این جور وقتا آدم فکر میکنه حرف بزنه خالی میشه، سبک میشه. آدم حسابیا مامان دارن لابد، زنگ میزنن بهش غر میزنن گریه میکنن اما مامان من خودش یکی رو میخواد درداشو بریزه روش، خواهر برادرم که بشاش توش. دوسپسرم که دیگه چقد؟ نمیتونه بدبخت، نمیکشه. باقی چیزام افسانهس. یعنی هیچ آدمی وجود نداره تو براش غر بزنی بعد احساس عدم امنیت خفهت نکنه. هفتاد تومنم ندارم بدم دکترم بگم نوبت زودتر بده میخوام بیام عر بزنم. در نتیجه میافتم به جون فیسبوک و توییتر و وبلاگ. از همه بهترش وبلاگه چون میگی کون لق بقیه مجبورشون نکردم بخونن.
بعد از تموم گندایی که به خونهم زده شد حالا نشستم وسط دو تا قالی خیس و هزارتا پتو و ملافه که باهاشون آبارو جمع کردم و حالا نمیدونم چی کارشون کنم. دلم میخواد همه رو بریزم تو یه کیسه و بندازم تو سطل آشغال اما جراتشو ندارم. آدم یا باید جرات داشته باشه و زندگی کنه یا اگه نداره مثل من زجر بکشه. رو دستم دو تا زخم دارم که طی کارای فنی دیشب و امروز به وجود اومده و هر دفعه که آب میخوره بهش جونم یه دور میره و میاد.
اون روزی که از خونه ننه بابام اومدم تنها زندگی کنم فکر میکردم فکر همه جاشو کردم اما گه خوردم، اون موقعها مامانم پولدار بود و اگه دردی داشتم خودش کاری نمیکرد پولش میکرد اما الان همونم نداره. فکر برگشتن برام کابوسه، تحمل هر روزهی مادر و پدرم و مشکلاتشون به مراتب سختتر از تحمل تنهایی و بیپولی و تعمیر کردن ظرفشویی و گرفتن چاه و شستن کف زمین و بقیه کاراس.
دیشب زنگ زدم به داییم گفتم میخوام بمیرم، همون طور که آرامشش رو حفظ میکرد بهم گفت حق داری اوضات بحرانیه. همین که یکی بحرانم رو بفهمه و بهم نرینه که اینا که چیزی نیس خاک تو سرت و فلان برام بسه انگار. حوصله حرفای رامین رو ندارم، این که خوب میشه درست میشه و فلان. تو یه وضعیتی هستم که فکر گذشتن زمان برام چیزی شبیه به معجزهس یعنی فکر میکنم اگه بشه سال دیگه معجزه شده و واقعیت نداره پس درس میشه و فلان همون قدر برام کسشره.
دلم میخواد نباشه، یعنی بذارم و برم و رابطهمو تموم کنم چون این روزا اصلن بودنش کمکم نمیکنه یعنی شاید شرایطم رو آرومتر کنه مثلن اگه نبود این مدت جایی برای موندن نداشتم، کسی نبود یه چسه تفریح برام درس کنه، خوشالم کنه اما اینا کافی نیست برام. دلم میخواست انقد قوی بود که معجزه کنه، چیزی شبیه به خدا مثلن، کارای ماورای طبیعی زمانو ببره جلو، یه اصلن نگه داره، منو با دستش ورداره از این زندگی بندازه تو یه زندگی دیگه. دیشب داشتم فکر میکردم کاش لااقل به خدا اعتقاد داشتم اون وقت یه کورسوی امیدی بود اما به هیچکی جز خودم اعتقاد ندارم و ته همه اینا میگم من درستش میکنم. من و مرض.
تو همهی این چند سالی که تنها زندگی کردم هیچ وقت این همه مستاصل نبودم، ناامید و به گا. این همه میل به مردن هیچ وقت نداشتم، این همه بیجرات نبودم. الان باید پاشم وسط همه اینا کارامو انجام بدم، درس بخونم اما مطمئنم نمیتونم چون من که سوپرمن نیستم، نفر اول کنکور از یه روستای دور افتاده هم نبودم که بدون کلاس و تست نفر اول شده باشم، هیچ گه دیگهیی بیشتر از اینی که الان هستم نبودم پس همه چی مالیده شد. انقد دست رو دست میذارم که زمان بگذره، همین.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر