۲۲ اسفند ۱۳۹۸

روز بیستم؛ فقط خفه‌شو

موجودات بیچاره‌ی ول شده تو سیاره، هر کدومشون یک جعبه بدبختی دارن که توش یاد یه موجود حقیرتر و بدبخت‌تر از خودشونو کاشتن برای لحظاتی که حوصله‌شون سر میره، تا بچسبن به کونش و بهش بگن آه من عاشقتم، وای ازت متنفرم، کلا هم مغزشون گندیده و عقب‌مونده است و هیچی رو نمیفهمن اگر قبلش یک دوقطبی خوب و بد/ خیر و شر ازش نسازن. 
واقعا از زندگی متنفرم و به تبع این تنفر از تک تک موجوداتی که به کونم چسبیدن بدم میاد، از اسم و رسم و یادشون چندشم میشه، از لحظات مبتذلی که با هم داشتیم، لحظات فرو کردن دست توی شرت و انگولک کردن کس و کون هم، وای چقدر ما بی‌چیز و چندش‌آوریم. با دستمال توالت و آب چپیدیم تو خونه‌هامون تموم شدن زندگی رو تماشا میکنیم، در حالی که مرگ و میر برامون عادی شده و فانتزی‌هامون همه‌شون آخرالزمانه باید ادای اینو دربیاریم که خیلی از مرگ گله‌ای انسانها ناراحتیم. در حالی که عین خیالمون هم نیست و فقط دنبال یه بازی دیگه میگردیم تا حوصله‌مون توی قرنطینه سر نره، ولی درباره نجات جهان هم یه رویاهایی میبافیم.
واقعا از روند پیشرفت این ویروس ناراضی‌ام، دلم میخواست همه‌مونو پودر میکرد تا از دست عقده‌ها و حسرت‌هامون راحت شیم، میدونم نفستون بند میاد تا به این اراجیف فحش بدین و جواب بدین و یک چوب جدید توی کون هم بکنین و اتفاقا دقیقا همون لحظه که سراسر نیاز هستین برای انجام عملی که داره مغزتونو میخوره، دقیقا تو همون لحظه میخوام روتون بالا بیارم و ویروس مرگبار توی دهنمو تف کنم تو صورتتون بدبختای انسان.