یکشنبه یازده اسفند نود و هشت
من از کرونا نمیمیرم، من از شنا نکردن میمیرم. صبح بیدار شدم با ویدئوی رقص یک دیوانه ورزش کردم بعد با کش و طناب افتادم به جون قسمتهای مختلف بدنم، خودمو گرم کردم و دوش گرفتم و تو وان خوابیدم و اومدم بیرون دیدم رامین داره برام قهوه میسابه، چون قهوه سابیده تموم شده و ما هنوز تو قرنطینهایم، چرا فکر قهوه رو نکرده بودم من که انقدر به همه چی فکر کردم؟
بعدش با مامانم ویدئوکال کردیم و رامین بهش گفت من دیوانه شدم و میخوام فرار کنم مامانم هم گفت خواننده محبوب شهرمون مرده بعد چند دقیقه در سکوت توی چشم هم نگاه کردیم که انقدر تلفن توی دستمون میلرزید شبیه لحظات شروع گریه بودم. بعد هم خبر داد که میخوان خونه رو بفروشن. چقدر بی حس و بی مقدار شدم، هیچ حسی ندارم از این خبر و حتی خوشحالم شدم چون حرف زدن از هر برنامهای که به آینده موهومم ربط داره مغزمو کمی تکون میده. چون من فکر میکنم همین جا فرو میرم لای تار و پود رختخوابم، توی صندلی کارم، لای بافتهای مقوا.
دوشنبه دوازده اسفند نود و هشت
دیشب با صدای باد از خواب پریدم و جیغ زدم، بعد یه نور وحشیانه و تیزی از رعد و برق چشمامو زد و خوابم پرید، توی از خوابپریدگی توییت کردم و به همون چیزی که نباید فکر کنم فکر کردم. بعد خوابم برد و صبح که آسمون صاف و تمیز رو دیدم از سرعت باد و این تغییر آسمون و وضعیت ابرها دیوانه شدم. همه چیز داره تندتند عوض میشه و این چسبندگی انسانی به چیزهای سفت از کجاست؟
از فکر این که چقدر توی دست خودم مثل خمیربازیام و هیچ چیز سفتی توم نیست که نتونم انگولکش کنم احساس ناراحتی میکنم، فکر میکنم خیلی کارها میتونم بکنم در عین حال بیاختیار و ناتوان در برابر ویروس و رعدوبرق جیغ میزنم و تو رختخواب خودمو میخارونم. چطور وقتی فهمیدم چقدر ناتوانم باز هم از جام تکون خوردم و خواستم کاری انجام بدم. چطور نتوستم فقط بیفتم و گذر زمان رو تماشا کنم با خاروندن خودم توی رختخواب؟
از صبح چندتا کار بیهوده انجام دادم، آبرنگ وقتی شروع شد ثمیلا بهم گفت نمیخواد از روی مدل کار کنی ولی برای فهمیدن یه چیزایی باید بتونم از روی مدل کار کنم اما ناتوانم. انگار هیچی از کمپوزیسیون و رنگ و حجم نمیدونم وقتی میخوام صندلی و گلدون رو بکشم اما اینا توی منه و وقتی کار ذهنی میکنم بیفکر اونجاست. چندتا آسمون و کوه و شهر کشیدم از این بالا اما فقط آشغال تولید شد ولی به جاش میتونم با گریه از همین ناتوانی بشینم پشت میز کارم و وقتی اشک توی چشمام داره میلرزه رنگها رو با هم ترکیب کنم و توی همون فرمها و رنگهای بیفکرم فرو برم و چیزی بکشم که وقتی تموم میشه قایمش نکنم لای آشغالا.
مدام توی اتاق کارم میشینم و با هر چیزی که دم دستم هست یه چیزی میکشم ولی باز هم اون رخوت و سستیای که توش تا ته فکرام میرم و مشکل تکنیکیم توی آبرنگ حل میشه اتفاق نمیافته، یه جور نترسی و بیخیالی اشکآلود و رازآلود، همون لحظهای که در عین سکون و بیحرکتی همه اتفاقات و حرکتها توی اون میافتن. باید خودمو تو توالت محبوبم پای هریپاتر زندانی کنم شاید.
بعدش با مامانم ویدئوکال کردیم و رامین بهش گفت من دیوانه شدم و میخوام فرار کنم مامانم هم گفت خواننده محبوب شهرمون مرده بعد چند دقیقه در سکوت توی چشم هم نگاه کردیم که انقدر تلفن توی دستمون میلرزید شبیه لحظات شروع گریه بودم. بعد هم خبر داد که میخوان خونه رو بفروشن. چقدر بی حس و بی مقدار شدم، هیچ حسی ندارم از این خبر و حتی خوشحالم شدم چون حرف زدن از هر برنامهای که به آینده موهومم ربط داره مغزمو کمی تکون میده. چون من فکر میکنم همین جا فرو میرم لای تار و پود رختخوابم، توی صندلی کارم، لای بافتهای مقوا.
دوشنبه دوازده اسفند نود و هشت
دیشب با صدای باد از خواب پریدم و جیغ زدم، بعد یه نور وحشیانه و تیزی از رعد و برق چشمامو زد و خوابم پرید، توی از خوابپریدگی توییت کردم و به همون چیزی که نباید فکر کنم فکر کردم. بعد خوابم برد و صبح که آسمون صاف و تمیز رو دیدم از سرعت باد و این تغییر آسمون و وضعیت ابرها دیوانه شدم. همه چیز داره تندتند عوض میشه و این چسبندگی انسانی به چیزهای سفت از کجاست؟
از فکر این که چقدر توی دست خودم مثل خمیربازیام و هیچ چیز سفتی توم نیست که نتونم انگولکش کنم احساس ناراحتی میکنم، فکر میکنم خیلی کارها میتونم بکنم در عین حال بیاختیار و ناتوان در برابر ویروس و رعدوبرق جیغ میزنم و تو رختخواب خودمو میخارونم. چطور وقتی فهمیدم چقدر ناتوانم باز هم از جام تکون خوردم و خواستم کاری انجام بدم. چطور نتوستم فقط بیفتم و گذر زمان رو تماشا کنم با خاروندن خودم توی رختخواب؟
از صبح چندتا کار بیهوده انجام دادم، آبرنگ وقتی شروع شد ثمیلا بهم گفت نمیخواد از روی مدل کار کنی ولی برای فهمیدن یه چیزایی باید بتونم از روی مدل کار کنم اما ناتوانم. انگار هیچی از کمپوزیسیون و رنگ و حجم نمیدونم وقتی میخوام صندلی و گلدون رو بکشم اما اینا توی منه و وقتی کار ذهنی میکنم بیفکر اونجاست. چندتا آسمون و کوه و شهر کشیدم از این بالا اما فقط آشغال تولید شد ولی به جاش میتونم با گریه از همین ناتوانی بشینم پشت میز کارم و وقتی اشک توی چشمام داره میلرزه رنگها رو با هم ترکیب کنم و توی همون فرمها و رنگهای بیفکرم فرو برم و چیزی بکشم که وقتی تموم میشه قایمش نکنم لای آشغالا.
مدام توی اتاق کارم میشینم و با هر چیزی که دم دستم هست یه چیزی میکشم ولی باز هم اون رخوت و سستیای که توش تا ته فکرام میرم و مشکل تکنیکیم توی آبرنگ حل میشه اتفاق نمیافته، یه جور نترسی و بیخیالی اشکآلود و رازآلود، همون لحظهای که در عین سکون و بیحرکتی همه اتفاقات و حرکتها توی اون میافتن. باید خودمو تو توالت محبوبم پای هریپاتر زندانی کنم شاید.