دیروز از سرکار رفتم پیش رامین، باهم نهار خوردیم بعد چای و پای سیبی که سه روز پیش برام خریده بود و کسی نخورده بود. بعد گفت خستهس و میخواد بخوابه، گف پیشم بمون اما من استرس مامان رو داشتم، خونه تنها بود و نمیخواستم زیاد بمونم. کنارش دراز کشیدم، صورتمو گذاشتم روی صورتش، صورتش از صورتم گرمتر بود، نگاش کردم و یه لحظه باورم نشد این همون آدمیه که من چند روز پیش اون همه نمیتونستم تحملش کنم. هنوز نمیخوام باور کنم احساساتم نسبت به همه چیز این قدر نامتعادله، دوست دارم فکر کنم همه همینن و اگه نمیگن از ترس و دروغگوییه وگرنه نمیشه آدم همیشه عاشق یکی باشه. اون لحظه که نگاش میکردم از خودم بدم میاومد که همچین موجودی رو دوست نداشتم، هرچی بیشتر نگاش میکردم بیشتر دلیل برای دوست داشتنش پیدا میشد. دیگه آرزو نمیکنم تو حس و حالم به تعادل برسم چون به قول ممدحسن که هی میگه از من گذشته حس میکنم از منم گذشته، فقط سعی میکنم یهو تصمیم نگیرم و احساساتمو تو روی اون آدم بروز ندم، یه جایی بریزم بیرون و بعدن که همه چی آروم شد برم بهش بگم ببین من نسبت به تو همچین حسی دارم گاهی.یعنی نمیتونم نگم.
دارم یاد میگیرم مواظب خودم باشم در برابر آدمایی که آرامشم رو حتی در کمترین حالت دچار نوسان میکن و من میتونم ازشون دور باشم. از خیلی چیزا نمیشه دور بود اما اون چیزایی که میشه رو باید انجام بدم. یه مدل از آدمایی که آرامشم رو به هم میریزن اونایی هستن که خیلی شلوغ و پر رفت و آمدن، مثل خودِ قبلم، به اندازه کافی تجربهش کردم و دیگه حوصلهشو ندارم. دسته بعدی اوناییان که توی یه ایدئولوژی خاص غرقن و نمیتونن راهو باز کنن برای چیزای یه جور دیگه، حوصله آدمایی که گاردشون نسبت به تغییرات بستهس رو ندارم . حوصله آدمای له و داغون و ناامید و چسناله روهم ندارم جز اونایی که خیلی دوسشون دارم، آدمایی که تو این حال کردن کسشر با چسناله میمونن برام آزاردهنده ن. آدمایی که دروغ میگن و ادا درمیارن و تو ولایت چیزی غرق میشن که نیستن و ادا درمیارن تا اونجوری به نظر بیان هم از تحملم خارجن، شاید اگه بعد از به نتیجه رسیدن تلاشها ببیینمشون انقدی اذیت نشم ولی طی این پروسه آزار دهندهن.
قبلن بارها به این که آدم چیزایی رو تو بقیه میبینه که تجربهش کرده خیلی فکر کردم و تو این فکر کردن با خودم روراست بودم تا حد توانم، برای من چیزایی آزار دهندهن که یا خودم بودم یا از نزدیک باهاش زندگی کردم و زجر کشیدم. من شلوغ بودم چون تنها بودم و بلد نبودم تنهاییمو پر کنم بدون آدم، با آدمی زندگی کردم که در برابر هر نوع تغییر گارد داشت و زجرم داد، چسناله بودم و از تنبلی تکون نمیخوردم و یه مدت طولانی با آدمای له و داغون و غرغرو زندگی کردم و هنوزم زندگی میکنم. فیک بودم و انقد از خودم بدم میاومد که مدام از رو دست این و اون زندگی میکردم و انقد خودمو بهشون فشار میدادم تا شاید شبیه اونا بشم و خود داغونمو فراموش کنم. همه اون چیزا یا تموم شدن یا دارن میشن و من باید از این مدلا دور باشم تا آرامش داشته باشم، اما شاید یه روز که خیلی از این چیزایی که داشتم و حالا دارم ازشون فاصله میگیرم دور بشم که دیگه برام موضوعیت نداشته باشن.
بعد از دور شدن ازین فازا یه آدمای خوبی رو دیدم که بهم آرامش میدن و زندگی کردن و دوستی باهاشون لذت داره. زندگیم از هفته پیش بهتره چون یکی از کارام و پایان نامه و امتحانام تموم شدن ، ماشین لباسشویی و آبگرمکن درست شدن و دوباره دوستپسرمو خیلی دوست دارم و هر روز میتونم بغلش کنم.
:*
پاسخ دادنحذفحس میکنم (امیدوارم) که با یه تغییر شیش ماهه دارم تجربه هاتو، تجربه میکنم.
کلا هم میفهمم چی میگی. کلمه به کلمه و فلان