۱۱ اسفند ۱۳۹۸

روز هفتم

شنبه دهم اسفند نود و هشت

اگه یه روزی این روزا تموم بشه میرم شمال، اگه شمالی مونده باشه، میرم توی ارتفاعات اگه جای خالی‌ای پیدا کنم، چادر میزنم و  می‌شینم توش گریه میکنم.
...
حالا که شب شده لامپا رو خاموش کردم گریه کردم، با بیست ثانیه دست شستن آخرم هم داد زدم، همه‌ش فکر میکنم تب دارم، سرفه‌هام خشک نشن یه وقت، دل‌درد تو علائمش هست؟ نه، اینا چون موقته و هرشب راس ساعت میاد علائم  جنونه. نمیتونم با آبرنگ کار کنم، خیلی یواشه برام. دلم میخواست رو یه بوم بزرگ با رنگ روغن کار کنم با این که هیچی ازش بلد نیستم، ولی واقعا احتیاجی ندارم کسی بهم یادش بده، همین حالا میتونم هرچی دلم میخواد با اون رنگای غلیظ و سنگین بکشم.
گشنمه و پیتزایی نمیشه سفارش داد، اینو دیگه باید میذاشتن آخرین شکنجه بمونه، ولی آخرین  قراره خفه شدن و افتادن کنار ایستگاه اتوبوس باشه ظاهرا. این فیلما واقعیه؟ من یک هفته است بیرون نرفتم و این فیلما رو باور نمیکنم، ولی اونی که افتاده میتونه از آلودگی هوا خفه شده باشه، اون وقت واقعیه. به نظرم الان تهران در واقعی‌ترین حالتشه، یعنی من همیشه فکر میکردم چرا ما راه میریم خفه نمیشیم تپ تپ بیفتیم و حالا داریم میشیم. آسمون دو شبه نارنجی‌بنفشه، قراره عید هم بشه تازه.
توی توالت محبوبم نشسته بودم و از توی چاه صدا میومد، از توی لوله‌ها صدا میومد، انگار گوشمو از سیاره کرده بودم بیرون. اگه یه کم زور میزدم  یک سیاهچاله به دنیا میاوردم، با فکرش داشتم توش فرو میرفتم. دلتنگی چقدر چسبناکه، حتی به زاییدن سیاهچاله هم چسبیده، من حتی موقع محو شدن هم از دل تنگم غافل نیستم، از خنده‌هایی که چند دور دور چشمام پیچیدن و من مزه‌ی صداشونو زیر زبونم حس میکنم، من اون خنده‌ها رو نخوردم فقط لیس زدم .
اگر اُکتت محبوبم تموم نمیشد تا ابد از دل تنگم می‌نوشتم، وسط این همه بدبختی، آره آره اینا همه بازی‌های منه، هزارتوی بدبختی بازی محبوب منه. عاشقی وسط کشتار، وسط جنگ و موشک ، وسط اپیدمی و ویروس، مردن وسط میدون انقلاب، افتادن از سرفه تو‌متروی خالی، گریه تو تاریکی، داد زدن موقع شستن دست،  بیست ثانیه.
با خودم حرف زدم و تصمیم گرفتم برای نجات خودمو تو اتاقم حبس کنم، یعنی راه حلم برای ادامه این حبس خانگی اینه وگرنه فرار میکنم.