۱۸ بهمن ۱۳۹۶

حقایق پشت پرده پرشین‌ها

صبح با گاری جدید رفتیم خرید هنوز از در بیرون نرفته بودیم و نظرات کارشناسی‌مان درباره چرخ‌هایش، نحوه صعود و فرودش از پستی بلندی‌های کوچه را با هم درمیان نگذاشته بودیم که ت جون همسایه طبقه اول را توی خیابان دیدیم. ت جون عینک آبی روشن زده بود و من از پشت شیشه عینکش کبودی‌های پشت چشمش و بعد بخیه‌های پلکش را دیدم. شروع کرد به آه و ناله و درباره همسایه‌ها، اول فحش به طبقه دومی که یخچال فریزر و اجاق گاز جهیزیه خواهرزاده‌اش را توی حیاط ما پارک کرده بود و بعد از آن لاستیک و ضایعات ماشین جایش گذاشته بود و بعد رسید به کارگاه هنری زیرزمین که تمام حیاط را رنگی کرده‌اند و به گربه‌ها غذا می‌دهند و همه جا را به گند کشیده‌اند و بعد که آدم‌ها تمام شدند عقده‌ه‌پراکنی‌اش رسید به صدای گربه توی کوچه پشتی که هیچ معلوم نیست مریض شده یا بالغ که نمی‌گذارد بخوابم و در انتها هم بوهای توهمی که توی راه‌پله‌ها می‌پیچد؛ من هم مثل مدیرکل‌ها قول دادم همه‌شان را پیگیری کنم چون هیچ کس دیگر جواب تلفن ت جون را نمی‌دهد، هیچ کار دیگری هم از دستم بر نمی‌آمد، نفس کشیدن هوای آلوده خیابان و تماشای زخم‌های ترسناک پلک ت جون و جاخالی دادن نسبت به عقده‌ها واقعا راهی جز قول دادن برایم نگذاشته بود.
سازمان گوشت توی قسمت گوشت قرمزمثل همیشه صف درازی بود اما ماهی‌ها زیر آوار یخ‌، منجمد و سرد در آرامشِ خواسته نشدن به اطراف زل زده بودند، توی یخچال وسطی هم مغز چهارتا گوسفند روشن و شفاف با رگ‌هایی که هنوز از گذر خون قرمز بودند کنار هم مرتب و تفکیک شده توی ظرفی با روکش شفاف نشسته بودند، زیر پای پاچه‌ها و سیرابی‌ها و زبان‌ها. بعد از تمام شدن خرید ته‌برگ خریدمان را توی تنگ بلور بزرگی می‌انداختند تا در قرعه‌کشی شرکت کنیم من با ذوق گفتم پس مال ما رو بدین خودم بندازم، گفت "نه عزیزم اعضا اینجا" بعد لب‌ها رو غنچه کرد و از زیر میز کیسه مچاله‌ شده‌ای بیرون کشید و اسم ما را پرت کرد توی کیسه حقارت‌بار اعضا.
وقتی رسیدیم خانه رفتم زیرزمین تا با خانم ع درباره تعدادی از نکاتی که خانم ت با توپ پر متذکر شده بود حرف بزنم، خواهر قدبلند خانم ع دم در سیگار میکشید و تعدادی خانم دیگر در حال رنگ کردن و تفکیک پشم‌های توی یک کاسه بودند. تا چشمشان به من افتاد گفتند "وااای موهاتو چرا زدی؟" بعد خانم قدبلند سیگاری در جوابشان گفت "از بس شیکه". همین که خانم ع را پشت ستون پیدا کردم و گفتم "راستش خانم ت را دیدم که..." حرفم را قطع کرد و  با عصبانیت گفت: "این خانوم فکر میکنه کیه؟" بعد دهانش را کج کرد و گفت هی "از آلمان اومدم از آلمان اومدم" بعد رو کرد به دختر بغل‌دستی گفت "ما ایرانیا کره ماه هم که بریم..." دختر بغل دستی‌اش توی لباس سرخابی با موهای قهوه‌ای بافته شده دو طرف سرش با صورتی بی‌حس و بی‌واکنش گردنش را به سمت خانم ع چرخاند و لب‌هایش را که با خط لبی متقارن و کشیده روی هم نقاشی کرده بود همان‌طور بی‌حرکت نگه داشت، اگر ژاپن بود می‌توانست به جای زن سیلیکونی با مردی مهربان تا آخر عمر زندگی کند. خانم ع که همین طور از غیبت پشت سر خانم ت عصبانی‌تر میشد و هیچ جوره دلش از این همه نفرت‌پراکنی خنک نمیشد یهو صدایش رفت بالا گفت "منم مهندسم منم درس خوندم، پونزده سال تو صداسیما کار کردم همین حالا برین صداسیما از دم در تا طبقه آخر اسم منو بگین همه منو میشناسن هیچ کسی تو صدا و سیما به معروفیت من نیست" تلاشم برای آرام کردنش بی‌فایده بود، یک پر پرتقال خونی از توی بشقاب برداشتم توی صندلی خودم را شل و ول کردم و شروع کردم نوازش کردن پرشین سفید افاده‌ای صندلی بغلی تا عقده‌های خانم ع به تنم اصابت نکند. خانم ع طی سخنانش چند بار گفت "من می‌تونستم پریشب با سیم‌چین اون سیم برق موتورخونه رو ببرم تا همه ساختمون تا صبح یخ کنن تو سرما ولی به خودم گفتم تو شخصیتت بالاتر از این حرفاس" با وحشت از این که تمام حدس‌هایم درباره خرابکاری در موتورخانه  درست بود  در حالی که به نظر رامین خیال‎‌پردازی‌های مغز دیوانه من بود، از کارگاه هنری خانم ع در رفتم.
قرار شد تعدادی نکته از طرف خانم ع هم به ت برسانم، رساندم و بعد خانم ت تعدادی نکته و تذکر دیگر برای رساندن به خانم م همسایه طبقه دومی بارم کرد. الاغ مهربانی شده بودم، با تذکرات سراسر عقده ع و ت راهی طبقه دوم شدم، در باز شد و عکس آقا روی شومینه خانم م چشمکی ریز بهم زد، هربار از این که خانم م جلوی عکس آقا با تاپ و شلوارک می‌چرخد تعجب میکنم. نکات و تذکرات را گفتم و چندتا فحش و دری وری دیگر درباره ع و ت شنیدم و دمم را گذاشتم روی کولم و پریدم بالا و در خانه پناه گرفتم.
خواب بعد از ظهر کابوسی بود از تمام اتفاقات امروز، پرشین سفیدی که تمام غذاهای باجو را خورده بود، او را کتک زده بود و هربار که سرم را میبردم زیر مبل تا ادبش کنم خودش را تبدیل به دو گربه وحشی و ترسناک میکرد اما همین که رامین را صدا میزدم تا بیاید ببیند دوباره میشد پرشین سفید لش و بی‌آزار قبل، یک جایی از کابوسم توی راه‌پله‌های خانه دوستم توی اتاقی که شش در پنهان زیر لایه  گچی دیوارها داشت گیر افتاده بودم و با پیدا کردن هر کدام از درها فقط وارد دنیایی ترسناک‌تر میشدم، مردی که آلتش را توی دستش گرفته بود و توی خیابان می‌‎چرخید، پارچه‌فروش مخوفی که یک توپ پارچه پشمی سرمه‌ای را تا بی‌نهایت باز می‌کرد و سگی که از نزدیک گربه بود، تنها نقطه امن خواب بعدازظهرم باجو بود، عادی و آشنا.
وقتی بیدار شدم رامین کنارم در آرامش نشسته بود و گفت "بلند و شمرده صدام زدی بیام گربه‌ای رو ببینم که خودشو تبدیل میکنه" گفتم چرا بیدارم نکردی؟ با خنده‌ای شیطانی که معلوم بود حرف زدنم توی خواب جسابی سرگرمش کرده گفت: "آخه تو همیشه تو خواب حرف میزنی".

۱۷ بهمن ۱۳۹۶

میدان ولیعصر همیشه دود می‌کند

از تاکسی هفت‌تیر پیاده شدم پیچ میدان را به سمت شمال پیچیدم یکهو انگار افتادم‌ وسط صحنه‌یی از فیلم‌های‌ فلینی. خیل عظیم ماشین‌های آتشنشانی قرمز و بزرگ در صفی طولانی پارک شده بودند، نصف عرض خیابان را ماشین‍‌ها، نیروهای پشتیبانی و آتشنشان‌هایی با صورت و لباس‌های دودگرفته ولو شده کف پیاده‌رو گرفته بودند. مرد‌چاق قدبلندی از لابه‌لای ماشین‌های پارک شده بعد از صدای عربده‌ش بیرون آمد در حالی که پای تلفن با تیپ کارمندان عالی‌رتبه، کت‌وشلوار و کیف و شکم قرص و محکمش بالای کمربند می‌لرزید و از دهنش تف فواره میزد تو هوا، داد زد «تو غلط کردی تو غلط کردی». همان لحظه بود که بلخره رد دود را پیدا کردم، از پشت سر کارمند عربده‌کش توی کوچه لابه‌لای ساختمان‌های دراز دود باریک و سیاهی به هوا بلند میشد  و به باقی دودهای شهر که دو برابر حد مجاز بودند می‌پیوست. چه افتخاری بالاتر از این برای یک دود؟ 
مرد کارمند ناگهان چرخید در حالی که همان‌‌طور پای تلفن داد میزد بی‌توجه به التهاب و شلوغی فضا با عربده گفت تو هنوز پشم سینه‌ات بعد حرفش را قطع کرد چون‌ فهمید‌ اشتباه و بی‌ربط است، دوباره با صدای یواش‌تر و شمرده‌تر ولی همان‌قدر با ژست شاکی تصحیحش کرد و گفت «تو هنوز چهارتا خال مو‌ پشت لبت درنیومده واسه من...»، از فریادها و لرزش‌هایش دور شدم داشتم می‌افتادم بغل آتشنشانی دودگرفته که کاش افتاده بودم ولی فقط از خیلی نزدیک هم رد شدیم با خنده گفتم خسته نباشی، خنده‌ام نسبتی با سر و وضعش و موقعیت بحرانی‌ای فضا نداشت اما بازهم لبخندی زد و گفت قربان شما.
همه می‌دویدند و ماشین‌های بیشتری به صف آتشنشانی اضافه می‌شدند، مامورها سعی داشتند مردم را از فضا دور کنند اما این کار دور میدان ولیعصرخیلی با عقل جور درنمی‌آمد. اتوبوس آبیِ خطی که هر روز حملم میکند چند متر بالاتر معذب میان ماشین‌های قرمز آتشنشانی ایستاده بود همان لحظه فس بلندی کرد، خجالت کشیدم و دید زدن آتشنشانان خسته و دودی کف پیاده‌رو را با غصه تمام کردم و دویدم سمتش، وقتی نشستم توی اتوبوس دیگر تفاوتی بین دودی که از ساختمان در حال سوختن بلند می‌شد با هوایی که نفس می‌کشیدم و دودی که از سر آدم‎های عصبانی بلند می‌شد وجود نداشت، همه چیز آرام آرام دود می‌کرد و بازدمم می‌توانست هوا را آلوده کند.

۱۶ بهمن ۱۳۹۶

قصه راننده‌های تاکسی با بوی ماکارونی

دیروز از صبح زیر آسمانی که از کثافت قهوه‌ای شده بود توی ترافیک بودم. غروب موقع برگشتن توی تاکسی همه دلم به ماکارونی‌ای خوش بود که رامین قرار بود بپزد، قبل از رفتن به تمرین شنا توی اتوبوس طی یک فایل صوتی برایش توضیح داده بودم که گوشت باید دست‌کم یک ربع سرخ شود و بعد هم نیم ساعت بپزد و از فکر کم سرخ شدن و پختن گوشت همان‌جا توی اتوبوس می‌توانستم بالا بیاورم.
همین که سوار تاکسی شدم راننده گفت از سر کردستان قفله، گفتم آره حدس میزدم. بعد رسیدیم به کردستان با اشاره به من که کنارش نشسته بودم گفت دیدی قفله؟ گفتم آره از صبح تو ترافیکم برام عجیب نیست. بعد گفت فردا مدارس تعطیله، گفتم ابتدایی؟ گفت آره دیگه دبیرستانیا آبشش دارن و با یکی از مسافرا هرهر خندیدند، من هم همراهی کردم. شوخی آبشش داشتن دبیرستانی‌ها را کمتر از نیم ساعت پیش توی استخر هم شنیده بودم، مربی تیم شنای استخر با موهای وزوزی بلوند و صدای جیغ جیغی رو اعصابش جلوی کفشداری این شوخی را بلند گفت و نصف حضار خودشان را به زمین مالیدند از خنده. 
بعد راننده گفت حتما یه خبریه، منم با بدجنسی گفتم خبر که هست، با هیجان گفت جایی شلوغ شده؟ گفتم آره از دیشب مامورای امنیتی با دراویش توی پاسداران درگیرن، با عصبانیت گفت عجب پس چرا زاهدی به من چیزی نگفت؟  بعد دوباره عصبانی‌تر شد گفت خیلی عجیبه این زاهدی همه اخبار رو به من میده نمیدونم چرا چیزی نگفته باید یه زنگی بهش بزنم. همان لحظه صدایش را کمی پایین آورد دهانش را به گوشم نزدیک کرد و گفت آخه درویش‌ها از همه چیز خبر دارن می‌تونن بهت بگن فلان شخصیت مهم مملکت نیم ساعت پیش کجا داشته چی میخورده، برای همین این ملاها چشم دیدن دراویش رو ندارن. گفتم عه چقدر عجیب ولی هنوز تعجبم تموم نشده بود که شروع کرد داستان رفیقش را تعریف کردن، گفت: «سال هشتاد و سه تریلی رفیقم با بارش گم شد هرچقدر گشتیم و به نیروی انتظامی خبر دادیم و فلان هیچ خبری نشد تا یکی از دوستان ما رو فرستاد پیش یک درویش معروف در فلان‌جا، درویش گفت برید پسری بالغ‌نشده که خوندن و نوشتن بلده بیارین تا تریلی رو پیدا کنم، ما هم رفتیم پسربچه رو پیدا کردیم و اونا مجلسی ترتیب دادن به ما گفتند بشینین هر چیزی که پسره میگه رو بدون جا انداختن یک واو بنویسین. درویش یک کاسه آب گذاشت روبروی پسر بچه و خودش شروع به خوندن آیاتی از قرآن کرد بعد از چندلحظه پسربچه شروع کرد به حرف زدن و آدرس دقیق تریلی رو به ما گفت ما هم رفتیم اطراف مرز ایران و عراق و همون‌جا تریلی پیدا شد.» با هیجان گفتم چقدر جالب چقدر جالب، بعد گفت لابد به من می‌خندی و میگی خرافانی هستم ولی همین حالا به من بگو چه مشکلی داری؟ تا راه حلش رو بهت بگم، با خنده چند ثانیه مکث کردم ،گفت آدم بی‌مشکل که نداریم داریم؟ پس زود باش بگو مشکلت چیه؟ گفتم شوهرم دو ساله پول زیادی طلب داره اما پولشو نمیدن، گفت نماز میخونه؟ گفتم نه، گفت نه دیگه نشد اگه نماز میخوند یه کاری میکردم بدهکاراش بیان به دست و پاش بیفتن بعد رسیدیم به پل گفتم همین جا پیاده میشم گفت پس ادامه داستان دفعه بعد.

از کنار پل روی برف‌های قهوه‌ای که نه یخ بودند نه گل راه رفتم تا رسیدم زیر پل، سوار تاکسی بعدی شدم تا زودتر به ماکارونی برسم، راننده پسرجوانی بود که با بی‌حوصلگی توی ترافیک خمیازه می‌کشید، تلفنش زنگ خورد و با لحنی که ادامه بی‌حوصلگی قبل بود سلام کرد و بعد از چند ثانیه کمی هیجانی شد و گفت عه سمیرا تویی؟ از سمیرا پرسید شمال هوا چطوره و در جواب سمیرا گفت اینجا همون کثافت قبله و هیچ خبری نیست، خدمتم تموم شده و علاف میچرخم، سمیرا مدام اصرار میکرد تا همین حالا بلند شود و برود شمال و راننده بی‌حوصله مدام می‌گفت از دست تو، بعد از ده دقیقه لاس و فلان قطع کرد و گفت از دست این زن‌ها، با پررویی گفتم آخر میری شمال یا نه؟ گفت شاید برم آخه تازه چهل و هشت ساعته خدمتم تموم شده، این دوست‌دختر قبلیم بود زنگ زد گفت رو به دریا نشسته بودم یادت افتادم. گفتم پس حتما باید بری با غرغر گفت آخه نمی‌دونم این یکی دوست‌دخترم رو چیکار کنم، با خنده گفتم می‌پیچونی دیگه گفت آره پیچوندن که کاری نداره ولی گناه داره بعد ازم پرسید تا بابلسر چقدر راهه، وحشت کردم، انگار سمیرا من بودم توی هشت سال پیش رو به دریا تو بابلسر که زنگ میزدم و به پسرا اصرار میکردم همین حالا پاشین بیایین اینجا. سر کوچه پیاده شدم و موقع خداحافظی گفتم حتما بریا. 
راه افتادم سمت خونه، سمت ماکارونی که گوشتاش قرار بود حسابی پخته شده باشن. وقتی رسیدم رامین کمی خانه را مرتب کرده بود و ظرف‌ها را شسته بود و ماکارونی روی شعله در حال دم کشیدن بود. دلم می‌خواست سر تا پایش را بلیسم، پرواز کردم سمت قابلمه تا درش را برداشتم پاستاهای لوله‌ای پست‌قد به جای ماکارونی رشته‌ای مورد علاقه‌ام لابه‌لای گوشت‌های سیاه شده از پختن توی قابلمه چمباتمه زده بودند، دلم می‌خواست جیغ بزنم و فرار کنم ولی خودم را کنترل کردم و با درد گفتم چرا با اینا؟ گفت از اون ماکارونی‌ها نداشتیم سرمو برگردوندم و به شیشه ماکارونی‌های دراز موردنظر پشت شیشه‌های حبوبات نگاه کردم و زیرلب گفتن اوناهاش.

۱۴ بهمن ۱۳۹۶

به جویندگان عزیز درد


هر وقت به اینجا سر میزنم هنوز عده‌ای هستند که در گذشته این وبلاگ دنبال چیزی می‌گردند. ظاهرا من آدمی فراموش‌شده و منزوی هستم بی‌خبر و بی‌‌ربط به تمام موجوادتی که یک روز در این وبلاگ به قول دوستم برایشان دم تکان می‌دادم ولی در کمال ناباوری هنوز عده‌ای اینجا را دنبال می‌کنند، آدم‌هایی که ظاهرا از من متنفرند و هیچ علاقه‌ای به بلند کردن سرشان میان شلوغی رو به من و نگاه کردن توی چشم‌هایم ندارند شاید هم آدم‌های ناشناسی هستند که اتفاقی به احساس حقارت من از اخراج شدن از شغلم در گذشته سر میزنند، آنهایی که دردم از مورد خیانت واقع شدن را ماهانه بررسی می‌کنند تا خیالشان راحت شود سر جایش هست.
نوشتن برایم خاطره دوریست از زندگی تنهایی در خانه رو به اتوبان و جلسه داستان شنبه‌ها یا عصرهایی که خسته از سرکار میرسیدم به خانه کوچه مانی و فورا لخت می‌شدم می‌نشستم پشت لپ‌تاپ قدیمی تا داستان خیابان‌ها و ساختمان‌ها و آدم‌های دور و برم را با گره‌های مغزم بیامیزم و منتظر انفجارهای کوچک برای خلق استعاره و تصویر بمانم. استعاره‌هایی گاه اصل و گاه تقلبی که با ژست الهام، صفحه سفید روبرویم را فتح می‌کردند تا  تصویر بزرگتری را در دوردست روایت کنند. تصویر محو و دوری که در دسترس نبودنش بیشتر وادارم می‌کرد به تلاش برای نوشتن، برای پیدا کردن کلمه و ساختن جمله‌ای که بتواند به فهم بیشتر آن حجم ناشناس ابرگونه‌ توی سرم کمک کند. اما حالا دیگر نه خبری از استعاره  است و نه رغبتی برای نوشتن، حتی کورش اسدی هم مرده.
استعاره‌ها دیگر کار نمی‌کنند و همین کلمات هم دیگر معنای خاصی را به مغزم نمی‌رسانند. از دست ترانه‌های قدیمی فارسی که کلمات‌شان سرراست و دقیق در معنای خودشان استفاده شده‌ کاری برنمی‌آید و حوصله روده‌درازی روس‌ها در داستان گفتن را هم ندارم. شعرهایی به زبان‌ دیگر می‌خوانم تا میان کلمات جدید تصویری از مفهومی گم شده‌ ببینم اما آنجا هم خبری نیست و همه چیز به وضوح تکرار همان چیزهاییست که در گذشته بوده.به جویندگان عزیز درد باید بگویم نوشته‌هایم از درد و سیاهی و اعترافاتم که می‌دانم شنیدنش چقدر برای شما شیرین بود دیگر تمام شده ولی من راه‌ها رسیدن به این دردهای مکتوب را همیشه باز نگه می‌دارم و با دقت از مخدوش شدنش جلوگیری می‌کنم ولی دیگر اعتراف برایم هیجانی ندارد. همه چیز سر جایش باقیست و حتی اگر هزاربار هم همه‌شان را پاک کنم باز هم می‌توانید به جای خالی‌شان  سر بزنید و اثر جادویی اعتراف و تحقیر و تخریب خودم را ببینند ممکن است باور نکنید و یا با من لج کنید و دیگر نگاهی به این سوراخ رها شده نکنید ولی واقعیت همین است که می‌گویم، درد پاک‌شدنی نیست.هیچ اعتراف و توی سر خود زدنی قدرت پاک کردن درد را ندارد، درد کم نمی‌شود فقط می‌توان بخشی از درد یا همه‌اش را فراموش کرد و یا راه‌های دسترسی به درد را مخدوش کرد.   
نوشته‌های دیگری هم اینجا هست برای وقت‌هایی که چیزی برای نوشتن مغزم را حفر نکرده بود و هدفم فقط  بافتن آسمان و ریسمان به سبک نویسنده موردعلاقه‌ام بود تا در انتها نوشته‌ام را مثل پرده‌‌ای توری با بافت‌های ریز و خوش‌نقش در باد بیاویزم و دوستداران زیبایی را ترغیب کنم با دوربین‌هایی که حافظه‌شان از صورت‌ و مناظر ورم کرده دورم بایستند و از پرده خوش نقشم عکس بگیرند ولی این خوانندگان بدشانس گذرشان به آنها نمی‌افتد و کسی نگران پاک شدن آنها نیست. بودن و نبودن‌شان فرقی ندارد، چیزی که بودن و نبودنش فرق دارد تلخی و سیاهی و درد است، کسی دنبال قصه بی‌دردی نمی‌گردد یا شاید آدم بی‌درد قصه نمی‌خواند.

۲۸ مهر ۱۳۹۶

جمعه بیست و‌چندم مهرماه

بطری سبزم از آب خالی بود و جای چنگ باجو روی مچ دستم می‌سوخت، بطری‌ را از غصه‌ دیروزم پر کردم توی یخچال گذاشتمش تا حسابی خنک شود. حقیقتش من جایی برای غصه خوردن مدام امضا داده‌ام چون به هر حال عزاداری راحت‌تر و قابل دسترس‌تر از باقی قضایاست. من حتی توی اتوبوس در حالی که به پای دختر جلویی نگاه‌ می‌کنم غصه میخورم چون کفش‌ تختش بلخره دهن کمرش را سرویس خواهد کرد.
دیروز وقتی پیرمرد توی ایستگاه برایم تعریف کرد سی سال است هر روز ده تا کار خوب می‌کند و در تمام سال‌هایی که توی اداره درمان و وزارت بهداشت و بیمارستان فلان بوده حتی یک نفر هم نبوده که او در حقش بدی کند چشمانم از غصه برق زد، بعد برایم ماجرای عاشقانه پسرش را که به بن‌بست عجیبی خورده بود تعریف کرد و گفت از حساب کارهای خوب سی‌ساله‌اش کارت کشیده و باعث معجزه‌ای توی آن ماجرا شده. آنجا دیگر از شدت غصه برای پیرمردی که توی ایستگاه اتوبوس با دستان لرزان و روزنامه‌های پیرمردی‌‌اش داستان‌های بامزه می‌گوید چشمانم پر از اشک شد و در حالی که پی اتوبوس تازه رسیده می‌دویدم فریاد زدم برای من هم دعا کن و او گفت پس تو هم به این راه بیا و ده تا کار خوب هر روزه‌‌ات را انجام بده. وقتی سوار اتوبوس شدم دیگر قلبم مثل قبل نمی‌تپید و حجم بزرگی از اکسیژن یک جایی توی رگ‌هایم منتظر بود تا با طوفانی از هیجان فواره بزند توی قلبم و از چشمانم به جا‌ی اشک خون ببارد. 
توی راه از سبزی فروش جلوی سازمان سبزی خریدم و هربار که خواستم پولش را بدهم گفت دوتا بیشتر بردار که بشه انقدر، آخرین‌دسته ترخون را برداشتم و‌ دو هزارتومنی پر سر و صدایی را به فروشنده دادم و غصه‌ جدیدم را مثل  رسید برداشت پول توی جیب بغل کیفم فرو کردم .
وقتی رسیدم خانه  هفته‌ی دومی بود که پنج‌شنبه بود و رامین توی خانه با ناهار منتظرم نبود، غصه‌هایم که دیگر توی بطری‌های کوچک و قابل دسترسی همه جا بودند تا یکی‌شان را بردارم و سر بکشم و اشکم راه بیفتد از چشمم افتاده بودند، باید استراحت می‌کردم، برای غصه خوردن شبانه‌ام باید حتما استراحت می‌کردم. همین که چشمانم گرم شد و پشت پلک‌هایم نارنجی کمرنگی شد که به خاکستری می‌رفت تمام بطری‌های کوچک پر از غصه و رسیدهای مچاله شده‌ی جیب بغل کیفم و خط‌های ناتمام و لرزان طراحی‌های غمگینم طی اقدامی دسته‌جمعی خودشان را بالای سرم رساندند و هم‌زمان توی سرم خورد شدند و تکه‌هاشان به پرواز درآمدند. از خواب نرفته‌ام با گریه‌ای که دیگر اشکی نداشت و خون بی‌رنگی بود که از لابه‌لای عضلات صورتم به بیرون می‌پاشید از خواب پریدم و دهن کج شده و موهای وز شده‌ام را توی آینه نگاه کردم و از این که دیگر خودم دارم تبدیل به مجسمه تمام قد غصه می‌شوم به خودم بالیدم و بار دیگر به رختخواب برگشتم برای ادامه‌ی مسیر.
زمان برای غصه خوردن و اندوه کش می‌آمد و صدایی از گلویم بیرون نمی‌آمد، هیچ کس عجله‌ای نداشت، من بی‌حرکت و شل و ول خودم را به تخت با اندوه بی‌پایانم میخ کرده بودم و  نور عصرانه پاییزی دست و پایش را از میان برگ‌های آماده‌ی جدایی جمع می‌کرد و سایه‌ی خاکستری اندوه ِ تمام  چیزهایی که می‌شناسم‌شان، آرام آرام توی سبد جوراب‌های پشت کمد هم نفوذ می‌کرد، میان این تیرگی تمام نشدنی دندان‌های سفیدی هم بودند میان لب‌های نارنجی براق که توی هوا می‌چرخیدند و خنده‌های بی‌صدای زننده‌‌شان بعد از این که چشمانم را می‌زد تکه‌های ریز و ناپیدای اندوه را هم توی هوا روشن و قابل رویت می‌‌کرد و جهان پیش رویم را هزار برابر غمگین‌تر از چیزی که بود پشت پلک‌هایم جا می‌گذاشت.
صبح وقتی از خواب بیدار شدم از بی‌صدایی و آرامش سرم فهمیدم فرآیند تکاملم به سرانجام رسید و حالا دیگر خودم منبع لایتناهی اندوهم. مجسمه‌ی غصه ‌ای که صاف صاف لابه‌لای دیوارهای سفید خانه‌ای پرنور راه می‌رود و‌ با هر نگاه و بازدمش خاکستر غصه‌های خورده‌اش را به همه چیز می‌پاشد. دیگر چیزی برای غصه خوردن وجود ندارد چون  زبانم از تکه‌های غصه و اندوه ساخته شده‌‌‌اند و نگاهم ادامه‌ی کشدار رنجیست از کف کفش دختر توی اتوبوس و روزنامه‌های پهن شده پیرمرد توی ایستگاه و یک دسته ترخون  روی چرخ‌دستی.

۲۷ آبان ۱۳۹۵

دِریا موجه کاکا

نمی‌دونم چی شد که دست از درددل‌کردن کشیدم یا شاید اون دست از من کشید. در واقع کسی نیست که بخوام براش درددل کنم و سرمو بذارم رو شونه‌ش دامنش یه جاییش خلاصه و اشک بریزم. مامانم خیلی دوست داره بعد از این همه سال آزار کمی هم نقش مادرای صبور و مهربون رو بازی کنه و پای تلفن همین‌طور که من دارم اشک می‌ریزم پیازداغش رو هم بزنه و از مشکلات پسرهای رشیدرعناش بگه تا من خودمو تو اشک‌ و آه تنها نبینم اما متاسفانه زمانه‌مون به هم نمی‌خوره، یعنی این کارا شاید ده سال پیش روم جواب می‌داد و از داشتن مادری صبور که موقع غرغر من دیوونه نمی‌شه خوشحال می‌شدم اما حالا کسل‌ترم می‌کنه. کسی که باهاش زندگی می‌کنم هم هیچ وقت انتخابم برای درددل کردن نیست چون کسی که هر روز و هر لحظه فقط با اونی قدر تو توی لحظه‌ی سخت فرسوده و داغونه حالا چه کاریه مجبورش کنی رنج تو رو هم به دوش بکشه. دوست و این چیزام که افسانه است، یعنی نه که وجود نداشته باشه ولی کسی که زمان‌بندیش و مکان‌بندیش بهم بخوره تو دست‌وبالم نیست، من خودمم برای کسی شنونده درددل نیستم که کسی برای من باشه، ضمن این که الان اصلا دوره زمونه‌ی درددل نیست الان دوره دوره‌ی نمایش دستاوردها و خوشبختی‌هاست، یه بخشی هم هستن که یک گوشه فقط ناله می‌کنن و اتفاقا خیلی استقبال می‌کنن از درددل شنیدن اما اینا خیلی خطرناکن چون خوشی و تفریح‌شون در گرو شنیدن بدبختی بقیه‌اس و اگه تو یک خط دردت رو یک روزی بهشون بگی اون درد هیچ وقت از بین نمیره، یعنی شما و دردت و رنجت فورا تبدیل به سنگ می‌شین در همون لحظه و تا مدت‌ها مجبورین به رنج کشیدن ادامه بدین چون این‌ها عبور کردن رو از ریشه یاد نگرفتن و منجمد کردن اتفاقات خاصیت اصلی‌شونه.
عملا موضوع درددل منتفیه و چیزی به اسم درددل برام موجودیت نداره، روزایی مثل امروز که تحت فشار هورمون‌ها و خواب بد با گریه از خواب بیدار میشم فقط لحظه‌شماری می‌کنم زودتر تنها شم تا رو به موبایلم برای خودم گریه کنم و گلچینی از تیکه‌های دردناک انیمه‌ها و فیلمایی که تو این مدت دیدم رو دوباره تماشا کنم و اشک بریزم.
حالا الان یه پری مهربون هم از لای موجا بزنه بیرون و بگه خب بفرما دردل چیزی ندارم بگما، یعنی کلا نظری درباره چیزی که بهش میگم درددل ندارم، یه غرغری که با صنعت اغراق هم زده شده و خودمم به خزعبل بودن جزییاتش آگاهم و فشار ناخودآگاه آسیب‌دیده‌ام توی گذشته و زندگی‌هایی که کردم چرا اصلا باید آدم حساب بشه، یعنی نمی‌دونم چی شد که یواشکی این اعتقاد توم جا افتاد که درد و رنج و حرص و غصه همون بهتر که بی‌صدا و یواش و توی خودم باشه تا بزرگتر از ابعاد واقعیش بشه با یه مشت روضه‌خون دورش. البته چون خیلی وقته جز با رامین با کسی حرف از جزییات نیست یادم نمیاد که قبلا وقتی هرجایی سفره دلمو پهن می‌کردم چه شکلی بود، فقط یادمه خیلی تلاش زیادی لازم نبود تا گریه‌ام به خنده برسه، وسط جمعیت کنده شدن از خودم خیلی راحت‌تر بود اما حالا باید بنشینم و صبر پیش گیرم، باید تمرکز کنم و به شاخه‌های نخل پشت پنجره نگاه کنم به پرواز و جیغ زدن پرستوها و دنبال هم دویدن گربه‌ها در حالی که کره‌ی چشمم تو اشک می‌جوشه میاد بالا و آب دماغم خودشو به گردنم می‌رسونه و مغزم وسط غم و رنج و اندوه سعی می‌کنه بیاد روی آب و دستام بال‌بال می‌زنن با مداد سیاه روی کاغذ موج دریا بکشن.

۱۴ تیر ۱۳۹۵

آه ای کفشدوزک

از وقتی تابستون شده، یعنی از آخر فروردین، شته‌ها حمله کردن، اول از همه به شمعدونیِ پیچم حمله کردن که گل‌های قرمرِ گوجه‌ای می‌داد و وقتی می‌ذاشتمش لب پنجره چنان احساس غروری بهم دست می‌داد که انگار خودم گل دادم. شمعدونی به اون ابهتم با چهارتا دونه شته‌ی موذی و چسبناک تو یک هفته به ساقه‌ی خشکیده و شرم‌آوری تبدیل شد، هربار چشمم بهش می‌افتاد دیگه چیزی نبود جز تارهای سفید نازکی دور ساقه‌‌های خشکش، وقتی به سفیدک‌های چندش‌آور شته‌ها نگاه می‌کردم تنم می‌لرزید و دهنم خشک می‌شد از حرص انگار داشتم به شرت اون دختره که دو ماه به اصرار رامین تو خونه‌مون تحملش کرده بودم و آخرش با قهر و بی‌تشکر رفت و شرتش رو جا گذاشته بود نگاه می‌کردم.
 مدام با خودم می‌گفتم بابا شته هم موجود زنده‌اس، حق حیات داره و از این اراجیف علمی انسانی که برای سرگرمی و نمایش انسانیت لازمه، هی گفتم سَم، سم چیه، مگه من کی‌ام که سم بردارم سم بپاشم به بدن ظریف و دردمند گیاه، همین‌طور تو این کشمکش‌های انسانی حیوانیم بودم که یکی دیگه از گیاهان عزیزم گرفتار شد، دیگه چشمام رو بستم و شال و کلاه کردم و با لرزش و تپش‌قلب، سرِ ظهرِ داغِ جمعه حمله کردم سمتِ گل‌فروشی، مثل همون روزِ بعد از سفری که دختره گه زده بود توش، بیدار شدم و گفتم گوربابای مهربونیِ رامین و این همه تحملی که تو این دو ماه کردم، دهنم رو باز کردم و تمام کثافت‌هایی که توی دختره دیده بودم رو اوق زدم توی صورتش، با جیغ و نفس‌نفس و لرزش.
وقتی رسیدم گل‌فروشی، صاحبِ همدونیِ عصبانیش تو کانکس زیر کولر خواب بود، انگار صدای پرپر زدن و جلز و ولزمو شنید، دمپاییش رو کرد لای انگشتاش و لخ‌لخ روی سنگا خودشو کشید سمتم و سرشو تکون داد و با خالکوبی آه ای زندگیِ آبیِ روی مچش  نوک دماغش رو خاروند و به صورت ضمنی گفت ها چه مرگته؟ منم در حالی که توی ظهر داغِ چهل و چند درجه اهواز دندونامو می‌زدم به هم از حرص گفتم سم، سم شته.
اما همه چی همون جا تموم نشد، اون سم تازه شروع داستان شته‌ها بود، همون‌طور که دیدن کثافت‌های یک آدم تازه شروع پیدا کردن نمونه‌ و تشابهش توی خودت و آدم‌های دیگه‌اس، تازه می‌فهمی چیزی به اسم شته وجود داره که می‌افته به جون زیبایی‌ها و توی چند هفته به ساقه‌ای خشک و مرده تبدیل‌شون می‌کنه، چیزی به اسم خودخواهی، خودشیفتگی هم هست که مثل خار به دست و پای اطرافیانت فرو میره، یک روز مجبوری از وقتی چشم باز می‌کنی به گریه‌ها و دردهای آدم خودخواه گوش کنی، فرداش باید لوسی و توهمات‌شون رو تحمل کنی، یه روز هم قیافه گرفتنش رو، وقتی هم حسابی مصرفت کرد و تو اولین فِشِ سم رو پاشیدی توی صورتش ازت فرار می‌کنه میره سراغ یکی دیگه تا حسابی فراموش کنه تو می‌دونی چی بوده و چی هست.
شته‌ها با سم از شمعدونی رفتن سراغ حسن‌یوسف، از حسن‌یوسف سراغ بنجامین و توی یک مدت کوتاه نصف گلدون‌هام قربانی شدن، تا یه روز خیلی اتفاقی یک کفشدوزک لای گل‌گندمی پیدا کردم، بعد هم فورن گشتم دنبال توانایی‌هایش و توی ویکی‌پدیا خوندم کفشدوزک‌ها شته‌خوارن و خیلی از باغ‌دارها به جای سم شیمیایی از کفشدوزک استفاده می‌کنن، دایی رحیم هم تایید کرد و یه پلک سنگین و یه پک عمیق به سیگارش زد و گفت هیچ وقت تو خونه‌ به گیاهان سم نپاش، درست مثل تراپیستم که یک سال و نیم پیش بعد از داستان این دختره بهم گفت هیچ وقت کسی رو تو خونه‌ات سرزنش نکن.
حالام نه شته‌ها رفتن نه سودجویان عرصه‌ی رفاقت دست از سرم برداشتن، اما شمعدونیم برگ تازه درآورده و توی گلدونام کفشدوزک‌ها خونه دارن، منم خوب بلدم به جای سرزنش و کینه با تماشا کردن بدی‌ها با موچین ریشه‌هاش رو از خودم بکشم بیرون و آدم‌هایی رو دوست داشته باشم که موقع تایپ کردن اسم‌شون، انگشتام پرواز می‌کنن برای لمس کردن دست‌هاشون.

۱۷ خرداد ۱۳۹۵

دهنت رو باز کن من اومدم

هر روز که از خواب بیدار می‌شم به فولدر موزیکم چشم بسته فرصت می‌دم برای گاز زدن مغزم دست به کار شه، بعضی از آهنگسازا جادوگرن، یعنی فقط قطعه رو ننوشتن، مشخص کردن چطور وقتی موسیقی پخش نمی‌شه و از هیچ جایی صدایی درنمیاد، حتی توی خواب، اشیا و مولکول‌های هوا همون قطعه رو مدام بنوازن و تو حتی یک لحظه هم از شنیدنش رهایی نداشته باشی، من که راضی‌ام، هر چیز جادویی بیرونِ دنیای تخمیِ حالا می‌تونه سوار تخم چشمم بشه. هر روز بعد از پلی کردن موزیک مثل نقاش‌های حرفه‌ای که چهل ساله نقاشی می‌کشن می‌شینم پشت میزی که یک روز می‌خواستم پشتش داستان بنویسم، اما حالا حوصله‌ی کلمه‌ها رو ندارم، زیادی فکرم رو مشغول می‌کنن، یه کاری می‌کنن شبا از سر و صدا و حرف و حرف و حرف نتونم چشمامو ببندم، نمی‌ذارن دو دقیقه خفه شم و تماشا کنم، وقتی به قشنگی‌ها نگاه می‌کنم کلمه‌ها مثل پیچک خودرویی از پاش شروع می‌کنن بالا اومدن و برای بهترین توصیف همه‌ش رو توی چند لحظه می‌پوشونن، جوری که دیگه هیچی برای تماشا نمی‌مونه، می‌مونه اما پیچکی از کلمات قلنبه و بی‌معنیه، من دوست دارم  به جای این همه حرف زدن به خط‌ها و رنگ‌ها و بوها و صداها مشغول شم، اما نه همیشه، یک لحظه‌ای هم هست که اگه درمو برندارم تا کلمه‌ها و حرفا بریزن بیرون ممکنه از تو کرم بندازم. خوبی نقاشی کشیدنِ هر روزم اینه که دیگه شبا موقع خواب تو مغزم داستان نمی‌نویسم، نقاشی می‌کشم، خط‌ها و قوس‌ها رو به هم می‌رسونم و با فشار دادن پلک‌هام روی هم رنگ رو می‌پاشم روش، از اون بهتر اینه که هیچ کسی چیزی رو بهم یاد نداده، یعنی خودم یک روزی هوس کردم حشره بکشم بعد رفتم کتاب آشنایی با حشرات مخصوص بچه‌های شیش هفت ساله رو خریدم و چندتا ملخ و کفشدوزک و حشره‌ی برگی و عنکبوت کشیدم، بعد دوستام برام آبرنگ و مدادشمعی خریدن، منم شروع کردم هرچیزی که جلوم بود رو کشیدن، حالا دیگه چندماهه هر روز نقاشی می‌کشم و بلخره تونستم یک دماغ قشنگ بکشم، از مقایسه رامین‌هایی که می‌کشم می‌تونم بفهمم پیشرفت کردم اما زیاد به پیشرفت فکر نمی‌کنم، مثل باقی مسابقات که ازشون انصراف دادم چون نه می‌خواستم درس‌خون باشم نه پول‌دار نه عاقل نه خوشبخت، حالا هم نمی‌خوام نقاش باشم، می‌خوام نقاشی بکشم، چون وقتی نقاشی می‌کشم نشیمن سفت و سخت صندلی‌م یه تیکه ابر معلق روی هواست و صدای تیک تاک هیچ ساعتی به گوشم نمی‌رسه و من دارم یک جایی که اینجا نیست پرواز می‌کنم و نمی‌فهمم حتی زنده‌ام، غفلت از بودن همون چیزیه که لازمش دارم این روزا، چون وقتی یادم میاد آدمم و الان چه سالیه و خانواده و دوستام و باقی آدما چه درگیری‌هایی دارن دلم می‌خواد بزنم زیر میز و اولین انسانی باشم که با سر میره تو دهن یک عنکبوت زرد چون از آدم بودن متنفره.

۱۳ دی ۱۳۹۴

جزیره‌ منفعلِ جنوبی

صبح صدایِ زنگِ در خونه رو برای اولین بار از اول تا آخر شنیدم. همسایه‌ی طبقه‌ی سوم پشتِ در بود، گفت عروسکِ دخترم افتاده توی حیاط‌ خلوتِ شما. منم برای اولین‌بارطولِ حیاط خلوت رو تا انتها طی کردم و باز هم برای بارِ اول پاهام رو گذاشتم رویِ نرده‌های انتهای حیاط خلوت که برای فرارِ بارون از چنگال سنگ‌ها و سرامیک‌ها ساخته شده و میشه از لاش ماشین‌های توی پارکینگ رو تماشا کرد. خرس سفیدی که دامن بنفش پوشیده بود پاش رو به زور فرو کرده بود لای نرده‌ها و معلوم بود تمام توانش رو جمع کرده تا از دستِ بچه‌ی زرزروی طبقه‌ سومی راحت شه، از دست فریادهای بی‌امون هر روزه‌اش پشتِ در آسانسور، وقتی مادرش میره بیرون و تنها ولش می‌کنه پیش برادرهای وحشی‌اش، از دستِ صدای تق‌تقِ کفشِ پاشنه بلندی که هر روز یواشکی پاش می‌کنه و از طبقه‌ی سوم می‌دوه توی حیاط و گربه‌ی بی‌حال و پررو رو اذیت می‌کنه.
توی همون چند ثانیه که در رو نیمه‌باز گذاشتم تا خرسِ سفیدِ بدبخت رو نجات بدم، همسایه‌ی طبقه‌ی سوم زنگِ واحد روبرو رو هم فشار داده بود و وقتی من عروسک به دست رسیدم دمِ در به نظرم رسید وسط بحث مهم و جذابی هستن، منم شروع کردم دامنِ بنفش خرس که لای پاهاش چروک شده بود رو مرتب کردن تا به خودشون بیان و من رو هم ببینن، همون لحظه بود که برای اولین بار بعد از یک سال به چشم‌های همسایه‌ی روبرویی نگاه کردم، بهم سلام کرد و من خرس سفید رو با عجله‌ای که از گم کردن دست و پام می‌اومد پرت کردم توی بغل زنِ طبقه سومی و تند جواب سلامِ همسایه روبرویی رو دادم و پریدم توی خونه و در رو با عجله بستم. حالا دیگه بیشتر از یک سال شده که از سلام و احوال‌پرسی با همسایه‌های این خونه فرار می‌کنم، اولش فکر می‌کردم بیشتر از چند ماه توی این خونه نمی‌مونم و جای خالیِ سلامم توجه هیچ کسی رو جلب نمی‌کنه اما حالا بعد از یک سال دیگه حتی اگر بخوام هم نمی‌تونم به کسی سلام کنم.
زندگی‌ام توی این خونه جمع و جور و ساکته اما بعضی وقت‌ها هم وسطش طوفان و رعد و برق می‌شه. در اغلب مواقع آفتابِ گرمی از پنجره‌های بدونِ پرده رد می‌شه و قالیِ قدیمیِ وسطِ هال رو بی‌رنگ‌تر می‌کنه، بیشترِ شب‌ها هم وقتی فیلم‌ها و داستان‌ها به آخر می‌رسن ماه توی قاب پنجره ظاهر می‌شه و حواسم رو از تمام پایان‌ها پرت می‌کنه. توی این یک سال هر روز و هر شب لب‌هاش به گوشم نزدیک شدن بهم گفتن زندگی کردن با من خیلی لذت‌بخشه، گوش‌هام هنوز از شنیدن این جمله داغ می‌شن و تمام اجزای صورتم با شنیدنش می‌خندن، منم به چند ساعت کنارش بودن در روز دلخوشم، در حقیقت برام کافیه.
بیشتر روزها تنها از خواب بیدار می‌شم، وسطِ آفتاب، مه، ابر یا بارون. بعد هم دنبالِ آخرین ردِ پاش می‌گردم یا بلند صداش می‌زنم به این امید که هنوز نرفته باشه. تنهایی توی این خونه و وسطِ این شهر بیشتر وقت‌ها همون چیزیه که باید باشه، انگار وسطِ جزیره‌ای دورافتاده و متروک از خواب بیدار می‌شم، هیچ دستی نیست تا شاخه‌های آویزون درخت‌ها توی آب رو بهم نشون بده، هیچ چشمی به انگشت‌هام موقع رقصیدن با موسیقی زل نمی‌زنه و هیچ خنده‌‌ی زننده‌ای فضاهای خالی رو به زور پر نمی‌کنه. اون‌قدر از فضاهای شلوغ و پر از آدم دور شدم که دیگه هیچ مسابقه‌ای نیست که من جز شرکت‌کنندگانش باشم، هیچ راهی نیست که من هم یکی از رهروانش باشم، هیچ عکسی نیست که من هم گوشه‌ی تصویر با صورتِ هیجان‌زده رو به دوربین در حالِ خندیدن باشم. همیشه منم و صدای خالی شدنِ وانِ همسایه‌ی بالایی، من و صدای تق‌تقِ باورنکردنیِ پای اسبی که شب‌های تاریک با صاحبِ آفتاب‌سوخته‌اش برمی‌گرده خونه، من و صدای هلیکوپتریِ کولرهایی که تمام شهر رو هر لحظه آماده‌ی پرواز می‌کنن.
دیگه می‌دونم خودم برای خودم بَسَم اگر صدای توی سرم از یکی بیشتر نشه، روزهایی که تنهایی توی این خونه برام غیرقابل تحمل شده همیشه به جز صدایی که بهش می‌گم من، صداهای دیگه‌ای هم شروع کردن به حرف زدن، خندیدن، نظر دادن و صداهای عجیب و غریب درآوردن، اون روزها خودمو به زور رسوندم لابه‌لای جمعیت، وسطِ بازارِ شلوغی که از هر طرف صدای فریاد دست‌فروش‌هاش بلنده، یا زیر دست و پای رامین وول خوردم و به تلفن‌های کاریش گوش کردم یا پای تلفن به صدایِ زندگیِ کردنِ آدم‌های دور خیره موندم. اما این روزها اون‌قدر کم بودن که حتی یک بار هم وسوسه نشدم به همسایه‌ها سلام کنم یا برای خودم دوستی دست و پا کنم، گاهی دلم می‌خواد با میوه‌فروش عربی که دختر فراریه رو برده بود خونه‌ی عموش چایی بخورم یا برم پیش عبدالساده بشینم روی حصیرهایی که خودش بافته، رو به غروبِ رودخونه و هیچی از حرفاش نفهمم اما دوست خیلی زیادیه برای این لحظات.
وقتی حواسم جمع خودم می‌شه که بی‌دغدغه و آرومم فکر می‌کنم در تمام سال‌هایی که گذشت همون خرسِ بدبختی بودم که به زور می‌خواست از لای نرده‌ها فرار کنه، اما هربار یکی بود که بیاد دمِ در دنبالش و به زندگیِ شلوغ و پر سر و صدای قبل برش گردونه با دامنِ بنفش مسخره‌ای که مدام لای پاهاش جمع می‌شد اما حالا دیگه از یک سال هم بیشتره که هیچ کسی نیومده پشت در دنبالم.

۲۱ تیر ۱۳۹۴

به کرمی که با بوسه تو را نوش می‌کند بگو...

گاهی فکر می‌کنم شاید امروز آن لحظه برسد، همان لحظه‌ای که نه ماه پیش، وقتی تازه به این شهر آمده بودم توی خواب تجربه کردم. آن موقع هنوز خانه نداشتیم، ساعت پنج صبح روی تخت خوابی در طبقه‌ی چهارم رو به آسمانی که تازه از طلوع قرمز و خاکستری شده بود از خواب پریدم، با لبخندی از رضایتِ تمام. همان لحظه احساس کردم ماهیِ بزرگی از دستانم سُر خورد و دوباره توی آب پرید، بعد هم به سرعت با جَستی توی اعماق آب فرو رفت و سایه‌اش هم خیلی زود از روی آب محو شد، آب هم انگار توی جایِ خالیِ سایه‌ی ماهی فرو رفت و همه چیز در یک لحظه به باد رفت.
لبخند به سرعت از روی لب‌هایم غیب شد و من فقط توانستم اشک بریزم، برای احساسی که یک لحظه تجربه کرده بودم و به وضوح می‌دیدم که دیگر برای همیشه نابود شده. لحظه‌ای که تجربه کرده بودم آن‌قدر عمیق و شیرین بود که نمی‌توانست ریشه در دنیای من داشته باشد، شاید از جایی بود که دستِ آدم هنوز به آن نرسیده چون فردای آن شب وقتی سعی کردم کلمات را طوری کنار هم بچینم تا ته‌مانده‌ی مزه‌ی آن لبخند را توصیف کنم، هرچه بود شبیه حرف زدنِ لالی بود با زبانِ اشاره برای آدمی که زبانِ اشاره نمی‌فهمد.
می‌خواستم چیزی که حس کرده بودم را به زور در همان اتاق زندانی کنم، با خودم تکرار می‌‌کردم "انگار یک لحظه همه‌ی پرده‌ها کنار رفتن و من همه چیز رو می‌دونستم" اما با هر لحظه هشیار شدنم چیزی که حس کرده بودم پراکنده‌تر و محوتر می‌شد. بعد از چند دقیقه خودم را از پشتِ قطره‌های اشک، تار و لرزان، تماشا کردم در حالی که انگار لب دریا نشسته‌ام و منتظرم دریا عزیزِ از دست رفته‌ام را دوباره با موجی برگرداند. میان ملافه‌های قهوه‌ای و دیوارهایِ زرد، آسمانِ تار قرمزی‌‌اش را آرام به زردی می‌داد و باد ابرهای سرگردان را از آسمان محو می‌کرد. دلم می‌خواست همان لحظه از شدتِ حسرت و درد بمیرم، دلم می‌خواست داد و بیداد راه بیندازم تا شاید کسی دلش به حالم بسوزد و زمان را فقط چند دقیقه به عقب برگرداند، اما به جای همه‌ی این کارها فقط خوابیدم، در آرزوی دیدن خوابی که در چند لایه‌ی پنهانِ دیگر، دورتر از جایی که من در آن بودم، فرو رفته بود.

گاهی فکر می‌کنم آن لحظه، یک راهی برای ورود دارد، یک راه شبیه راهِ درازِ خانه‌ی دایی، پوشیده از درخت‌های بلند که به طرفِ هم خم شده‌اند و راه را در روشنیِ روز پنهان کرده‌اند، برای همین است که به چشمم نمی‌آید.
خانه‌ی دایی در راهِ درازی بود که یک طرفش را شالیزارهای مدام پوشانده بودند و طرف دیگرش را باغ‌های تاریک. از جاده‌ی اصلی که وارد راه می‌شدیم سنگ‌های درشت با سر و صدا روی هم جابه‎‌جا می‌شدند، بعد هم صدایِ جاده‌ی اصلی خاموش می‌شد و صدایِ جیرجیرِ شالیزارها بلند می‌شد. به باغ که می‌رسیدیم چند دقیقه طول می‌کشید تا دایی در را باز کند، ما تحمل‌مان کم بود، از همان‌جا بیرون پریده بودیم و مشغولِ چیدنِ تمشک‌ از بوته‌هایی بودیم که شالیزارها را از راهِ ما جدا می‌کردند.
در خانه‌ی دایی می‌شد همه کار کرد و همه جا رفت، می‌شد توی سوراخی پنهان شد و چند ساعت همان جا ماند، می‌شد چاله‌یی وسط باغ کند و هر چیزی توی آن کاشت، می‌شد گنجشک‌های مرده را هرجایی دفن کرد و روی قبرشان را با هر گلی تزیین کرد. تنها کاری که آنجا مجبور بودی انجام بدهی، بیرون ماندن از اتاقی بود که دایی در آن تریاک می‌کشید.
وقتی وارد خانه می‌شدیم، پا به راهی می‌گذاشتیم که دو طرفش را باغ‌های بزرگ نارنج و پرتقال پوشانده بودند، درخت‌هایِ کاجِ بلند جلوتر از همه‌ی درخت‌ها راه را برای ما باز می‌کردند، سخت می‌شد راه برویم، بیشتر اوقات می‌دویدیم، می‌دویدیم و بلند بلند می‌خندیدم تا به انتهای تاریکی برسیم، همان‌جایی که صدای خانه شروع می‌شد، درخت‌های کاج تمام می‌شدند و بوته‌های رز و یاس باریکی راه را به محوطه‌یی باز می‌رساندند. انتهای محوطه‌ی بازی که راه دراز و تاریک به آنجا می‌‌رسید، خانه‌یی بزرگ بود، با پنجره‌ها و درهایی که تمام نمی‌شدند و پشه‌بندهایی که وسطِ مهتابی ولو بودند.
خانه‌ی دایی تمام نشدنی بود، پر بود از سوراخ‌هایی که هیچ وقت کشف نشدند. حفره‌یی خالی زیر خانه بود که ماشینِ قدیمیِ دایی در انتهایش پارک شده بود و پارچه‌ی برزنتی کلفتی همیشه رویش را پوشانده بود. می‌شد از کنار ماشینِ پارک شده بگذری و به کدوهای آویزان برسی، به توت‌فرنگی‌هایی که روی خاک ولو بودند، می‌شد همان جا پنهان شوی و به صدای تق‌تقِ توپِ پینگ‌پنگ گوش کنی یا از همان گوشه و کنارها بپری توی باغی که گاهی از درخت‌هایش هلو آویزان بودند و گاهی پرتقال یا نارنج، نارنگی هم بود، همان گوشه و کنارها، فقط کافی بود نترسی و توی باغی که انتهایی نداشت آزادانه بچرخی.
سمتِ دیگرِ حیاط لانه‌ی پرندگان بود، می‌شد به زن‌ِ دایی که چشمانش درست نمی‌دید کمک کنی تا مرغ‌ها را از جایشان بپراند و تخم‌هایشان را بدزدی، می‌شد یواشکی همان جا بمانی تا اگر موشی به مرغ‌ها حمله کرد با داد و فریاد همه را خبر کنی، یا به بوقلمونی که خودش را می‌لرزاند و می‌خواند زل بزنی.
اتاق‌های خانه هم بودند، اتاق‌های تو درتویی که همیشه تاریک بودند، حفره‌هایی در دلِ دیوارهاشان بود که با کلیدی روشن می‌شد و ناگهان منظره‌یی جدا مانده از دنیایی دیگر شگفت‌ زده‌ات می‌کرد. توی حفره‌ها ریسه‌هایی از مهره‎های رنگارنگ با احترام بالایِ سرِ مجسمه‌هایی آویزان بودند و می‌درخشیدند، درهم و بی‌نظم، انگار از روز اول، همان روزی که دنیا به وجود آمد اینها همین‌جا بودند. هنوز هم باور نمی‌کنم دستِ آدم، مجسمه‌ها و ریسه‌ها را توی دیوارهای آن خانه کاشته بود. گاهی هم می‌شد از پشتِ توریِ پنجره‎ یا از بالایِ تاریکِ پله‌ها، ردِ دود را از دهان دایی گرفت و به اتاقی رسید که از زمین تا سقف با درهایِ قهوه‌ایِ کمدی تمام‌نشدنی پوشانده شده بود و پنجره‌یی بزرگ رو به باغ داشت.
شاید اگر راهِ ورود همان یک لحظه را پیدا کنم، تحملِ زندگی برایم این‌قدر سنگین و چسبناک نباشد، لحظه‌یی که انگار در آن من دانایِ کل بودم و همه چیز همان چیزی بود که من می‌خواستم. شاید حتی بین خواستنم و شدن هیچ فاصله‌یی نبود، یا اصلاً انگار این من بودم که همه چیزِ آن دنیا را ساخته بودم و همه‌ی آن دنیا تنها در فکر من بود. شاید اگر دوباره آن لحظه را تجربه کنم یک چیزهایی را تند و پنهانی جایی یادداشت کنم تا بعدها مثل نقشه عمل کنند و از این همه سردرگمی و کلافگی نجاتم بدهند. شاید حتی یک چیزی از آن دنیا با خودم بیاورم تا دستانم دیگر از احساسِ سُر خوردنِ مدامِ چیزی که دیگر نیست، لزج و مرطوب نباشند. شاید اگر آن روشنی و نور یک بار دیگر به مردمک‌های بی‌خاصیتم بتابند، برای گم کردنِ زمان با مردمک‌های گشاد شده این همه به آسمانِ بی‌ابر خیره نمانم. شاید همه چیز دروغ باشد، جاده تا دمِ در خانه‌ی دایی آسفالت نشده باشد و درخت‌های کاجِ راهِ خانه‌اش را قطع نکرده باشند، خانه‌‌ی به آن بزرگی خراب نشده باشد، زن‌ِ دایی کاملاً کور نشده باشد و باغ هزار تکه نشده باشد.
 شاید اگر راه بیفتم، یک بار دیگر ببینم، که پیدا کردنِ راهِ تاریکِ خانه‌ی دایی هنوز سخت است، راهِ از آنجا برگشتن هنوز تار و لرزان است و وقتی دایی در را پشتِ سرم می‎بندد، باز هم دستانِ لزجم روی تنم سنگینی می‌کنند.