۲۱ تیر ۱۳۹۴

به کرمی که با بوسه تو را نوش می‌کند بگو...

گاهی فکر می‌کنم شاید امروز آن لحظه برسد، همان لحظه‌ای که نه ماه پیش، وقتی تازه به این شهر آمده بودم توی خواب تجربه کردم. آن موقع هنوز خانه نداشتیم، ساعت پنج صبح روی تخت خوابی در طبقه‌ی چهارم رو به آسمانی که تازه از طلوع قرمز و خاکستری شده بود از خواب پریدم، با لبخندی از رضایتِ تمام. همان لحظه احساس کردم ماهیِ بزرگی از دستانم سُر خورد و دوباره توی آب پرید، بعد هم به سرعت با جَستی توی اعماق آب فرو رفت و سایه‌اش هم خیلی زود از روی آب محو شد، آب هم انگار توی جایِ خالیِ سایه‌ی ماهی فرو رفت و همه چیز در یک لحظه به باد رفت.
لبخند به سرعت از روی لب‌هایم غیب شد و من فقط توانستم اشک بریزم، برای احساسی که یک لحظه تجربه کرده بودم و به وضوح می‌دیدم که دیگر برای همیشه نابود شده. لحظه‌ای که تجربه کرده بودم آن‌قدر عمیق و شیرین بود که نمی‌توانست ریشه در دنیای من داشته باشد، شاید از جایی بود که دستِ آدم هنوز به آن نرسیده چون فردای آن شب وقتی سعی کردم کلمات را طوری کنار هم بچینم تا ته‌مانده‌ی مزه‌ی آن لبخند را توصیف کنم، هرچه بود شبیه حرف زدنِ لالی بود با زبانِ اشاره برای آدمی که زبانِ اشاره نمی‌فهمد.
می‌خواستم چیزی که حس کرده بودم را به زور در همان اتاق زندانی کنم، با خودم تکرار می‌‌کردم "انگار یک لحظه همه‌ی پرده‌ها کنار رفتن و من همه چیز رو می‌دونستم" اما با هر لحظه هشیار شدنم چیزی که حس کرده بودم پراکنده‌تر و محوتر می‌شد. بعد از چند دقیقه خودم را از پشتِ قطره‌های اشک، تار و لرزان، تماشا کردم در حالی که انگار لب دریا نشسته‌ام و منتظرم دریا عزیزِ از دست رفته‌ام را دوباره با موجی برگرداند. میان ملافه‌های قهوه‌ای و دیوارهایِ زرد، آسمانِ تار قرمزی‌‌اش را آرام به زردی می‌داد و باد ابرهای سرگردان را از آسمان محو می‌کرد. دلم می‌خواست همان لحظه از شدتِ حسرت و درد بمیرم، دلم می‌خواست داد و بیداد راه بیندازم تا شاید کسی دلش به حالم بسوزد و زمان را فقط چند دقیقه به عقب برگرداند، اما به جای همه‌ی این کارها فقط خوابیدم، در آرزوی دیدن خوابی که در چند لایه‌ی پنهانِ دیگر، دورتر از جایی که من در آن بودم، فرو رفته بود.

گاهی فکر می‌کنم آن لحظه، یک راهی برای ورود دارد، یک راه شبیه راهِ درازِ خانه‌ی دایی، پوشیده از درخت‌های بلند که به طرفِ هم خم شده‌اند و راه را در روشنیِ روز پنهان کرده‌اند، برای همین است که به چشمم نمی‌آید.
خانه‌ی دایی در راهِ درازی بود که یک طرفش را شالیزارهای مدام پوشانده بودند و طرف دیگرش را باغ‌های تاریک. از جاده‌ی اصلی که وارد راه می‌شدیم سنگ‌های درشت با سر و صدا روی هم جابه‎‌جا می‌شدند، بعد هم صدایِ جاده‌ی اصلی خاموش می‌شد و صدایِ جیرجیرِ شالیزارها بلند می‌شد. به باغ که می‌رسیدیم چند دقیقه طول می‌کشید تا دایی در را باز کند، ما تحمل‌مان کم بود، از همان‌جا بیرون پریده بودیم و مشغولِ چیدنِ تمشک‌ از بوته‌هایی بودیم که شالیزارها را از راهِ ما جدا می‌کردند.
در خانه‌ی دایی می‌شد همه کار کرد و همه جا رفت، می‌شد توی سوراخی پنهان شد و چند ساعت همان جا ماند، می‌شد چاله‌یی وسط باغ کند و هر چیزی توی آن کاشت، می‌شد گنجشک‌های مرده را هرجایی دفن کرد و روی قبرشان را با هر گلی تزیین کرد. تنها کاری که آنجا مجبور بودی انجام بدهی، بیرون ماندن از اتاقی بود که دایی در آن تریاک می‌کشید.
وقتی وارد خانه می‌شدیم، پا به راهی می‌گذاشتیم که دو طرفش را باغ‌های بزرگ نارنج و پرتقال پوشانده بودند، درخت‌هایِ کاجِ بلند جلوتر از همه‌ی درخت‌ها راه را برای ما باز می‌کردند، سخت می‌شد راه برویم، بیشتر اوقات می‌دویدیم، می‌دویدیم و بلند بلند می‌خندیدم تا به انتهای تاریکی برسیم، همان‌جایی که صدای خانه شروع می‌شد، درخت‌های کاج تمام می‌شدند و بوته‌های رز و یاس باریکی راه را به محوطه‌یی باز می‌رساندند. انتهای محوطه‌ی بازی که راه دراز و تاریک به آنجا می‌‌رسید، خانه‌یی بزرگ بود، با پنجره‌ها و درهایی که تمام نمی‌شدند و پشه‌بندهایی که وسطِ مهتابی ولو بودند.
خانه‌ی دایی تمام نشدنی بود، پر بود از سوراخ‌هایی که هیچ وقت کشف نشدند. حفره‌یی خالی زیر خانه بود که ماشینِ قدیمیِ دایی در انتهایش پارک شده بود و پارچه‌ی برزنتی کلفتی همیشه رویش را پوشانده بود. می‌شد از کنار ماشینِ پارک شده بگذری و به کدوهای آویزان برسی، به توت‌فرنگی‌هایی که روی خاک ولو بودند، می‌شد همان جا پنهان شوی و به صدای تق‌تقِ توپِ پینگ‌پنگ گوش کنی یا از همان گوشه و کنارها بپری توی باغی که گاهی از درخت‌هایش هلو آویزان بودند و گاهی پرتقال یا نارنج، نارنگی هم بود، همان گوشه و کنارها، فقط کافی بود نترسی و توی باغی که انتهایی نداشت آزادانه بچرخی.
سمتِ دیگرِ حیاط لانه‌ی پرندگان بود، می‌شد به زن‌ِ دایی که چشمانش درست نمی‌دید کمک کنی تا مرغ‌ها را از جایشان بپراند و تخم‌هایشان را بدزدی، می‌شد یواشکی همان جا بمانی تا اگر موشی به مرغ‌ها حمله کرد با داد و فریاد همه را خبر کنی، یا به بوقلمونی که خودش را می‌لرزاند و می‌خواند زل بزنی.
اتاق‌های خانه هم بودند، اتاق‌های تو درتویی که همیشه تاریک بودند، حفره‌هایی در دلِ دیوارهاشان بود که با کلیدی روشن می‌شد و ناگهان منظره‌یی جدا مانده از دنیایی دیگر شگفت‌ زده‌ات می‌کرد. توی حفره‌ها ریسه‌هایی از مهره‎های رنگارنگ با احترام بالایِ سرِ مجسمه‌هایی آویزان بودند و می‌درخشیدند، درهم و بی‌نظم، انگار از روز اول، همان روزی که دنیا به وجود آمد اینها همین‌جا بودند. هنوز هم باور نمی‌کنم دستِ آدم، مجسمه‌ها و ریسه‌ها را توی دیوارهای آن خانه کاشته بود. گاهی هم می‌شد از پشتِ توریِ پنجره‎ یا از بالایِ تاریکِ پله‌ها، ردِ دود را از دهان دایی گرفت و به اتاقی رسید که از زمین تا سقف با درهایِ قهوه‌ایِ کمدی تمام‌نشدنی پوشانده شده بود و پنجره‌یی بزرگ رو به باغ داشت.
شاید اگر راهِ ورود همان یک لحظه را پیدا کنم، تحملِ زندگی برایم این‌قدر سنگین و چسبناک نباشد، لحظه‌یی که انگار در آن من دانایِ کل بودم و همه چیز همان چیزی بود که من می‌خواستم. شاید حتی بین خواستنم و شدن هیچ فاصله‌یی نبود، یا اصلاً انگار این من بودم که همه چیزِ آن دنیا را ساخته بودم و همه‌ی آن دنیا تنها در فکر من بود. شاید اگر دوباره آن لحظه را تجربه کنم یک چیزهایی را تند و پنهانی جایی یادداشت کنم تا بعدها مثل نقشه عمل کنند و از این همه سردرگمی و کلافگی نجاتم بدهند. شاید حتی یک چیزی از آن دنیا با خودم بیاورم تا دستانم دیگر از احساسِ سُر خوردنِ مدامِ چیزی که دیگر نیست، لزج و مرطوب نباشند. شاید اگر آن روشنی و نور یک بار دیگر به مردمک‌های بی‌خاصیتم بتابند، برای گم کردنِ زمان با مردمک‌های گشاد شده این همه به آسمانِ بی‌ابر خیره نمانم. شاید همه چیز دروغ باشد، جاده تا دمِ در خانه‌ی دایی آسفالت نشده باشد و درخت‌های کاجِ راهِ خانه‌اش را قطع نکرده باشند، خانه‌‌ی به آن بزرگی خراب نشده باشد، زن‌ِ دایی کاملاً کور نشده باشد و باغ هزار تکه نشده باشد.
 شاید اگر راه بیفتم، یک بار دیگر ببینم، که پیدا کردنِ راهِ تاریکِ خانه‌ی دایی هنوز سخت است، راهِ از آنجا برگشتن هنوز تار و لرزان است و وقتی دایی در را پشتِ سرم می‎بندد، باز هم دستانِ لزجم روی تنم سنگینی می‌کنند.

۰۶ اسفند ۱۳۹۳

یادت صبحانه‌ای است که در روز اول انقلاب خوردم


اولین باری که حس کردم دوتا نقطه توی زمان به هم وصل شدن و نفس‌ام از شدت زنده بودن بند اومد صبح بیست و دوم بهمن بود. روزهای قبل‌اش رو تنهایی توی تهران دنبال کارهای عروسی بودم و از شدت نفرت به عروسی و داستان‌هاش در آستانه‌ی افسردگی مطلق محکم ایستاده بودم تا پرتاب نشم توی کثافت. احساس می‌کردم زمان به کلی متوقف شده، گذرِ زمان توی سرم تپه‌ی گل‌آلوده‌ای بود که هزار تا آدم کوتوله باهم زیر عقربه‌ی دراز و سنگین ثانیه شمار خم شدن و بعضی‌ها تا کمر توی باتلاقی از گلِ فرو رفتن و با تلاشِ رقت‌باری خودشون رو بیرون می‌کشن و عقربه‌ی سنگین رو رها می‌کنن تا زمان یک ثانیه به جلو حرکت کنه. صبح بیست و دوی بهمن توی خونه‌ای که از انقلاب یک سال بزرگتر بود از خواب بیدار شدم، درِ بالکن رو باز کردم، بارون همه جارو خیس و تازه کرده بود، چندتا ساز بادی بهمنِ خونین جاویدان می‌زدن و صدا از پادگانِ پشتِ سرِ خونه پرواز می‌کرد و دور سرم می‌پیچید، کلاغ‌های روی پشت‌بوم خونه‌ی روبه‌رویی می‌چرخیدن و توی هوای انقلاب قارقار می‌کردن. اون‌جا بود که حس کردم نقطه‌ی مشترکی توی زمان‌ام، با خودم فکر کردم شاید یکی صبح اول انقلاب چایی به دست از همین جایی که من ایستاده‌ام به آسمونی که لابد همین شکلی بوده نگاه کرده و نفس عمیقی کشیده که من این‌جوری احساسِ زندگی می‌کنم.

بیست و دو روز پیش از یازده و یازده توی فرودگاه اهواز عکس گرفتم و بعدش ویفر شکلاتی مورد علاقه‌ام رو خریدم و دادم بهش یادگاری. امروز که دنبال چندتا عکس می‌گشتم تا از بند آویزون کنم، ویفر شکلاتی رو گذاشت روی میز و گفت نگه‌اش داشتم تا بیای، همون موقع‌ بود که عکس‌ پاره‌ام از اسفند هفتاد و یک رو انتخاب کردم. توی برف، جلوی درخت کاج با کاپشن آبی کم‌رنگ و چشم‌های پف کرده ایستادم و همه جا واقعن سفیده. عکس از پنجره آشپرخونه مامان‌بزرگ شروع می‌شه و تا روی زانوم سالمه، اما یک خط از سمت راست، دقیقن از بغل درخت کاج وارد می‌شه و بعد از خم شدن روی زانوی راستم به مچ پای چپم می‌رسه و بعد روی برفا راهش رو ادامه می‌ده و عکس رو به دو قسمت تقسیم می‌کنه، که با چسب ماهرانه به هم چسبونده شده. اسفند هفتاد و یک من فقط چهار سالم بود، مامان صبح زود گونه‌های داغ و نرمش رو چسبوند به صورتم و گفت "پاشو، پاشو ببین همه‎ جا سفید شده". تا اون روز برف رو اون همه نزدیک به خودم حس نکرده بودم، توی حیاط خونه‌مون، روی شاخه‌های درختِ کاج‌مون، روی پله‌های ایوونِ خونه‌‌ی قدیمی‌مون، همه‌اش سفید بود. مدرسه‌ها تعطیل شده بود و مامان توی خونه مونده بود، توی حیاط برف‌بازی کردیم و مامان با دوربین قدیمی ازمون عکس می‌گرفت.چیزی که از چند روز بعدش یادم می‌آد شبیه یک پرده از یک نمایش صامته، مامان از مدرسه برگشته، مانتوی بلند اپل‌دار پوشیده و مقنعه‌اش مثل گرنبند افتاده دور گردنش، رو به بابام که لاغرتر از حالاست و ریشِ و سبیل سیاه داره با دهنی که مدام باز و بسته می‌شه اما صدایی ازش بیرون نمی‌آد وسط هال دور خودش می‌چرخه و دسته‌دسته عکس‌ها رو از پاکتِ زرد بیرون می‌کشه و پاره می‌کنه. تنها صدایی که از اون روز توی گوشمه، صدای پاره شدن عکس‌های روز برفیه.

گاهی حس می‌کنم گذر زمان رو فقط وقتی حس می‌کنم که دوتا نقطه رو با یک خط به هم وصل می‌کنم، وقتی تصویر خودم که با داغی صورت مامانم از خواب بیدار شدم، توی اسفند هفتاد و یک رو وصل می‌کنم به فردای عروسی‌ام تازه می‌فهمم بیست و دو سال یعنی چقدر. فردای عروسی‌ام وقتی توی هتل بین راهی از خواب بیدار شدم و پرده‌های مخمل قرمز رو کنار زدم، باورم نشد همه‌ی این منظره یک‌جا توی افق دید منه، با خودم فکر کردم مگه من کی‌ام که این‌همه قشنگی رو فردای عروسی‌ام ببینم. روبه‌روم یک دشت بزرگ بود که هیچی جز سفیدی‌اش به چشم‌ام نمی‌اومد، کوه‌هایِ انتهای دشت  یک‌دست سفید بودن و هیچ مرز مشخصی بین‌شون وجود نداشت، پایین پنجره‌ جنگل خلوتی بود که همه‌اش پوشیده از برف بود و شاخه‌های در‌خت‌های لاغر و بی‌رنگ‌اش‌ زیر پاهای کلاغ‌ها تکون می‌خوردن و خودشون رو از برف می‌تکوندن. گونه‌هام رو چسبوندم به صورت‌اش و گفتم "پاشو پاشو، همه جا سفید شده".

وقتی نقطه‌ها رو به هم وصل می‌کنم احساس‌ می‌کنم پنج شیش ساله‌ام و سرگرم کتاب‌ نقاشی‌. همون‌هایی که باید نقطه‌های بی‌معنی رو با حوصله به هم وصل می‌کردی تا خرگوشِ زرنگ ناباورانه وسط صفحه‌ی سفید شروع به جهیدن بکنه. حتی بعدها که عاشق ستاره‌ها شدم و رفتم کلاس نجوم، بعضی شب‌ها خواب می‌دیدم که با یک طناب نورانی از ستاره‌ها آویزونم و با وصل کردن ستاره‌ها به هم توی آسمون خرس و خوشه انگور می‌کشم. امروز که عکسم رو از بند آویزون کردم و ویفر شکلاتی بیست و دو روز پیش رو با چایی خوردم صدای به هم وصل شدنِ دو تا نقطه‌ی دیگه رو هم شنیدم. از شدت هیجان و اشتیاق برای زندگی کردن نفس کشیدنم سخت شده بود و دلم می‌خواست داد بکشم و توی خونه‌ی خالی‌ام برقصم اما به جاش خود چهارساله‌ام رو روی بند فوت کردم تا بالای سرِ گل‌های عروسی‌ام برقصه و از خوشی نفسش بند بیاد.



۱۶ دی ۱۳۹۳

مازو

ساعت یک شب از جاده ساحلی می‌اومدیم سمت خونه و من فکر می‌کردم چقدر خوب که رانندگی نمی‎کنه. از وقتی اینجام اولین بار بود انقد سردم می‌شد، می‌تونستم خودمو فشار بدم بهش و سرما رو فراموش کنم. کنار رودخونه خلوت بود و راننده می‌گفت سرما از یکی دو ساعت پیش شروع شده، می‌گفت سرمای اینجا یهویی می‌آد بعدم "به استخون می‌زنه" گفتم از خدامه سرمای اینجا رو بلاخره ببینم و "بزنه به استخونم" گفت خدا نکنه، اگه بزنه به استخون بی‌حال می‌شی و همه تنت درد می‌گیره.
چندتا زن و بچه کنار رودخونه زیر نور سفیدی که مرکز یک دایره بزرگ بود، پتو پیچیده بودن دور خودشون و وسط دایره‌ی سفید و سرد اما روشن می‌دویدن دنبال هم‌دیگه، چند سال پیش که شمال بعد از چند سال برف باریده بود، یکی دو ساعت از شروع برف نگذشته بود که همه جا سفید شد، هشتاد و شیش بود انگار، مردم نصفه‌های شب ریخته بودن وسط میدون‌های شهر و برف‌بازی می‌کردن، چندتا پیرزن و بچه وسط یکی از میدون‌های اصلی بلند بلند می‌خندیدن و دنبال هم می‌دویدن، هیجانم از تماشاشون شده بود گریه و برادرام بهم می‌خندیدن. دیشب هم می‌خواستم بشینم زنای پتوپیچ و بچه‌هایی که سایه‌هاشون دراز شده بود رو وسط سرمایی که فقط دو ساعت بود از راه رسیده، تماشا کنم اما همین که دیدم یکی داره ازشون با موبایل فیلم‌برداری می‌کنه، تموم باوری که به خنده و شادی‌شون داشتم خاموش شد و بدجنس و بی‌احساس گردنم صاف شد رو به جلو. نور نارنجیِ لامپ‌های مه‌شکن وسط جاده از لابه‌لای مه رقیقی که بهمن اصرار داره صبح‌ها غلیظ میشه و تا روی آب میاد پایین، رد می‌شد و صورتم توی آینه‌ی راننده، سرد و بدجنس، راه‌راه سیاه و نارنجی می‌شد، بازوهام هم راه راه می‌شدن و به تنها نقطه‌‌ی گرمی که بدجنسی‌ام بهش راهی نداشت، فشار می‌آوردن.
یک شب برای تماشای مه رقیقی که قرار بود غلیظ بشه تا چهار صبح پایین موندیم و پنجره رو باز گذاشتیم تا مه بیاد رومون، اما نیومد و من خواب‌آلود برگشتم بالا و فرداش بهمن گفت ساعت شیش صبح بود که مه غلیظ شد و تا لبه‌های پنجره‌ی خونه‌ی پایین رسید. چند روز بعدش رفتم تهران و مجبور شدم چهار روز تنها بمونم، هر روز به آسمون غبار گرفته‌ی قهوه‌ای که نفرتم رو غلیظ می‌کرد نگاه می‌کردم و حسرت مه‌های رقیقی رو می‌خوردم که هیچ وقت غلظت‌شون رو ندیده بودم، حسرت غروب‌‌های قرمز و بنفشی که هر روز حواسم بود خودمو بهشون برسونم، یا از روی تراس یا کنارِ ماهیگیرا. حتی تونستم توی چهار روز حسرت زندگی دو نفره‌مون توی دو ماه، که بیشتر وقتا سه نفره بود رو هم بخورم، حسرت بودنش که برای رضایتم کافی بود، حسرت خنده‌اش.
چهارشنبه‌ با هومن و الاهه و پوریا سوار قطار شدیم به سمت جنوب تا من برگردم سر خونه زندگی‌ام و اونام بیان سفر. یک سال انتظارم برای تماشای طلوع آفتاب توی ایستگاه مازو داشت تموم می‌شد و احساسم به مازو دیگه غریبگی نبود. مازو رو اولین بار پارسال بهمن دیدم. باریدن برف توی تهران تموم شده بود که چهار نفری وقتی همه‌مون می‌دونستیم یکی‌مون کمه سوار تاکسی شدیم تا بریم ایستگاه قطار، همه‌مون در "مِنار" هم نبودیم چون الاهه نبود. ساعت پنج غروب سوار قطار شدیم و قرار بود فردا صبح وقتی یکی‌مون کمه برسیم جنوب. قطار از ته مونده‌های خونه‌های شهر که انگار از بقیه جا مونده بودن گذشت و بعد از چند دقیقه غروب از پشت گرد و غبار پیدا شد، قرمز و نارنجی‌های غروب وسط بیابون‌های بیرون شهر، کوپه رو پر کردن و وقتی مامور قطار در رو باز کرد تا بلیط‌هامون رو چک کنه آبیِ شلوارش زیر نارنجی‌ غروب، سبز شد. پارسال بعد از یک هفته برف هنوز عاشق تهران بودم و اگر کسی ازم می‌پرسید کجا می‌خوایین زندگی کنین با تعجب و اصرار می‌گفتم جایی جز تهران نمی‌تونم زندگی کنم.
قطار زیر کبودی آسمونِ ایستگاهی که پر از مسافر بود ایستاد، مسافرها با سر و صدا سوار شدن، زردها و نارنجی‌ها آروم آروم کم‌رنگ  می‌شدن و آسمون به بنفشی و تاریکی می‌رفت، بعد از چند دقیقه قطار تکون خورد و دوباره شروع به حرکت کرد، وسط بیابونی که سرمای زمستون بی‌رنگ و روش کرده بود پیچ و تاب می‌خوردیم به سمت جنوب، خط کبودِ افق کنار بازوم هر لحظه کم‌رنگ‌تر می‌شد و تیرهای چراغ برق یا ستاره‌ها بالای افق کم‌کم طلوع می‌کردن. توی یکی از عکس‌هایی که با موبایل از پنجره قطار گرفتم، نور کم‌رنگ ستاره‌ای که زودتر از همه طلوع کرده افتاده توی چشم‌اش، در حالت بی‌گردن فرو رفته و وسط پنجره می‌خنده.
اولای سفر ایستگاه‌ها رو می‌شمردم و حواسم بود از کجای نقشه به کجاش می‌ریم، دومین ایستگاهی که بهش رسیدیم آسمونش سرمه‌ای بود و ردیف نورهای زرد و آبی کنار ریل جون گرفته بودن اما بعد از اونجا دیگه تک و توک سوسوی نوری پیدا بود و قطار میون بیابون‌های تاریک حرکت می‌کرد و گاهی به ایستگاه‌های کوچیکی می‌رسید که با سه چهار تا تیر چراغ‌برق خودشونو از تاریکی مطلق جدا می‌کردن. لامپ سفید، کوپه رو روشن کرده بود و قطار بعد از یک پیچِ عمیق از تاریکی محض وارد یک صحرای بزرگ و پوشیده از برف شد، ماه با تمام توانش می‌تابید و صحرا نقره‌ای و آبی وسط تاریکی بی‌پایان اطرافش برق می‌زد، مردمک چشمام از بس به تاریکی زل زده بودم تنگ و کوچیک شده بود و وقتی به آبیِ صحرا رسیدیم احساس کردم از خواب بیدار شدم. پنجره رو باز کردم تا صداش رو بشنوم اما صدای قطار همه‌ی صداها غیر از خودش رو توی سینه‌ حبس می‌کرد و انگشت پام روی شکم‌ش سر می‌خورد.
دیگه خبری از کویرهای تاریک و تار نبود، سیاهی سایه کوه‌ها رو می‌دیدم و قطار هر لحظه بیشتر توی سنگینی سایه‌ها فرو می‌رفت، می‌گفت اینا زاگرس‌‌ان و من باورم نمی‌شد این همه به زاگرس نزدیکم. بعضی از جاهای کوه پوشیده از برف بود و وسط سیاهیِ می‌درخشید، راه تنگ‌تر شد و یک جایی بود که که فکر می‌کردم اگر دستم رو دراز کنم می‌تونم برف‌های روی زاگرس رو لمس کنم.اون شب با فکر کردن به تماشای طلوع خوابم برد اما حواسم نبود قطار به جنوب میره و از پنجره‌ای که توش غروب رو تماشا کردم، طلوع معلوم نیست. ساعت شیش صبح وقتی بیدار شدم قطار بی‌حرکت ایستاده بود و توی کوپه همه خواب بودن، پرده رو که کنار زدم دیدم قطار از زمستون گذشته و به بهار رسیده.
بعد از سایه‌ی قطار روی ریل، قرمزیِ طلوع روی زمین شروع می‌شد، باید فقط در کوپه رو باز می‌کردم و خودم رو به پنجره‌های واگن می‌رسوندم تا طلوع رو توی آسمون ببینم اما ترسِ از خواب بیدار کردن بقیه تمام اشتیاقم رو قورت می‌داد. سنگ‌‌ریزه‌های کنار ریل توی نور، قرمز و براق، چشمم که هنوز گیج خواب بود رو می‌زد و فقط چند قدم دورتر همون سنگ‌ها، خاموش و سرد وسط ریل‌ به چشم هیچ‌کسی نمی‌اومدن. سبزی بی‌نظم تپه‌های دورتر اون‌قدر زیادی اومده بود، که تا لابه‌لای سنگ‌‌ریزه‌های وسطِ ریل ادامه داشت، حتی سربازی که نگهبانی می‌داد هم امتداد سبزی‌های تپه‎ها بود شاید. لاغر بود و زیر سنگینی اسلحه روی دوش‌اش کج شده بود. روی امتداد سبزی بهار راه می‌رفت و وارد  تاریکیِ سایه قطار می‌‌شد و بعد به سنگ‌های قرمز لابه‌لای ریل می‌رسید، اون وقت با نوک پوتین سیاهش یکی از سنگ‌ها رو از قرمزی طلوع می‌برد توی سایه و خاموشش می‌کرد. همین که گرمای نفسی که توی مشتش حبس کرده بود از لای انگشت‌هاش فرار می‌کرد دوباره توی مشتش ها می‌کرد و قدم‌هاش بلندتر و تندتر می‌شدن.
پشت‌ِ سرباز گاهی هم به ساختمون کهنه و قدیمی پاسگاهی می‌شد که نگهبانی‌اش رو می‌داد، همون موقع نگاهش چند لحظه، روی ردیف پنجره‌هایی از قطار که  نمی‌دیدم و آدم‌هایی که نمی‌شناختم، ثابت می‌موند، بعد دوباره قدم زدن شروع می‌شد. از اون‌جایی که من بودم تمام تابلوی پاسگاه معلوم نبود، اسم شهر پشت شاخه‌های سبزِ درختی که پهن شده‌ بود روی سر پاسگاه، پنهون شده بود. تا وقتی قطار حرکت نکرد نفهمیدم جایی که توش غرق شدم اسمش مازوئه.
بعد از نیم ساعت نور قرمز از تپه‌های کوتاه‌قد پشتِ پاسگاه پایین اومد و قهوه‌ای تپه‌ها به سبز روشنی که اول بهار رو نشون می‌داد تبدیل شد، قطار هم اولین تکون‌های حرکت دوباره رو خورد. وقتی ترس بیدار کردن بقیه ریخت، درِ کوپه رو باز کردم اما دیگه طلوع تموم شده بود و به جای قرمزی، آفتابِ گرمی رو دیدم که راهروی واگن رو یواش یواش روشن می‌کرد. آفتاب از درِ باز کوپه گذشت و همه رو از خواب بیدار کرد، گرمای آفتابِ دست‌ و دل‌بازِ جنوب، یک هفته برف توی تهران و سفیدی زاگرس رو از یادم برد. وقتی برگشتم کنار پنجره سرباز تفنگش رو گذاشت روی اون یکی شونه‌‌اش و به اون‌ سمت کج شد، کلاهش رو روی سرش جابه‌جا کرد و بی‌حرکت ایستاد رو به قطار، پنجره‌هایی که نمی‌دیدم و نگاهِ آدم‎‌های پشت پنجره‌ها و سرمایِ سایه‌ی قطار با سر و صدا از سرباز رد شدن و آفتاب جنوب گرمش کرد، تونست چند لحظه صاف بایسته. شاخه‌های درخت هم از جلوی "مازو" کنار رفتن و سرباز همون طور آروم توی آفتاب غرق شد.
امسال اما خبری از مازو نشد، لابد خواب بودم که ازش رد شدیم و وقتی بیدار شدم طلوع رو تماشا کنم طلوعی در کار نبود. مه رقیق بلاخره غلیظ شده بود و از سقف قطار هم پایین‌تر اومده بود. از پنجره‌ی قطار، دقیقن بالای سر الاهه گودالِ بزرگ آبی وسط مه به زور از محو شدن نجات پیدا کرده بود و هنوز به چشم می‌اومد. بی‌تاب رسیدن بودم و فکر کردن به بغلش گرمم می‌کرد، دیشب پای تلفن بهم گفته بود می‌تونی طلوع رو توی مازو تماشا کنی و این که می‌دونست مازو چقدر برام مهمه، بی‌تابی‌ام رو براش بیشتر می‌کرد. خوشحال بودم از تهران در اومدم و همه‌مون در "مِنار" همیم، می‌خواستم زودتر برسم، برسم به خونه خالی و بی‌اثاثیه‌ام که صدای نفس کشیدن و خندیدن‌مون توش می‌پیچه، به "جونیِ" خودم و به "خوشگله" گفتن‌های بهمن، می‌خواستم برای هردوشون تعریف کنم که بلاخره مه غلیظ رو دیدم و وسط همون مه غلیظ تاب خوردم به سمت‌تون.
وقتی رسیدیم، توی ایستگاه منتظرمون بود و از چند ساعت قبل انگار خندیدن رو شروع کرده بود. بعدش هم بهمن اومد و برام تعریف کرد که شب قبل رو توی خیابون خوابیده، ساعت چهار پنج صبح رفته همون‌جایی که میریم ماهی‌گیری، گفت پنجره رو باز گذاشته و مه رفته بالای سرش توی ماشین، شاید اگه ما هم پنجره قطار رو باز می‌کردیم مه تا بالای سر الاهه پایین می‌اومد.

۲۲ مهر ۱۳۹۳

ابدیت در شاخه‌هاست

پرنده‌ها توی دسته‌های چندتایی پرواز می‌کردن و هم‌زمان بال می‌زدن، بعد از چند بار بال زدن بال‌هاشون رو باز کردن و بی‌حرکت فقط توی باد سُر خوردن، مثل وقتی که با دوچرخه توی شیب رکاب نمی‌زنی و پاها رو بی حرکت نگه می‌داری و جاده خودش تورو می‌بره، باد هم داشت دسته پرنده‌ها رو با خودش می‌برد. وقتی بال‌ می‌زدن گردن‌شون ایستاده رو به جلو بود اما وقتی بال‌ها رو باز نگه می‌داشتن و بی‌حرکت می‌موندن بدن‌شون شل و ول توی باد مثل موج دریا، تکون می‌خورد و دور می‌شدن، انگار با باد یکی بودن. سر و صدای پرنده‌ها پیچید توی خونه‌‌ی ناتموم پشتِ حیاط، بعد هم پیچید توی همون یک تیکه آسمون حیاط خونه. توی قابِ پنجره‌ای که شیشه نداشت یک تیکه از تپه‌های اون سمت شهر که حالا پشت ردیف ساختمون‌ها گم شدن هنوز معلوم بود، شاید هم یکی عکس همون یک تیکه تپه‌ رو چسبونده بود به قابِ پنجره‌ خونه‌ی ناتموم، تپه هنوز هم سبز بود و دسته پرنده‌ها بعد از چند ثانیه رسیدن به تصویر تپه‌ی سبز، روی دیوار ساختمونِ نیمه‌کاره.
قبلن به جای این خونه ناتموم، خونه مستطیلی سفیدی بود که رنگ سقفش با سقف تموم خونه‌هایی که از این بالا به چشمم می‌اومد فرق داشت، وقتی از اینجا بهش نگاه می‌کردم شبیه قوطی کبریتی بود که روی بازوی لاغرش خوابیده، لابد قهوه‌ای شیروونی‌اش به چشم پرنده‌هایی که بالای سرِ شهر توی باد سر می‌خوردن، وسط سیاهی باقی شیروونی‌ها می‌درخشید. مثل تنها درخت زرد سر راه وسط جاده جنگلی‌ای بود که به شهر می‌رسه، وقتی هنوز پاییزنشده همیشه یک درخت هست که زودتر از همه می‌ره سراغ پاییز، بعد هم زرد و نارنجی وسط سبزیِ مطلقی که به سیاهی می‌زنه از دور برق می‌زنه، انگار همه نور و روشنی جمع شده توش، دسته پرنده‌های بالای سرش اگر چشم‌شون بیفته به درخت زرد شاید فکر کنن زمان دیگه توی جنگل حرکت نمی‌کنه و زندگی فقط توی همون درخت هنوز زنده‌اس.
اون روزی که اومدم این جا نمی‌دونستم تا کی قراره بمونم، حتی نمی‌دونستم بعد از این جا کجا قراره برم، فقط دیگه خونه نداشتم و می‌خواستم برگردم جایی که بیشترین حس خونه بودن رو بهم می‌داد. خونه‌‌ی خودم که این چند سال توش زندگی کردم یه روز که خودم نبودم خالی شد و چند هفته بعدش زنگ زدن گفتن درخواست اومده تا اینترنت رو جمع کنیم یهو فهمیدم زندگی جدید هم توش پهن شده و خیلی زود دیوارهای اون خونه صورت منو فراموش می‌کنن. وقتی با دوتا چمدون رسیدم اینجا دیدم واقعن چیز زیادی برای زندگی کردن ندارم، چیزای با ارزشی که از این خونه برده بودم فقط چندتا دفتر و کاغذ و عکس بود و حالا که دوباره بهش برگشتم حتی از وقتی که می‌رفتم هم چیزهای کمتری دارم. وقتی می‌اومدم از سر کوچه پنجره اتاقم رو ندیدم و به جای خونه خاله لقا ساختمون نیمه تموم بلندی دیدم که قدش از قد خونه ما بلندتر شده و شبیه یک آدم لخته که دستش رو گرفته جلوی چشم خونه‌مون، حس کردم آدما، خونه‌ها،خیابون‌ها و شهرهای مختلف دیگه هیچ فرقی با هم ندارن برام.
از وقتی اینجام دیگه صبح‌ها آفتاب نمی‌تونه بیدارم کنه و وقتی روی تختم دراز می‌کشم ده صب و ده شب برام هیچ فرقی باهم ندارن. بیست و شیش هفت سال پیش وقتی بابا مامانم شروع کردن به ساختن اینجا، تموم خونه‌های دور و بر یک طبقه بودن، خونه ما اون موقع بلندترین خونه‌ی این اطراف بود، تفریح مامانم وقتی اینجا رو می‌ساختن تماشای خونه‌ها، راه‌ها و جاهایی بود که سی سال لابه‌لاشون زندگی کرده بود، می‌گفت همیشه دوست داشت خونه‌شون رو از بلندی ببینه و به خاطر همین وقتی سقف طبقه اول رو ساختن نتونست جلوی خودش رو بگیره و با شکم باد کرده‌ای که من توش بودم خودش رو از پله‌های آجری ناتموم می‌کشید بالا و روی پیت حلبی کارگرای ساختمون می‌نشست و چندتا آجر می‌ذاشت زیر پاهاش تا بیان بالا و ورم نکنن، بعد دور و برش رو تماشا می‌کرد و سعی می‌کرد جاهای آشنا رو از بالا بشناسه، دیگه کم کم این کار شد عادتش، حتی توی برف شدیدی که اون سال بارید و همه شهر رو سفید کرد، مامانم خودش و منو می‌کشوند همین جایی که الان من می‌شینم و به خاطر سایه درخت زیتون روی پام به جوراب پشمی فکر می‌کنم، اون هم همون روزا به سرش زد برای اولین زمستونم لباس گرم ببافه، کامواهای زرد و قرمز و سفید خرید و شروع کرد به بافتن روسری سه گوش سفید با حاشیه زرد و گل‌های قرمز، یک پیراهن زرد هم بافت و همون گل‌های حاشیه روسری رو دور یقه‌اش با نخ قرمز بافت. می‌گفت اون روزا توی اون سرما مدام گر می‌گرفت و تشنه‌اش می‌شد و چنگ می‌زد توی برفا و مشت مشت برف می‌خورد، مدام توی سرما از پله‌ها‌ی نیمه تموم بالا و پایین می‌‌رفت تا بلاخره یکی از همون روزای برفی که لابد از اون بالا به سیاهی کلاغ‌ها روی تپه سفید روبروش نگاه می‌کرد سر خورد و پرت شد وسط حیاط، اولش فکر کرد مرده، چند دقیقه بی‌هوش موند و بعدش که به هوش اومد فکر کرد من مردم.
اولین باری که مادربزرگم داستان سر خوردن مامانم تو برفا رو برام تعریف کرد چهارده پونزده سالم بود، بهش گفتم شاید عمدن خودش رو پرت کرد اما اون عصبانی شد و با داد و هوار گفت تو شیش ماهه توی شکمش بودی و دوتا بچه دیگه هم داشت، منم ترسیدم و دیگه هیچی نگفتم. امروز که بعد از چند روز بارون بلاخره آسمون آبی شد و آفتاب اومد، توی حیاط راه می‌رفتم و انارهای له شده‌ای که از درخت می‌ریزن کف حیاط رو با پا هل می‌دادم توی باغچه، پرنده‌ها هم دسته دسته کوچ می‌کردن و سایه‌شون مثل ابر سیاهی که از جلوی خورشید رد می‌شه چند ثانیه حیاط رو کم‌نور می‌کرد تا یکی از انارا  فرصت پیدا کنه و شاخه رو ول کنه. بابام می‌گه انارای قرمز خوشی می‌زنه زیر دلشون برای همینه که یواش شاخه رو ول می‌کنن و خودشون رو پرتاب می‌کنن روی زمین، من اما فکر می‌کنم انارایی که شاخه رو ول می‌کنن چیز بیشتری جز همون چیزی که هستن نمی‌خوان، همون قدر زندگی راضی‌شون کرده و ولعی برای بیشتر زندگی کردن ندارن، حتی به نظرم از بس که زنده‌ان خودشونو پرت می‌کنن روی زمین، مثل درختایی که به اندازه کافی سبز بودن که زودتر از بقیه برن سراغ پاییز.
کاش به چشم پرنده‌ها من اون نور و روشنی‌ای نباشم که وسط حیاط سبزمون برق می‌زنه، انارای قرمزی که شاخه رو ول کردن خیلی بیشتر از من زنده‌ان اما فقط مورچه‌هان که که اونارو خوب می‌فهمن.

۱۴ شهریور ۱۳۹۳

لحظات خوشِ مجبور نبودن

ظهر جمعه هیچ وقت اون چیزی نبود که می‌خواستم باشه، همیشه وقتی خونه‌ی مامان بابام زندگی می‌کردم ظهر جمعه آخرین لحظات خوشبختی بود چون بعد از نهار و خوابش قرار بود همه چیز تموم شده باشه و شنبه با اون حجم نفرتم نسبت به مدرسه دوباره برگردم مدرسه. بعدش هم که دانشجو شدم جمعه ظهر اون روزی بود که باید از آسایش خونه‌ی مامان بابا می‌کندم می‌رفتم وسط زندگی دانشجویی که ازش متنفر بودم و توی خونه‌ای که برام هیچ معنی نداشت جز تنهایی اغراق شده و استرس دانشگاهی که نمی‌رفتم و درسی که نمی‌خوندم. بعدش هم ظهر جمعه بازم آخرین لحظات آسایش نسبی بود، فرداش دوباره باید برمی‌گشتم به محل کاری که هیچ کس و هیچ چیزی رو توی اون فضا دوست نداشتم و هرگز حتی یک خاطره خوش از تمام مدت کارمندی جز لحظه‌ای که با پولم می‌رفتم کلی غذا می‌خوردم و لباس می‌خریدم، به یاد ندارم.
بیست و چند سال از مسیر زوری زندگی‌ام خسته بودم و هیچ کاری نکردم جز ادامه دادن، به اونایی که ترک تحصیل کردن حسادت کردم و هیچ کاری نکردم، امروز که داشتم می‌رفتم سمت یخچال و با پام یه تیکه پوست گردو که هر وقت پام اشتباهی رفته روش واقعن چشمام از غافلگیری دردش پر از اشک شده رو می‌بردم سمت سطل تا در نهایت با دوتا انگشت پام بیارمش بالا و بندازم تو سطل، ویولن توی اتاق ناله می‌کرد، ناله‌اش غمگین بود و هی یادم می‌آورد امروز باید جمعه باشه. از جام بلند شده بودم که آب بخورم چون دهنم از فکر کردنِ زیاد خشک شده بود، وقتی یه تیکه پوست گردو رو با دو تا انگشت آوردم بالا و خواستم با دست از لای انگشتام برش دارم و اول نگاش کنم ببینم چی شد که از پوست گردو به یه تیکه تیغ تیز تغییر ماهیت داد، پوست گردو از لای انگشتای همیشه بی خاصیتم لغزید و رفت پشت سطل آشغال، دکتر گفته خم نشو، اونم شیش ماه.
پوست گردو رو ول کردم و رفتم همون آبم رو بخورم اما یادم اومد کرفسا و جعفریا بدون نعنا ول شدن تو فریزر، گفتم خب خورشت کرفس اما نه به ناهار می‌رسه نه به شام، فقط می‌شه عصرونه خورد، همین خیلی راضی‌ام کرد. ظهر جمعه‌ام به درست کردن خورشت کرفس می‌گذره و فردا هیچ جایی و هیچ کسی منتظرم نیست، در بهترین حالت ممکنه اولین روز شروع اثاث‌کشی به خونه جدید باشه و در بدترین حالت روزی که می‌تونست شروع اثاث‌کشی به خونه جدید باشه و نبود. احساس می‌کنم با چشمای بسته به پشت خوابیدم روی آب دریاچه‌ای که هر سمتش جایی نیست جز همون جایی که میشه صبح به صبح ازش دریاچه رو تماشا کرد و همین کافیه.
اون چیزی که ظهر جمعه رو مورد علاقه‌ام می‌کرد هیچی نبود جز مجبور نبودن، همیشه مجبور بودم و حالا نیستم.

۲۰ مرداد ۱۳۹۳

اگه ابر بشی رومو بگیری، منم بارون می‌شم چیک‌چیک می‌بارم

اولش فکر می‌کردم وقتی بتونم دوتا بالش بذارم زیر سرم یعنی دیگه خوب خوب شدم، اما اون دو تا بالشی که قراره دردی که یه روز تجربه کردم رو یادم نیارن باید خیلی نرم باشن، از اونایی که سر آدم توش فرو می‌ره اما چیزی رو حس نمی‌کنی، یعنی می‌فهمی سرت توی چیزی فرو رفته اما اون چیزی که توش فرو رفته نه اون‌قدر پیوستگی داره که بتونی حسش کنی و نه تیکه‌های کوچیک و قابل لمسه که مثلن بگی سرم رو گذاشتم روی چند تا تیکه فلان، اون دو تا بالشی که می‌تونم با هم بذارم زیر سرم و اصلن یاد دردی که دیگه گذشته نیفتم، فقط باید پُر از پَرهای نرم نرم‌ترین پرنده‌ها باشه، همون پرنده‌ایی که وقتی به بال‌هاش دست می‌کشی فقط گرمای تنش رو احساس کنی و معنی نرمی بعد از اون برای تو بشه حسِ لمس کردن بال‌های همون پرنده، اون قدر نرم که بعدها شک کنی اصلن بهش دست زدی یا نه، حتی شک کنی اصلن همچین پرنده‌ای وجود داشت! حالا که اون پرنده طرفای ما نیست، اگر هم باشه من اونی نیستم که بتونم سرمو بذارم روی بالِش، حتمن سرم برای اون همه نرمی دردناکه.
تا همین چند وقت پیش هر بار که دراز می‌کشیدم و درد داشتم احساس می‌کردم زمین یه قسمتی از سنگینی‌اش رو از پایه‌های تخت، کف چوبی تخت، تشک‌ فنردار، بالش و روتختی می‌‌رسونه به تن من، شاید فقط می‌خواست بهم بفهمونه درد یعنی چی اما من اون قدر از فشارش کلافه می‌شدم که می‌خواستم نامرئی شم، یک جوری که زمین بودن منو حس نکنه و نتونه هیچ فشاری بهم وارد کنه. اون روزی معنی واقعی درد رو فهمیدم که خودم رو حسابی شل کرده بودم روی زمین و هیچ چیز دردناکی توی زندگی‌ام وجود نداشت که بتونه فکر من رو یک ثانیه مال خودش بکنه، نرم‌ترین بالش خونه زیر سرم بود و تشک‌ام جوری انتخاب شده بود که کمترین وزن زمین روم باشه اما شدت فشار اون قدر زیاد بود که حس می‌کردم من روی زمین نخوابیدم، زمین روی من خوابیده، یک قسمتی از بدنم به شدت به بقیه جاها فشار می‌آورد، انگار نه همه‌ی زمین لااقل یک نیم‌کره‌ی شمالی هم که شده روی کمر من بود.
وقتی درد رو تا ته حس کردم و بعد به هر چیزی آویزون شدم تا فراموش‌ کنم و نشد، بدون این که حواسم باشه شروع کردم خودم رو فراموش کردم. یادم نمیآد چطور شروع شد اما لابد همه‌ی اون چیزایی که تا همون جا دنبالم اومده بودن، اولش فقط یک لحظه‌ ولم کردن و همه‌ی ترسم از نبودن‌شون با ول کردن خودشون ول شد، منم یهو تونستم درد رو فراموش کنم و برای چند لحظه من روی زمین زندگی کنم. بعد از چند روز درد ممتد من بدون این که حواسم باشه تونستم اون قدر خودم رو فراموش کنم و توی تمام چیزهایی که توی روز می‌بینم‌ اون قدر در حالت خوابیده توی رختخواب، فرو برم،  که عادت‌های اونا شد عادت‌های من، شاید انجام‌شون نمی‌دادم اما به زیرسیگاری روی دسته‌ی مبل همون طوری نگاه می‌کردم که رامین نگاه می‌کنه و می‌گه "چیزهای استراتژیک رو جاهای استراتژیک نذارین" بعد زیرسیگاری رو برمی‌داره و می‌ذاره روی کانتر، دنبال شارژر موبایل گشتنِ یکی دیگه رو وقتی غرقِ تماشای فیلم بودم از پشت دیوارهای اتاق تشخیص می‌دادم، حتی از آهنگِ صدای اون یکی بدون شنیدن کلمه‌ها می‌تونستم بفهمم چی می‌گه، وقتی فیلم می‎دیدم و داد می‌زدم شارژت روی میز تلوزیونه با آدم توی فیلم خوابم می‌برد و خواب می‌دیدیم، تماشاگران احتمالی هم خواب‌مون رو تماشا می‌کردن، من حتی یکی از اون تماشاگرا هم بودم. توی کتابی که می‌خوندم با یکی از شخصیت‌ها، توی اندوه عشق چنان فرو رفتم که مجبور شدم چند روز رنج مدام رو تحمل کنم، انگار واکسن مریضی خاصی رو زده بودم و اونی که واقعن به این مرض مبتلا بود جلوی چشمم بود، منم اون مرض رو داشتم اما از دورتر. به اسم‌ها فکر می‌کردم و شبا توی تاریکی وسط نفس‌های خوابِ چند نفر دیگه اون قدر رد نور مهتاب رو می‌پاییدم که تکون خوردن ماه رو می‌دیدم. توی عکس‌هایی که از زندگی مردم می‌دیدم با اون دختر تایلندیه و دوست‌پسر ژاپنی‌اش تو یوکوهاما غروب رو از بالای یک تخته سنگ نزدیک آب تماشا می‌کردم، حتی چند بار یک نوزاد مرده رو بغل کردم و از سردی‌ تنش وحشت کردم. یک بار هم یک تیکه نون خیس رو با نوکم برداشتم چسبوندم به شیشه پنجره‌ای که پشت‌اش چند نفر ناهار می‌خوردن، بعد نوک زدم به شیشه به جای پای پنجره، از روی شیشه پنجره خوردمش. من حتی توی دستشویی هم دیگه خودم نبودم، دانای کل می‌شدم، اون قدر مطمئن درباره همه اتفاقات فکر می‌کردم که مطمئن می‌شدم فقط یک دلیل وجود داره که ما با هم زندگی می‌کنیم، اونم اینه که اون می‌تونه آینده رو پیش‌بینی کنه و بدون این که حواسش باشه آینده رو پیش‌بینی کرده خوشحال‌ترن حالت ممکن رو انتخاب کنه و هر وقت که خواست بپاشه توی خونه، همون صحنه‌ی نورانی و خوش رنگی که همه‌مون توش داریم می‌خندیم. من حتی اون برگی می‌شدم که منتظر می‌موند چند تا قطره آب از روی خاک برسن به کف گلدون و ریشه‌ها، بعد آروم آروم بیان بالا، سرمای اومدن‌شون رو حس می‌کردم و توی یک لحظه که تمام فکرم پیش اون قطره‌ها بود یکی‌شون زودتر از اونی که انتظار داشتم به من می‌رسید.
وقتی خودم نبودم فشار زمین رو فراموش می‌کردم، حتی این من بودم که خیلی زندگی‌ها کرده بودم و قدر تموم اونایی که توی تمرین فراموشیِ خودم توشون زندگی می‌کردم، به زمین فشار می‌آوردم، داشتم می‌فهمیدم اون چیزی که تمام این مدت می‌خواستم باشم و نبودم به خاطر این بود که حواسم به اندازه کافی پرت نمی‌شد، توی همون لحظات حتی هول برم داشت، یک بار یک صفحه سفید برداشتم و توش نوشتم "احساس می‌کنم به رازِ هستی پی بردم" یک بار دیگه هم توی یک جای سفید دیگه نوشتم "فقط وقتی نمی‌تونم فراموش کنم درد دارم".
چند روزه فشار زمین داره میره، دیگه از خوابیدن خسته نمی‌شم اما دکترم گفته هیچ آدم سالمی نباید دوتا بالش بذاره زیر سرش، حتمن منظورش به جز اون بالش نرم‌هاس که وقتی سرت رو می‌ذاری روش نمی‌فهمی اصلن چیزی زیر سرته، الان فهمیدم این اصطلاح مخصوص مامانمه. هر چیزِ درست حسابی از نظر مامانم اون چیزیه که بودنش احساس نشه، مثلن می‌گه "یه مانتو خریدم که وقتی می‌پوشی اصلن احساس نمی‌کنی چیزی تنته" بعد من می‌گم وای، یا وقتی ازش می‌پرسم این چاقوها خوبن؟ می‌گه "خیلی، وقتی باهاش کار می‌کنم انگار نه انگار چیزی دستمه". شاید اگر دو تا از همون بالش‌ها هم داشته باشم بتونم دوباره احساس سلامتی بکنم به شرطی که فراموش کنم هیچ آدم سالمی نباید سرش رو روی دوتا بالش بذاره.
دکترم حتی گفته دیگه هرگز نباید یهو از خواب بپرم، منظورش دقیقن همون از خواب پریدن‌های معروفه که با تمام موهای تنت می‌ترسی و ترس می‌شه پرتاب ناگهانی سرت از روی بالش به بیرون، یهو بلند می‌شی می‌شینی و نفس‌ نفس می‌زنی، باید سعی کنم توی خواب‌هام دانای کل باشم و با خونسردی یهو از خواب بپرم، یعنی اول به پهلو شم بعد یک دستم رو ستون کنم و با کف اون یکی دستم وزنم رو بندازم روی روتختی، تشک، کفه چوبی تخت، پایه‌هاش، سرامیک‌های کفِ خونه، سقف طبقه پنجم و دیوارهاش و پنجره‌هاش، طبقه‌های زیرش و بعد کف حیاط و تموم اون کثافت‌هایی که روی زمین روی هم تلنبار شده تا این جا بشه خونه‌ی ما، تا بتونم یهو توش از خواب بپرم.
امشب بعد از این که برادر کوچیکم پای تلفن گفت "اینایی که می‌گم رو تو نمی‌فهمی، اینا هذیون‌های قبل از سربازیه" بعد با دهنش برام صدای دریا درآورد رفتم دستشویی، یاد هذیون‌های خودم توی بچگی افتادم همون‌هایی که یهو از روی بالش پرتم می‌کرد بالا، وقتی تب داشتم و احساس می‌کردم تمام خونه یک حجم گنده‌ی توخالیه و من افتادم توش و دارم توی پوسته‌ی نرمش فرو می‌رم، بدنم برای خونه‌ سنگین بود و خونه کج شده بود و من توش فرو رفته بودم، حتی وقتی دستم رو می‌ذاشتم روی صورتم فکر می‌کردم الان صورتم له میشه، باز هم توی دستشویی بود که با اطمینان فکر کردم احساس سلامتی اصلن وجود نداره، اگر هم داره مثل مانتوهای راحت مامانم بودنش یه جوریه که انگار هیچی تنت نیست، اصل کاری فراموشیه.
برادر کوچیکم ساعت دو نصف شب اون قدر الکی پای تلفن خندید تا گریه‌اش در اومد اما بازم با دهنش برام صدای دریایی که نبود رو درآورد، منم شدم باد و از دهنش اومدم بیرون و دویدم اشک‌های روی صورتش رو خشک کردم، بدون احساس سلامتی من هنوز هم زندگی‌های خودمو دارم تا وقتی یک پرنده گنده خیلی نرم پیدا شه و بذاره سرم رو بذارم روی دوتا بالش و بخوابم.

۰۹ مرداد ۱۳۹۳

کعبه تو رو به من داد

امروز توی استخر فقط من بودم و اون زنی که هفته پیش وقتی رامین با اون سرچ‌های منحصر به فردش یه استخر پیدا کرد که روزای ماه رمضون بازه، بهش زنگ زدم و گوشی رو برداشت و گفت دَلام بفرمایید. اون جا فکر کردم اگه جاش بودم هر روز از خودم سوال می‌کردم چرا به کلمه‌ای عادت کنم که با سین شروع می‌شه و به جاش نگم الو، بعد نتیجه گرفتم کاش اونایی که نمی‌تونن حرفی رو همون جوری که هست تلفظ کنن لااقل موقع شنیدن هم همونی که واقعن هست به گوش‌شون نرسه، تا نفهمن یه حالت دیگه دَلام هم وجود داره و فقط اونان که دست‌شون بهش نمی‌رسه.
روز اولی که رفتم استخر پایین پیشخون زیرانداز پهن کرده بود روی زمین، بین پیشخون چوبیِ قهوه‌ای سوخته و دیوارهای چوبی از همون جنس پیشخون. یه تیکه زیرانداز ماشینیِ آبی، از همونا که مادربزرگم به پهن بودن‎شون روی قالی‌هایِ همیشه تمیزِ خونه‌اش معتاد بود، یه بالش سبز با گل‌های درشت صورتی هم روی زیرانداز آبی، جای فرو رفتگی سرش رو نشون می‌داد، نمی‌دونم چرا فکر کردم گل‌های بالش کوکبه. خودش پشت پیشخون روی صندلی نشسته بود و با تلفن حرف می‌زد، تا من سلام کردم دستش رو گرفت جلوی دهنِ گوشی و رو به من گفت شما همونی که چندبار زنگ زدی؟
امروز وقتی رسیدم یکی دیگه رو گذاشته بود جای خودش سرش رو بذاره روی گل‌های کوکب بالش‌، منم رفتم کمد شماره چهارده که درش باز بود رو یواش برداشتم برای خودم که بیدارش نکنم، اما دختره بلاخره بیدار شد و وقتی دید نصف کارامو کردم خوشحال شد. از پله‌ها که رفتم پایین همون زنی که روز اول باهاش حرف زده بودم دوباره بهم گفت دَلام منم سلام کردم و رفتم زیر دوش، بعدش که برگشتم سمت استخر رفته بود توی جکوزی، پشت‎‌اش به استخر، پهن شده بود توی آبِ گرمی که من اجازه نداشتم برم توش و ژست خواب گرفته بود.
توی آب فقط صدای پمپ می‌اومد، اون لوله‌هایی که آب رو با فشار می‌فرستن تو هم که دیگه صدایی ندارن وقتی صدای راه رفتن یک نفر آدم توی آب این‌قدر بلنده، فکر می‌کردم اگه قرار بود توی آب زندگی کنیم هیچ کس نمی‌تونست یواشکی یک گوشه بخوابه، چون حتی خوابیدن هم توی آب صدا داره. توی آب راه می‌رفتم و با خودم شهرام شب‌پره می‌خوندم، یک لحظه فکر کردم چقدر بهتر بود اگه آهنگ دیگه‌ای رو برای این لحظه آماده می‌کردم اما چه می‌دونستم یک روزی که با اون وضعِ بیدار شدن توی خون شروع شده به دو نکشیده برام همچین لحظه‌ای رو آماده کنه، هیچی جز "توی هر شهر غریبی با تو میشه موندنی شد" توی دهنم چرخش نمی‌چرخید.
تعطیلی قبلی که یادم نیست چند روز پیش بود، یک روز صبح بیدار شدم دیدم همه رفتن کوه فقط من موندم و رامین، از توی رختخواب شروع کردم خوندن‌اش، بعد هم تو کامپیوترِ هال پلی‌اش کردم، فردا و پس‌فرداش هم دوباره و چندباره پلی شد، روی در یخچال نوشتم‌اش و توی اینستاگرام کپشن‌اش کردم، توی توییتر هم باهاش بامزه‌بازی در آوردم، امروز هم توی استخر وقتی دیدم این همه روز همین یک جمله مثل وِرد جادویی از سقوط به ته چاه غصه که همین پایین تختم درش همیشه به روم بازه، نجاتم داده، ولش کردم تا هر وقت می‌خواد چرخش توی دهنم بچرخه.
توی استخر راه می‌رفتم و به دست و پاهام توی آب نگاه می‌کردم و باورم نمی‌شد، یعنی اولش نفهمیدم حس‌ام باور نکردنه اما همین چند ساعت پیش که بغلم نشسته بود سیر خورد می‌کرد و درباره دو نفری که از لس‌آنجلس رفتن تو غزه آدم کشتن و خودشون هم تهش مردن می‌گفت، دوباره داشتم به دست‌ و پام نگاه می‌کردم و با دست راستم دست چپم رو نوازش می‌کردم. اون‌جا فهمیدم باورم نمی‎شه که دیگه درد ندارم و حالا که درد نداشتن رو بعد از هفتاد روز دردِ ممتد تجربه می‌کنم، دلم می‌سوزه برای تنم که این همه وقت درد داشت و براش عادی شده بود، به پاهام یک جوری نگاه می‌کنم که انگار جنگ تموم شده و زنده موندن، یک جوری دست می‌کشم به تنم که انگار چند وقت نبودم. ظهر به پاهام توی آب موقع راه رفتن نگاه می‌کردم، بدون ترس ازم فاصله می‌گرفتن و دیرتر می‌رسیدن به کف استخر، فکر می‌کردم کاش می‌تونستم توی آب زندگی کنم، حاضر بودم تا آخر عمرم هیچ کار یواشکی انجام ندم و همیشه با هر تکونی، صدای تکون خوردن خودم رو بشنوم، هرکی هم از پشت راه رفتنم رو توی آب می‌بینه یه سر ببینه روی دوتا پای گنده و هرهر بخنده.
بعد از این که یک ساعت تنهایی برای خودم توی آب راه رفتم و هیچ جام درد نگرفت، همون زنه از توی جکوزی بیدار شد و اومد توی استخر، من پشتم رو گرفته بودم جلوی یکی از این لوله‌هایی که آب رو با فشار می‌فرستن تو، جای عمل‌ام می‌خارید و دستم نمی‌رسید بهش، اگر لوله‌های آب دو سانت پایین‌تر بودن می‌تونستم ادعا کنم برای خاروندن پشت من خلق شدن. زنه اومد نشست لبه‌‌ی استخر و پاهای قهوه‌ایش که رنگ دیوارا و کمدای استخر شدن انقد وسط‌‌‌شون خوابیده رو فرو کرد توی آبی که من هیچ وقت باور نکردم آبی نیست، بعد روشو کرد سمتم و گفت درد داری؟ گفتم نه خیلی خوبم، گفت جوونی، خدا شفا بده، بعد هم فرود اومد کف استخر و شروع کرد ازم دور شدن، همین طور می‌رفت و من سرش رو از پشت می‌دیدم که روی آب حرکت می‌کنه، موهای سیاهش یک جوری روی سرش پهن شده بودن که انگار سرش یک جعیه سیاهه روی آب، که دو تا پای قهوه‌ای هم بهش وصله، پاهاش هرچی به پایین می‌رسیدن بزرگ‌تر می‌شدن، می‌دیدم توی آب چقدر همه چیز اغراق شده‌اس، برای خودم می‌خوندم توی هر شهر عجیبی با تو می‌شه موندنی شد و یک مکعب سیاه می‌دیدم روی آب که ازم دور می‌شه، دوتا پای قهوه‌ایش رو بی‌هوا توی آب تکون می‌داد و بدون هیچ ترسی کش و قوس می‌‌‌اومد، توی آب حتی نترسیدن هم اغراق شده‌اس.
از استخر که اومدم بیرون باد داغ می‌اومد، آخرین باری که طرف‌های همین استخر تونسته بودم کنار خیابون بایستم و تاکسی بگیرم، بهار بود هنوز و باد بلد بود آدمو خنک کنه یه ذره. سوار ماشین که شدم رامین گفت درد داری؟ گفتم نه بابا خیلی خوبم، گفت پس چرا کج کج راه می‌ری، نگفتم خیلی فرقی بین راست راست و کج کج قائل نیستم راستش و همین که می‌تونم راه برم و درد نکشم خودش خوبه دیگه ول کن، به جاش گفتم تو استخر هیچ کسی نبود، من بودم و یه زنه که همه‌اش خواب بود.

۱۰ تیر ۱۳۹۳

دل تو، خنده‌ی تو، چشمای تو، دستای تو

خاله لقا خاله‌ی بابام بود، یعنی خواهر مادربزرگم، مادربزرگم بعد از مردن خاله لقا دیگه از خونه‌اش بیرون نرفت و روزی هزار بار آرزو می‌کنه زودتر بمیره اما هنوز زنده‌اس، خاله لقا هم پونزده ساله که مُرده.
مادربزرگم و خاله لقا با هم شریک بودن، شریک مغازه پنج شیش متری درازی که قبل از عریض شدن کوچه، خیلی بزرگ و مخوف به نظر می‌اومد. خاله لقا بازاری محسوب می‌شد، اون موقع ها به همه اهل فامیل پول قرض می‌داد و همه می‌گفتن اگه همین الان خاله لقا رو بتکونی دویست هزار تومن پول ازش می‌ریزه، دویست هزار تومن هم خیلی پول بود وقتی خاله لقا بازاری بود. یک شایعاتی وجود داشت که همه بازاری‌ها می‌شناسن‌اش، هر چند وقت یک بار هم شایعه می شد که به یکی نزول داده. نزول خوری خاله لقا همیشه مسکوت باقی موند اما همیشه از همه طلب داشت.
خاله لقا تو مغازه اش همه چیز می‌فروخت، ماستی که خودش درست می‌کرد، ازگیلی که خودش شور می‌انداخت، پفک، نوشابه، قرقره، توپ و تخم مرغ، بعضی هام شایعه کرده بودن تریاک، این دیگه تو مغز هیچ کدوم مون نمی‌رفت که خاله لقای ما تریاک بفروشه، کسی که دشمن سرسخت همسایه تریاکی اش بود، داستان کتک خوردن مستاجر تریاکی اش هم از دستش سال ها سینه به سینه نقل شد. اما تهش هیچ کس باورش نشد خاله لقا هزینه درمان سرطان کبدش رو خودش داد و هزینه کفن و دفنش رو از قبل به عموم پرداخت کرده بود، اونم فقط با یه مغازه ای که بعد از عریض شدن کوچه توش فقط جای یخچال کوچیک آبی‌اش و صندلی آهنی آبی‌ و یک میز کوچیک چوبی بود که بهش می‌گفت دخل.
من هر روز صبح وقتی خاله لقا می‌رفت تا مغازه رو باز کنه، صداش رو می‌شنیدم، چون حیاط خونه کوچیکش پشت پنجره اتاق من بود، مغازه فسقلی‌اش هم دوتا در اون طرف تر از خونه اش. وقتی در خونه اش رو می‌بست کلونِ روی در بلند می‌شد و چند ثانیه بعد از بسته شدن در، روی درِ آهنی آبی خونه‌اش می‌لرزید و صبح‌های تابستون بی‎خوابم می‌کرد، صداش هنوز تو گوشمه، گاهی وقتا با صدای دور شدن قطار اشتباه می‌گرفتم‌اش.
خاله لقا صبح ها که مغازه رو باز می‌کرد، دقیقن جلوی در شیشه‌ای مغازه، توی سایه می‌نشست و با بیشتر آدمایی که رد می‌شدن سلام و احوال پرسی با یک سری شوخی و خنده و با یک سری دیگه اخم و تَخم می‌کرد. وقتایی که صندلی آبیه توی کوچه جلوی درِ شیشه ای  باز بود یعنی تو مغازه است و مشتری داره، هر وقت تا شده به در شیشه ای مغازه تکیه داده بود یعنی یک دقیقه رفته دستشویی و وقتی هم که از پشت درِ شیشه ای قفل شده‌ی مغازه معلوم بود که تکیه داده به یخچال یعنی خاله لقا رفته خونه بخوابه.
مردم کوچه براش به چند دسته تقسیم می‌شدن، ما که فامیلاش بودیم، هم دهاتی‌هاش که سال ها پیش مثل خودش و مادربزرگم کوچ کرده بودن به شهر ما و غریبه ها که خاله لقا هر روز با زیاد شدن‌شون تو محل مشکل داشت اما بازم اولین کسی بود که با تازه واردهای محل آشنا می‌شد و آمارشون رو در می‌آورد. تازه واردی که ازش خوشش می‌اومد، دوست ما و اونی که خاله لقا چشم دیدنش رو نداشت خیلی زود دشمن همه‌ی ما می‌شد.
خاله لقا برای بی‌خونه‌ها، خونه و برای خونه های‌ خالی مستاجر پیدا می‌کرد، هرکی هر چیزی روی دستش باد می‌کرد می‌سپرد بهش تا سریع آبش کنه. یادمه یک مدتی خاویار می‌فروخت به یه بقالی گنده توی شهر، بعضی وقتام دوستاش براش از خارج لباس می‌فرستادن، اون هم بعضی‌هاشو می‌فروخت به زن‌های محل، لختی‌ها و یقه بازها رو هم می‌بخشید به مامان و زن عموم، یک مدتی هم شایعه شده بود خاله لقا گنج آب می‌کنه.
خاله لقا دوستِ چندانی نداشت اما دشمن خاصی هم نداشت، دشمن‌ترین دشمن‌اش همسایه روبرویی مغازه اش بود، سودابه. سودابه هم بازاری بود اما خیلی پول‌دارتر از خاله لقا، همون سال‌ها خونه شو کوبید و یک آپارتمان دو طبقه با نمای تمام سنگ و چهار تا مغازه زیرش درست کرد و بعدش رفت امریکا، خاله لقا اما هیچ وقت باور نکرد سودابه رفته امریکا، می‌گفت "همه اش دروغه، سودابه دیشب یواشکی اومده خونه‌اش، اصفهانه و بی‌خبر شوهر کرده". خاله لقا معتقد بود سودابه کلاه بردار و خسیسه، خیرش به هیچ کسی نمی‌رسه و یک قرون نسیه نمی‌ده، خودش هم به کسی نسیه نمی‌داد اما از یه آدمایی هم پول نمی‌گرفت، حتی می‌گفتن به بعضی از اهالی محل یواشکی کمک هم می‌کنه.
همه می‌گفتن خاله لقا جوونی‌هاش یک جا بند نمی‌شده و همه‌اش تو سفر بوده، پرستار بود، حتی می‌گفتن جنگ هم رفته، یک عکس سیاه و سفید تو آلبوم بابا هست که خاله لقا یه مسلسل گنده روی شونه‌اش آویزوونه و یه سیگار دستشه و داره قهقهه می‌زنه، اون تصویر غیر عادی از خاله لقا با اون خنده‌‌ همیشگی‌اش اون قدر عادی می‌شد که حتی اگه می‌گفتن آدم هم کشته ما باز هم به خنده‌اش زل می‌زدیم و زحمت متعجب شدن از هیچ چیزی رو به خودمون نمی‌دادیم.
داستان ها درباره جوونی‌هاش تمومی‌نداشت، وقتی بابام به زبون خودشون بهش می‌گفت یه استکان عرق می‌خوری؟ رو به بابام اخم می‌کرد و به زبون خودشون بهش فحش می‌داد، بعد بابام قهقهه می‌زد و درباره جوونی‌های خاله لقا یک داستان‌هایی برامون تعریف می‌کرد که خاله لقا گاهی وسطش فقط سیگار می‌کشید، بدون یک کلمه کم و زیاد کردن داستان بابام.
اما از وقتی که من خاله لقا رو به یاد دارم، از جاش تکون نخورده بود، جز بعضی وقتا که دخترخاله‌های بابام که عاشقش بودن از تهران می‌اومدن و به زور یک ماه می‌بردن‌اش پیش خودشون، اون موقع زندگی ما هم اولاش بی رنگ و رو می‌شد و تا می‌اومدیم به جای خالی‌اش عادت کنیم دوباره برمی‌گشت با کلی داستان از زندگی خواهرزاده‌هاش، گاهی وقتا باهاشون قهر می‌کرد و به مامانم می‌گفت اگه شکوه اینا زنگ زدن خونه‌تون بگو من رفتم سفر.
خاله لقا هر روز قبل از ناهار صندلی رو می‌ذاشت توی مغازه، در شیشه ای رو قفل می‌کرد و برمی‌گشت خونه، فکر کردن به بوی کته سوخته اش وقتی دو ساعت زودتر از ما تو روزای تابستون ناهار می‌خورد هنوز هم گشنه‌ام می‌کنه، وقتایی که تنهام و توی دیگ رویی یک نفره یک پیمونه برنج می‌پزم، خاله لقا رو می‌بینم که از آشپزخونه تاریکش میاد بیرون و می‌شینه رو ایوون خونه‌اش، رو به روی درخت ازگیل و آلوچه، کته و ماست می‌خوره.
ظهرای تابستون وقتی من تازه ناهارمو خورده بودم و لای ملافه‌های خنک تختم غلت می‌زدم، خاله لقا از خوابِ بعد از ناهارش بیدار می‌شد و صدای کلون در خونه‌اش دوباره بلند می‌شد، صدای مامان هم از توی هال می‌اومد که با حرص می‌گفت آخه کی ظهر داغ تابستون میاد از تو چیزی بخره؟ بگیر بخواب تو خونه‌ات.
بعد از ناهار آفتاب دقیقن می‌خورد تو شیشه مغازه، خاله لقا هم پرده برزنتی خاکستری رو باز می‌کرد تا آفتاب بستنی های توی یخچال رو آب نکنه، خودش هم صندلی‌اش رو برمی‌داشت و کوچ می‌کرد به اون سمت کوچه، دقیقن روبروی مغازه، سعی می‌کرد صندلی توی سایه‌ی خونه و درخت های آویزونِ باغ سودابه نباشه، حتی اگه شده بود آفتاب رو روی پاش تحمل کنه یا دمپایی‌اش رو دربیاره و یکی از پاهاش رو جمع کنه توی سینه اش، حاضر نبود چند قدم اون طرف تر، تو سایه درخت های سودابه بشینه، بعد هم سیگار لاغرش رو از توی پاکت سفید می‌کشید بیرون و توی یک وجب سایه‌ی درخت انجیرِ خونه جمشید با یک پای جمع شده توی سینه‌اش سیگار می‌کشید و عرق می‌ریخت.
هر روز غروب همین که آفتاب تقریبن رفته به حساب می‌اومد، صندلی‌اش رو تا می‌کرد و از اون ورِ کوچه قدم زنان می‌رفت توی مغازه‌اش، صندلی رو تکیه می‌داد به یخچال و دخل رو خالی می‌کرد، اول در شیشه‌ای رو قفل می‌کرد بعد کرکره مغازه رو با دست می‌کشید پایین و با پا محکم فشارش می‌داد روی زمین و با قفل آهنی گنده کرکره رو به زمین قفل می‌کرد، همین که صدای پایین کشیده شدن کرکره مغازه می‌اومد مامانم باز از توی آشپزخونه داد می‌زد "انگار مجبوره همه کارارو خودش بکنه".
خاله لقا شبا شام نمی‌خورد، خودش می‌گفت واسه همین انقد لاغرم اما مامانم می‌گفت الکی می‌گه، ژنش لاغره، از جوونیش تا حالا تکون نخورده، چون چهار تا شکم نزاییده، جوری زاییدن‌مون رو می‌کوبید توی سرمون که همه وجودمون یک لحظه پر از نفرت از خاله لقا می‌شد، اما خیلی طول نمی‌کشید.
هر شب بعد از بستن مغازه، می‌اومد پیش مادربزرگم، اولش یک ساعت به زبون خودشون درباره اخبار رادیو و هم‌دهاتی‌ها و هم‌محلی‌ها حرف می‌زدن و بعد از یک ساعت هر دو شروع می‌کردن چُرت زدن با صدای رادیو، بعدها که مادربزرگم قبول کرد براش تلوزیون بخریم همین که صدای انجَزَانجَزَ می‌اومد مامانم می‌گفت "لقا راکَت" به زبون بابام اینا یعنی لقا خوابش برده.
یه شبایی هم خاله لقا با مادربزرگم به قول خودش "یه وری بود"، اون شبا می‌اومد خونه ما، وقتی می‌اومد همه منتظر بودیم تا ببینیم کی رو برای پاسور یا شطرنج انتخاب می‌کنه، همیشه با برادر کوچیکم بازی می‌کرد چون اون می‌ذاشت خاله لقا هر چقدر که می‌خواد ازش ببره و مثل ما از باختن مدام بهش "گوزَکی" نمی‌شد. به برادر کوچیکم می‌گفت "هندی" چون به نظرش سیاه بود اما خودش بیشتر رنگ هندی ها بود، سیاه نبود، قهوه‌ای بود، همیشه منو می‌نشوند روی پاش و دستاش رو می‌ذاشت کنار دستام و می‌گفت ببین، عین شب و روزیم بعدم قهقهه می‌زد. صورتش دارز و لاغر بود، موهای مشکی‌اش رو از فرق سر باز می‌کرد و پشت سرش یک گیس بلندِ نازک می‌بافت، گاهی هم فقط موهاشو دم‌اسبی می‌بست. چشماش دوتا حفره ریزِ سیاه و براق بود آخرِ صورتش، بعد از دماغ استخونی لاغر و لب‌های پهن و کبودش، عمیق ترین نقطه‌ی صورتش چشماش بود، دو تا حفره ی گود و دور از دسترس، وقتی به صورتش نگاه می‌کردی چشماش از چند متر دورتر بهت زل زده بودن و تو حواست نبود.
خاله لقا روزی که فهمید سرطان داره و زیاد زنده نمی‌مونه مغازه رو ول کرد، بدون سر و صدا و بحث با کسی از یه روزی دیگه کرکره مغازه رو بالا نکشید، وقتی شیمی‌درمانی رو شروع کرد دیگه نتونست روی پاش بایسته، چند ماه آخر توی خونه‌ی ما زندگی کرد و مامانم جوری ازش مراقبت کرد که انگار نه انگار بچه‌‌اش نیست، آخه بچه نداشت، شوهر هم نداشت، می‌گفتن جوون که بود شوهر کرده و طلاق گرفته، خودش اما یک بار بهم گفت شوهرش مرده. بعد از چند سال یک پسری رو به فرزند خوندگی قبول کرده بود و خرج درس و زندگی اش رو از راه دور می‌داد اما پسره هیچ وقت سراغش رو نگرفت جز بعد از مرگش.
چند روز قبل از مردنش به مامانم گفت منو ببر خونه‌ام می‌خوام همون جا بمیرم، شبی که مرد من فرداش امتحان ریاضی داشتم، پنجره اتاقم باز بود و بوی محبوب شب حیاطِ خونه خاله لقا نمی‌ذاشت بخوابم، صدای قرآن خوندن عمه‌ام هم می‌اومد که بالای سرش منتظر مردنش بود. من اون شب اصلن نخوابیدم، سایه مرگش هر دقیقه نزدیک‌تر می‌شد و انتظار برای مردنش حتی نمی‌ذاشت به امتحان ریاضی ثلث سوم فکر کنم، آخرین دقیقه هایی بود که خاله لقا چند متر اون طرف ترم هنوز نفس می‌کشید.
نزدیک های صبح، وقتی هنوز خورشید کاملن طلوع نکرده بود و تیرهای چراغ برق کوچه هنوز روشن بودن، یک دسته پرنده با جیغ و داد از دور اومدن و چند دقیقه تموم کوچه پر شد از صدای پرنده‌ها، دویدم پای پنجره و زل زدم به چندتا پرنده مست که بالای خونه خاله لقا دور خودشون می‌چرخیدن و جیغ می‌کشیدن، انگار بازی‌شون گرفته بود، بعد دسته پرنده‌ها دور شدن و اون چندتا هم به خودشون اومدن و تازه یادشون اومد از بقیه جا موندن. بعد از این که صدای پرنده ها دور شد صدای جیغ و گریه از خونه‌اش بلند شد. هیچ وقت باورم نشد کسی برای مردن‌اش جیغ کشیده باشه، اما بعدها که خودم با چشم خودم مردن مادربزرگم رو دیدم فهمیدم وقتی مرگ یهو میاد، جیغ کشیدن راحت‌ترین کار ممکنه.
اون شب تا صبح به صدای مردن خاله لقا گوش کردم که آروم آروم دور می‌شد و آسمون کوچه با دور شدن صدای مُردنش هر دقیقه آبی و آبی‌تر می‌شد، همون موقع بود که برای اولین بار سرد شدن یهویی صبح‌ها رو به چشمم دیدم، هرچی سرمه‌ای آسمون به آبی شدن می‌رفت باد هم سرعتش بیشتر می‌شد و صدای لرزیدن کلون در خونه‌‍‌اش بیشتر کش می‌اومد.
بعد از مردن خاله لقا، مادربزرگم دیگه از خونه‌اش بیرون نرفت، بدون هیچ توضیحی اما همه می‌دونستن نمی‌تونه کوچه بدون لقا رو ببینه، حتی نخواست کوچه بدون لقا براش عادی شه. چند وقت پیش برای این که توی بیمارستان بستری شه بعد از پونزده سال از خونه اومد بیرون، مامانم می‌گفت با ترس دور و برش رو نگاه می‌کرد، حتی اولش فکر کرد خبری شده که توی خیابون این همه ماشین و آدم هست، بعد که فهمید اینا دیگه عادی شده به مامانم گفت خوش به حال لقا، کاش منم باهاش رفته بودم.

۱۳ خرداد ۱۳۹۳

بوی پیراهنِ سبزِ آویشنی

ژ آخرِ کلمه‌ی پاساژ همون چیزی بود که پاساژ رو برام کلمه‌ی قشنگی می‌کرد، شمال همیشه پر از پاساژ بود و یکی از تفریحات خواهرم کشف اون همه پاساژ. دورترین نقطه‌ از خونه‌مون که خواهرم یک وقتایی از صبح تا غروب بهش سفر می‌کرد و وقتی برمی‌گشت اون قدر خسته بود که برای شام هم پیداش نمی‌شد، از یک طرف به جنگل می‌رسید و از طرف دیگه به دریا اما خواهرم جنگل و دریا رو با عشق اون روزاش می‌خواست ضمن این که مامانم هم نمی‌ذاشت مفت از زیرش در بره. گاهی مجبور بود برای گذروندن یک روز با عشقش توی دورترین نقطه از خونه، من رو هم با خودش ببره تا معامله با مامانم جور شه. محافظت از خواهرم که دوست پسر داشت در برابر همه‌ی دنیا به عهده مامانم بود، مامانم هم یک تنه حریف همه بود اما اینا یه خرجای ریزی هم برای خواهرم برمی‌داشت که از همه ارزون‌ترش من بودم، چون مامانم می‌تونست برادرم رو بذاره روی میز و اون وقت از سیر تا پیاز سفرهای روزانه خواهرم رو شبا ازش بکشه بیرون، اما مامانم اهل معامله بود، منم بودم. با خواهرم زودتر از خونه می‌زدیم بیرون، چند ساعت زودتر از ساعت قرار، بعد خودمون رو ول می‌کردیم دست حال‌‌مون، حالِ خواهرم همیشه تماشای مغازه‌ها بود و حال من هر چیزی که حالِ اون بود، چون به نظرم خیلی خوشگل بود.
پیراهنی که از سال هشتاد و سه توی همه خونه‌هایی که زندگی کردم، دنبالم اومده رو با خواهرم خریدم، توی روزِ یکی از همون قرارا که خواهرم نتونسته بود با «میرم خونه‌ی الهام» از زیرش در بره. هوای اون روز آفتابی بود و اما تو می‌دونستی همه چیز همین جا تموم نمی‌شه، وقتی توی شهر ساحلی که یکی دو ساعت از خونه‌مون دورتر بود از تاکسی پیاده شدیم اصلن به آفتاب اعتماد نداشتیم. اگه اون روز خواهرم به حرفم گوش می‌کرد و پونصد تومن بیشتر به راننده می‌داد، لب ساحل پیاده می‌شدیم و پاساژی که اون روز کشف کردیم رو هیچ وقت کشف نمی‌کردیم، اون وقت این پیراهن هم از سال هشتاد و سه تا حالا دنبال یکی دیگه رفته بود.
کشفِ بزرگ اون روزِ خواهرم یک درِ بزرگ توی پیاده رو داشت و وقتی اون سمت خیابون از تاکسی پیاده می‌شدی ردیف مغازه‌های دو طرفش رو می‌شد دید، چون سقف پاساژ قدِ یک آدمِ دراز کشیده‌‌ی کش اومده باز بود. اگر چند نفر می‌تونستن دراز کشیده توی آسمون صف بکشن حتمن می‌تونستن دقیقن وسط مستطیلِ پاساژ فرود بیان، نور آفتاب همون قدرم بسش بود تا آخرین مغازه ته پاساژ رو از توی تاکسی در حال حرکت هم بهت نشون بده، چشمای خواهر من برای پیدا کردن پاساژها خیلی بیشتر از این‌ها زحمت می‌کشیدن.
توی پاساژ یک کم بوی دریا از ماسه‌های کفِ کفش آدما خودش رو به دماغت می‌رسوند و هر کاری که می‌کردی باز هم می‌فهمیدی خیلی به دریا نزدیکی. معلوم بود ماسه‌ها حسابی سعی کردن بوی راهی که از اون جا تا اینجا اومدن رو به خودشون نگیرن و فقط بوی دریا بدن اما نمی‌تونستن، برای همین وقتی اولین بار بو رو حس کردم بوی دریا بود اما از دور، از لای خونه‌ها، تاکسی‌ها، مغازه‌ها و آدم‌ها.
دقیقن وسط پاساژ جلوی مغازه‌ای که پیراهنم رو ازش خریدم می‌تونستی سرت رو بالا بگیری و چشمات رو جوری رو به سقف تنظیم کنی تا وقتی قدرِ یه تیکه نخ بازشون می‌کنی فقط آسمون رو ببینی، اون موقع آسمونی که با چشم‌های کاملن باز یک خطِ دراز بود، وقتی آروم لای چشمات رو باز می‌کردی می‌شد خودِ آسمونِ دریا، همون قدر آبی و سرد.
مغازه تاریک‌تر از ده یازده صبح بود و اگه خواهرم به جای من یک خواهر دیگه داشت که قدر خودش لاغر و به اندازه بود، حتمن می‌تونستن هم زمان با هم از ورودی مغازه برن تو و دقیقن کنار هم بایستن اما چون من خواهرش بودم مجبور شد خودش اول بره تو و بعد من پشتِ سرش، توی مغازه هم باید صف رو رعایت می‌کردیم تا به چیزی نخوریم. مغازه خنک بود، شاید یک نفر همین دو ثانیه پیش از دریا مستقیم توی این مغازه فرود اومده بود و کوله پشتیش رو باز کرده بود و یک مشت نسیم ول کرده بود توی مغازه. یه بویی از لای تپه‌های لباسا می‌اومد، یه بویی شبیه بوی آویشن، اما یک قسمتی‌ از بوی آویشن نبود، انگار همین چند دقیقه پیش داشتی سعی می‌کردی بدون این که نوک دماغت بخوره به در قوطی آویشن، بوش کنی و حالا بعد از چند دقیقه، یک‌هو دوباره بو برگشته اما تو هرچی فکر می‌کنی یادت نمیاد بوی چیه، یک چیزی از بوی آویشن کنده شده بود و قاطی نسیم دریا از کوله پشتی آدمی که از دریا فرود اومده بود، ول شده بود توی هوا. 
فروشنده لا به لای تپه‌های ناهمگونِ روسری، شال، پیراهن و دامن، پشت میزی که به زور از زیر تپه‌های لباسا بیرون مونده بود، جدول حل می‌کرد و وقتی من بعد از خواهرم رفتم تو مردمک چشمش داشت از نوک دماغ خواهرم برمی‌گشت نوکِ دماغِ خودش و پشت قاب مستطیلی باریکِ عینکش جا می‌گرفت. به صورت غیر ارادی رها شدم لای تپه‌‌های رنگارنگ لباس، تا اون روز هیچ وقت اون همه روسری و شال بلند و پهن یک جا ندیده بودم، اون سال‌ها چندتا مغازه دار که جدول حل کردن و پهنی و بزرگی براشون مهم بود دور از چشم عشاق روسری های کوتاه و شال‌های لاغر یواشکی به ما این جور روسری‌ها رو می‌فروختن. یک روسری چهارخونه خریدم که می‌شد رد یکی از نخ‌هاش رو راحت از یه این ور روسری به اون ورش دنبال کنی و تموم مسیری که ازش رد می‌شه رو با خیال راحت تماشا کنی. چهارخونه‌های روسری‌ام سرمه‌ای و بنفش و قرمز بودن، دو سال بعدش وقتی همون روسری سرم بود و توی کلاس کنکور فیزیک نشسته بودم دوتا دخترِ قشنگِ پشت سرم با صدای بلند خندیدن و وقتی نگاشون کردم گفتن روسری مادربزرگته؟ بعد دوباره خندیدن، منم با ترس و به زور خندیدم، لابد فکر می‌کردم هرچی خوشگلا می‌گن باید بخندم.
از تپه روسری‌ها که رد شدم به تپه پیراهن‌ها رسیدم. پیراهن‌های نازکی که راحت می‌شد فرو رفتگی ناف رو از پشت‌شون دید، پیراهن‌های بلند، اون قدر بلند که اگه زن عموم که قدبلندترین زن فامیل بود همیشه روی پنجه‌هاش راه می‌رفت، اون وقت می‌شد یکی از اونا رو براش خرید. از اون همه رنگ به نفس نفس افتاده بودم، خواهرم یواش زیر گوشم گفت اینا تاناکوراس. جمله‌ خواهرم هنوز کامل از دهنش بیرون نیومده بود که مغازه دار جدول رو گذاشت روی همون یه تیکه میزی که پشتش نشسته بود بعد مدادش رو گذاشت روی چهارخونه‌های جدول، عینکش رو هم با حوصله از چشمش برداشت و سعی کرد بین چهارخونه‌ها و مداد یه جای راحتی براش پیدا کنه، بعد سرش رو آورد بالا و به ما که یک ربع بی صدا برای خودمون لای تپه‌ها گردش می‌کردیم نگاه کرد. خواهرم سعی کرد خودش رو بزنه به اون راه چون فکر می‌کرد اگه مغازه‌دار شنیده باشه که به اون تپه‌های قشنگ گفتیم تاناکورا ممکنه خیلی از دست‌مون ناراحت شه، حتی چند قدم از من فاصله گرفت و توی جریان همین فاصله گرفتن خورد به تپه شلوارا، چندتا شلوار از خدا خواسته خودشونو پرت کردن روی زمین، مغازه‌دار که انگار از همون چند ثانیه پیش که جدول و مداد و عینکش رو پارک می‌کرد این صحنه رو پیش‌بینی کرده بود روشو کرد سمت خواهرم و جمله‌ی آماده‌اش با آهنگی که به موقع بالا و پایین می‌شد از دهنش اومد بیرون، «هیچ اشکالی نداره دخترم، راحت باش»، خواهرم خیلی خجالت کشیده بود، منم کشیده بودم، آخه مگه می‌شد به اون همه قشنگی بگی تاناکورا و بعد چارتاشو بندازی روی زمین و بهت بگن اشکالی نداره.
خواهرم دلش با پیراهن‌ها صاف نشد اما توی رودرواسی با مغازه دار ولم کرد تا با خیال راحت زیر و روشون کنم، خودش هم همون اول یه چیزی با بی‌میلی خرید که حسابی جبران کنه. خیلی سعی کردم غرق نشم اما نمی‌شد، وقتی فهمیدم هر کدوم از اونایی که لیاقت‌شون خیلی گرون بودنه فقط سه هزار تومن هستن، خودمو شل کردم تا فرو نرم و دستم رو وسط یکی از اون کشف‌هام به اعماق تپه پیراهن‌ها جا نذارم. من بعد از این که مغازه‌دار دو تا چایی برای خودش ریخت و خورد و صدای خرد کردن قندای سفت با دندونش پیچید لای تپه‌ها، جدولش حوصله‌اش رو سر برد و رادیو درباره وضعیت آب و هوا داستان قشنگی برامون تعریف کرد، بعد از بارها تصمیم قاطع گرفتن و منصرف شدن و سر بردن حوصله خواهرم تصمیم گرفتم یک پیراهن جین آبیِ چهارخونه بخرم که خیلی زود برام تنگ شد و فقط یک بار باهاش افتادم توی رودخونه، یک سارافون سبز که تا روی قوزک پام آویزون می‌شد هم خریدم، از زیر بغلش پونزده تا دکمه ریز قهوه‌ای تا روی زانوی راستم می‌اومدن پایین و بقیه‌اش اون قدر باز بود که توی زمستونا گرمای بخاری رو از زیرش می‌فرستادم سمت شکمم، حالام چند وقته دنبالش می‌گردم اما نیست. یک پیراهن صورتی نازک هم خریدم اما اون قدر مامانم بند سوتین و تصویر شرتم رو از زیر پیراهن برام وصف کرد که برای همیشه ته کشوی کمد شمالم جا موند، آخرین پیراهنی که انتخاب کردم اما وفادارترین بود و توی این ده سال خیلی جاها رو با من گشت. از همون سال تا حالا توی هر خونه‌ای که زندگی کردم یا از روز اول یک جایی توی کمد لباسا بود یا دست کم بعد از یکی دو هفته به جمع لباسای اون خونه پیوست.
پیراهنم سبزه، سبز آویشنی، پارچه‌‎اش پر شده از برگ‌های ریزِ سبزِ تیره‌ که توی زمینه‌ی سبزِ روشنِ پیراهن مثل ماهی شنا می‌کنن، رنگ برگ‎های شناورِ پیراهنم رنگ آویشن خشکه روی سطح آب، لبه پیراهن هم یک حاشیه نه چندان پهن داره که رنگ ماسه‌‌های لب دریاس. هفته‌ی پیش وقتی تونستم برم حموم و بعدش روی پام بدون درد بایستم رفتم سراغ کمد لباسام و سعی کردم آروم آروم از زیر تپه تاریک لباسا یه پیراهن راحت پیدا کنم، بعد از چند بار اشتباه بلاخره از اون زیر کشیدمش بیرون، خودمو تا تخت کشوندم و قبل از این که بپوشمش دراز کشیدم، بعد آروم خودمو بالا کشیدم و سرم رو از یقه‌اش سُر دادم تو، اون قدر توی این ده سال پوشیدمش که حالا کافیه فقط سرمو بکنم توش و یک غلت ساده بخورم تا حسابی توش جا بگیرم.
امروز اما وقتی از دوش اومدم یه پیراهن دیگه پوشیدم چون پیراهن سبزم توی یک هفته تا اون جایی که می‌تونست سعی کرد بوی شیر و آب پرتقال و تیکه های کوچیک کمپوت آناناس رو به خودش نگیره اما یک هفته زمان زیادیه برای فرار کردن از دست بوها، هر کدوم از بوهای یک قسمتی از خودشون رو روش جا گذاشته بودن، حتی اگه می‌تونستم الیافش رو بشکافم و به اعماقش دست پیدا کنم حتمن بوی دریا هم یک جایی اون تهش پیدا می‌شد.
بعد از صبحانه دراز کشیدم روی تخت و اونم نشست روبروم روی قالی، ازم عکس گرفت، عکسم خوب نشد، به خوبی عکس دیروز که پیراهن سبزه تنم بود نشد، بعدش که دوباره دراز کشیده بودم و مدام آهنگ پلی می‌کردم و هیچ کدوم راضی‌ام نمی‌کرد که بذارم تا تهش برسه روشو کرد سمتم گفت چرا همون دیروزی رو نپوشیدی، گفتم کثیفه، بعد گفت کثیف باشی اما خوب باشی طوری نیست.
وقتی پیراهن کثیف رو دوباره پوشیدم و داشتم براش می‌گفتم که این پیراهن از کجا اومده خواهرم زنگ زد و گفت خیلی ناراحته که نمی‌تونه بهم سر بزنه، اما حتی اگه اینو نگه هم من هنوز اهل معامله‌ام، همین که یک روز در میون زنگ می‌زنه و سعی می‌کنه نشون بده حواسش بهم هست کافیه. در دورترین نقطه‌ای که دستش بهش می‌رسه زندگی می‌کنه و خودش می‌گه هر روز موقع ظرف شستن گوسفندا از پشت پنجره براش بع بع می‌کنن. چند ماه پیش توی خونه مامان سارافون مشکی بلندی رو دیدم که خواهرم همون روزی که من این پیراهن رو خریدم برای خودش خریده بود، مامانم گفت اینارو این همه ساله توی این چمدون نگه داشتم واسش، دیگه جا ندارم می‌خوام بدم یه بدبخت بیچاره‌ای بپوشه لااقل.