تمام این مدت سعی کردم فراموش کنم چقدر ریدهام، در همهی کارهایی که مسئولیتشان را قبول کردم. توی کارم و درسم بیشتر از همه، مدام خودم را گول زدم که اوضاع بهتر میشود و هیچ اتفاقی نمیافتد و تو از پس تمام این کارها بر میآیی اما تکتک آن کارها از توان من خارج بودند، من سعی میکردم خودم را جای آدمهای قوی جا بزنم و به زور کارهایی را بکنم که نمیتوانم.
من نمیتوانم هم کار کنم هم درس بخوانم هم خانهداری کنم هم نگران خرج کردنم باشم هم غصه بخورم و سعی کنم متعادل بمانم. همین قدر که یکی از اینها را انجام دهم کار بزرگیست برای من، گفتن این جمله برایم سخت است چون در تمام این مدت خودم را مثل سیاوش تصور میکردم توی آتش که صحنه آخر مقابل چشمان نگران مردم از آتش بیرون میآید در حالی که لباسهایش سفید و تمیز است و لبخند چندشآوری رو به دوربین میزند. اما من در بهترین حالت له و داغون بیرون میآیم از این وضعیت.
چیزی که هنوز دنبال خودم میکشم توجیه تمام شکستهایم از بچگی تا امروز است، برای هر کدام یک دلیل که مو لای درزش نمیرود تراشیدهام و یا واقعیت را آنقدر با دقت تغییر دادهام که وقتی به کسی میگویم فلان چیز را از دست دادم به این دلیل ابدن به ذهنش نمیرسد که من از تنبلی شکست خوردهام و اصولن با تاسف سرش را تکان میدهد و سعی میکند دلداریام بدهد برای این همه رنجی که بر من رفته.
بارها سعی کردم دلیل این همه ریدنم را پیدا کنم و بفهمم چرا نمیتوانم کاری را درست و حسابی تمام کنم، من حتی دیگر نمیتوانم یک فیلم را از اول تا آخر بدون زجر کشیدن ببینم، کتابهای چند صد صفحهای که به زور خواندهام و پنجاه صفحه آخرشان مانده روی هم تلنبار شدهاند، پنج سال است میخواهم درسم را تمام کنم، اضافه وزنم چند سال است صفر نشده، کارهایی که دوست داشتم انجام دهم و همیشه در ذهنم در حد رویا مانده، حتی پستهای نیمه تمام اینجا که هیچ وقت از ترس گرفتن عذاب وجدان بهشان نگاه هم نمیکنم. درد کشیدن از کارهای نیمه تمام آن قدر زیاد شده که حتی رغبت نمیکنم کار جدیدی را شروع کنم.
شاید تمامش از تنبلی نباشد اما بزرگترین بخشش است، کارهایی که با بیمیلی و از سر اجبار شروع میکنم به ناتمام ماندن و یا با زجر تمام شدن ختم میشوند اما آشپزی و خانهداری و کتابهایی که دوست دارم و فیلمها و سریالهای مورد علاقهام با تعطیل شدن کارهایی که ازشان متنفرم زودتر از حد معمول تمام میشوند.
من نمیتوانم هم کار کنم هم درس بخوانم هم خانهداری کنم هم نگران خرج کردنم باشم هم غصه بخورم و سعی کنم متعادل بمانم. همین قدر که یکی از اینها را انجام دهم کار بزرگیست برای من، گفتن این جمله برایم سخت است چون در تمام این مدت خودم را مثل سیاوش تصور میکردم توی آتش که صحنه آخر مقابل چشمان نگران مردم از آتش بیرون میآید در حالی که لباسهایش سفید و تمیز است و لبخند چندشآوری رو به دوربین میزند. اما من در بهترین حالت له و داغون بیرون میآیم از این وضعیت.
چیزی که هنوز دنبال خودم میکشم توجیه تمام شکستهایم از بچگی تا امروز است، برای هر کدام یک دلیل که مو لای درزش نمیرود تراشیدهام و یا واقعیت را آنقدر با دقت تغییر دادهام که وقتی به کسی میگویم فلان چیز را از دست دادم به این دلیل ابدن به ذهنش نمیرسد که من از تنبلی شکست خوردهام و اصولن با تاسف سرش را تکان میدهد و سعی میکند دلداریام بدهد برای این همه رنجی که بر من رفته.
بارها سعی کردم دلیل این همه ریدنم را پیدا کنم و بفهمم چرا نمیتوانم کاری را درست و حسابی تمام کنم، من حتی دیگر نمیتوانم یک فیلم را از اول تا آخر بدون زجر کشیدن ببینم، کتابهای چند صد صفحهای که به زور خواندهام و پنجاه صفحه آخرشان مانده روی هم تلنبار شدهاند، پنج سال است میخواهم درسم را تمام کنم، اضافه وزنم چند سال است صفر نشده، کارهایی که دوست داشتم انجام دهم و همیشه در ذهنم در حد رویا مانده، حتی پستهای نیمه تمام اینجا که هیچ وقت از ترس گرفتن عذاب وجدان بهشان نگاه هم نمیکنم. درد کشیدن از کارهای نیمه تمام آن قدر زیاد شده که حتی رغبت نمیکنم کار جدیدی را شروع کنم.
شاید تمامش از تنبلی نباشد اما بزرگترین بخشش است، کارهایی که با بیمیلی و از سر اجبار شروع میکنم به ناتمام ماندن و یا با زجر تمام شدن ختم میشوند اما آشپزی و خانهداری و کتابهایی که دوست دارم و فیلمها و سریالهای مورد علاقهام با تعطیل شدن کارهایی که ازشان متنفرم زودتر از حد معمول تمام میشوند.
پذیرفتن تنبلی اصلن کار راحتی نیست، همین حالا چند بار نوشتم و پاک کردم تا جرات کنم بنویسم "تنبلی". با درد سعی دارم به خودم بقبولانم که همیشه آدم تنبلی نبودم، بچه که بودم خیلی خوب درس میخواندم چون درس خواندن کاری میکرد در مرکز توجهات باقی بمانم، اما در دوره دبیرستان به جز امتحان فیزیک نهایی سال سوم که برای اولین بار و آخرین بار در تمام زندگیام دوازده ساعت درس خواندم هیچ وقت دیگر درست و حسابی درس نخواندم. از زمان کنکور تنبلی به صورت جدی آغاز شد و دیگر هیچ وقت تمام نشد، جز ترم پیش که دور روز قبل امتحان خودم را جر دادم و تمام درسها را آن قدر خواندم تا فقط پاس کنم. خاطرات دیگری از تنبلی نکردنم یادم میآید اما تمامشان مثل گرفتگی ماهیچه یک لحظه مرا گرفته و ول کرده، با حساب تمام این ها من خودم را آدم تنبلی معرفی میکنم که سعی میکند وانمود کند تنبل نیست. شما اگر فردا من را توی خیابان ببینید و به من بگویید تنبلی نکن آن قدر با سوز برایتان شرح سختیهایم را میگویم که به گه خوردن بیفتید، یعنی هنوز توانایی شنیدن درباره تنبلیام از دیگران را ندارم.
بیست روز پیش قرار بود ترجمه ده صفحه مقاله برای استادم بفرستم تا بهم نمره بدهد هنوز نفرستادم و فقط دو روز دیگر وقت دارم، چهار ماه وقت داشتم صد و پنجاه نفر را برای کار کسشری دور هم جمع کنم و حالا به زور به چهل نفر میرسند، بیشتر از چند هفته است که قرار است جایی بروم برای تحویل گرفتن یک چیزهایی و هنوز نرفتم، الان باید دانشگاه باشم برای برداشتن واحدهای عقب ماندهی این سالها تا این ترم درسم تمام شود اما نیستم. یکی از این دستگاهها که کاغذ را از یک سرش میفرستی تو و از طرف دیگر رشتههای دراز تحویل میگیری برای آدمهایی مثل من لازم است، از یک طرف بروم تو و از طرف دیگر مثل ماکارونی بیرون بریزم بعد به عنوان کود رشتههایم را بریزند پای درختان، کود انسانی مفیدی میشوم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر