۱۵ اسفند ۱۳۹۸

از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد

سه‌شنبه سیزده اسفند نود و هشت

وقتی خودمو مجبور میکنم مدل بچینم و رئال کار کنم رنگم کمرنگ و رقیقه و اصلا رنگ چیزهایی که میکشم اونی نیست که واقعا هست، چیزها رو در حال محو شدن و بدون هیچ کنتراست یا حجمی میکشم.
وقتی با کسی حرف میزنم حرفام بی‌معنی و زیاده، اصلا اون چیزی نیست که توی سرمه.


بعد از چند ساعت بی‌وقفه کار کردن از صبح بلخره تونستم چیزهای خیلی کمی بفهمم، مثلا رنگ روی رنگ گذاشتن. چند وقت با جنس مقوا درگیر بودم بعد با آب، البته هنوز با آب درگیرم ولی مقوا رو فهمیدم انگار، بعد با رنگ درگیر شدم و حالا هم قلم، شاید اگه همه عمرم توی قرنطینه بگذره بلخره نقاشی یاد بگیرم.


چهارشنبه چهارده اسفند نود و هشت

صبح خیلی زود بیدار شدم چون دیشب از خستگی کار زیاد ساعت ده و نیم خوابم برده بود، غبار کوه‌های جنوب رو، سرمه‌ای‌بنفش‌روشن کرده بود، آبی نبودن، انگار روی سرمه‌ای یه لایه خاکستری روشن بذاری. وقتی بیدار شدم فکر کردم تو فیلمای روی اندرسونم، وسط یه جهان سرد رو به اتمام با آدمای بی‌رنگی که همه‌شون یه پا دیوونه‌ان، واقعا حال خوشی نداشتم چون عضله پشتم دوباره شروع کرده اذیت کردن. همونی که بعد از آبان و یک ماه افسردگی دردش رو اولین بار حس کرده بودم و بعد که تمرین رو شروع کرده بودم رفته بود. منتظرش بودم راستش، با مامان رامین ویدئوکال کردم و جای درد رو نشونش دادم اونم یه چیزایی گفت بعد خودمو تو اتاقم حبس کردم و کار کردم و کار کردم و کار کردم و چیز خوندم و نوشتم. باجو خیلی غر میزنه، هر لحظه که دلش بخواد شروع میکنه بلندبلند حرف زدن، مخصوصا وقتایی که پیچی خوابه، دلم میخواست با یکی حرف بزنم وسط کار تا شاید به اون بهونه چند دقیقه استراحت کنم، اما حوصله هیچ کسی رو نداشتم، هی فکر میکردم قبلا که با خانم حرف میزدم هم گاهی حوصله‌شو نداشتم؟ اصلا یادم نمیاد، فکر میکنم همیشه بهش مشتاق بودم و این شبیه تحریف تاریخه. بعد رفتم تو وان خوابیدم و قسمت دردناک پشتمو هی منقبض و منبسط کردم ولی آروم و قرار نداشتم، هی توی آب وول میخوردم و شالاپ شلوپ میکردم، واقعا میدیدم یک دقیقه هم نمیتونم بی‌حرکت بمونم و این تعریف واقعی منه.

پنج‌شنبه پونزده اسفند نود و هشت

از صبح تب دارم، سرم درد میکنه و مطمئنم حالم طبیعی نیست، برای من که سیزده روزه توی خونه‌ام و هیچ معلوم نیست این وضعیت کی تموم شه و هیچی اون بیرون نیست که بخوام پرواز کنم و از همه سیاهیا بگذرم تا بهش برسم، شل کردن و راه دادن و جا دادن به مریضی کار راحت‌تر و شاعرانه‌تریه راستش. دیشب به رامین گفتم من مردم همه دفترامو بسوزون نقاشیامو هم بریز دور، اگه میتونستم خودمو با موچین از لای فکر هرکسی که منو میشناسه یه جوری از ریشه بکشم بیرون که محو شم خیلی راضی‌تر بودم قبل مردن. البته اینا مال دیشبه الان برام مهم نیست.
هیچ تب‌سنجی پیدا نکردیم باهاش تبمونو بسنجیم ولی حقیقتا به تخمم، در واقع مردن نمردن هم به تخممه، یعنی اصلا برام اهمیتی نداره بعد از این لحظه چی هست و چی نیست، تا وقتی دارم تایپ میکنم همه چیز همینه. با ذغال روی تخته آدو که زدمش به دیوار نقاشی کشیدم، یه پرنده سیاه بزرگ وسط جهنم رنگارنگ. دیشب برای زن عزیزی که میخواست اغفالم کنه تا قرنطینه رو بشکنیم همو ببینیم یه گیف فرستادم که دوتا زن با ماسکای جنگی و موهای عیجب وسط یه آخرالزمان جهنمی و اسیدی یه نقاش دیوانه که سیاره‌هاش داشتن سقوط میکردن و دایناسورا از دیوار آویزون بودن، سعی میکردن زبوناشونو به هم بمالونن، واقعا ما هم همون جا بودیم، وسط دنیای یه مادرقحبه که اسید زده.
هوا گندیده است، داییم گفت با آب گرم مجاری بینی و حلقتو بشور، خیلی عصبانی بود از هواپیمایی ماهان سعی میکرد منو بخندونه و منم میخندیدم ولی چقدر حوصله‌سربره خندیدن الکی وقتی همه از ترس دارن به خودشون میشاشن. هایده سراب میخونه و فکر میکنم چطوری هایده ادعای پیامبری نکرد وقتی برای تمام موقعیت‌ها و احوالات انسانی از پیش چیزی خونده که بهترین کلمات برای اون لحظات هستن. رامین هم داره دیوانه میشه و چی بهتر از این برای رامین که هر روز وقتی از خواب بیدار میشد میگفت وه چه روز زیبایی، برای من که به توی سیاهی بیدار شدن عادت دیرینه دارم تماشای روشنی رامین هر روز و هر روز زننده بود و حالا رامین هم داره سیاه و دردمند میشه، به هرچیزی که دوستشون داره اشاره میکنم و با انزجار و نفرت میگه از همه چی بیزاره و من قهقهه میزنم، نمیدونم چرا ولی بدیهیه که آدم از همه چیز منزجر باشه ولی برای رامین اینا جدیده و برای من خنده‌دار.
اگر این نوشتن رو متوقف نکنم تا شب به هزار و یک صفحه میرسه برای هم اینو تموم میکنم و بعدی رو شروع میکنم عزیزم.