امشب با مهدی و رامین یک بازی جدید شروع کردیم، این جوری بود که من همشهری داستان را باز کردم و عبارت سرمقاله فلان را بلند خواندم. بعد مهدی یک کلمه به قبل سرمقاله اضافه کرد، رامین یک کلمه قبل کلمهای که مهدی اضافه کرده بود و همین طور رفتند. تهش یک جوری میشد که سرمقاله فلان که یک زمانی برای خودش تیتر بود و خیلی برو بیا داشت شد ته یک زنجیرهی دراز از کلمات با معنی، دردناک بود. شاید من هم باید اتفاقات امشب را از تلفن مادرم شروع کنم.
یک روز که هوا نسبتن گرم بود مادرم از تلفنهای بیسیم نسبتن گرونی که هی میخرید و هی خراب میشدند خسته شد و گوشی بیسیمش را پرت کرد روی میز، به پدرم گفت به عمهام بگوید از سوئد برایش یک گوشی تلفن بیسیم از همانهایی که برای زنعمویم آورده و چند سال است مثل سگ کار میکند بیاورد. پدرم خودش را لوس کرد اما مادرم راضیاش کرد و بلاخره یک روز همان تلفنی که در رویاهایش بارها در دستش گرفته بود رسید. مدتها طول کشید تا مادرم به تمام سوراخ سمبههای تلفنش وارد شود، یکی از پایههای تلفن را توی آشپزخانه گذاشت تا به قول خودش صبحها که بیدار میشود و به عادت هر روزش با من و خواهر و برادرم در یک شهر دیگر صحبت کند از کار و زندگیاش نیفتد.
یک روز که هوا نسبتن گرم بود مادرم از تلفنهای بیسیم نسبتن گرونی که هی میخرید و هی خراب میشدند خسته شد و گوشی بیسیمش را پرت کرد روی میز، به پدرم گفت به عمهام بگوید از سوئد برایش یک گوشی تلفن بیسیم از همانهایی که برای زنعمویم آورده و چند سال است مثل سگ کار میکند بیاورد. پدرم خودش را لوس کرد اما مادرم راضیاش کرد و بلاخره یک روز همان تلفنی که در رویاهایش بارها در دستش گرفته بود رسید. مدتها طول کشید تا مادرم به تمام سوراخ سمبههای تلفنش وارد شود، یکی از پایههای تلفن را توی آشپزخانه گذاشت تا به قول خودش صبحها که بیدار میشود و به عادت هر روزش با من و خواهر و برادرم در یک شهر دیگر صحبت کند از کار و زندگیاش نیفتد.
شیش ماه پیش یک شب که در خانه شمال تنها بودم، تلفن را از پریز کشیدم تا جا را برای مودم سیمدار کثافت باز کنم و بعد که خواستم تلفن را دوباره وصل کنم، دو شاخه را فرو کردم توی پریز برق و از تلفن دود بلند شد. تلفن مورد علاقهی مادرم سوخت و من سوزاندمش. تلفن را با خودم آوردم تهران تا تعمیرش کنم و بلاخره بعد از شش ماه که یک بار تلفن گم شد و بعد پیدا شد و چند ماه یک گوشه خاک خورد بردمش توپخونه و تعمیرش کردم. دیروز رفتم تلفن را گرفتم و تمام طول راه حواسم بهش بود که خط بهش نیفتد، حتی برایش یک چیزی خریدم که خودشان بهش میگفتند ضد برق تا دیگر نسوزد. تلفن را سالم رساندم خانه، زدم به برق تا شارژ شود و مادرم پای تلفن گفت آن جفت دیگرش را هم توی شمال زده به برق تا وقتی این اصل کاری میرسد بدون اتلاف وقت دوباره همه چیز را با تلفنهایش از نو شروع کند.
فردا باید برم شمال، برای درست کردن کار کثافت دانشگاهم که تمامی ندارد، غروب وقتی وسیلههایم را جمع میکردم تمام مدت حواسم بود تلفن مورد علاقهی مادرم را فراموش نکنم، فکر کردم بگذارمش توی کوله پشتی دوم که جا بیشتر دارد و بهش فشار نمیآید. همان موقع کیف بزرگ سیاه لوازم آرایشی که نسیم برایم خریده بود را برداشتم. عطری که تازه کادو گرفته بودم، موچین تیزی که با اولین حقوق روزنامه خریده بودم، کرمی که ماهها برای خریدنش منتظر مانده بودم تا بلاخره یک ماه پیش بعد از گرفتن حقوق خریدم، ماتیک قرمزی که دوستپسر قبلیام برایم خریده بود و همیشه خوش رنگترین و گرانترین ماتیکم بود، دو تا کش موی هم رنگ که وقتی موهایم را دو طرف سرم میبافم پایینشان را با این کش میبندم و هزار تا خرده ریز دیگر که با وسواس مخصوص خودم همهشان را یک جا جمع میکنم و همه جا با خودم میبرم را با دقت توی کیف سیاه گذاشتم و کیف سیاه را گذاشتم کنار تلفن توی کولهپشتی. یک لحظه تردید کردم، فکر کردم توی کوله پشتی یا کیف دستی؟ بعد فکر کردم ممکن است توی کیف دستی گه شوند و اینجای جایشان امنتر است. این کشمکش همیشگیام برای این کیف است از بس به خودش و خرت و پرتهای تویش معتادم، زیر اینها واقعیترین مانتویی که دارم و مخصوص سرکار و دانشگاه است و مقنعه ام را چپانده بودم. راحتترین شرت تاریخ و یکی از سوتینها را هم به محتویات کوله پشتی اضافه کردم و دقیقن لحظه آخر روسری روی سرم که همیشه از خریدنش راضی بودم و این به نوبه خودش عجیب است را برداشتم و با چندتا از تیشرتها به زور فشار دادم توی کیف، بعد یک شال قدیمی گذاشتم سرم و فکر کردم چقدر کاردان و عاقلم.
قرار شد رامین بیاد دنبالم بریم خانه مهدی و بعد هم خانه خودش و فردا صبح برم شمال. کولهپشتی را گذاشتم روی صندلی عقب ماشین، وقتی رسیدیم خانه مهدی به رامین گفتم کیفها رو بیار تو، یک حرفهایی از پدرم مثل پیام بازرگانی ناگزیر از جلوی چشمانم رد شدند. یک ساعت شاید از رسیدنمان گذشته بود که دوباره فوبیایی که پدرم با تکرار هزار بارهی توصیههای ایمنیاش دو دستی توی حلقم فرو کرده مثل برق آمد و رفت و من با فاز نب بابا، به فاز قبلی ادامه دادم.
گفتیم بریم بیرون شام بخوریم و یه دوری بزنیم. نشستم توی ماشین، داشبورد ماشین باز بود و فوبیای همیشگی جرقه زد، رامین گفت شاید من باز گذاشتم. پشت را نگاه کردم، لباسهای سربازی رامین درهم روی صندلی بود، همه را زیر و رو کردم، نبود. مطمئن بودم اشتباه نمیکنم اما آن قدر میخواستم اشتباه کنم دوباره گشتم، واقعن کوله پشتی نبود.
گفتیم بریم بیرون شام بخوریم و یه دوری بزنیم. نشستم توی ماشین، داشبورد ماشین باز بود و فوبیای همیشگی جرقه زد، رامین گفت شاید من باز گذاشتم. پشت را نگاه کردم، لباسهای سربازی رامین درهم روی صندلی بود، همه را زیر و رو کردم، نبود. مطمئن بودم اشتباه نمیکنم اما آن قدر میخواستم اشتباه کنم دوباره گشتم، واقعن کوله پشتی نبود.
نمیدانم برای کدامشان این همه گریه میکنم. برای تکتکشان، حتی برای سوهان ناخنی که یک شب تابستان توی بیپولی مخصوص خودم وقتی توی ماشین منتظر دوست رامین بودیم، با دو هزار تومنی ته کیفم و پانصد تومنی زیر ترمزدستی ماشین از داروخانه طالقانی سر شریعتی خریدم.
این داستان شاید یک سر دیگری هم دارد، عمهام پای تلفن توی سوئد وقتی پدرم بهش گفت "بیزحمت یکی ازون تلفنایی که برای ناهید اینا آوردی برا مام بیار".
این داستان شاید یک سر دیگری هم دارد، عمهام پای تلفن توی سوئد وقتی پدرم بهش گفت "بیزحمت یکی ازون تلفنایی که برای ناهید اینا آوردی برا مام بیار".
آخ آخ :(
پاسخ دادنحذفقلبم درد گرفت جدی
پاسخ دادنحذف