موجودی از من متنفره و نمیتونه تنفرش رو بهم بروز نده، جای سرزنشی نیست، موجودات با هم فرق دارن. کرمهای ریز همه جا رو میگیرن تا تناسب رو بهم بزنن و کار من تولید نظم وسط این همه زشتی و عدم تناسبه. کاش کسی رو داشتم برای حرف زدن، کسی که در ازای شنیدن حرفهام نخواد به زور دوستش داشته باشم. خستگی مفرط از کار و شنا نکردن و هجوم این موجودی که ازم متنفره بادمو خالی کرده و ولو شده زیر پتو فقط به کلمات فکر میکنم، به چشمانداز دردناکی که از سال پیش این روزها دارم، چیزی که واقعا لازم دارم مرگه اما من از ترسش حتی بیرون هم نمیرم.