دیشب خواب دیدم توی اتاقک کوچکی زندگی میکنم جایی که همیشه یا شب است یا غروب و دم صبح. اتاقک در و دیوار سفید دارد و جنسشان یک جور سردیست و با نور مهتابی سفیدی مدام روشن است. سطح اتاق صاف نیست، تخت کوچک فلزی گوشه اتاق کج قرار گرفته و وقتی پایت را روی زمین میگذاری چاله چوله دارد. قفسه فلزی گوشه دیوار هم روی پستی و بلندیست و تمام چیزهایی که تویش چیده شده همان طور کج سر جایشان ماندهاند. وقتی روی تخت دراز میکشیدم انگار یک نفر که قوز بزرگی دارد روی شکم خوابیده است و من پشتش دراز میکشم، بدنم صاف قرار نمیگرفت و شکمم مثل کوه بالا میآمد. دوتا از دخترهای فامیلمان هم توی خواب بودند، یکیشان که تازه عروسی کرده بود مانتوی بلند سفید گشاد با روسری ساتن کرم پوشیده بود، موهایش هم روی سرش قمبل کرده بود درست شکل زنهای دهه شصت هفتاد توی فیلمها، شوهرش هم توی خواب بود اما کلن پشتش به من بود و حتی مطمئن نیستم شوهر واقعیش بود یا نه. دخترخالهاش هم توی خوابم بود، تصویری که از دخترخالهاش دارم سه ساله روی دوچرخه آبی پسر همسایهمان است، با صورت بیش از حد گرد و نیش باز اما دخترخالهاش امسال کنکور دارد و توی خواب من شوهر داشت انگار. این دخترخاله توی یکی از اتاقهای همان جایی زندگی میکرد که من بودم. جایی که در آن زندگی میکردیم شبیه روستا بود، یک محوطه بزرگ مستطیل شکل که اتاقکها دور تا دورش در ارتفاعات مختلفی نسبت به هم قرار داشتند، کمی هم شبیه زندانهای امریکا توی فیلمها بود.
توی خواب دعوای پنهانی بین من و این دو نفر برقرار بود، یک جایی توی خواب اینها در فاصلهای پایینتر از من راه میرفتند، برمیگشتند نگاهم میکردند و مدام میخندیدند، همانجا توی خواب تازه فهمیدم لالم. دخترخاله کوچکتر بلندتر به دست و پا زدنم برای گفتن کلمات میخندید و من فقط میخواستم بهش بگویم نخند اما نمیتوانستم و هم زمان گریه میکردم. نتوانستم حتی یک کلمه بگویم، نفسم بند آمده بود و هر چقدر به خودم فشار میآوردم فقط هوای خالی بریده بریده از دهنم خارج میشد.
توی خواب شروع کردم نفس کشیدن، حرفهای دکترم یادم آمد، چند روز پیش بهم گفت هروقت در برابر اتفاقی احساس ناتوانی کردی شروع کن نفس کشیدن، بهم یاد داد چطور درست نفس بکشم تا تمام مشکلاتم حل شود. بهم گفت هر وقت نمیتوانی چیزی را تحمل کنی، استرس باعث میشود بدنت شروع به لرزیدن کند، میترسی، دستانت عرق میکنند و ضربان قلبت بالا میرود شروع کن درست نفس کشیدن، بعد اضافه کرد هر روز این کار را تکرار کن حتی توی تاکسی بعد من خندیدم گفتم صدا دارد.
دیشب توی خواب هر چقدر درست نفس کشیدم باز هم لال بودم، فکر میکنم با ترس از خواب پریدم و ناخودآگاه دویدم سمت پشتبوم و درش را محکم بستم چون طوفان شده بود و در پشتبوم مدام به هم میخورد، اما مطمئن نیستم این کار را کرده باشم. تنها چیزی که یادم میِآید و نمیدانم خواب و توهم است یا واقعیت این است که دم درِ پشت بوم باد از لا به لای شیشههای شکستهی در بریده بریده به صورتم میخورد و من فکر میکردم توی خواب یک آدم دیگرم که لال شده و سعی میکند درست نفس بکشد.
توی خواب شروع کردم نفس کشیدن، حرفهای دکترم یادم آمد، چند روز پیش بهم گفت هروقت در برابر اتفاقی احساس ناتوانی کردی شروع کن نفس کشیدن، بهم یاد داد چطور درست نفس بکشم تا تمام مشکلاتم حل شود. بهم گفت هر وقت نمیتوانی چیزی را تحمل کنی، استرس باعث میشود بدنت شروع به لرزیدن کند، میترسی، دستانت عرق میکنند و ضربان قلبت بالا میرود شروع کن درست نفس کشیدن، بعد اضافه کرد هر روز این کار را تکرار کن حتی توی تاکسی بعد من خندیدم گفتم صدا دارد.
دیشب توی خواب هر چقدر درست نفس کشیدم باز هم لال بودم، فکر میکنم با ترس از خواب پریدم و ناخودآگاه دویدم سمت پشتبوم و درش را محکم بستم چون طوفان شده بود و در پشتبوم مدام به هم میخورد، اما مطمئن نیستم این کار را کرده باشم. تنها چیزی که یادم میِآید و نمیدانم خواب و توهم است یا واقعیت این است که دم درِ پشت بوم باد از لا به لای شیشههای شکستهی در بریده بریده به صورتم میخورد و من فکر میکردم توی خواب یک آدم دیگرم که لال شده و سعی میکند درست نفس بکشد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر