دیشب توی کافه روی نیمکتی نشسته بودم که دقیقن وسط بالکن بود و اگر به روبرو نگاه میکردی همه چیز قرینه هم بود. خانه روبرو چیزی بین دو طبقه و یک طبقه، ارتفاع معقولی از سطح زمین داشت و شبیه خانهی پیرها بود. بالکن نسبتن پهنی داشت با یک پنجره مستطیلی، از آنجایی که من نشسته بودم به دو قسمت مساوی تقسیم میشد و نظم آزار دهندهاش اذیتم میکرد. باران بند آمده بود و آسمانِ سرمهای تیره رنگ آسمانِ ساعت نه نبود، بیشتر صبح زود بود. هوا سرد بود و صدای ممتد حرکت ماشینها از دور شبیه صدای دریا میشد و انگار صدایی نبود. قبلن هم یک بار دیگر این صدا شبیه صدای دریا شده بود برایم، یک شب روی بالکن خانه بهناز.
دوست داشتم آدمی بودم توی خانه روبرو که به منِ نشسته روی بالکن کافه نگاه میکند و داستانش را حدس میزند و جایی ازش مینویسد یا یک نفر را خفت کنم و بگویم ببین امروز شد یک سال که من یک نفر را بدون قطع و وصل دوست دارم و هنوز از بودنش راضیام وآدمی که خفتش کردهام از حرفم همان قدری تعجب کند که خودم هر دقیقه میکنم. بروم روی بالکن خانهی با ارتفاع ناچیز رو به دریای توهمی آواز عاشقانه زمزمه کنم و خودم را مثل هایده توی ویدئوی روزای روشن خداحافظ بغل کنم.
صبح به خاله کوچیکه گفتم اگر همان قدری که احساس بدبختی میکنی احساس خوشبختی هم میکنی بکش بیرون از خودت چون همه چیز نرمال است و همان جا فکر کردم توی یک سال گذشته تعداد روزهایی که احساس خوشبختی کردم بیشتر از روزهای بدبختیام بوده بعد یاد لحظهای افتادم توی جاده چالوس، جاده یک جوری میشد که صخره ها توی هم میرفتند، نور هر لحظه کم و زیاد میشد، های بودیم و رامین یکهو گفت بستنی بخوریم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر