دیشب پرتره زنی در آتش دیدم، آخرش وقتی یک قطعه از چهارفصل ویوالدی شروع شد دست رامین رو بغل کردم و لرزیدم و گریه کردم. باورم نمیشد این فیلم امسال ساخته شده، دقیقا سال سیاهی که از سرم گذشت. رسیدنم به این فیلم مقدمه طولانیای داشت، یک روز توی توییتر چندتا نقاشی آبرنگ دیدم و چون شاخکام به آبرنگ حساس شدن نقاشی رو با دقت تماشا کردم، یک کمپانی فیلم ریتوییت کرده بود. آگهی افتتاحیه نمایشگاهی به همین اسم بود یک جایی از دنیا، نقاشیا رو سیو کردم و فرستادم به گروه کلاسمون. شب دوباره همون اکانت عکسهای بیشتری آپلود کرد از روز افتتاحیه، دیگه فهمیده بودم اینا نقاشیهای یک دراما رومنس جدیده. فردای همون روز زن عزیز بهم گفت یک فیلم دیده و یاد من افتاده، بعد اسم فیلم رو گفت و من گفتم عه اینو دیروز نقاشیاشو فرستاده بودم به گروه. چند ساعت بعد رامین موقع ناهار درست کردن بهم گفت داستان اورفئوس چی بود و من تو حال خودم و با بیحوصلگی داستان اورفئوس رو براش تعریف کردم و برگشتم تو هریپاتر.
دیشب که داشتم از هیجان و بالا بودن زمین و زمان رو گاز میزدم تا بیام پایین از توی توالت با فریاد به رامین گفتم این فیلمه رو دانلود کن، و برنامه خیلی گریه کردنم رو همون جا سر توالت ریختم، چون واقعا گریه کردن تنها راهی بود که میتونستم باهاش یه کم از اسب پرندهم پیاده شم. همه کار میکنم که انقدر انرژی اضافه نیارم، ورزش توی خونه و کار مفرط و خوندن و نوشتن و سکس و هر کوفت دیگهای که جونمو بگیره اما باز هم اضافه میاد. دیروز فکر کردم باید برم سراغ ذغال و انقدر خطای محکم و بلند بکشم روی کاغذ بزرگ که از پا دربیام، همین کارو هم کردم و چندتا نقاشی بزرگ با ذغال کشیدم و چندبار خودمو توی آینه ولی بازم داشتم از داغی و تب میسوختم.
فیلم که شروع شد فکر کردم وای یک درامای حوصلهسربر الکی دیگه، اما انقدر هرلحظه هردومون روی تخت ساکتتر و جمعتر و در هم فرورفتهتر میشدیم که فکر کردم شاید دارم اشتباه میکنم. بعد کمکم فیلم حرکت کرد و تمام جزییاتی که منو بهش رسونده بودن به هم وصل شدن، با آرامش جادوی همیشه حاضری رو که گاهی افسارمو میکشه تماشا میکردم و دقیقا همون لحظهای که زن نقاش داشت آخر داستان رو روایت میکرد و من با شادی ادامه مبتذل فیلم رو حدس میزدم. فکر میکردم پس این فیلم امسال منه با این پایانبندی مبتذل، اما یهو همه نقشههام برای به ابتذال کشیدن پایانبندی سال سیاهم به هوا رفت یک قسمت از چهارفصل ویوالدی پلی شد، درد و لرزش و گریه مثل یک حباب بزرگ خیس بالای سرمون منفجر شد و واقعیت سیاه ترسناکی که یک ساله از فکرش فرار میکنم خراب شد روی سرم.