خودش عجیب است را برداشتم و با چندتا از تی‌شرت‌ها به زور فشار دادم توی کیف، بعد یک شال قدیمی گذاشتم سرم و فکر کردم چقدر کاردان و عاقلم.
قرار شد رامین بیاد دنبالم بریم خانه مهدی و بعد هم خانه خودش و فردا صبح برم شمال. کوله‌پشتی را گذاشتم روی صندلی عقب ماشین، وقتی رسیدیم خانه مهدی به رامین گفتم کیف‌ها رو بیار تو، یک حرف‌هایی از پدرم مثل پیام بازرگانی ناگزیر از جلوی چشمانم رد شدند. یک ساعت شاید از رسیدن‌مان گذشته بود که دوباره فوبیایی که پدرم با تکرار هزار باره‌ی توصیه‌های ایمنی‌اش دو دستی توی حلقم فرو کرده مثل برق آمد و رفت و من با فاز نب بابا، به فاز قبلی ادامه دادم.
گفتیم بریم بیرون شام بخوریم و یه دوری بزنیم. نشستم توی ماشین، داشبورد ماشین باز بود و فوبیای همیشگی جرقه زد، رامین گفت شاید من باز گذاشتم. پشت را نگاه کردم، لباس‌های سربازی رامین درهم روی صندلی بود، همه را زیر و رو کردم، نبود. مطمئن بودم اشتباه نمی‌کنم اما آن قدر می‌خواستم اشتباه کنم دوباره گشتم، واقعن کوله پشتی نبود.
نمی‌‌دانم برای کدام‌شان این همه گریه می‌کنم. برای تک‌تک‌شان، حتی برای سوهان ناخنی که یک شب تابستان توی بی‌پولی مخصوص خودم وقتی توی ماشین منتظر دوست رامین بودیم، با دو هزار تومنی ته کیفم و پانصد تومنی زیر ترمزدستی ماشین از داروخانه طالقانی سر شریعتی خریدم.
این داستان شاید یک سر دیگری هم دارد، عمه‌ام پای تلفن توی سوئد وقتی پدرم بهش گفت "بی‌زحمت یکی ازون تلفنایی که برای ناهید اینا آوردی برا مام بیار".‏‏

۲۱ بهمن ۱۳۹۱

sorry i'm late

تمام این مدت سعی کردم فراموش کنم چقدر ریده‌ام، در همه‌ی کارهایی که مسئولیت‌شان را قبول کردم. توی کارم و درسم بیشتر از همه، مدام خودم را گول زدم که اوضاع بهتر می‌شود و هیچ اتفاقی نمی‌افتد و تو از پس تمام این کارها بر می‌آیی اما تک‌تک آن کارها از توان من خارج بودند، من سعی می‌کردم خودم را جای آدم‌های قوی جا بزنم و به زور کارهایی را بکنم که نمی‌توانم.‌

من نمی‌توانم هم کار کنم هم درس بخوانم هم خانه‌داری کنم هم نگران خرج کردنم باشم هم غصه بخورم و سعی کنم متعادل بمانم. همین قدر که یکی از این‌ها را انجام دهم کار بزرگی‌ست برای من، گفتن این جمله برایم سخت است چون در تمام این مدت خودم را مثل سیاوش تصور می‌کردم توی آتش که صحنه آخر مقابل چشمان نگران مردم از آتش بیرون می‌آید در حالی که لباس‌هایش سفید و تمیز است و لبخند چندش‌آوری رو به دوربین می‌زند. اما من در بهترین حالت له و داغون بیرون می‌آیم از این وضعیت.
 چیزی که هنوز دنبال خودم می‌کشم توجیه تمام شکست‌هایم از بچگی تا امروز است، برای هر کدام یک دلیل که مو لای درزش نمی‌رود تراشیده‌ام و یا واقعیت را آن‌قدر با دقت تغییر داده‌ام که وقتی به کسی می‌گویم فلان چیز را از دست دادم به این دلیل ابدن به ذهنش نمی‌رسد که من از تنبلی شکست خورده‌ام و اصولن با تاسف سرش را تکان می‌دهد و سعی می‌کند دلداری‌ام بدهد برای این همه رنجی که بر من رفته.‏

بارها سعی کردم دلیل این همه ریدنم را پیدا کنم و بفهمم چرا نمی‌توانم کاری را درست و حسابی تمام کنم، من حتی دیگر نمی‌توانم یک فیلم را از اول تا آخر بدون زجر کشیدن ببینم، کتاب‌های چند صد صفحه‌ای که به زور خوانده‌ام و پنجاه صفحه آخرشان مانده روی هم تلنبار شده‌اند، پنج سال است می‌خواهم درسم را تمام کنم، اضافه وزنم چند سال است صفر نشده، کارهایی که دوست داشتم انجام دهم و همیشه در ذهنم در حد رویا مانده، حتی پست‌های نیمه تمام اینجا که هیچ وقت از ترس گرفتن عذاب وجدان بهشان نگاه هم نمی‌کنم. درد کشیدن از کارهای نیمه تمام آن قدر زیاد شده که حتی رغبت نمی‌کنم کار جدیدی را شروع کنم.‏
شاید تمامش از تنبلی نباشد اما بزرگ‌ترین بخشش است، کارهایی که با بی‌میلی و از سر اجبار شروع‌ می‌کنم به ناتمام ماندن و یا با زجر تمام شدن ختم می‌شوند اما آشپزی و خانه‌داری و کتاب‌هایی که دوست دارم و فیلم‌ها و سریال‌های مورد علاقه‌ام با تعطیل شدن کارهایی که ازشان متنفرم زودتر از حد معمول تمام می‌شوند.
پذیرفتن تنبلی اصلن کار راحتی نیست، همین حالا چند بار نوشتم و پاک کردم تا جرات کنم بنویسم "تنبلی". با درد سعی دارم به خودم بقبولانم که همیشه آدم تنبلی نبودم، بچه که بودم خیلی خوب درس می‌خواندم چون درس خواندن کاری می‌کرد در مرکز توجهات باقی بمانم، اما در دوره دبیرستان به جز امتحان فیزیک نهایی سال سوم که برای اولین بار و آخرین بار در تمام زندگی‌ام دوازده ساعت درس خواندم هیچ وقت دیگر درست و حسابی درس نخواندم. از زمان کنکور تنبلی به صورت جدی آغاز شد و دیگر هیچ وقت تمام نشد، جز ترم پیش که دور روز قبل امتحان خودم را جر دادم و تمام درس‌ها را آن قدر خواندم تا فقط پاس کنم. خاطرات دیگری از تنبلی نکردنم یادم می‌آید اما تمام‌شان مثل گرفتگی ماهیچه یک لحظه مرا گرفته و ول کرده، با حساب تمام این ها من خودم را آدم تنبلی معرفی می‌کنم که سعی می‌کند وانمود کند تنبل نیست. شما اگر فردا من را توی خیابان ببینید و به من بگویید تنبلی نکن آن قدر با سوز برایتان شرح سختی‌هایم را می‌گویم که به گه خوردن بیفتید، یعنی هنوز توانایی شنیدن درباره تنبلی‌ام از دیگران را ندارم.
بیست روز پیش قرار بود ترجمه‌ ده صفحه‌ مقاله برای استادم بفرستم تا بهم نمره بدهد هنوز نفرستادم و فقط دو روز دیگر وقت دارم، چهار ماه وقت داشتم صد و پنجاه نفر را برای کار کسشری دور هم جمع کنم و حالا به زور به چهل نفر می‌رسند، بیشتر از چند هفته است که قرار است جایی بروم برای تحویل گرفتن یک چیزهایی و هنوز نرفتم، الان باید دانشگاه باشم برای برداشتن واحدهای عقب مانده‌‌ی این سال‌ها تا این ترم درسم تمام شود اما نیستم.‏ یکی از این دستگاه‌ها که کاغذ را از یک سرش می‌فرستی تو و از طرف دیگر رشته‌های دراز تحویل می‌گیری برای آدم‌هایی مثل من لازم است، از یک طرف بروم تو و از طرف دیگر مثل ماکارونی بیرون بریزم بعد به عنوان کود رشته‌هایم را بریزند پای درختان، کود انسانی مفیدی می‌شوم.‏

۱۴ بهمن ۱۳۹۱

این جا دیگر جایی نیست که من تویش راحت بنویسم، شده جایی که با احتیاط وسطش قدم می‌زنم، کاربری قبلش را از دست داده. نمی‌توانم هر چیزی که می‌آید و می‌رود را بنویسم چون دوست دارم چیزی باشم که کاملن نیستم و این آزار دهنده است.‏
روراست بودن با خودم در حضور آدم‌های دیگر امکان‌پذیر نیست آن هم برای من که همیشه حواسم به نگاه دیگران است، حتی وقتی توی خانه‌ام یک دقیقه می‌روم جلوی پنجره حواسم هست از پنجره خانه روبرویی خوب به نظر برسم. به آدم‌هایی که برای خودشان زندگی می‌کنند حسودی‌ام می‌شود اما آن قدرها هم مطمئن نیستم وجود داشته باشند. دوست دارم هر گهی که هستم برای خودم باشم اما نمی‌شود، آدم مدام درگیر روابطی می‌شود که توی آنها باید مواظب چه گهی بودن خودش باشد.
چند روز پیش رفتیم خانه مردی که نزدیک‌های لواسان، یک جای نیمه کوهستانی زندگی می‌کرد. درِ خانه‌اش چوبی بود و دیوار نداشت، به جایش پرچین بود شبیه خانه حنا دختری در مزرعه. از شب قبل برف می‌بارید، پایم را که توی خانه گذاشتم از این که رد پایم روی برف می‌ماند ذوق می‌کردم، راه باریکی را طی کردیم و به فضای نسبتن بازی رسیدیم، چهار طرف حیاط باغچه و درخت و صندلی‌های چوبی قدیمی، مبل کهنه و یک صندلی فلزی بود که روی همه‌شان برف نشسته بود، یک سمت دیگر حیاط آلاچیقی پر از چوب بود. از پله‌ها بالا رفتیم و پا روی خرده‌های چوب روی ایوان گذاشتیم و از در دیگری وارد خانه شدیم. بوی الکل و سرما زد توی دماغم، از پله‌ها با تردید بالا رفتم، پله‌های تنگ با موزائیک‌های قدیمی، شبیه خواب‌هایم بود و این را حالا که دوباره به آن فضا فکر می‌کنم می‌فهمم. پاگرد اول پنجره‌ای داشت به پشت خانه، پرده توری قدیمی و کهنه شبیه پرده‌ها توی عکس‌های قدیمی آلبوم مامان، کوزه بزرگ سفالی از آنهایی که مادربزرگم تویش سرکه می‌انداخت روی رف پنجره بود. پله‌ها که تمام شدند فضا باز شد، یک میز چوبی، یخچال و چند قابلمه قبل از در ورودی اتاق روی هم تلنبار شده بودند. در را با فشار باز کردیم، کرسی بزرگی گوشه سمت چپ اتاق بود، سینی مسی بزرگی روی کرسی و وسط سینی ظرف بزرگ میوه، کاسه‌های مسی دیگری توی سینی بودند که با سنجد، گردو، فندق و تخمه پر شده بودند. یک بشقاب پر از علف خرد شده کنار زیرسیگاری فلزی روی کرسی بود.
پیشخوان آشپزخانه شبیه همان پرچین‌های دور خانه بود، اما از یک چوب قهوه‌ براق. پایه‌های پیشخوان تنه درخت بود و رویش چوبی از جنس چوب نیمکت‌های مدرسه ابتدایی‌ام. همه وسایل خانه چرک و رنگ و رو رفته بودند روی رف پنجره سمت راست اتاق یک ردیف گلدان شمعدانی با چند کاکتوس هم بودند که سبزی‌شان کنار قهوه‌ای های مرده و خاکستری‌های اتاق سرما را بیشتر می‌کرد.
پاهایم را با بی‌میلی که از وسواس شدیدم می‌آید فشار دادم زیر کرسی، گرمایش بیشتر استرس‌زا بود تا لذت‌بخش، همه پرسیدند چرا حسابی نمی‌روی زیر کرسی و من خاطره‌ دروغی از کودکی‌ام و کرسی تعریف کردم تا بگویم این کارم از ترس است. بعد پیرمرد صاحب‌خانه رفت توی حیاط و صدای اره‌برقی‌اش بلند شد، همه رفتند کمکش و با چوب‌های خرد شده برگشتند و بخاری را آتش کردند، همه لذت می‌بردند الا من.
از طرفی به بی‌خیالی پیرمرد نسبت به وضعیت زندگی‌اش حسودی می‌کردم و از طرفی باور نمی‌کردم کسی با انتخاب خودش این همه عجیب و بی‌چیز زندگی کند. ملاقه‌اش را زد توی دبه‌ای که کنار کرسی بود و با قیف بطری عرق را پر کرد، گفت توی این برف عرق می‌چسبه، به من خیلی وقت است که عرق نمی‌چسبد، از داغی مسخره‌اش بدم می‌آید و معده‌ام از بوی الکل حتی به هم می‌ریزد. نشستیم به کشیدن و من آن قدر از بودن توی آن فضا استرس داشتم که حتی نمی‌توانستم با خیال راحت چت باشم.‏
بادمجون‌ها را روی بخاری هیزمی گذاشتیم، شروع کردیم سیر خرد کردن برای میرزا قاسمی، توی قابلمه مسی سیرها را سرخ کردم و روی تخته‌ای که به گفته خودش از چوب گردو بود بادمجون‌ها را ساتوری کردم. میرزا قاسمی را بی‌حوصله و تندتند آماده کردم تا زودتر بخوریم و وقت رفتن شود. واقعن کلافه بودم، به حدی که نمی‌توانستم راحت یک گوشه بشینم و مدام در همان چند متر فضا راه می‌رفتم.
 
 توی این چند روزی که می‌گذرد حتی به آن روز فکر هم نکردم، حالا که فکر می‌کنم هیچ دلیل قانع کننده‌ای برای آن همه بد گذشتن به خودم ندارم. پیرمردی که توی حیاط خانه‌اش علف می‌کارد و به قول خودش از زندگی هیچی نمی‌خواهد و به نظر من اگر نمی‌خواست لازم نبود درباره‌اش حتی حرف بزند، تمام خانه‌اش بوی الکل می‌دهد و دستشویی خانه‌اش شلنگ آب ندارد و رختخواب‌هایش همه چرک و کثیف هستند برای من دردناک است. دوست ندارم دوباره به آن خانه برگردم چون شبیه خانه‌های شمال است و همان نمی را دارد که خانه‌های آنجا دارند، نورش همان رنگی‌ است که نور خانه‌مان توی شمال وسط زمستان.
آن خانه اگر برای رامین و بقیه بکر و تازه بود برای من فیک و کلیشه و تکراری بود. ادای نصفه نیمه‌ای بود از صادق هدایتِ بوف کور، آزار دهنده و بغرنج. اگر آن پیرمرد حتی به اینها فکر هم نکرده بود و روحش از چیزهایی که توی سر من درباره‌اش می‌گذرد خبر ندارد باز هم برای من هیچ جذابیتی ندارد. باور نمی‌کنم زندگی آن مرد به نظر بقیه این همه برای خودش باشد و واقعن برای او هم این همه برای خودش بودن معنایی داشته باشد.‏
اگر آن خانه مال من بود حتمن می‌کوبیدم و به جایش خانه‌ای تمیز با دستشویی کاشی شده وشلنگ و رختخواب‌هایی تمیز می‌ساختم. من تحمل مدام بودن رنگ‌های سبز و قهوه‌ای و خاکستری کنار هم را ندارم.، تحمل بوی سرما و الکل برای همیشه. دیگر حتی تحمل ندارم این جا را نگه دارم چون نگاه کردن بهش توی یک قالبی حبسم می‌کند که دلم می‌خواهد از آن فرار کنم.‏ 
دیشب توی کافه روی نیمکتی نشسته بودم که دقیقن وسط بالکن بود و اگر به روبرو نگاه می‌کردی همه چیز قرینه هم بود. خانه روبرو چیزی بین دو طبقه و یک طبقه، ارتفاع معقولی از سطح زمین داشت و شبیه خانه‌ی پیرها بود. بالکن نسبتن پهنی داشت با یک پنجره مستطیلی، از آنجایی که من نشسته بودم به دو قسمت مساوی تقسیم می‌شد و نظم آزار دهنده‌اش اذیتم می‌کرد. باران بند آمده بود و آسمانِ سرمه‌ای تیره رنگ آسمانِ ساعت نه نبود، بیشتر صبح زود بود. هوا سرد بود و صدای ممتد حرکت ماشین‌ها از دور شبیه صدای دریا می‌شد و انگار صدایی نبود. قبلن هم یک بار دیگر این صدا شبیه صدای دریا شده بود برایم، یک شب روی بالکن خانه بهناز.‏
دوست داشتم آدمی بودم توی خانه روبرو که به منِ نشسته‌ روی بالکن کافه نگاه می‌کند و داستانش را حدس می‌زند و جایی ازش می‌‌نویسد یا یک نفر را خفت کنم و بگویم ببین امروز شد یک سال که من یک نفر را بدون قطع و وصل دوست دارم و هنوز از بودنش راضی‌ام وآدمی که خفتش کرده‌ام از حرفم همان قدری تعجب کند که خودم هر دقیقه میکنم. بروم روی بالکن خانه‌ی با ارتفاع ناچیز رو به دریای توهمی آواز عاشقانه‌ زمزمه کنم و خودم را مثل هایده توی ویدئوی روزای روشن خداحافظ بغل کنم.‏
صبح به خاله‌ کوچیکه گفتم اگر همان قدری که احساس بدبختی می‌کنی احساس خوشبختی هم می‌کنی بکش بیرون از خودت چون همه چیز نرمال است و همان جا فکر کردم توی یک سال گذشته تعداد روزهایی که احساس خوشبختی کردم بیشتر از روزهای بدبختی‌ام بوده بعد یاد لحظه‌ای افتادم توی جاده چالوس، جاده یک جوری می‌شد که صخره ها توی هم می‌رفتند، نور هر لحظه کم و زیاد می‌شد، های بودیم و رامین یک‌هو گفت بستنی بخوریم.
 

۰۳ بهمن ۱۳۹۱

Go home

جاده شمال برای من از دم در خانه شروع می‌شود، در آپارتمان را که پشت سرم می‌بندم خانه دیگر مال من نیست انگار، از پله‌ها که پایین می‌آیم خودم را مهمان تصور می‌کنم که دارد برمی‌گردد سر خانه و زندگی خودش، توی کوچه با مردم غریبی می‌کنم، همان‌هایی که تا یک ساعت پیش شاید هم محلی می‌دانستم‌شان می‌شوند آدم‌هایی که من را به چشم غریبه نگاه می‌کنند، تا خود ترمینال هر کسی را که می‌بینم به این که مثل من غریبه نیست حسودی‌ام می‌شود.  در و دیوار بهم می‌گویند گو هوم. دوست دارم ته تمام این غریبی کردن‌ها برای همیشه از آنجا بروم و دیگر چشمم به آدم‌هایی که توی توهماتم این همه من را غریبه می‌دانند نیفتد، انگار می‌خواهم ازشان انتقام بگیرم. دردش تا سوار شدن و راه افتادن است. توی جاده دیگر همه چیز فراموش می‌شود و من غرق خیال‌پردازی‌هایم گاهی زمان و مکان را حس نمی‌کنم.‏‏
یک جاهایی از جاده چشمانم را می‌بندم و سعی می‌کنم تشخیص دهم حالا سربالایی‌ست یا سرپایینی، بیشتر وقت‌ها درست تشخیص می‌دهم البته از صدای ماشین و دنده عوض کردن تقلب می‌کنم وگرنه بعضی جاها خیلی محسوس نیست بالا می‌رویم یا پایین. بیشتر وقت‌ها شب حرکت می‌کنم، شب بهتر است آدم‌های توی ماشین آن قدری معلوم نیستند و کافی‌ست هدفون را توی گوشم فرو کنم تا خیال کنم سوار یکی از آن قطارهای قدیمی شهربازی‌ هستم که با سرعت بالا و پایین می‌رفت. جاده را تقریبن حفظم، بعضی جاها از خودم امتحان می‌گیرم که بعد از این پیچ اولین چیزی که می‌بینم چیست یا چشمانم را می‌بندم و سعی می‌کنم از تغییر نور وارد تونل شدن را بفهمم اما سخت است چون بعضی جاها توی جاده چراغ‌ها پرنور تر از توی تونل است و فکر غالبم که تونل همیشه توی شب روشن‌تر است چرت می‌شود. هزار بار با دیدن هر تابلویی حساب می‌کنم دقیقن کی می‌رسم و هزار بار لحظه رسیدن و بالا رفتن از پله‌ها و بغل کردن مادرم را پیش‌بینی می‌کنم.
توی جاده اصولن به کارهای محال فکر می‌کنم، کارهایی که هیچ وقت نمی‌توانم انجام‌شان بدهم مثل باز کردن کافه‌ای فقط برای صبحانه، دیشب تصمیم گرفتم اسم کافه صبحانه‌مان را بگذارم بلخ، نمی‌دانم چرا اما از مدل تلفظ کلمه بلخ خوشم می‌آید. بعد به پرده‌هایش فکر کردم، فکر کردم پرده‌اش گل‌گلی باشد با گل‌های ریز قرمز و آبی، چین‌دار، گلدان‌های پشت پنجره را حتی انتخاب کردم و منو را هم طراحی کردم. بعد فکر کردم چه چیزهایی برای صبحانه درست کنم، تمام مدل‌های صبحانه را بررسی کردم و یک‌هو فهمیدم پنکیک‌هایم هیچ وقت خوب نمی‌شوند، همان جا هول برم داشت و فکر کردم کاش اینترنت بود دستور پختش را سرچ می‌کردم یا یکی که خیلی بلد بود دم دستم بود، کم بود از راننده بپرسم پنکیک چه جوری درس میشه؟ بعد به خودم آمدم و دیدم هیچ وقت پول همچین کاری را ندارم بعد رفتم توی فکر نویسندگی.
شروع کردم طرح اولیه داستان‌هایم را بررسی کردن، گاهی هزار تا موضوع دارم و بعضی وقت‌ها یک سری چرندیات دسته چندم و کلیشه توی مغزم رد می‌شود. اگر موضوع نداشته باشم شروع می‌کنم اول داستان را توی مغزم طراحی کردن، گاهی با یک دیالوگ و گاهی یک اتفاق وگاهی هم با توصیف یک صحنه شروع می‌شود و بعد سعی می‌کنم برای ادامه‌اش داستان بسازم.‏
بعد از همه این ها آدم‎ها توی ذهنم به صف شدند، آنهایی که به نظرم خوب می‌نویسند، آنهایی که برای خودشان رستوران و کافه دارند و آشپزی می‌کنند، آنهایی که به نظرشان من و نوشته‌ها و آشپزی‌ و متعلقاتم عن هستیم، دوباره فکر انتقام از آدم‌های تخیلی داشت نفرتم را بالا می‌برد که خوشبختانه رسیدم و تمام مسیر پیش‌بینی شده و تکراری به خانه رسیدن اتفاق افتاد. دوباره شروع کردم غریبی کردن با خانه‌ای که تویش به دنیا آمدم و بزرگ شدم، با مادر و پدر و برادری که شوخی‌هایشان را حتی دیگر نمی‌فهمم. 
 

۳۰ دی ۱۳۹۱

دیروز از سرکار رفتم پیش رامین، باهم نهار خوردیم بعد چای و پای سیبی که سه روز پیش برام خریده بود و کسی نخورده بود. بعد گفت خسته‌س و می‌خواد بخوابه، گف پیشم بمون اما من استرس مامان رو داشتم، خونه‌ تنها بود و نمی‌خواستم زیاد بمونم. کنارش دراز کشیدم، صورتمو گذاشتم روی صورتش، صورتش از صورتم گرم‌تر بود، نگاش کردم و یه لحظه باورم نشد این همون آدمیه که من چند روز پیش اون همه نمی‌تونستم تحملش کنم. هنوز نمی‌خوام باور کنم احساساتم نسبت به همه چیز این قدر نامتعادله، دوست دارم فکر کنم همه همینن و اگه نمی‌گن از ترس و دروغگوییه وگرنه نمی‌شه آدم همیشه عاشق یکی باشه. اون لحظه که نگاش می‌کردم از خودم بدم می‌اومد که همچین موجودی رو دوست نداشتم، هرچی بیشتر نگاش می‌کردم بیشتر دلیل برای دوست داشتنش پیدا می‌شد. دیگه آرزو نمی‌کنم تو حس و حالم به تعادل برسم چون به قول ممدحسن که هی می‌گه از من گذشته حس می‌کنم از منم گذشته، فقط سعی می‌کنم یهو تصمیم نگیرم و احساساتمو تو روی اون آدم بروز ندم، یه جایی بریزم بیرون و بعدن که همه چی آروم شد برم بهش بگم ببین من نسبت به تو همچین حسی دارم گاهی.یعنی نمی‌تونم نگم.‏
 
 
دارم یاد می‌گیرم مواظب خودم باشم در برابر آدمایی که آرامشم رو حتی در کمترین حالت دچار نوسان میکن و من می‌تونم ازشون دور باشم. از خیلی چیزا نمی‌شه دور بود اما اون چیزایی که می‌شه رو باید انجام بدم. یه مدل از آدمایی که آرامشم رو به هم می‌ریزن اونایی هستن که خیلی شلوغ و پر رفت و آمدن، مثل خودِ قبلم، به اندازه کافی تجربه‌ش کردم و دیگه حوصله‌شو ندارم. دسته بعدی اونایی‌ان که توی یه ایدئولوژی خاص غرقن و نمی‌تونن راهو باز کنن برای چیزای یه جور دیگه، حوصله آدمایی که گاردشون نسبت به تغییرات بسته‌س رو  ندارم ‏. حوصله آدمای له و داغون و ناامید و چسناله روهم ندارم جز اونایی که خیلی دوسشون دارم، آدمایی که تو این حال کردن کسشر با چسناله می‌مونن برام آزاردهنده‌ ن. آدمایی که دروغ می‌گن و ادا درمیارن و تو ولایت چیزی غرق می‌شن که نیستن و ادا درمیارن تا اونجوری به نظر بیان هم از تحملم خارجن، شاید اگه بعد از به نتیجه رسیدن تلاش‌‌ها ببیینم‌شون انقدی اذیت نشم ولی طی این پروسه آزار دهنده‌ن.
قبلن بارها به این که آدم چیزایی رو تو بقیه می‌بینه که تجربه‌ش کرده خیلی فکر کردم و تو این فکر کردن با خودم روراست بودم تا حد توانم، برای من چیزایی آزار دهنده‌ن که یا خودم بودم یا از نزدیک باهاش زندگی کردم و زجر کشیدم. من شلوغ بودم چون تنها بودم و بلد نبودم تنهایی‌مو پر کنم بدون آدم، با آدمی زندگی کردم که در برابر هر نوع تغییر گارد داشت و زجرم داد، چسناله بودم و از تنبلی تکون نمی‌خوردم و یه مدت طولانی با آدمای له و داغون و غرغرو زندگی کردم و هنوزم زندگی می‌کنم. فیک بودم و انقد از خودم بدم می‌اومد که مدام از رو دست این و اون زندگی می‌کردم و انقد خودمو بهشون فشار می‌دادم تا شاید شبیه اونا بشم و خود داغونمو فراموش کنم.‏ همه اون چیزا یا تموم شدن یا دارن می‌شن و من باید از این مدلا دور باشم تا آرامش داشته باشم، اما شاید یه روز که خیلی از این چیزایی که داشتم و حالا دارم ازشون فاصله می‌گیرم دور بشم که دیگه برام موضوعیت نداشته باشن.
 
بعد از دور شدن ازین فازا یه آدمای خوبی رو دیدم که بهم آرامش می‌دن و زندگی کردن و دوستی باهاشون لذت داره‏. زندگیم از هفته پیش بهتره چون یکی از کارام و پایان نامه و امتحانام تموم شدن ، ماشین لباسشویی و آب‌گرم‌کن درست شدن و دوباره دوست‌پسرمو خیلی دوست دارم و هر روز می‌تونم بغلش کنم. ‏


۲۰ دی ۱۳۹۱

همون شبی که سینک ظرفشویی گرفت و آب و چربی ظرفایِ سه روز مونده توش جمع شد و بعد من لوله‌های سفید زیرش رو باز کردم و بردم تو دستشویی و حجم زیادی از کثافت از توش خارج کردم، رامین اومد اینجا. اولش برام چایی درست کرد و نشست به تلفن حرف زدنم با داییم نگاه کرد، به هق‌هق‌م پای تلفن بعد بلند شد که بره، با حرکات دست و صورت بهش گفتم بمون. تلفنم که تموم شد نشستم جلوی کتابخونه و «خوبیِ خدا» که یه ماه پیش از خونه‌شون آورده بودم رو برداشتم، صفحه اولش مهر کتابفروشی بود که رامین وقتی تو یه شهر دیگه دانشجو بود توش کار می‌کرد و به جای حقوق ازش کتاب برمی‌داشت. بعد از این که یک ماه کتاب دستم بود اولین بار بود بازش می‌کردم و مهر اولش رو می‌دیدم. رفتم سراغ داستان آخر، چون به نظرم از داستان آخر یک کتاب بهتر می‌شه فهمید تو کتاب چه خبره. شروع کردم داستان رو بلند خوندن، می‌خواستم گریه‌م و حسای بدم تموم شه و رامین این همه از دیدنم اذیت نشه، کمتر از یک سومش رو خونده بودم که کتاب رو ازم گرفت و خودش شروع کرد بلند بلند خوندن. یه جاهاییش موقع اتفاقات از خودش یه اداهایی درمی‌آورد که عصبیم می‌کرد گفتم ادا درنیار، گفت اهوع کتاب انگار براش مقدسه. کتاب برام مقدس نیست ولی داستان چرا. هر وقت توی حال بدم داستانی رو شروع کردم بهترین داستانی بود که تو اون حال می‌شد خوند. البته حال خوب و بد نداره، هر وقت هر کتابی رو شروع کردم فکر کردم بهترین کتاب و به موقع‌ترین کتاب ممکنه و این که داستان خودش بلده باهام چیکار کنه و نیازی نیست وسطش بهش حس اضافی داد. داستانش گریه نداشت اما من یه جاهایی از فرط فهمیدن حس شخصیت‌ها بغض می‌کردم که خیلی ربطی به حال بدم نداشت، عادت دارم موقع کتاب خوندن این همه احساساتی بشم. داستان که تموم شد فهمیدم بازم تو انتخاب به موقع‌ترین کتاب اشتباه نکردم. رامین رفت و منم داستان دیگه‌یی نخوندم چون باید منتظر می‌موندم خوبی داستان حسابی بهم حال بده. می‌دونم اگه دوباره این داستان یا بقیه داستان‌هایی که یه وقتایی برام بهترین بودن رو بخونم بهترین بودن‌شون از بین می‌ره چون اون کتاب مال همون حال بود نه یه وقت دیگه. به معجزه خودم تو انتخاب کتاب ایمان دارم و حوصله ندارم با منطق کسشر که همه چیز رو راحت زیر سوال می‌ره برینم بهش.
دیروز یعنی فردای پریشب وسط آب زلال از خواب بیدار شدم و با پتو و ملافه آبارو جمع کردم و زنگ زدم یکی اومد با فنر راه چاه وسط آشپزخونه رو باز کرد، بالای سرش ایستادم تا ببینم چی از توی چاه درمیاد، چیزی جز آب سیاه نبود. یه گوله مو و جرم هم در اومد که برای گیر کردن یک چاه کافی نبود. بعد از این که چاه باز شد آبای زلال باقی مونده رفتن پایین، دوتا صندلی بردم توی اتاق کنار بخاری خوابوندم رو زمین و قالی خیس رو کشون کشون بردم توی اتاق و پهن کردم رو صندلیا تا خشک شه. با مامان پای تلفن دعوام شد و فکر کردم گه خورده که منو زاییده و حالا تحمل غرغرامو نداره. کنار شومینه یه جای گرم درست کردم و خوبیِ خدا رو برداشتم، ورق زدم تا از رو اسم داستانا یکی رو انتخاب کنم. چیزی نظرمو جلب نکرد و از روی حس خوبی که به کارور داشتم شروع کردم «کارم داشتی زنگ بزن» رو خوندن. بازم وسط داستان بغض کردم چون یاد خودم توی رابطه قبلی افتادم و جون کندن‌مون برای نگه داشتن رابطه‌ی داغون شده. داستان که تموم شد فورن رفتم یکی دیگه پیدا کنم چون اون قدری که باید راضیم نکرده بود. اسم داستان بود «فلامینگو» داشتم ازش رد می‌شدم که جمله اولش رو خوندم، بعد دیدم باید روی همین بمونم، از صفحه دوم فهمیدم داستان امروز اینه. از همون جاهاش تقریبن بغض کردم و آخرای داستان به هق‌هق تبدیل شد. داستان که تموم شد دیدم واقعن نمی‌تونم هیچ کار دیگه‌یی انجام بدم. رامین زنگ زد گفتم بیا تجریش منم میام تجریش. بدو بدو جمع کردم و زدم بیرون. شب تو راه برگشت گفت می‌خواستم بگم کتاب رو بیاری بازم باهم بخونیم، گفتم آوردم. کتاب رو درآوردم و از تجریش شروع کردم دوباره همون داستان رو خوندن، نزدیکای خونه‌شون جلوی میوه‌فروشی ایستادیم تا خرید کنیم، اما آخرای داستان بود و مجبور شدیم بشینیم تا داستان تموم شه چون بازم بغض من نمی‌ذاشت داستان به حالت نرمال جلو بره.
 
مامانش بعد یه ماه اومده، وقتی رسیدیم بغلم کرد و بعدش که رامین رفت بخوابه بافتنی‌شو آورد و نشس رو زمین کنار شوفاژ و گفت بدو، بدو بیا حرف بزنیم ببینم چه خبره. نشستم شروع کردم اتفاقای بد رو تعریف کردن و غر زدن بعد داستان یکی از دوستاش رو تعریف کرد که همیشه ناراضی بود و تهش نتیجه اخلاقی گرفت اگه همیشه ناراضی و ناامید باشی اتفاقای بد از در و دیوار می‌ریزه رو صورتت. خیلی کلیشه‌ای و خنده‌داره اگه یکی بهم تو این وضعیت اینارو بگه اما مامان رامین فرق داره، واقعن مامانه، مامانی که خودم هیچ وقت نداشتم‌ش انگار. یه مامان کلاسیک که مثل مامان من خودش رو با بچه‌هاش مقایسه نمی‌کنه و خودش نیازمند نگه‌داری و توجه نیست انقد قویه. بیشتر شبیه مادربزرگِ افسانه‌ای‌مه، مامان‌بزرگم حالا بعد از شیش سال که از مردنش می‌گذره برام چیزی شبیه افسانه‌س تا واقعیت. آدمی که همیشه فقط می‌گفت «درست می‌شه مادر». هیچ وقت غم و غصه نداشت یعنی داشت ولی هیچ وقت نمی‌دیدی بپاشه رو این و اون، یه نفری با یه شوهر دیوثِ همیشه مست بچه‌هاشو بزرگ کرد و سرطان گرفت و تو شیش سالی که سرطان داشت همیشه خندید و مسخره‌بازی درآورد. عاشق پیتزا و پفک و ژله بود، یواشکی تو کابینتای خونه‌ش پفک نگه می‌داشت و به اسم این که برا ما خریده خودش صب تا شب یه جوری که انگار داره دزدی می‌کنه ازش می‌خورد، هروقت غذا سفارش می‌دادیم می‌گف من که سرطان دارم نباید این چیزارو بخورم ولی وقتی پیتزا می‌گرفتیم نصفش رو آروم و بی‌صدا می‌خورد. یه بار وقتی براش ژله برده بودیم بیمارستان به دختر بغل دستیش که معده‌شو شست‌وشو داده بودن و غر می‌زد گف چرا انقد غرغر میکنی؟ منو ببین یه کلیه ندارم، نصف کبدم نیست، روده‌هام تیکه پاره‌س، حالام تومور زده به معده‌م اما زنده‌م دارم ژله‌ی توت‌فرنگی می‌خورم بعد داستانش میون همه پرستارا چرخید و همه میومدن دیدنش می‌گفتن خانم غیبی شیطون تویی؟ لپش رو می‌کشیدن و وقتی می‌رفتن می‌گف احمق جون، به پرستارا می‌گف. فامیلیش غیبی بود چون خودش می‌گفت همه خونواده‌ش با جن در ارتباط بودن، خودش هم یه داستانای عجیب غریبی از جن و پری داشت. بچه بودم داستانای عجیب غریب توهمی واسم تعریف می‌کرد، داستان زنی که یه روز تو جنگل نزدیک خونه‌شون گرگ شد. داشتم می‌گفتم، مامان رامین حرفاش و نگاه کردنش و مهربونیش شبیه مامان‌بزرگمه برای همین این همه دوستش دارم و بلده حالمو خوب کنه و حرفای کلیشه‌ایش به نظرم معجزه میان.
از صب درس خوندم مثلن، بعدش شاهنامه خوندم و وقتی از نشستن پای لپ‌تاپ خسته شدم رفتم تو جای گرم دیروزم که هنوز کنار شومینه پهن بود دراز کشیدم و کتاب رو از کیفم درآوردم و یه راست رفتم سراغ داستان خوبیِ خدا، گفتم ببینم چرا از میون این همه داستان باید اسم این رو کتاب باشه. اولاش به نظرم کسشر بود چون فازش رو نمی‌گرفتم اما آخرای داستان بازم زدم زیر گریه. حتی از گریه‌م خنده‌م نمی‌گرفت مثل بیشتر وقتا، چون دلیلش برام کسشر نبود. حوصله ندارم توضیح بدم برای چی این همه با داستانا گریه می‌کنم اما فقط داستانا نیستن، با داستان بیشتر از همه چیز گریه می‌کنم اما با یه نگاها و یه دیالوگایی تو فیلمام خیلی گریه می‌کنم با یه جایی که هیچ کسی گریه نمی‌کنه و شاید نمی‌فهمه چرا باید اینجای همچین چیزی گریه کرد. من حتی با یادآوری حرکت دست خودم روی یه چیزایی بعد از چند سال گریه می‌کنم، با فکر کردن به بوی تند چادر مادربزرگم که بعد مردنش از خونه‌ش یواشکی دزدیدم و هنوز همه فک می‌کنن اون چی شد. گریه کردن زیاد شاید از افسردگی بیاد اما برای من همش افسردگی نیست از این همه رقیق بودنم میاد، انگار همیشه حسام هستن که اول از همه چیز پرت می‌شن بیرون و هیچ فرصتی بهم نمی‌دن تا کار دیگه‌یی انجام بدم.‏‏

۱۹ دی ۱۳۹۱

این جور وقتا آدم فکر می‌کنه حرف بزنه خالی می‌شه، سبک می‌شه. آدم حسابیا مامان دارن لابد، زنگ می‌زنن بهش غر می‌زنن گریه می‌کنن اما مامان من خودش یکی رو می‌خواد درداشو بریزه روش، خواهر برادرم که بشاش توش. دوسپسرم که دیگه چقد؟ نمی‌تونه بدبخت، نمی‌کشه. باقی چیزام افسانه‌س. یعنی هیچ آدمی وجود نداره تو براش غر بزنی بعد احساس عدم امنیت خفه‌ت نکنه. هفتاد تومنم ندارم بدم دکترم بگم نوبت زودتر بده می‌خوام بیام عر بزنم. در نتیجه می‌افتم به جون فیسبوک و توییتر و وبلاگ. از همه بهترش وبلاگه چون می‌گی کون لق بقیه مجبورشون نکردم بخونن.‏
بعد از تموم گندایی که به خونه‌م زده شد حالا نشستم وسط دو تا قالی خیس و هزارتا پتو و ملافه که باهاشون آبارو جمع کردم و حالا نمی‌دونم چی کارشون کنم. دلم می‌خواد همه رو بریزم تو یه کیسه و بندازم تو سطل آشغال اما جرات‌شو ندارم. آدم یا باید جرات داشته باشه و زندگی کنه یا اگه نداره مثل من زجر بکشه. رو دستم دو تا زخم دارم که طی کارای فنی دیشب و امروز به وجود اومده و هر دفعه که آب می‌خوره بهش جونم یه دور می‌ره و میاد.
اون روزی که از خونه ننه بابام اومدم تنها زندگی کنم فکر می‌کردم فکر همه جاشو کردم اما گه خوردم، اون موقع‌ها مامانم پولدار بود و اگه دردی داشتم خودش کاری نمی‌کرد پولش می‌کرد اما الان همونم نداره. فکر برگشتن برام کابوسه، تحمل هر روزه‌ی مادر و پدرم و مشکلات‌شون به مراتب سخت‌تر از تحمل تنهایی و بی‌پولی و تعمیر کردن ظرفشویی و گرفتن چاه و شستن کف زمین و بقیه کاراس.
دیشب زنگ زدم به دایی‌م گفتم می‌خوام بمیرم، همون طور که آرامشش رو حفظ می‌کرد بهم گفت حق داری اوضات بحرانیه. همین که یکی بحرانم رو بفهمه و بهم نرینه که اینا که چیزی نیس خاک تو سرت و فلان برام بسه انگار. حوصله حرفای رامین رو ندارم، این که خوب می‌شه درست می‌شه و فلان. تو یه وضعیتی هستم که فکر گذشتن زمان برام چیزی شبیه به معجزه‌س یعنی فکر می‌کنم اگه بشه سال دیگه معجزه شده و واقعیت نداره پس درس می‌شه و فلان همون قدر برام کسشره.
دلم می‌خواد نباشه، یعنی بذارم  و برم و رابطه‌مو تموم کنم چون این روزا اصلن بودنش کمکم نمی‌کنه یعنی شاید شرایطم رو آروم‌تر کنه مثلن اگه نبود این مدت جایی برای موندن نداشتم، کسی نبود یه چسه تفریح برام درس کنه، خوشالم کنه اما اینا کافی نیست برام. دلم می‌خواست انقد قوی بود که معجزه کنه، چیزی شبیه به خدا مثلن، کارای ماورای طبیعی زمانو ببره جلو، یه اصلن نگه داره، منو با دستش ورداره از این زندگی بندازه تو یه زندگی دیگه. دیشب داشتم فکر می‌کردم کاش لااقل به خدا اعتقاد داشتم اون وقت یه کورسوی امیدی بود اما به هیچکی جز خودم اعتقاد ندارم و ته همه اینا می‌گم من درستش می‌کنم. من و مرض.
 
تو همه‌ی این چند سالی که تنها زندگی کردم هیچ وقت این همه مستاصل نبودم، ناامید و به گا. این همه میل به مردن هیچ وقت نداشتم، این همه بی‌جرات نبودم.‏ الان باید پاشم وسط همه اینا کارامو انجام بدم، درس بخونم اما مطمئنم نمی‌تونم چون من که سوپرمن نیستم، نفر اول کنکور از یه روستای دور افتاده هم نبودم که بدون کلاس و تست نفر اول شده باشم، هیچ گه دیگه‌یی بیشتر از اینی که الان هستم نبودم پس همه چی مالیده شد. انقد دست رو دست می‌ذارم که زمان بگذره، همین.‎‏